فلسفه و عرفان(11): فصل دوم - پاسخ به گفتههاي آمده در رساله رفع شبهات(8) - از محمد صدرزاده
مؤلف رسالهء رفع شبهات در صفحه 82 رساله خود، تعدادي از مشاهير علماء و فقهاي شيعه را به صوفي بودن متهم كرده است با اين عبارت: « بسياري از علماء سابقين مانند شهيدين و ابن فهد حلي و ... و شيخ بهائي و فيض كاشاني و شيخ مرتضي انصاري و مرحوم ميرزاي شيرازي و مرحوم آيت الله اصفهاني – رحمة الله عليهم – يا در رشتهء تصوّف وارد بوده، و يا اظهار ميل و علاقه بدان مينمودند. »
براي درك اينكه آيا گفتههاي مؤلف رسالهء رفع شبهات حقيقت دارد و يا آنكه تهمت و افترائي بيش نيست، نمونههائي از گفتار علماء مورد ادعاي ايشان را ذكر نموده تا خود قضاوت فرمائيد. يكي از افراد مورد ادعاء « شهيد ثاني » است. نوادهء ايشان كتابي به نام « الدرالمنثور » تأليف نموده و از بيانات ايشان كه در آن كتاب است، فقط يك نمونه به عنوان ارائه مدرك و مطلب ذكر ميشود. مثلاً ميفرمايد: « و اعلم إن هذا الإسم و هو التصوف مستعملاً في فرقة من الحكماء الزائغين عن طريق الصواب، ثم من بعدهم كان يستعمل في جماعة منالزنادقة و جماعة من أهل الخلاف بعد حصول الذسلام و كانوا اعداء آل محمد كالحسنالبصري و سفيان الثوري و ابيهاشم الكوفي و نحوهم، و من إعظم روسائهم حسين بن منصور حلاج و له قصص منقولة في كتب أصحابنا ككتاب الغيبة و الإقتصاد للشيخ الطوسي و غيرهما و أدعي الإليهة و ورود التوقيع من صاحب الدمر(عليه السلام) بلعنه كما في الإحتجاج و غيره، و صنف الشيخ المفيد كتاباً في الرّد عليه و علي متابعيه، و لم يستعمل هذا الإسم أحد من الإمامية لا في زمن الأئمة(عليهم السلام) و لا بعد غيبة صاحب الامر(عليه السّلام)... بدانكه مورد استفاده از نام صوفيگري و تصوّف در گروهي از حكماء و فلاسفهاي بود كه از طريق حق منحرف شده بودند. سپس بعد از ظهور اسلام، جماعتي از زنديقها و كافرين و جماعتي از اهل خلاف بدين اسم – يعني صوفيّه – ناميده ميشدند كه آنان دشمنان آل محمد(صلّي الله عليه و آله) بودند مانند حسن بصري و سفيان ثوري و ابوهاشم كوفي و مانند آن، و از بزرگترين رؤساي صوفيّه شخصي است به نام حسين بن منصور حلاج و براي او داستانهائي كه در كتابهاي علماء ما چون كتاب غيبت و اقتصاد شيخ طوسي و غير آن دو آمده است، و اين شخص ادعاي خدائي و خدا بودن را ميكرد. و توقيعي از جانب حضرت صاحبالزّمان(عليهالسلام) در لعن او صادر شد، چنانكه در كتاب احتجاج*220 و غير آن مذكور است. و شيخ مفيد كتابي بر ردّ او و پيروان او نوشت. و اسم تصوّف را هيچيك از اماميه بكار نبرده است، نه در زمان ائمه(عليهم السلام) و نه بعد از غبيت حضرت صاحبالزمان(عليه السلام)... »*221
آيا اين شخص – يعني شهيد ثاني – و خانوادهء او صوفي هستند؟ البته نقل گفتار بعضي از بزرگان و افراد مورد اتهام فقط به منظور دفع تهمت است و نه غير و البته اثبات صحت ادعاها و نسبت هر امري و عقيدهاي به كسي دادن با مدعي است وگرنه به آن تهمت و افتراء گفته ميشود. پس بر مؤلّف رسالهء رفع شبهات بود كه بگويد مثلاً به اين دليل و بنابراين فرموده، آقاي فلاني صوفي است. وگرنه صرف ادعا كه مطلبي را ثابت نميكند.
يكي ديگر از بزرگان كه تهمت صوفي بودن به او بيشتر قابل اعمال است، چنانكه نويسنده رسالهء رفع شبهات نيز گفته است، مرحوم « ملا محسن فيض كاشاني » است. چون او يك فيلسوفي كامل و عارفي به تمام معنا و فقيهي جامع بود. حال براي شناخت شخصيّت او و نظر او در باره تصوّف بهتر است به گفتههاي خود او در اين مورد مراجعه كنيم. در كتاب « قرة العيون »*222 كه سه سال قبل از به پايان رسيدن عمرش آن را نوشته و آخرين كتاب او نيز بوده، ميفرمايد: « إعلموا إخواني هداكم الله كما هداني، إنّي ما اهتديت إلّا بنورالثقلين و ما اقتديت البا بالأئمة المصطفين و برئتُ الي الله ممّا سوي هدي الله، فإنّ الهدي هدي الله، نه متكلمم و نه متفلسف و نه متصوّفم و نه متكلف، بلكه مقلد قرآن و حديث پيغمبر و تابع اهل بيت آن سرور. از سخنان حيرت افزاي طوائف اربع ملول و بركنارم و از ماسواي قرآن مجيد و حديث اهل بيت و آنچه باين دو آشنا نباشد بيگانه، من هر چه خواندهام از ياد برفت إلّا حديث دوست كه تكرار ميكنم. »
و همچنين در ابتداء كتاب « انصاف » خود كه تاريخ تأليف آن سنه 1083 و بنابراين 5 سال قبل از كتاب قرة العين بوده است، چنين ميفرمايد: « چنين گويد مهتدي به شاهراه مصطفي، محسن ابن مرتضي كه در عنفوان شباب، چون در تفقّه در دين، و تحصيل بصيرت در اعتقادات و كيفيت عبادات به تعليم ائمهء معصومين(عليهم السلام) آسودم چنانكه در هيچ مسئلهاي محتاج به تقليد غيرمعصوم نبودم. بخاطرم رسيد كه در تحصيل اسرار دين و علوم راسخين نيز سعي نمايم شايد نفس، كمالي يابد. لكن چون عقل را راهي به آن نبود و نفس را در آن مايه ايمان كم بود دري نميگشود و صبر بر جهالت هم نداشت و عليالدوام مرا رنجه ميداشت، بنابراين چندي در مطالعهء مجادلات متكلمين خوض مينمودم و با آلت جهل در ازالت جهل ساعي بودم، و طريق مكالمت متفلسفين را نيز پيمودم و يك چند بلند پروازيهاي متصوّفه را در اقاويل ايشان ديدم و يك چند در رعونتهاي من عنديين گرديدم تا آنكه گاهي در تلخيص سخنان طوايف اربع كتب و رسائل مينوشتم... بدون آنكه همه را تصديق كرده باشم يا همه را تأئيد كنم بلكه مطالب آنها را نقل كردم و بر سبيل تمرين مطالبي نوشتم. از مجموع گفتار آنان چيزي كه عطش مرا فرو نشاند يا بيماريم را درمان كند نيافتم تا جائي كه بر خويشتن ترسيدم. پس بخدا پناه بردم مرا بحقيقت نائل گرداند و به گفتهء امير مؤمنان(عليه السلام) كه ميگويد: " أعذني اللهم أن أستعمل الرأي فيما لا يدرك قعره البصر و لا يتغلغل فيه الفكر. خداوندا پناهم ده از اينكه رأي خود را بكار برم در چيزي كه چشمان و بينشها كُنه و نهايت آن را درنمييابند و افكار و انديشهها را توان راهيابي در او نيست "*223 به درگاه خدا ناليدم و سرنوشت خود را به ذات مقدسش سپردم، خداي مهربان نيز به بركت دين پايدارش مرا رهنمون گرديد تا در اسرار قرآن مجيد و احاديث سرور انبياء و ائمه هُدي(صلوات الله عليهم) درست بيانديشم و بقدر حوصله و درجه ايمانم از قرآن و حديث چيزها به من آموخت، دلم اطمينان يافت و وسوسهء شيطان را از من دور كرد، خدا را شكر كه به حقيقت نائل گردانيد... »
و يا همين ملا محسن فيض كاشاني در جاي ديگر ميفرمايد: « بعضي از اهل تصوّف گمان ميكنند بجائي رسيدهاند كه هر چه خواهند ميشود با اندكي توجّه، دعاي او در ملكوت شنيده ميشود و به او در جبروت جواب دهند، نام او شيخ است و درويش، با دعا مردم را افكنده به تشويش، در حق او افراط و تفريط كنند و تجاوز نمايند در بشريّت او، از خواب و بيداري خود چنان تعريف كند كه مردم را به شك اندازد. گاهي ادعاي غيب كند، و گاهي گويد فلان شاه را من كشتم. و لشكر كجا را من ياري كردم، و فلان سلطان را من فرار دادم، و لشكر نفاق و يا فلان مرشد را بر زمين زدم، و يا فلان كس كه به او ارادت نداشتم فاني كردم. و بسا شود در اتاق تاريكي نشيند و چله گيرد و چنان نمايد كه روزه گرفته و گوشت نميخورد و خواب نميكند بر خلاف شرع تا آنكه بخدا سر نسپردهاي به او سر سپرد افتري علي الله كذباً. »*244
و در ادامه ميگويد: « بعضي به نام تصوّف خرقه در بر كنند و حلقه زنند، اختراع كنند اذكاري و به غنا بخوانند اشعاري، فرياد كنند به تهليل بدون داشتن دين، بدعت كردهاند صداي الاغ و رقص را، صيحههاي زشت درشت زنند، آيا از كتكي درد دارند يا از خدا شكايت، آيا خدا دور است كه او را ميخوانيد يا خوابي را بيدار ميكنيد؟ تعالي الله. خدا را خواب نگيرد و زبانها او را به غلط نيفكند، مانند ماهيان ذكر بگو "و اذكر ربّك تضرعاً و خفية دون الجهر انّه ليس منكم ببعيد بل هو اقرب اليكم من حبل الوريد. بخوان پروردگارت را به صورت زاري و نهان بدون صداي بلند، زيرا او از شما دور نيست بلكه از رگ گردن به شما نزديكتر است". »*225
و همچنين ميفرمايد: « بعضي از صوفيّه ادّعا ميكنند مشاهده معبود و تجاوز از مقام محمود و ملازمه عين و شهود را، نميداند هرّ را از برّ، به هم ميبافد براي خر كردن عوام خر، خيال ميكني سخن از وحي ميراند و از آسمانها خبر ميدهد. بندگان خدا را در عبادت مزدور و علماء را از خدا مستور ميشمرد، مردم را به قدم خود افكنده و اذن شهوتراني دهد و ميخورد با مريدان مانند چهارپايان و باكي ندارد از حلال و حرام و گاهي ميگويد: تكاليف براي تطهير دل است و چون نشدني است فائدهاي ندارد، گاهي به بهانهاي از اطاعت امر حق سرپيچي ميكند و گويد: اعمال و جوارح ارزش ندارد، نظر حق به دلها است، و دل ما شيداي حق است، و گناه ما را از حق باز ندارد. كلا سيعلمون. اعمال تو از تو است، اي بيچاره نخواندهاي: لها ما كَسَبَتْ وَ عَلَيْها ما اكْتَسَبَتْ. از كوزه همان برون تراود كه در او است. بدن تابع دل است اي نادان... اَيُّها الْمَغْرُر فَاِذْهَبْ وَ مَن تَبِعَكَ مِنْهُمْ فَإِنَّ جَهَنَّمَ جَزَآئُكُمْ جَزَئاً مَّوْفُورًا. برو گمشو اي بيچارهء مغرور همراه با پيروانت، پس جهنم جزائي است كامل براي شما. »226
و جناب ملا محسن فيض باز هم ميفرمايند: « با اينكه صوفيّه ادعاهاي بزرگ دارند حتي عوام ايشان كه قابل گفتن نيست، اي كاش به دعوي قناعت ميكردند و بدعتها در دين نميآوردند مانند بلند كردن صدا به ذكر و اظهار وجد و آواز و اشعار ضمن اذكار و كف زدن و رقص و بالا و پائين شدن حتي يك نفر در شدّت شوق و خيال صورت خوشگلي بر زمين ميافتد و دست راست بر اين ميگذارد و سيلي بر آن زند و دماغ ديگري را به كتف خود شكند و آب دهان بر صورت آن افكند و با تف او تبرك جويند، و با پسري دست بگردن و ماچ و بوسه كند و يكي از ايشان ادعاي غيب كند و كرامتي كه هيچ پيغمبر نكرده ادعا كند با اينكه جاهل است به احكام شرع، و با وجود اين بر سر او ازدحام كنند و چشم و گوش بر او فرا دهند و گاهي خود را بر قدم او افكنند و نزد او سجده كنند و دست و پاي او را ببوسند ليحمل أوزارهم كاملة يوم القيامة. »*227
مرحوم « شيخ آقا بزرگ تهراني(رضوان الله تعالي عليه) » در كتاب « الذريعة الي تصانيف الشيعة » خود ميفرمايد: « ذكر فيه بعض أحواله و بيّن عذره عما كتبه من الكتب علي مذاق الفلاسفة و المتصوفة و غيرهما بعبارات واضحة ملمعة عربية و فارسية الفّة سنة 1083 كما في فهرسه ثم اختصره بنفسه و سماه(هدية الأشراف). مرحوم فيض كاشاني در كتاب انصاف خود، بعضي از حالات خود و علت نوشتن كتابهائي بر مذاق فلسفه و تصوّف را بيان داشته است، با عباراتي واضح و روشن به زبان عربي و فارسي و تأليف آن در سال 1083 همانگونه كه در فهرست آن كتاب آمده است، سپس خود، آن كتاب را خلاصه نموده و بنام هدية الأشراف نامگذاري نمود. »*228
بنظر ميرسد همين مقدار از فرمودههاي شخصي چون مرحوم « ملا محسن فيض كاشاني » كه تمام مراحل فلسفه و عرفان را ديده و طي نموده است كافي باشد براي اندرز و تنبّه صاحبان عقل و خرد كه به پندارهاي واهي و القائات شيطاني به منظور آگاهي از معارف ديني سراغ فلسفه و عرفان نرفته و هدايت خود را از غير قرآن و غير خاندان نبوت(صلوات الله عليهم) خواستار نشوند.
به كتابهاي ديگر مرحوم فيض چون تفسير صافي و علم اليقين او مراجعه كنيد، خواهيد ديد ابتداء ايماني راسخ به موضوعات فلسفي و عرفاني داشته و چه زيبا از پي توضيح آن مسائل برآمده است، ولي با پناه بردن بخداوند متعال عاقبت به خير شده و از شر و عواقب آن نجات يافته، به آغوش قرآن و دامان پر مهر و محبت خاندان وحي بازگشته و در نتيجه حق را دريافته و آرام گرفته است.
براي جبران گذشته خود و آنچه را كه در دفاع از فلسفه و عرفان گفته است كه شايد موجب گمراهي ديگران نيز شده باشد، به تأليف و نوشتن كتابهائي پرداخت كه مطالبي از آن بازگو شد و طي عباراتي سعي داشت همواره غفلت گذشته خود را و عدم حقانيّت مرام فلسفي و عرفاني را بيان دارد، تا با اين توضيحات اگر كسي در نتيجه گفتار قبلي او منحرف گشته است به هدايت بازگردد. آيا چنين شخصي، همانگونه كه نويسنده رسالهء رفع شبهات مدعي است، صوفي است؟!!
صوفي بودن و شاه شدن در اين وادي چه جرئتي به افراد ميدهد كه ميتوانند هرگونه تهمت و دروغي را كه ميخواهند به سادگي بر زبان آورده، به ديگران نسبت دهند و منتشر نمايند!
خاصيتي كه در عرفان و تصوف وجود دارد بالا بردن شئون افراد عارف مسلك و صوفي است به حدّي كه هر يك خود را خدا و خالق عالم معرفي ميكند. با اين خيال، بديهي است كه چنين شخصي ديگر از گفتار غير واقعي و از وارد نمودن تهمت و افتراء شرمي نخواهد داشت. زيرا شرم از خداوند مانع زدن تهمت و فتراء است و خدا نيز كه خود او است، در نتيجه شرم از خود چندان ثمربخش نيست.
مؤلف رسالهء رفع شبهات در صفحه 34 رسالهء خود ميگويد: « تصوّف اسلام از افعال و احوال پيغمبر خدا و از آيات و اخبار معصومين(عليهم السلام) ظهور يافته و بزرگان صوفيّه هيچ ادعائي از خود ندارند و آنچه دارند از مصباح نبوت و مشكوة ولايت و از معادن علم و حكمت و منبع وحي و الهام خاندان عصمت و طهارت ميباشد. »
ميپرسيم به چه دليل؟ (البته چون ايشان صوفي است، در خفاء خواهند گفت: ما حق وضع و ساخت عبارت خودسرانه و حتّي روايات را نيز داريم، چنانكه خود صوفيّه ميگويند و نزد علماء اهل البيت(عليهم السّلام) اين مطلب ثابت است.)*229
انسان در داشتن هر عقيده و ايدهاي آزاد است، چون « لاَ إِكْرَاهَ فِي الدِّينِ »، مادي بودن يا الهي بودن، ايدهآليست بودن يا رئاليست، پيرو حكمت مشّاء بودن يا اشراق، كمونيست بودن يا كاپيتاليست بودن. ولي نسبت دادن هر فرد ايدههاي خود را به مكتبي ديگر و به مكاتبي حتّي مخالف خود امري است بسيار ناپسند و غير انساني! براي باز داشتن ما از اينگونه انحرافات است كه فرمودند: « اِنْ لَمْ يَكُنْ لَكُمْ دِين فَكُونوا اَحْراراً في دُنْياكُمْ. اگر دين هم نداريد ولي لااقل ازادمرد باشيد! »
در مورد غيرواقعي بودن ادعاي نويسنده رسالهء رفع شبهات و اثبات اينكه گفتار عرفاء و صوفيه از خاندان نبوت(صلوات الله عليهم) نيست در صفحات بعد بيشتر صحبت خواهد شد.
مؤلف رسالهء رفع شبهات در صفحه 34 رسالهء خود ميگويد: « مرحوم آيتالله زنجاني به خود نگارنده به طور صريح فرمودند كه علماي بزرگ در خفاء با فقر و طريقت ارتباط داشتند و از جمله بطور مثال راجع به مرحوم آيتالله سيدمحمد كاظم طباطبائي يزدي اظهار كردند كه من خودم سالها نزدشان تلمّذ نموده و از نزديكان ايشان بودم كه به من اعتماد داشتند و من درك كردم كه ايشان در رشته طريقت واردند. »
به نظر ميرسد از « وارد بودن »، آشنائي ايشان با مرام تصوّف و عرفان منظور و مراد بوده است، وگرنه مجتهد و فقيهي جامع الشرايط كه پيرو دستورات قراني حكم به نجاست صوفيّه و وحدت وجوديها ميدهد، چگونه خودش صوفي است؟!
و همينگونه است دفع اين اتّهام نسبت به مرحوم آيتالله سيد ابوالحسن اصفهاني و مرحوم آيت الله بروجردي كه مؤيد اين حكم بودند.
با مراجعه به كتاب فقهي و شريف « عروة الوثقي » كه تمام مسائل فقهي در آن آمده است، ميبينيم كه مرحوم آيتالله سيدمحمد كاظم طباطبائي يزدي در صفحه 21 ميفرمايند: « لا إشكال في نجاسة الغلات و الخوارج و النواصب و أمّا المجسمة و المجبرة و القائلين بالوحدة الوجود من الصوفية إذ التزموا بأحكام الإسلام فالأقوي عدم نجاستهم الّا مع العلم بالتزامهم بلوازم مذاهبهم من المفاسد. »
در مورد صوفيّه و وحدت وجوديها ميفرمايد: اگر آگاه شديم كه آنان پايبند ايدههاي فاسد خود هستند، نجس هستند، والّا نه.
ايدهء فاسد صوفيها چيست؟ شركت داشتن همه چيز در وجود و هستي با خداوند متعال و ظهور ذات مقدس او به صورت مخلوقات چه شريف و چه پست. العياذُ بالله. و اين است معناي شرك در مقصود شريعت و آن شريك قرار دادن هرچيزي را با ذات خداوندي در هر امر و به هر نسبت ميباشد. و اين حكم نيز نيامده است مگر پيرو حكم خود خداوند متعال كه ميفرمايد: « إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ. مشركين نجس ميباشند. »*230
مؤلف رسالهء رفع شبهات در صفحه 126 رسالهء خود در موضوع شارب و حكم آن استناد به حديثي از حضرت رسول اكرم(صلّي الله عليه و آله) مينمايد به اينكه در پاسخ به شكايت مردي مجرد حضرت ميفرمايد: « وفّر شَعْر جسدك و ادم الصيام. موي تن خود را زياد كن و به روزه گرفتن ادامه بده. »
مؤلف رساله بدون اينكه نشاني صحيح از اين روايت ذكر نموده باشد، فقط به عبارت « منقول در كافي » اكتفاء نموده است. در صورتي كه مهمترين امر در استناد به آيات و روايات، ارائه و ذكر نشاني صحيح آنها است تا با مراجعه به نشانيها صحت نظر گوينده معلوم گردد. حال با فرض كه گفته گوينده صحيح باشد موي جسد را با موي صورت چكار؟ زيرا از صورت در لسان آيات و روايات به « وجه » تعبير ميشود.
مؤلف رساله چنين ادامه سخن ميدهد: « باضافه اين موضوع امري است اجتهادي و از احكام مسلّمه كه مخالفت آن جايز نباشد، محسوب نميشود. زيرا اخباري كه در باب زدن شارب رسيده غالباً يا نبوي است كه شيعه آنها را بواسطه روّات ضعيف ميدانند و يا از حضرت صادق(عليه السلام) روايت شده و از غير آن حضرت در باب شارب روايتي بنظر نرسيده، از اين نظر بعضي صوفيّه ميگويند كه ميتوانيم آنها را حمل بر تقيّه كنيم چون اهل سنّت به زدن آن خيلي مقيد بودند. »
در بيان و پاسخ به اين مطلب عرض ميشود:
1- آيا شيعه رواياتي كه از پيامبر اكرم(صلّي الله عليه و آله) در كتب روائي خود و در موضوعات مختلف آورده است، ضعيف ميداند؟ هرگز. كتب روائي شيعه پر است از رواياتي كه از رسولالله(صلّي الله عليه و آله) است. پس اين چه تهمت بزرگي است كه ميگوئيد: شيعيان روايتهاي منقوله از پيامبرشان را به دليل روّات ضعيف ميدانند! فقط براي اثبات عدم درك و دانش مؤلف نامبرده از وجود روايات وارده در مورد مسئله سادهاي چون شارب كه ميگويد: « از غير حضرت صادق(عليه السلام) در باب شارب روايتي بنظر نرسيده »، چند روايت زير به عنوان نمونه ذكر ميگردد.
1- حضرت امام علي(عليه السلام) ميفرمايد: « أخذ الشارب من النظافة و هو من السنة. كوتاه نمودن شارب جزء نظافت است و اين كار از سنن دين است. »*231
2- زراره بن اعين از حضرت امام باقر(عليه السلام) نقل ميكند كه ايشان فرمودند: « ما أبقيت الحنيفية شيئاً حتي انّ منها قصّ الشارب و قلم الأظفار و الختان. دين حنيف اسلام مطلبي را ناگفته نگذاشته است، حتي كوتاه نمودن شارب و گرفتن ناخن و ختنه. »*232
3- حضرت امام باقر(عليه السلام) ميفرمايد: « من أخذ أظفاره و شاربه كل جمعة و قال حين يأخذه بسم الله و بالله و علي سنت محمّد و آل محمّد، لم يمرض إلّا المرض الّتي يموت فيها. هر كس ناخن و شارب خود را در روزهاي جمعه كوتاه كند و هنگام كوتاه نمودن بگوبد: به نام خدا و بر اساس سنت محمد و آل محمد، مريض نخواهد شد مگر مرض آخر عمرش. »*233
4- امام موسي كاظم با نقل از پدرانش(عليهم السلام) از اميرالمومنين امام علي(عليه السلام) نقل فرمود كه ايشان فرمودند: « قيل لإبراهيم تطّهر فأخذشاربه... به حضرت ابراهيم گفته شد خود را تميز كن، آن حضرت شارب خود را كوتاه كرد... »*234
5- حضرت امام موسي كاظم(عليه السلام) ميفرمايد: « خمس من السنن في الرأس و خمس في الجسد، فأما الّتي في الرأس فالمسواك و أخذ شارب... رعايت پنج سنت در سر و پنج سنت در بدن ضروري است. امّا از سنتهاي ضروري در قست سر، مسواك دندان و كوتاه كردن شارب است... »*235
روايات منقوله فقط به عنوان نمونه بود و براي اطلاع بيشتر از اين گونه روايات به كتاب شريف بحارالانوار، جلد 76 صفحه 67 تا 69 و صفحه 109 تا 113 و به كتاب شريف كافي، جلد 6 صفحه 489 « باب اللحية و الشارب » مراجعه نموده تا ببينيد چه روايات بسياري از ائمه معصومين(عليهم السلام) در مورد كوتاه نمودن شارب آمده است.
شما فكر ميكنيد منظور نويسنده رسالهء رفع شبهات از اينكه گفته است « غير از حضرت امام صادق(عليه السلام) در باب شارب روايتي بنظر نرسيده » چيست؟
موضوع شارب امري نيست كه در مورد آن عمر تلف نموده و در ردّ و اثبات آن سخن گفته شود، ولي دلخراش است كسي كه به مقام شاهي در صوفيگري ميرسد حق دارد هر كاري دلش بخواهد بكند، انكار كند روايات را، جسارت كند به مذهب تشيع به اينكه آنان روايات منقوله از حضرت رسول اكرم(صلّي الله عليه و آله) را به جهت راويان حديث، ضعيف ميشمارند، و ساير دروغها و تهمتهاي ديگر كه ديديد!
سپس براي اغفال و استحمار يك عده مردم ساده و نادان ميگويند: « حضرت صادق(عليه السلام) هم اگر امر به كوتاه كردن شارب نموده است از روي تقيّه بوده است! » و اين در حالي است كه آن حضرت ميفرمايد: « مَنْ لَمْ يأخذ شاربه فَلَيْسَ مِنّا. هر كس كه كوتاه نكند شاربش را از ما نيست. »
2- آيا شما ميتوانيد يك سفارش و توصيه و دستوري از خدا و پيامبرش و خاندان پيامبر(صلوات الله عليهم) بر بلند نمودن شارب نشان دهيد تا بگوئيم شما اطاعت از آن سفارش و يا دستور نمودهايد؟
اگر محبت و آشنائي از ائمه معصومين(عليهم السّلام) در دل كسي باشد، هيچگاه اقدام به كاري نميكند كه اطمينان به رضايت آن خاندان بر كار خود نداشته باشد.
بر فرض كه تمام اوامر صادره از شخص رسول الله(صلي الله عليه و آله) و ائمه معصومين(عليهم السّلام) را در مورد كوتاه نمودن شارب ناديده بگيريم و بگوئيم در اين موضوع پر اهميّت! امر و دستوري كه صادر نمودهاند از شخص خود پيامبر و از تمام ائمه اطهار(عليهم السّلام) به دليل تقيّه و ترس از دشمن بوده است، پس نهي واقعي در كوتاه نمودن شارب وجود ندارد. آيا هيچ صاحب عقلي با اين گونه تأويل و توجيهات كه جز اوهام و پندار نيست، به خود اجازه ميدهد كه خلاف دستورات عمل نموده و اقدام بگذاشتن و بلند نمودن شارب نمايد كه فقط سنت و روش اجدادي خود را حفظ كرده باشد؟
بشر موجود و مخلوقي است مانند ساير مخلوقات، مملوك خداوند متعال پس بدون صاحب و رها نيست. هر مملوك و عبدي ناگزير است از اينكه رفتارش تابع فرامين مالك و مولاي او باشد و حركتي و گفتهاي از حركات و گفتار او نميتواند سر خود و بدون امر و دستوري از مالك او انجام پذيرد كه اگر امري به انجام كاري به او رسيده باشد، مؤظف به انجام آن است و گرنه وظيفهاي ندرد. پس آنچه را كه از طريق خاندان نبوّت به ما ابلاغ شده است ما مأمور به انجام و اجراي آن ابلاغ هستيم و بس، البته اگر مسلمان باشيم.
نيرو و عاملي به نام شيطان وجود دارد كه بشر را به كارها و گفتههاي خلاف حقيقت واميدارد « وَ إِنَّ الشَّيَاطِينَ لَيُوحُونَ إِلَى أَوْلِيَآئِهِمْ. شيطانها مطالبي را به صورت وحي بر دوستان خود القاء ميكنند. »*237 كه وسعت و قدرت امواج القائي آنان بسيار گسترده و قوي است.
براي بر حذر داشتن از قرار گرفتن تحت اين گونه القائات شيطاني است كه حضرت رسول اكرم(صلّي الله عليه و آله) ميفرمايد: « حلال بيّن و حرام بيّن و شبهات بين ذلك، فمن ترك الشّبهات نجي من المحرمات و من أخذ بالشّبهات إرتكب المحرمات و هلك من حيث لا يعلم. حلالي واضح و آشكار است و حرامي واضح و آشكار است و اموري متشابه و غير معلوم، پس هر كس امور متشابه و غير معلوم را ترك نمود، از محرمات و كارهاي حرام نجات يافته است، و كسي كه به امور متشابه عمل نمود مرتكب اعمال حرام شده و در نتيجه هلاك ميشود، از جائي كه نميداند. »*238
پس هرگاه فراميني از غير طريق خاندان وحي بر انسان نسبت به انجام كاري وارد آيد، اجتناب انسان از نزديك شدن به آن ضروري است. خداوند متعال نيز ميفرمايد: « فَإِن لَّمْ يَسْتَجِيبُوا لَكَ فَاعْلَمْ أَنَّمَا يَتَّبِعُونَ أَهْوَاءهُمْ وَ مَنْ أَضَلُّ مِمَّنِ اتَّبَعَ هَوَاهُ بِغَيْرِ هُدًى مِّنَ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ لَا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ. پس اگر تو را اجابت نكردند بدان كه فقط هوسهاى خود را پيروى مىكنند و كيست گمراهتر از آنكه بىراهنمايى خدا از هوسش پيروى كند بىترديد خدا مردم ستمگر را راهنمايى نمىكند. »*239
بنابراين آنانكه اقدام به گذاشتن شارب نموده و خود را به شكل مجوس و كفار درميآورند، چنانكه ائمه معصومين (عليهم السلام) فرمودهاند شامل حكم اين آيه شريفه بوده و هيچگاه هدايت خداوندي آنان را از ظلمت جهل و خرافه نجات نخواهد داد، چون اقدام بكاري ميكنند كه خداوند متعال آنان را امر به آن نفرموده است، هر چند كه نهي او نيز پذيرا نباشد و به بهانههائي دروغين تكذيب نمايند.
مؤلف رسالهء رفع شبهات در صفحه 129 رسالهء خود ميگويد: « حتي بعضي از صوفيّه معتقدند كه از بعضي اخبار استفاده ميشود كه بعضي بزرگان دين و ائمهء هدي(عليهم السلام) شارب داشتند چنانكه در مجمع البحرين است: و في حديث وصفه(ع) انه كان وافر السبلة و هي بالتحريك الشارب كه معناي آن چنين است: در حديثي كه وصف نموده او را (ع)، او داراي سبيل زياد بود و لفظ " سبله " با حركت حروف آن، بمعناي شارب است. »
اولاً عبارت ( السبلة بالتحريك ) در اصطلاح لغويين بمعني آن است كه حركت حرف اول و دوم اين كلمه فتحه است و ترجمه آن بدينصورت( با حركت حروف آن ) ناصحيح است.
ثانياً سَبَله معاني ديگري هم دارد كه در كتب لغت معتبر ذكر شده است. مثل( مقدم اللحية ) و ( الدائرة في وسط الشفة العليا ).
ثالثاً براي اطلاع از متن حديث گفته شده برويم سراغ كتابي كه اين عبارت را از آن نقل كردهاند. در كتاب مجمع البحرين و تحت ماده « سبل » چنين آمده است: و في حديث وصفه إنّه كان وافر السَبَلة، هي بالتحريك الشارب و الجمع السبال. در حديثي كه وصف نموده است او را، او داراي سبيل زياد بود، و لفظ سبله به فتحتين بمعناي شارب است و جمع آن سِبال است. »*240
كتاب « مجمع البحرين » يك كتاب لغت است كه مؤلّف مرحوم آن جناب طريحي(رضوان الله تعالي عليه) لغت وارده در آيات و روايات را با شاهد مثالهائي ذكر نموده است. پس اين كتاب يك منبع روائي نيست.
شاهد مثالي در اين كتاب براي نشان دادن معناي « سبيل » بكار رفته است. وصف كننده كيست؟ دارنده سبيل كيست؟ معلوم نيست، فقط منظور از مثال آورده شده براي ارائه به كار بردن لفظ « سبيل » به معناي شارب ميباشد. آيا استناد به يك شاهد مثال براي صحيح جلوه دادن كاري صحيح است؟
در همين كتاب « مجمع البحرين » تحت ماده « فطر » و براي بيان معاني مختلف آن چنين آمده است: « و في حديث اهل البيت(عليهم السّلام): نحن نَحتّ الشوارب و نعفي اللحي و هي الفطرة، اي الدين و السنة. در حديثي از اهل بيت(عليهم السّلام) آمده است كه ما كوتاه ميكنيم شاربها را و بلند و زياد ميگذاريم لحيهها را، كه اين امري است فطري، يعني از امور دين و سنت است. »*241
آيا وجدان سالم حكم نميكرد كه با ارائه و نشان دادن شاهد مثالي از همين كتاب كه براي تفهيم معناي لغت بكار رفته است و سپس خودسرانه دليل آوردن آن بر بلند نمودن شارب، حديثي را كه با صراحت كامل حكم بر كوتاه نمودن شارب مينمايد و در همين كتاب آمده است، نيز مؤلّف رسالهء رفع شبهات ذكر نموده باشد؟ در حاليكه گفتهء اول به نام حديث كاملاً مبهم و دلالتي بر ادعاي مدّعي ندارد، ولي حديث دوم كاملاً صريح و آشكار ميفرمايد كه كوتاه نمودن شارب از دين و سنت است.
پس آيا كسي كه به گفتهاي در كتاب مجمع البحرين استناد ميكند، عمل او، يعني گذاردن شارب بلند، خلاف دين و سنت نيست؟
در مقابل نهيهاي صريح و آشكار پيامبر خدا و خاندان او در موضوع كوتاه كردن شارب، نويسنده رساله به عباراتي چون « الدم يقطر من شواربه. خون جاري ميشد از شاربهايش. » و يا « النور يسطع من شواربه. نور ازشاربهايش ساطع بود. » بدون ذكر سند و نام گوينده، متمسك شده و آنها را دليل بر كار خود و صوفيّان گرفته است.
آيا خندهآور نيست؟ بدينگونه كوشش در اثبات مطلبي بيارزش كه فقط يك رسم است، و سعي در لزوم ادامه اين رسم با آوردن عباراتي غير واقعي! ولي چه كنيم كه باز ايشان در صفحه 133 رساله خود ميگويد: « همانطور كه جدّ امجد فرموده ديني را به موئي نبستهاند، از اين رو در اين باب امر و نهي نشده و پيروان را آزاد گذاشته و ايراد گرفتن بر اين جزئيات مورد تعجب است. »
انكار اوامر و نواهي الهي صادره و رسيده به ما از طريق خاندان وحي با اين جرئت شايد از خصلت و خصائص صوفي شدن باشد! وگرنه به عنوان نمونه تعدادي از امر و نهيها در اين باب از كتابهاي شريف كافي و بحارالانوار ذكر شد و نشان محل روايات وارده در اين موضوع نيز داده شد، حال شما خود مراجعه كنيد و حقيقت را دريابيد.
امّا اينكه جدّ امجد ايشان فرمودهاند: « ديني را به موئي نبستهاند »، دين يعني نظام تشريع و لازمه تماميّت و كامليّت آن ارئه و نشان دادن روش و برنامه در تمام مراحل زندگي است. همانگونه كه اين كامليّت را در نظام تكوين بوضوح ميبينيم.
مثلاً، صورت مردها محل رويش موهاي مختلفي است كه بعضي ثابت و بعضي داراي رشد بسيار كند و بعضي نيز داراي رشد سريع ميباشند. تمام مساحت صورت انسان از يك وجب انساني بيشتر نيست، پس چه شده است كه قوانين گوناگوني از نظر رويش موها در اين صورت انساني حكمفرما است.
آيا اگر مژگان چشم يا ابروان انسان از نظر رويش و رشد همان حالت رويش سريع لحيه و شارب را ميداشت چه وضع ناراحت كنندهاي براي چشم بوجود ميآمد؟ آيا بشر خود رويش وچگونگي رشد موهاي صورت خود را به چنين نظمي آراسته و كنترل نموده است؟ هرگز.
بنابراين مييابيم خلقت انسان و نظم موجود در اندام او حتّي رويش و رشد موها در صورت او تحت امر و تدبير خالق اين بشر است. و با تفكر در خلقت ساير موجودات و آسمانها كه از نظر خلقت از انسان برتر نيستند، ولي بزرگتر ميباشند، حاكم بودن نظم و ترتيب شگفت انگيزي را بر عالم آفرينش مييابيم، « لَخَلْقُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ أَكْبَرُ مِنْ خَلْقِ النَّاسِ وَ لَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ. قطعا آفرينش آسمانها و زمين بزرگتر [و شكوهمندتر] از آفرينش مردم است ولى بيشتر مردم نمىدانند. »*242
آيا ميتوان گفت نظام تكوين را كه به موئي نبستهاند، پس چرا خداوند چنين ترتيبي براي رويش موها در صورت انسان برقرار نموده است؟ آيا وقت آن نرسيده است كه آقايان عرفا و صوفيه اعتراف نمايند كه كمال خلقت چنين نظمي را اقتضاء ميكند.
همينگونه است دين و نظام تشريع كه همواره خداوند از تمام و كامل بودن آن سخن ميگويد. آيا ممكن است خالق نظام كوچكترين موضوعي را كه بستگي به نظم و نظام تشريع دارد بيان نفرموده باشد؟ هرگز.
به عنوان نمونه و براي تأئيد مطلب فقط به اين دو روايت كه در كتاب شريف كافي، باب 21 و تأكيد بر اينكه آنچه را كه مورد نياز بشر بوده، در كتاب و سنت آمده است دقت شود.
1- حضرت ابيعبدالله امام صادق(عليه السلام) ميفرمايد: « إنّ الله تبارك و تعالي أنزل في القرآن تبيان كل شئ حتّي والله ما ترك الله شيئا يحتاج إليه العباد حتي لا يستطيع العبد يقول، لو كان هذا أنزل في القرآن؟ إلّا و قد أنزل الله فيه. خداوند متعال بيان و توضيح هر چيزي را در قرآن آورده است بطوري كه بخدا قسم، ترك نفرموده است خدا بيان چيزي را كه مورد نياز انسان باشد بطوريكه نميتواند كسي بگويد: اي كاش بيان اين مطلب نيز در قرآن آمده بود! و حال آنكه آن آمده است. »*243
2- حضرت امام باقر(عليه السلام) ميفرمايد: « إنّ الله تبارك و تعالي لم يدع شيئاً يحتاج اليه الأمة إلّا أنزله في كتابه و بيّنه لرسوله... خداوند متعال كوتاهي ننموده از بيان آنچه را كه مردم بدان محتاج هستند، مگر آنكه آن را در كتابش فرو فرستاده و براي پيامبرش بيان فرموده است... »*244
پس همانگونه كه ذرهاي از ذرات عالم كون و هستي نميتواند از قانون نظام تكوين خارج باشد؛ كار، روش و سلوكي نيز نميتواند از قانون نظام تشريع خارج بوده باشد. و فرقي را كه بين دو نظام تكوين و تشريع ميباشد در اين است كه در نظام تكوين قوانين مربوطه بطور تمام و كمال پياده شده است، ولي در نظام تشريع پياده نمودن و اجراي آن در دست بشر است. قوانين معين است، ولي عمل به آن بعني اجراي نمودن قوانين نظام تشريع از وظايف بشر است. پس به دليل كامل و تمام بودن اين شريعت الهي است كه براي تمام حركات و سكنات انساني، چه مهم و چه غيرمهم ارائه طريق شده است و اگر غير از اين بود ادعاي تماميّت صحت نداشت.
ممكن است جاهلي بگويد: دين را با آداب استحمام و امثال آن چكار است؟ بنظر او سخن گفتن از اين گونه امور در دين موجب پائين آوردن حرمت و احترام دين باشد...
چگونه است كه دين در نظافت و چيدن و رفع موهاي زائد بدن و گرفتن ناخنها ما را راهنمائي نموده، ولي در مورد شارب كه سنّتي در ميان صوفيان است، ميگويند: اوامر رسيده در كوتاه كردن شارب صحت ندارد! و اينكه دين را به موئي نبستهاند. آيا اين گفته و عمل، غير از متابعت از خواستههاي شسطاني و نفساني است؟
حال بر خوانندگان صوفي و غير صوفي است تا مطالب گفته شده را با عقل خود؛ همان عقلي كه بوسيلهء آن ايمان به اسلام آورده و گواهي به وحدانيّت خداوند و رسالت حضرت رسول اكرم(صلّي الله عليه و آله) و آسماني بودن قرآن مجيد ميدهند، و نه عقلي كه در صوفيّه عرفاء مرشدي و قطبي بدانان القاء مينمايند، مطالب طرفين را با دقت بررسي نموده، و به نشانههاي گفته شده براي اطمينان خاطر از صحت روايات مرويّه از خاندان نبوت مراجعه نمايند تا حقيقت بر آنان بيشتر آشكار گردد. چون به علت رعايت اختصار همواره سعي شد كه در هر مورد به يك يا دو روايت به عنوان شاهد مثال بسنده شود.
پينوشت:
*220- احتجاج طبرسي، جلد 2، صفحه 290
*221- كتاب الدر المنثور، جلد 1، صفحه 28
*222- الذريعه، جلد 17، صفحه 75: تاريخ وفات مرحوم فيض 1091 و تاريخ تأليف اين كتاب 1088 است.
*223- نهج البلاغه، ترجمه فیض الاسلام، خطبه 86، صفحه 206
*224- كلمات الطريفه ملامحسن فيض ( الطرائف )، صفحه 76
*225- كلمات الطريفه ملامحسن فيض ( الطرائف )، صفحه 78
*226- سفينة البحار، جلد 2، صفحه 61
*227- بشارات، صفحه 144
*228- الذريعه، جلد 2، صفحه 398
*229- صفحه 66 از اين نوشتار: گفتار مرحوم شيخ حر عاملي صاحب كتاب وسائل الشيعه در مورد جعل و ساختن احاديث دروغين توسط صوفيه.
*230- قرآن مجيد، سوره توبه، آيه 28
*231- تحف العقول، صفحه 100
*232- بحارالانوار، جلد 76، صفحه 68 و تفسير عياشي، جلد 1، صفحه 61
*233- بحارالانوار، جلد 76، صفحه 123
*234- بحارالانوار، جلد 76، صفحه 69 و نوادر الراوندي، صفحه 23
*235- بحارالانوار، جلد 76، صفحه 67 و خصال، جلد 1، صفحه 130
*236- بحارالانوار، جلد 76، صفحه 112
*237- قرآن مجيد، سوره انعام، آيه 121
*238- اصول كافي، جلد 1، صفحه 68(باب 22)
*239- قرآن مجيد، سوره قصص، آيه 50
*240- مجمع البحرين، جلد 5، صفحه 329
*241- مجمع البحرين، جلد 3، صفحه 441
*242- قرآن مجيد، سوره غافر، آيه 57
*243 و *244- اصول كافي، جلد 1، صفحه 59
وبلاگ سفیر انتظار به هیچیک از نظامهای سیاسی حاکم بر کشورهای مختلف اعتقاد نداشته و هیچیک را به رسمیت نمیشناسد.