احادیث تکان دهنده آخرالزمانی
حادیث تکان دهنده آخرالزمان
پیامبر اکرم ، حضرت محمد مصطفی (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند:
روزگاری خواهد آمد که دین خدا تکه تکه خواهد شد
و
مومن در نزد مردم حقیر و بیمقدار میشود
و
فاسق پیش آنها محترم و ارجمند باشد
و
کودکانشان گستاخ و بیادب
و
زنانشان بیشرم و بیحیاء شوند.
پناه بردن به آنها خواری و اعتماد به آنان ذلت است.
در آن هنگام خداوند، آنان را از باران بهنگام، محروم سازد
و
در وقت نامناسب بر آنها ببارد.
موقعی بر مردم بیاید که چهرههایشان چهرههای آدمیان ، ولی دلهایشان دلهای شیاطین باشد
و
🔹ز منکرات اجتناب نکنند
و
پیوسته به کارهای ناپسند خویش ادامه دهند
و
اگر در جمع آنها باشی ، به تو دروغ گویند
و
چون از آنها غایب باشی ، غیبتِ تو کنند.
و
افراد بد بر آنان مسلط شونو
و
نیکانشان دعا کنند ؛ ولی اجابت نشود.
،همچنین رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمودند؛
زمانی بر مردم بیاید که
شکمهایشان خدایان آنها شود
و
زنانشان قبله گاهشان
و
پولشان ، دینشان شود
و
کالاهای دنیوی را مایهء شرف و اعتبار و ارزش خویش دانند
و
ساختمانهای مسجدهایشان آباد باشد ؛ ولی از جهت هدایت خراب شود
و
له چهار بلا مبتلاء شوند
نخست: تجاوز به ناموسشان
دوم: هتک حرمت
سوم: خشکسالی
چهارم: ظلم و ستم از جانب حاکمان و قاضیان
اصحاب گفتند :
یا رسول الله! مگر آنها بت پرست هستند؟!
پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) فرمودند
آری ، هر پول و درهمی به نزد آنها بتی است که در حدّ پرستش به آن تعلق خاطر دارند.
روزگاری بیاید که مردم از علماء بگریزند. ؛ همانگونه که گوسفند از گرگ میگریزد.
نخست: برکت از مالشان بگیرد
دوم: ستمگران بر آنها مسلط.شوند.
سوم: انکه بیایمان از دنیا بروند.
برای رسیدن به اندک نانی ، پیش هر کسی کرنش کنند.
بازرگانان و کاسبان آنان رباخوار و فریبکار
و
زنانشان خود را برای نامحرمان بیارایند
و
در آن هنگام اشرار بر آنها چیره گردند
و
هر چه دعا کنند ، به اجابت نرسد.
پس ...
بر شما باد که دینداری کنید ...!
منبع:
بحارالانوار: جلد 52 ، ص 190.
بحار الانوار: ج 77 ، ص 369
چه کسانی امام حسین (علیه السلام) را کشتند؟!
مدتی است که جملهء نه چندان دلچسبی بین شیعیان و محبُان علی (علیه السلام) به بهانهء تلنگر به خودی رد و بدل میشود با این مضمون که"حسین (علیه السلام) را منتظرانش کشتند!"
اما آیا حقیقت این چنین است؟!
بار منفی این جمله بر روی ذهن شنوندهء معتقد و حتی غیر معتقد بقدری سنگینی میکند که نه تنها اثر تبشیری ندارد ؛ بلکه برای کسانی که آگاهی درستی از آن واقعهء عظیم ندارند ، همراه با آثار مخربی ناشی از دوری و انزجار ناخودآگاه از مقولهء انتظار است. شاید به هر انسان عاقلی بگویید در قتل امام زمانت شریک خواهی بود ، اگر منتظرش هستی، آن فرد ترجیح دهد هیچگاه منتظر نباشد و همه چیز را بدست سرنوشت و مسیر مقدر شده دنیا بگذارد.
شناخت پایهای و اساسی از هر واقعه تاریخی با بررسی علت و معلول میتواند مسیر شناخت صحیح راه را برای هر فردی هموار کند.
واقعه عاشورا یک جنایت مخوف در دل سیاهی شب و در نقطهای خالی از هر جنبدهای نیست ، عاشورا در روز روشن و با حضور خیل عظیمی از جنود شیطان در حضور هزاران چشم بینا اتفاق افتاد در وسعتی که هم پیمانان ابلیس از آن زمان تا به امروز هر چقدر تلاش کردند تا آن جنایت را انکار و کمرنگ کنند ، نتوانستند جوشش خونهای بناحق ریخته شده بر آن سرزمین را متوقف کنند.
➖➖🏴🏴➖➖
برای درک صحیح عظمت حادثه کربلا باید به عقب برگشت، حتی عقب تر از زمان خلقت آدم (علیه السلام)!
چهل هزار سال قبلتر از خلقت بشر خاکی، زمانی که پروردگار تبارک و تعالی اراده کرد نور حضرت محمد (صلواة الله علیه و آله) و علی (علیه السلام) را بیافریند، دشمنی و حسادت ابلیس بعنوان موجود مقرب درگاه خدا که سالها به عبادت پرداخته بود با دردانههای آفرینش آغاز گردید؛
"خداوند من و علی (علیه السلام) را چهل هزار سال قبل از خلقت آدم، از یک نور واحد خلق نمود.سپس آن را به دو نیمه کرد و همه اشیاء و موجودات را از نور ما خلق فرمود.سپس ما را در سمت راست عرش قرار داد و ما تسبیح و تهلیل و تکبیر خدا را گفتیم و ملائکه نیز به ما اقتدا کردند و تسبیح گفتند. پس هر کس در هر کجای عالم باشد و بندگی خدا را بنماید، از تعلیم من وعلی (علیه السلام) است.
📚وسیلة المعاد: ص ۱۶.
از همین رو میتوان نتیجه گرفت که دشمنی و کینهء ابلیس نه از برتری جستن آتش بر جسم خاکی آدم و سرباز زدن از سجده بر غیر از خداوند بوده است ؛ بلکه به عظمت و مکرمت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) و اهل بیت (علیهم السلام) حسد ورزید و از امر پروردگار تمرّد کرد. خداوند هم به پاداش عبادت چند هزار سالهاش تا روز معینی به او مهلت داد.
📚سوره اعراف: آیات ۱۶ و ۱۸.
ابلیس هم قسم جلاله یاد کرد که از پس و پیش، بالا و پایین ، چپ و راست اغواگری را آغاز کرده و با انواع و اقسام شهوانیات، هواسرانیها ، حرص و طمع ، ضلالت و گمراهی، آدمی را از صراط مستقیم که همان ولایت علی بن ابیطالب (علیه السلام) است، منحرف کند.
➖➖🏴🏴➖➖
بفرمودهء امام باقر (علیه السلام) همیشه ، گمراه نمودن و انحراف شیعیان ، هدف و مقصود ابلیس بوده است و بحقیق از دیگران فارغ است.
📚صافی از کافی: ج ۸ ، ص ۱۴۵ ، ح ۱۱۸.
به این ترتیب جنگ بین حق و باطل در دنیا شکل گرفت و در نهایت مردم به دو دسته تقسیم خواهند شد ؛ با ولایت ، بیولایت. پس واقعه عاشورا و حوادث بعد از آن ، از همان روز خلقت آدم و سجده نکردن ابلیس آغاز و تا به امروز و حتی تا ظهور و قیام آخرین ذخیره خداوند ادامه خواهد داشت ...!
آری ...
در جواب کسانی که میگویند: حسین (علیه السلام) را منتظرانش شهید کردند ، باید گفت:
منتظران واقعی بدانند که حـضـرت امـام حسـیـن (علیه السّلام) را منتظرانش نکشتند!
بلکه آن حضرت کشتهء پیمان سقیفه و صحیفهء ملعونه بود!! [إذا کتب الکتاب قتل الحسين (عليه السّلام)].
حـضـرت امـام حسـیـن (عليه السّلام) کشتهء پیمان شکنی کسانی است که در غدیر بیعت کردند ؛ ولی در سقیفه کودتا نمودند.!!!
وقتی فرمود: به چه جرمی مرا میکشید؟! همگی یک صدا گفتند: بُغضاً لأبیك!! بجهت بغض و دشمنی ما با پدرت...
حضرت زینب (سلام الله علیها) نیز پس از واقعهء کربلا در چهارمین خطبه خود فرمودند:
بفدای آن کسی که سپاهش روز دوشنبه غارت شد ... بِابی مَنْ اَضْحی عَسکَرُهُ فی یَوْمِ الاِثنین نَهبا... (الملهوف: ص ۵۶)
عموم محققان بر این عقیدهاند که حضرت زینب (سلام الله علیها) با این جملات اشاره به واقعهء سقیفه و غصب خلافت توسط خلفاء دارند که در روز دوشنبه بود ؛ و واقعهء کربلا در روز جمعه اتفاق افتاد.
یعنی اگر آن دوشنبهء شوم پدید نیامده بود و ولایت اهلبیت (علیهم السّلام) محقق شده بود ، فاجعه کربلا هم پدید نمیآمد. در واقع ، یکی از تبعات کودتای سقیفه ، فاجعهء عاشورا و شهادت سید الکونین حضرت اباعبدالله الحسین (علیه السلام) میباشد.
خود حضرت سیّدالشّهداء (صلوات الله عليه) هم بهنگام شهادت فرمودند: مرا ابوبکر و عمر (لعنة الله علیهما) کشتند.!
(قتلني فلان و فلان).!!
آیا تاکنون فکر کردهایم که چرا در زیارت عاشورا بارها بنیانگذاران ظلم و ستم بر اهلبیت (علیهم السّلام) و غاصبین حقّشان و جایگاه خلافت و امامتشان که همان کودتاگران سقیفهء بنی ساعده بودند ، لعنت میشوند؟؟!!
فَلَعَنَ اللَّهُ اُمَّةً اَسَّسَتْ اَساسَ الظُّلْمِ وَالْجَوْرِ عَلَیْكُمْ اَهْلَ الْبَیْتِ ولَعَنَ اللَّهُ اُمَّةً دَفَعَتْكُمْ عَنْ مَقامِكُمْ وَ اَزالَتْكُمْ عَنْ مَراتِبِكُمُ الَّتى رَتَّبَكُمُ اللَّهُ فیها.
پس خدا لعنت كند امتى كه اساس ظلم و ستم را بر شما اهل بیت رسول بنیاد كردند و خدا لعنت كند امتى را كه شما را از مقام و مرتبه (خلافت) منع كردند و رتبههایى كه خدا مخصوص به شما گردانیده بود ، از شما گرفتند.
آیا تاکنون فکر کردهایم در زیارت عاشورا به خدا و اهلبیت (علیهم السّلام) تقرب میجوییم بوسیلهء برائت جستن از چه کسانی؟؟!!
و
چرا؟؟!!
یا اَبا عَبْدِ اللَّهِ، اِنّى اَتَقَرَّبُ اِلَى اللَّهِ وَ اِلى رَسُولِهِ وَ اِلى اَمیرِالْمُؤْمِنینَ وَ اِلى فاطِمَةَ وَ اِلَى الْحَسَنِ وَ اِلَیْكَ بِمُوالاتِكَ وَ بِاْلبَرائَةِ مِمَّنْ اَسَّسَ اَساسَ ذلِكَ وَ بَنى عَلَیْهِ بُنْیانَهُ وَ جَرى فى ظُلْمِهِ وَ جَوْرِهِ عَلَیْكُمْ وَ عَلى اَشْیاعِكُمْ...
اى اباعبداللَّه، من بدرگاه خدا تقرب جسته و بدرگاه رسولش و بنزد حضرت فاطمه و حضرت امام حسن و به حضرت تو قرب مى طلبم ، بواسطه محبت و دوستى تو ، و برائت و بیزارى از كسانى كه اساس و پایه ظلم و بیداد را بر شما بنا نهادند و از پیروان آنها...
آیا تاکنون فکر کردهایم که چرا قبل از سلام به حضرتش ، باید چه کسانی را صد مرتبه لعنت کنیم؟؟!!
و
چرا؟؟!!
اَللَّهُمَّ الْعَنْ اَوَّلَ ظالِمٍ ظَلَمَ حَقَّ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ آخِرَ تابِعٍ لَهُ عَلى ذلِكَ...
پروردگارا تو لعنت فرست بر اوّل ظالمى كه در حقّ محمد و آل پاكش (صلوات الله علیهم) ظلم و ستم كرد (رهبر اصلی کودتای سقیفه) و آخرین ظالمى كه از آن ظالم نخستین در ظلم تبعیّت كرد (پیروان کودتای سقیفه که فلاسفه و صوفیهء اقتدارطلب خواهان وحدت شیعه با آنان میباشند)...
و
چرا دوباره ، باز بعد از سلام ، لعن مخصوص بر اولی و دومی و...؟؟!!
اَللَّهُمَّ خُصَّ اَنْتَ اَوَّلَ ظالِمٍ بِاللَّعْنِ مِنّى وَابْدَأْ بِهِ اَوَّلاً ثُمَّ الثَّانِىَ وَالثَّالِثَ والرَّابِعَ...
پروردگارا تو لعنت مرا مخصوص گردان به اولین شخص ظالم و اول در حقّ اولین ظالم (ابوبکر) و آنگاه در حق دومین (عمر) و سومین (عثمان) و چهارمین (معاويه)... لعنةُ الله عليهم أجمعين.
چرا؟؟!!...
زیرا که توطئهء سقيفه ، تلاشی از سوى شکست خوردگان در جبهههاى بدر و احد و حنين بود ، تا دوباره به سيادت جاهلی خود برسند و سفيانيان کوشيدند انتقام کشتههاى خود را از آل پيامبر (صلى الله عليه و آله) از طريق سلطه يافتن بر خلافت و تار و مار کردن بنى هاشم و عترت رسول بگيرند.
طرح شورا و بيعت ساختگی سقيفه ، ظاهری فريبنده براى اعمال آن سياست بود ، و میخواستند همان شعری را که یزید (لعنه الله علیه) بر سر طشت طلا خواند ، در همان سقیفه بعد از اینکه رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را شهید کردند ؛ بخوانند و بساط اسلام را بطور کلی جمع کنند!!
لَعِبَتْ هاشِمُ بِالْمُلْکِ فَلاَ
خَبَرٌ جاءَ وَ لاَ وَحْىٌ نَزَلْ
فرزندان هاشم [رسول خدا (صلی الله علیه و آله)] با سلطنت بازى کردند ، و در واقع نه خبرى (از سوى خدا) آمده بود و نه وحیى [بر رسول اکرم (صلوات الله علیه و آله)] نازل شده!
به قول نيّر تبريزی:
کانکه طرح بيعت شورا فکند!
خود همانجا طرح عاشورا فکند!
چرخ در يثرب رها کرد از کمان!
تير کاندر نينوا شد بر نشان!
براستی تيری را که عمر سعد (لعنة الله عليهما) صبح عاشورا بسوى اردوی حسينی رها میکند و تيری را که حرمله (لعنة الله عليه) بر سینه حضرت أبی عبدالله (عليه السّلام) میزند و خون ریزان مثل ناودان میشود و بر گلوی حضرت على اصغر (عليه السلام) می زند و گوش تا گوش میدرد
و ...
و ...
و ....
تيری است که در سقيفه رها شد و بر قلب پيامبر نشست!
و
آتشی که به خیمههای آن حضرت زدند ، از جنس شعلههای همان هیزمهایی بود که پشت در خانهء حض ت فاطمه (سلام الله علیها) انباشته نمودند.!
هر چه شد بین در و دیوار شد!
ریشه سر نیزهها مسمار شد!
و
سیلیها از جنس همان سیلی ...
و
کشتن شش ماهه از آنجا باب شد ...؟!
کشته شد محسن و آنان که تماشا کردند!
سند تیر به اصغر زدن امضا کردند!
و
غل و زنجيرها و طنابها از جنس همان ریسمانی بود که دستان امیرالمؤمنین (علیه السلام) را با آن بستند
و ...
چه خوب و عميق دريافته و سروده است مرحوم آيت الله غروی اصفهانی (کمپانی):
فما رَماه اِذْ رَماهُ حَرمَله
و انَما رَماهُ مَن مَهَّدَ له
آنگاه که حرمله (لعنةُ الله علیه) - در کربلا - تیر انداخت ، این حرمله نبود که تیر میانداخت. بلکه کسی که زمینهساز این حادثه بود ، تیراندازی کرد.
یعنی اگر واقعیتش را بخواهید ، این حرمله نبود که بسوی عزیزان پیامبر خدا تیر میانداخت و آنان را بخاک و خون میکشید ؛ بلکه این تیر ، سالهاست که از کمانی دیگر (سقیفه) و با ضرب شصت ظالمی دیگر در حرکت است و بدنبال هدف خود میگردد. این تیر ، ۵۰ سال است که جادهء کربلا را درنوردیده است و امروز میخواهد به هدف بنشیند.
سَهمٌ اَتي مِن جانب السقيفة
و قَوسُه عَلي يَدِ الخليفة
تیری از سوی سقیفه آمد که کمانش بدست خلیفه در سقیفه بود!
و ما اصاب سَهْمُهُ نَحرَالصّبي
بَل کَبدَ الدينِ و مُهجة النَبي
تیر او نه بر گلوی کودک ، بلکه بر دل دین و قلب پیامبر نشست.!
حقیقتاً بهتر از این نمیشود این صحنه معادله گونه تاریخ را حل کرد و واکاوی نمود.
بحق که اگر واقعهء شوم سقیفه که اصل و ریشه و اساس همهء بدیها تا به قیامت شد ، نبود ...
اگر ابوبکر و عمر نبودند ، هرگز جنایتهای بعدی که اوج آن در عاشورا بود ، پیش نمی آمد
و
مسیر تاریخ اسلام بگونهء دیگری رقم میخورد.
و در یک کلام؛
همانهايى كه از حيدر بريدند!
حسين ابن على را سر بريدند!
افرادی که تلاش دارند تا در اذهان عموم شیعیان ایجاد توهم کنند که "حسین (علیه السلام) را منتظرانش کشتند" ، برای ایجاد وحدت پوشالی بین شیعه و سنی ، سعی در پاک نمودن صورت مسئله داشته و تلاش میکنند که خود شیعیان را قاتل و عامل شهادت شهدای کربلا معرفی کنند.
htts://telegram.me/Qarim
https://telegram.me/safir_ir
فرمايشات حضرت صاحبالامر(عج) - توقيع مبارك حضرت صاحبالامر (عج) به افتخار و تأئيد محمد بن عثمان عمري
اسحق بن يعقوب ميگويد: در مورد برخي از مسائل كه براي من به صورت مشكل باقيمانده بود ، از جناب محمد بن عثمان عمري (ره) خواهش كردم كه نامه و عريضهام را تقديم پيشگاه مقدّسهء حضرت صاحبالامر (عج) نمايد. پس فرماني به خطّ مولاي عزيزمان حضرت صاحبالزمان (عج) به دست من رسيد و طيّ آن فرموده بودند: « محمّد بن عثمان – كه خداوند از او و پدرش راضي باد – مورد اعتماد من است و نامهء او نامهء من ميباشد ».
كلمة الامام مهدي ، صفحهء 536
· چنانچه دقت نمائيم ، ملاحظه ميشود كه انسان در سايهء پرهيزكاري و تقواي الهي ، به جائي ميرسد كه « تالي تلو » امام معصوم ميشود ؛ يعني همان چيزي كه در نوّاب خاصّ حضرت صاحبالامر (عج) مشاهده شد.
فرمايشات حضرت صاحبالامر(عج) - توقيع شريف حضرت صاحبالامر (عج) به افتخار يكي ديگر از شيعيان
راوي نقل ميكند كه پدرم (رض) از سعد بن عبدالله نقل ميكند كه بطوري كه ابوالحسن ، جعفر بن احمد براي من اظهار نمود ، در مجلسي كه ميان جمعي از دوستان تشمكيل شده بود ، مطالبي مورد بحث قرار گرفت. حضرت صاحبالامر (عج) طيّ نامهاي به يكي از آنان كه در مجلس شركت داشت ، شرح آنچه در آن جمع و در آن مجلس گذشته بود ، بيان فرمودند.
كلمة الامام مهدي ، صفحهء 610
· آري ، آن وجود مقدّس همه چيز را ميدانند و بر همهء اُمور آگاهي دارند.
فرمايشات حضرت صاحبالامر(عج) - توقيع شريف حضرت صاحبالامر (عج) به افتخار يكي از شيعيان
علي [راوي و ناقل خبر] ميگويد: پس از تصميم و آماده شدن براي سفر حجّ و خداحافظي با دوستان و آشنايان ، عازم حركت بودم كه از ناحيهء مقدّسهء حضرت صاحبالامر (عج) فرماني رسيد كه: « ما از اين سفر[حجّ] تو ناخشنوديم و كراهت داريم ، ولي موضوع موكول به تصميم خودت ميباشد ». من كه از اين امر غمگين شده بودم ، با تقديم عريضهاي خدمت حضرتش (عج) عرضه داشتم كه دستورتان را اطاعت كرده ، از اين مسافرت منصرف گرديدم ؛ ولي از عدم توفيق زيارت خانهء خدا اندوهگين شدهام. در پاسخ توقيعي شرف صدور يافت كه: « دلتنگ مباش! به خواست خداوند سال آينده به حجّ خواهي رفت ».
در آستانهء سال بعد ، ضمن عريضهاي به حضور مباركشان اجازه خواستم و مرحمت فرمودند. بار ديگر طيّ نامهء ديگري معروض داشتم كخ در اين سفر با محمّد بن عبّاس كه به ديّانت و امانت وي اطمينان دارم همراه خواهم بود. در پاسخ فرمودند: « اسدي همراه خوبي است. اگر آمد ، كسي را بر او ترجيح مده ». پس شخص نامبرده نيز آمد و با هم به سفر حجّ رفتيم.
كلمة الامام مهدي ، صفحهء 550
· همانگونه كه ملاحظه ميشود ، حضرت صاحبالامر (عج) با لطف و عنايت خاصّي همهء برنامههاي زندگي دوستان و شيعيان خويش را تحت نظارت عاليّه دارند و مصالح مادّي و معنوي آنان را زير نظر شامخ ولايت حفظ ميفرمايند.
نكتهء ديگر آنكه معناي ادب شيعه در مقابل امام معصوم همين است كه در تمام مسائل مربوط به زندگي خود بايد كسب اجازه نمايد.
فرمايشات حضرت صاحبالامر(عج)- توقيع مبارك از ناحيّهء مقدسه در مورد ابوالعبّاس خضر بن ابيصالح
هر كس كه در بارهء من جستجو كند ، به دنبال من آمده است. و هر كس براي پيدا كردن من كوشش كند ، دشمن را بسوي من راهنمائي كرده است. و هر كس دشمن را بسوي من راهنمائي كند ، جان من را به خطر انداخته است. و هر كس كه از نظر جاني خطري متوجّه من كند ، مشرك است.
بدين ترتيب ، خضر بن ابيصالح كه مدّتها در طلب مقام و جايگاه اقامت حضرت صاحبالزمان (عج) در شهرها و بلالد در جستجو بود ، دست از اين كار برداشته و به منزل خود بازگشت.
كلمة الامام مهدي ، صفحهء 548
همانگونه كه ملاحظه ميشود ، از اين فرمايش حضرت صاحب الامر (عج) مشخص مي گردد كه فَحص و جستجو جهت پيدا كردن آن حضرت در زمان غيبت جايز نيست. البته هيچكس در هر مقامي و داراي هر قدرتي كه باشد ، امكان دسترسي به آن حضرت را نخواهد داشت و منظور ، هدايت و راهنمائي شيعه است كه راه رضا و تسليم را ترك نكنند و تا روز موعود همچنان در آتش هجران بسوزند و در انتظار آب حيّات بسر ببرند. اَللَّهُمَّ عَجِّلْ فَرَجَهُ وَ انْجِزْ لَهُ مَا وَعَدْتَهُ وَ انْتَقِمْ لَهُ مِنْ اَعْدائِهِ.
فرمايشات حضرت صاحبالامر(عج)-توقيع مبارك از ناحيّهء مقدسه به افتخار جناب عثمان بن سعيد و فرزندش محمد
اين فرمان كه راوي آن جناب شيخ ابوجعفر طوسي از جناب سعد بن عبدالله قمّي ميباشد ، به افتخار جناب عمري ، عثمان بن سعيد و فرزند با كفايت ايشان ، جناب محمد بن عثمان شرف صدور يافته است.
خداوند شما [پدر و پسر] را به طاعت و بندگي خويش موفّق و بر دين خود ثابت قدم بدارد و در سايهء رضاي ذات پاكش به شما سعادت دو جهان را عنايت فرمايد. آنچه كه « ميثمي » به شما خبر داده بود در مورد « مختار » و مناظرهء او با كسي كه اظهار ميداشته پس از حضرت امام حسن عسكري (عليه السّلام) كسي جز جعفر بن علي نيست ، و او هم تصديق كرده است ، به ما رسيد.
· ابتداي اين توقيع شريف درز سه اصل مهم خلاصه ميشود.
1- موفّقيّت در اطاعت و بندگي حقتعالي است.
2- مهمترين عامل موفّقيّت ، ثابت قدم بودن در دين است.
3- زيربناي سعادت هر فردي در دوجهان ، تحصيل رضاي خداوند است.
همچنين آنچه كه شما به « ميثمي » در پاسخ مطالبي كه به ياران شما گفته بود ، نوشتيد ؛ نزد ما روشن است و من از اينكه پس از بينائي و بصيرت [در دين] ، دچار نابينائي شوم [و حقّ را نبينم] و پس از هدايت ، گمراه گردم و نيز از فتنهها و عدم قبولي اعمال ، به خدا پناه ميبرم ؛ چه آنكه حقّتعالي ميفرمايد: آيا مردم پنداشتند كه تا گفتند ايمان آورديم رها مىشوند و مورد آزمايش قرار نمىگيرند؟(سورهء عنكبوت ، آيهء 2)
· اين قسمت از توقيع شرف ، حاوي چند نكتهء مهمّ براي شيعيان ميباشد.
1- در هر حال بايد به لطف خداوند پناه برد ؛ زيرا امكان لغزش و سقوط براي همه وجود دارد.
2- بايد مراقب بود كه فتنهها ما را از پاي در نياورد.
3- امام معصوم نه گمراه ميشود ونه در فتنهها گرفتار ميآيد ، بلكه فرمايشات امام عصر (عج) موعظه و پند براي ما است كه متوجه خطرات باشيم و آگاه گرديم.
چگونه در فتنه سقوط ميكنند و در حيرت و سرگرداني بسر ميبرند و پيوسته به چپ و راست در حركت هستند؟ آيا از دين خود جدا افتادهاند (ارتباط انان با دينشان قطع شده است)؟ يا دچار شكّ وترديد شده اند؟ و يا با حقّ به ستيزه پرداختهاند؟ آيا از روايات معتبر در اين مورد بي اطلاع هستند يا آگاه هستند ، ولي آن را از ياد بردهاند؟ آيا نميدانند كه خداوند كرهء زمين را از حجّت خالي نميگذارد ، اعمّ از اينكه آن حجّت ظاهر و در ميان مردم باشد يا غايب از انظار؟
آيا اين دستهاي كه در وجود امام [پس از حضرت عسكري (عليه السّلام)] شكّ و ترديد دارند ، از برنامهء منظّم ائمهء معصومين (عليهم السّلام) پس از پيامبرشان (صلّي الله عليه و آله و سلّم) بياطلاع هستند كه چگونه يكي پس از ديگري طبق برنامههاي تعيين شده به وظيفهء خويش عمل كردند و نوبت به حضرت امام حسن عسكري (عليه السّلام) رسيد كه جانشين پدرانش بود و به امر خداوند مردم را بسوي حقّ و راه مستقيم ولايت دعوت فرمود؟
او خورشيدي فروزان و ماهي درخشان بود كه در آسمان ولايت ميدرخشيد و آنگاه كه ساعت مقرّر رسيد و مانند اجداد گرامي خود راه شهادت را در پيش گرفت و به جوار رحمت حقّ شتافت ، مانند پدرانش بدون كم و زياد به عهد خويش وفا نمود و وصيّت خود را به وصيّ و جانشين خودش – كه به امر خداوند باد تا روز موعود از نظرها پنهان باشد – سپرد. البته كه در مورد جانشين او مقدّر الهي چنين است كه محل زندگي او مخفي باشد و اين براي ما فضيلتي است.
و آن روزي كه خداوند به ما اجازه دهد و منع خود را از ظهور ما بردارد ، حقّ در زيباترين لباسها و روشنترين نشانهها به مردم نشان داده شده ، بر همگان آشكار خواهد شد و اساساً حقّ و حقيقت ، خود معرّف خويش خواهد بود. لكن چه بايد كرد؟ اكنون بايد در برابر قضا و قَدَر الهي و ارادهء توانايش تسليم و به انتظار توفيق از جانب ذات پاكش بود.
پس منكران و كساني را كه در شكّ و ترديد هستند ، بخوانيد تا دست از متابعت هوي و هوس بردارند و همان اصول [يعني برنامهء منظّم ائمهء معصومين(عليهم السّلام)] را كه پيروي ميكردند ، رعايت كنند و همان راه را دنبال نمايند. از آنچه پوشيده است درگذرند و از بحث و فحص در آن خودداري كنند ، كه به گناه آلوده خواهند شد. اسرار الهي را فاش نكنند ، كه موجب پشيماني آنان خواهد شد و بدانند كه حقّ با ما و در راه دوستي ما است. هيچكس جز ما اين ادّعا [يعني دعوي امامت و جانشيني رسول اكرم (صلّي الله عليه و آله و سلّم)] را ندارد ، مگر دروغگويان و آنان كه بر خداوند افتراء بستهاند. بدين مختصر كه از ما شنيديد قناعت كنيد و از تفضيل و شرح آن درگذريد.
بحارالانوار ، جلد 53 ، صفحهء 190
· از مجموع سخنان حضرت ولي امر شيعيان اثني عشري (عج) در اين فرمايش به چند اصل مهمّ و حيّاتي بايد توجه شود.
1- برنامههاي ائمهء معهصومين (عليهم السّلام) از طرف خداوند عزّ وَ جلّ معيّن گرديده است و آنچه آنها عمل فرمودهاند ، از قبيل موضوع غيبت ، ظهور ، در خانه نشستن ، شهادت و مدارا كردن با دشمنان براي حفظ اسلام و جلوگيري از ريختن خون شيعيان ، همه و همه از جانب خداوند متعال بوده است.
2- وجود مقدّس حضرت صاحبالامر (عج) در تمام لحظات منتظر فرمان خداوند تبارك و تعالي و آمادهء قيام هستند.
3- تمام مردم در معرض آزمايش و امتحان الهي قرار خواهند گرفت.
4- بهترين و بالاترين وسيلهء تقرب به حضرت صاحبالامر (عج) ، تسليم بودن محض در بارهء غيبت و عدم چون و چرا نمودن در بارهء تأخير ظهور آن حضرت ميباشد.
فرمايشات حضرت صاحبالامر(عج) - توقيع مبارك از ناحيّهء مقدسه به افتخار محمّد بن عثمان (ره)
مقام مقدّس حضرت صاحب الامر (عج) ، طيّ اين توقيع مبارك ، بوسيلهء جناب محمّد بن عثمان كه از نوّاب خاصّ حضرت در زمان غيبت صغري است ، در پاسخ به مسائلي كه برخي از شيعيان مطرح نموده بودند ، جواب مرقوم فرمودند.
امّا اينكه در مورد نماز خواندن هنگام طلوع و غروب آفتاب سؤال كردهاي.
پس اگرچنان باشد كه مي گويند « آفتاب در ميان دو شاخ شيطان طلوع و غروب مينمايد » ، پس بدين ترتيب براي شكيت دادن شيطان و به خاك ماليدن بيني او ، هيچچيز بهتر از نماز نيست.پس نماز بخوان وبيني شيطان را به خاك بمال.
در بارهء اموالي كه براي ما وقف مي كنند ، سؤال كردهاي.
در اين مورد اگر صاحب ملك ، آن را تحويل و به تصرّف وقف داده باشد ، ديگر نميتواند در آن تصرّف كند وبراي او بازگشتي نيست ، چه محتاج باشد يا نباشد ، ولي اگر تسليم نكرده است ، اختيار او باقي است و ميتواند در آن ملك تصرّف نمايد.
در مورد اموال ما سؤال كرده بودي كه آيا ميشود آن را تصرّف نمود يا حلال دانست؟
اگر كسي بدون اجازهء ما در اينگونه اموال تصرف كند ،ملعون است و ما در روز قيامت دشمن او خواهيم بود ، همانگونه كه پيامبر اكرم (صلّي الله عليه و آله و سلّم) ميفرمايد: « هر كس اموال ترت مرا كه خداوند تصرّف در آن را بدون اجازهء آنها حرام فرموده است ، حلال بداند ، مورد لعن من و همهء انبياء ميباشد ». وهر كس به ما ظلم كند ، در زمرهء ستمكاران و مورد لعنت خداوندي است ، چنانكه خداوند ميفرمايد: « آگاه باشيد كه ستمگران مشمول لعنت ما هستند ».
در مورد بچهاي كه يك بار ختنه شده ، ولي پس از آن در موضع ختنه پوست روئيده باشد ، سؤال كردهاي كه براي بار دوّم ختنه لازم است يا خير؟
بلي ، واجب است براي بار ديگر نيز ختنه شود ؛ زيرا زميني كه شخص ختنه نشده بر آن بول (ادرار) ميكند ، تا چهل روز به درگاه الهي ناله و شكايت ميكند.
در بارهء نمازگزاري كه آتش ، عكس وچراغ در جلوي او باشد ، سؤال نمودهاي كه آيا نمازش صحيح است يا خير؟
اگر اجداد و نياكان نمازگزار از بتپرستان نباشند ، نماز آنها صحيح است ، ولي در صورتي كه پدران و مادرانشان بتپرست و آتشپرست بودهاند ، نماز آنان در حاليكه آتش ، عكس و چراغ در پيش روي آنان باشد ، جايز نيست.
سوال كردهايد كه آيا بدون اجازه از ناحيّهء مقدّسهء شما مي توان در املاك شما عمران و اباداني كرد و پس از وضع مخارج ، بقيّه را به ناحيّهء مقدّسه فرستاد و اين عمل را به عنوان يك عبادت انجام داد؟
خير. تصرّف در اموال هيچكس بدون اجازهء او جايز نيست ؛ پس چگونه تصرف در اموال ما بدون اجازهء ما جايز است؟ هر كس تصرف در اموال ما را حلال بداند و مال ما را بخورد ، گوئي آتش جهنّم خورده است.
سوال كرديد در مورد اينكه شخصي به ما ملكي ميدهد وكسي را براي آبادي آن ملك معيّن مي كند تا پس از وضع مخارج ، بقيّهء درآمد را براي ما بفرستد.
براي كسي كه از طرف مالك و صاحب آن براي اين كار تعيين شده ، جايز است و براي غير او جايز نيست.
سؤال كرديد كه آيا جايز است از ميوهء درختاني از كنار آنها عبور ميكنيم ، بخوريم؟ (ظاهراً منظور درختاني است كه شاخههاي آنها از ديوار باغ بيرون آمده و در مسير عابر قرار گرفته باشد است).
خوردن ميوهء اينگونه درختها براي عبور كننده حلال ، امّا براي بردن آن ، حرام است.
بحارالانوار ، جلد 53 ، صفحهء 182
سخنان حضرت صاحبالامر (عج) در كنار بدن مقدّس حضرت امام حسن عسكري (عليه السّلام)
در تاريخ شهادت حضرت امام حسن عسكري (عليه السّلام) ، مرحوم علّامهء مجلسي (ره) نقل ميكند كه راوي حديث ميگويد: چون وارد منزل حضرت عسكري (عليه السّلام) شديم ، جنازهء مقدّسش را غسل داده و كفن كرده ديديم. جعفر بن علي (برادر آن حضرت) خواست بر بدن امام (عليه السّلام) نماز بگذارد. هنگامي كه خواست تكبير بگويد ، ناگهان طفلي ماهروي ونقاب بر چهره ، با موهاي پرپشت و دندانهائي باز و از همجدا ، از پس پرده بيرون آمد و عباي جعفر را گرفته ، او را عقب زد و فرمود: « عمو! عقب برو. من بايد بر پدرم نماز بخوانم ؛ زيرا من اولي و سزاوارتر هستم.» در اين هنگام جعفر در حاليكه رنگ صورتش دگرگون شده بود ،كنار رفت. آن حضرت بر پدر گرامي خويش نماز گذارد و حضرت عسكري (عليه السّلام) را در كنار پدر بزرگوارش ، حضرت امام هادي (عليه السّلام) به خاك سپردند.
بحارالانوار ، جلد 50 ، صفحهء 332
* اولويّت امام زمان (عج) بر جعفر بن عليّ براي نماز گذاردن بر جنازهء مطهر پدر بزرگوارشان به جهات متعدّدي است. از جمله اينكه ان حضرت فرزند حضرت عسكري (عليه السّلام) ميباشد ونيز اينكه « امام بايد بر امام نماز بخواند » ، و ديگر اينكه مقام والاي تقواي حضرتش كه جعفر از تقوا و پرهيزكاري بيبهره بود. البته بايد توجّه داشت كه هنگام شهادت امام حسن عسكري (عليه السّلام) ، وجود مقدّس امام عصر (عج) حدود پنج ساله بودهاند ودر حاليكه منزل وخانوادهئآن حضرت در محاصرهء حكومت وقت بود ، مع الوصف دشمنان نتوانستند به آن حضرت دسترسي پيدا كنند و حضرتش در مقابل چشم انان جعفر را عقب رانده ، بر جنازهء پاك پدر ، حضرت امام حسن عسكري (عليه السّلام) نماز گذاردند. اين است معناي ولايت مطلقهء الهيّه و تصرف در عالم هستي.
فرمايشات حضرت صاحبالامر(عج) - سخنان امام عصر(عج) در خدمت پدر بزرگوارشان ، خطاب به احمد بن اسحق قمي
سعد بن عبدالله قمّي اشعري گويد: روزي مرا با يكي از نواصب (لعنة الله عليه) و دشمنان سرسخت حضرت اميرالمؤمنين (عليه السّلام) اتّفاق صحبت و مناظره افتاد تا بحث ما به جائي رسيد كه به من گفت: مرگ بر تو و اصحاب تو! شما رافضيّان (شيعيان) مهاجران را نكوهش ميكنيد و محبّت رسولخدا (صلّي الله عليه و آله و سلّم) را نسبت به آنها انكار ميكنيد و حال آنكه ابوبكر به جهت سبقت در اسلام و افتخار همراهي با آن حضرت در غار ، از همهء ديگر اصحاب آن حضرت برتر است و پيامبر بزرگ همانگونه كه بر جان خود ميترسيد ، در مورد او هم نگران بود ؛ زيرا ميدانست كه ابوبكر پس از او خليفهء امّت اسلامي خواهد شد و اگر زنده باشد امر اسلام منظم ، و در صورتي كه كشته شود ، امر اسلام مختلّ خواهد شد ؛ در حاليكه همان شب علي (عليه السّلام) را در رختخواب خود خواباند ، زيرا ميدانست اگر علي (عليه السّلام) كشته شود امر اسلام مختلّ نميشود و در ميان صحابه كساني كه جانشين او باشند ، زياد هستند.
سعد بن عبدالله ميگويد: البتّه به او جوابهائي دادم ، ولي ساكت نشد.
سپس آن نرد ناصبي به من گفت: شما رافضيها (شيعيان) ميگوئيد اوّلي و دوّمي (ابوبكر و عُمَر) منافق هستند و در اين مورد به ماجراي شب عقبه استدلال ميكنيد. آيا به نظر شما اسلام آن دو نفر از روي رضا و رغبت بوده يا با اكراه و اجبار ايمان آوردهاند؟
سعد بن عبدالله اضافه ميكند كه از پاسخ به اين سؤال احتراز كرده ، با خود گفتم اگر بگويم آن دو نفر با رضا و رغبت ايمان آوردند ، خواهد گفت پس نميتوان آنها را منافق دانست و اگر بگويم در نتيجهء ترس و اجبار دين مقدّس اسلام را پذيرفتهاند ، در آن زمان اسلام چنين قدرتي كه كسي به اكراه و اجبار ايمان بياورد نداشت.
به هر صورت ، در حاليكه نزديك بود قلبم از حركت بايستد از وي فاصله گرفتم و متعاقباً طيّ نامهاي تعداد چهل و چند مسأله را كه جوابي براي آنها نداشتم و بر من مشكل شده بود ، نوشته ، با خود گفتم از جناب احمد بن اسحق نمايندهء حضرت عسكري (عليه السّلام) سؤال خواهم كرد و پس از اينكه براي ملاقات با ايشان رفتم ، معلوم شد كه بسوي سامراء حركت كردهاند. من نيز به راه افتادم و در بين راه ايشان را ديده ، ماجرا را با وي در ميان گذاشتم. فرمد: با من به سُرَّ مَنْ رَأي بيا تا اين مسائل را از مولايمان حضرت عسكري (عليه السّلام) بپرسيم. من نيز همراه ايشان به سامراء رفتم و چون بدانجا رسيديم ، به خانهء حضرت عسكري (عليه السّلام) رفتيم و پس از كسب اجازه ، توفيق شرفيابي دست داد.
احمد بن اسحق با خود ظرفي (خورجين و مانند آن) داشت كه در آن يكصد و شصت بدرهء طلا بود و به كساني تعلّق داشت كه به ايشان داده بودند تا به امام حسن عسكري (عليه السّلام) برساند و بر سر هر يك مهر صاحب پول منقوش بود.
هنگامي كه وارد منزل حضرت امام حسن عسكري (عليه السّلام) شديم ، جمال مبارك آن حضرت را كه چون ماه شب چهارده ميدرخشيد و پسر كوچكي كه در حُسن و جمال همانند ستارهء مشتري و روي زانوي حضرتش نشسته بود ، زيارت كرديم. بر سر مبارك ان حضرت و در جلوي ايشان يك گوي طلائي كه به جواهرات قيمتي آراسته و يكي از بزرگان بصره به ان حضرت هديه كرده بود ، قرار داشت. حضرت امام حسن عسكري (عليه السّلام) قلمي در دست مباركشان بود و بر روي كاغذ چيزي مينوشتند و گاهي كه اراده ميفرمودند مطلبي را بنويسند و فرزند عزيزشان قلم را از دست پدر بزرگوار ميگرفتند ، امام (عليه السّلام) آن گوي را به طرفي ميانداختند و چون وجود عزيز حضرت مهدي (عج) براي بازگرداندن آن گوي تشريف ميبردند ، پدر عاليقدرشان از فرصت استفاده فرموده ، آنچه را كه ميخواستند ، مينوشتند.
سپس احمد بن اسحق سرپوش را عقب زده ، كيسهها را خدمت حضرت عسكري (عليه السّلام) نهاد. آن حضرت به فرزند دلبندشان فرمودند: عزيزم! از هداياي شيعيانت مُهر بردار و آنها را باز كن. حضرت مهدي (عج) [خطاب به پدر بزرگوارشان] فرمودند: اي مولاي من! آيا درست است كه دست پاك[وليّ خدا] بسوي اموال ناپاك و غير حلال دراز شود؟ آنگاه فرمودند: اي احمد بن اسحق! آنچه در اين ظرف است بيرون بياور تا اينكه حلال و حرام را زا يكديگر جدا كنند. سپس احمد بن اسحق كيسهاي را بيرون آورد. امام مهدي (عج) فرمودند: اين كيسه مربوط به فلان شخص از فلان محلّهء قم و هفتاد و دو دينار در آن است. چهل و پنج دينار آن مربوط به فروش خانه است كه از ارث پدر به او رسيده و چهارده دينار آن از فروش هفت دست لباس و سه دينار آن از كرايهء دكانها است.
در اين هنگام حضرت عسكري (عليه السّلام) فرمودند: راست ميگوئي فرزندم! اين مرد را به آنچه در اين مال ، حرام است ، راهنمائي فرما. حضرت مهدي (عج) فرمودند: در اين مال ، ديناري هست كه سكهء ري بر آن نقش شده و نيمي از نقش آن از بين رفته است و سه قطعهء ديگر در اين كيسه وجود دارد كه حرام است ؛ زيرا صاحب آن در فلان سال وفلان ماه در نزد نسّاجي (بافندهاي) امانتي داشت و آن شخص در همسايگي او زندگي ميكرد. مدّتي مديد گذشت و در نتيجهء اينكه دزدي دستبرد زد ، آن امانت ربوده شد و با اينكه آن شخص به صاحب امانت اطّلاع داد كه امانتش ربوده شده است ، او باور نكرد وبيش از ارزش ان امانت از او ارمت گرفت و از همان جنس پيراهني دوخت و اين پول از بهاي آن پيراهن است. كيسه را چون گشودند ، همانگونه كه حضرت امام مهدي (عج) فرموده بودند ؛ عيناً همانطور بود.
سپس كيسهء ديگري را بيرون آوردند و به محض اينكه چشم مبارك حضرت صاحبالامر ، امام مهدي (عج) به آن كيسه افتاد ، فرمودند: در اين كيسه پنجاه دينار است و شايسته نيست كه دست ما بسوي ان دراز شودو احمد بن اسحق عرض كرد چرا؟ فرمودند: زيرا در اين پول بهاي گندمي است كه ميان صاحب آن و زارع مشترك بوده و در وقت تقسيم ، صاحب گندمها سهم خود را بطور كامل برداشته و سهم زارع را كمتر داده است.
امام حسن عسكري (عليه السّلام) فرمودند: اي احمد بن اسحق! اين كيسهها و ظرفهاي پول را ببر و به صاحبانشان تسليم نما وسعي كن كه به صاحبانشان برسد ؛ زيرا ما نيازي به اينگونه پولها نداريم. سپس فرمودند: پيراهن آن پيرزن را بده. احمد بن اسحق ميگويد: آن پيراهن را در منزل فراموش كرده بودم ، و در نتيجه براي آوردن آن راهي منزل شدم.
سعد بن عبدالله ادامه ميدهد: سپس مولايم حضرت عسكري (عليه السّلام) نگاهي به من افكنده ، سؤال فرمودند: براي چه به اينجا آمدهاي؟ عرض كردم: احمد بن اسحق مرا تشويق كرد تا به زيارت مولايم نائل شوم. فرمودند: مسائلي را كه ميخواستي سؤال كني و بدان خاطر به اينجا آمدهاي ، چه شد؟ عرض كردم: به همان صورت باقي است. فرمودند: از نور چشمم [حضرت مهدي (عج)] بپرس. عرض كردم: اي مولا وپسر مولاي من! بطوريكه براي ما روايت شده است ، جدّ شما حضرت خاتم الانبياء (صلّي الله عليه و آله و سلّم) موضوع طلاق زنان خويش را به اميرالمؤمنين (عليه السّلام) واگذار نمودند و در جنگ جمل اميرالمؤمنين (عليه السّلام) طي پيامي به عايشه فرمودند: در نتيجهء خطائي كه مرتكب شدهاي ، امّت اسلامي را به هلاكت ، و فرزندان اسلام را به وادي جهالت و ناداني كشيدهاي ، و اگر از اين عمل دست برنداري ، تو را طلاق ميدهم. براي من بفرمائيد معني طلاقي كه پيامبر بزرگ ما به حضرت اميرالمؤمنين (عليه السّلام) تفوسض فرمودند ، چيست؟
امام عصر (عج) فرمودند: خداوند بزرگ ، مقام رسول اكرم (صلّي الله عليه و آله و سلّم) را بسيار والا و معظّم قرار داده و به منظور حفظ كيّان و شخصيّت آن سرور ، مقام همسران آن حضرت را نيز گرامي داشته و آنها را به مقام « اَمَّهات الْمَؤْمنين » مفتخر ساخته است. رسول اكرم (صلّي الله عليه و آله و سلّم) به اميرالمؤمنين (عليه السّلام) فرمودند: يا علي! اين شرف و افتخار براي همسران من تا وقتي كه آنان بندگي خداوند را ترك نكرده ، به مخالفت با شما برنخيزند ، باقي است و در غير اين صورت شما آنها را طلاق بده و از مقام « اَمَّهات الْمَؤْمنين » خارج كن و اين شرف و افتخار را از آنان بگير.
سعد بن عبدالله ميگويد: عرض كردم « فاحشهء مبيّنه » چيست كه اگر زن مرتكب آن گردد ،شوهرش در ايّام عدّه ميتواند او را از خانهاش بيرون كند؟
حضرت صاحبالامر (عج) فرمودند: اين « فاحشه » زنا نيست و « مساحقه » است ؛ زيرا اگر زني زنان كند ،حدّشرعي را بر اوجاري ميكنند و اگر كسي بخواهد با اوازدواج كند ، مانع از اجراي عقد نيست ؛ در حاليكه حدّ شرعي مساحقه ، رجم (سنگسار) است و كسي كه خداوند امر فرموده است او را رجم كنند ، گرفتار ذلّت و خواري دنيا و آخرت خواهد بود و كسي نميتواند با او ازدواج كند.
سپس عرض كردم: اي پسر رسولخدا (صلّي الله عليه و آله و سلّم)! از فرمايش خداوند متعال به حضرت موسي (فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ إِنَّكَ بِالْوَادِ الْمُقَدَّسِ طُوًى سورهء طه ، آيهء 12) ما را با خبر كن ، زيرا فقهاي شيعه و سنّي يگويند نعلين حضرت موسي (عليه السّلام) از پوست حيوان حرام گوشت (ميّته) بوده است.
امام عصر (عج) در جواب فرمودند: كسي كه اين را بگويد به حضرن موسي (عليه السّلام) افترائ زده و او را در نبوّتش جاهل دانسته است ( از نظر علم به احكام) ؛ زيرا از دوحال خارج نيست. يا نماز خواند حضرت موسي (عليه السّلام) در ان نعلين جايز است يا خير. در صورتيكه جايز باشد ، موسي (عليه السّلام) ميتوانست ان كفش را در ان مكان نيز بپوشد ، اگرچه ان بارگاه پاك و پاكيزه باشد ، و اگر نماز خواند در آن براي حضرت موسي (عليه السّلام) جايز نبود ، لازم ميآيد كه موسي (عليه السّلام) به حلال و حرام آگاهي نداشته باشد ونداند كهنماز خواندن در اين نعلين جايز نيست – همچنانكه جايز هم نيست – و اين كفر است (نسبت دادن جهل به پيامبران الهي و اينكه حلال و حرام الهي را از هم تميز نميدهند ، كفر است).
عرض كردم: مولاي من تأويل آيه چيست؟
حضرت صاحبالامر (عج) فرمودند: موسي بن عمران كه به وادي مقدّس آمد ، عرض كرد: خداوندا! من محبّتم را نسبت به تو خالص كرد (اختصاص به تو داده) و خانهء دلم را از غير تو پاك نمودهام ، در حاليكه خاندانش را بسيار دوست ميداشت و آنان را استثناء نموده بود. لذا خداوند به او فرمود: فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ ... يعني محبّت و علاقهء شديد خانوادهات را از دل بيرون كن. اگر محبّت تو نسبت به من خالص و از ميل به جز من ، دلت پاك است (چون جايگاه من است ، بايد محبّت اهل و عيّال خود را از دل بيرون كني).
سپس عرض كردم: از تأويل « كهيص » مرا مطلع فرمائيد.
حضرت ولي امر (عج) فرمودند: اين حروف از اخبار غيبي است كه خداوند زكريّا (عليه السّلام) را از آن مطّلع نمود ، سپس داستان را براي حضرت محمّد (صلّي الله عليه و آله و سلّم) بيان فرمود و خلاصهء ماجرا اين است كه زكريّا (عليه السّلام) از خداوند درخواست نمود كه اسامي پنج تن را به او ياد دهد و جبرئيل فرود آمده اسامي پنجگانه را به ايشان تعليم نمود. هر زمان كه زكريّا نامهاي محمد ، علي ، فاطمه ، و حسن (عليهم السّلام) را ميبرد ، شاد ميَد ؛ ولي آنگاه كه نام مقدّس حسين (عليه السّلام) را ذكر مينمود ، دلش شكسته و اشكش جاري ميگشت. روزي گفت: خدايا! مرا چه ميشود كه هرگاه نام چهار تن بالا را ميبرم ، دلم تسلّي مي يابد و هرگاه نام مبارك حسين (عليه السّلام) را ميبرم ، اشكم جاري ميشود و نَفَسَم در سينه گره ميخورد؟ خداوند از حادثهء مربوط به امام حسين (عليه السّلام) بدينگونه خبر داد كه « كهيعص ».
حضرت امام عصر (عج) ادامه دادند:
«كاف » اسم كربلا و « هاء » اشاره به شهادت و هلاكت عترت طاهره (خاندان مكرّم حضرت رسالت) ؛ « ياء » اشاره به يزيد است كه بر حسين (عليه السّلام) ظلم نمود ؛ « عين ن اشاره به عطش وتشنگي حسين (عليه السّلام) و يارانارجمند ايشان است و« ص » اشاره به صبر آن حضرت است در مقابل مصائب و شدائد. زكريّا (عليه السّلام) چون اين بشنيد ، در مسجد خويش سه روز اعتكاف نمود و از ماشرت با مردم خودداري كرد و پيوسته مشغول گريه وز اري بود و مرثيه سرائي مي كرد كه:
بار خدايا! آيا بهترين بندگان ومخلوقت را به مرگ فرزندش با اين كيفيّت مبتلاء ميكني؟
خدايا! آيا بر علي (عليه السّلام) و فاطمه (عليها السّلام) لباس مصيبت ميپوشاني؟
پروردگارا! آيا اثار اين مصيبت بزرگ را در چهرهء علي (عليه السّلام) و فاطمه (عليها السبلام) ظاهر ميسازي؟
انگاه زكريّا (عليه السّلام) عرض كرد: خداوند! به من نيز فرزندي عنايت فرما و او را در پيري مايهء روشني چشمم قرار ده و مرا بوسيلهء او امتحان فرما و در مرگ او دل مرا بسوزان ، چنانكه حبيب و دوست خويش ، خاتم الانبياء را به مصيبت فرزندش مبتلاء ميكني. خداوند به او يحيي (عليه السّلام) را مرحمت فرمود كه شهيدش كردند ومدبت حمل او نيز مانند امام حسين (عليه السّلام) شش ماه بود.
سپس يعد بن عبدالله ميگويد: عرض كردم مولاي من! علّت اينكه مردم نميتوانند براي خودشان امام انتخاب كنند ، چيست؟
امام عصر (عج) فرمودند: امام مُصلح يا فاسد؟
عرض كردم: مُصلح.
حضرت وليعصر (عج) فرمودند: آيا ممكن است مردم در انتخاب اشتباه كنند و بجاي پيشوا و امام پرهيزكار و مصلح ، يك فرد غير مُصلح را اختيار و انتخاب نمايند يا خير؟
عرض كردم: آري ، امكان اين اشتباه هست.
امام زمان (عج) فرمودند: علّت اينكه مردم نميتوانند براي خود امام انتخاب كنند اين است و من براي تو دلايلي ذكر ميكنم كه عقلت بپذيرد.
عرض كردم: بفرمائيد.
حضرت ولي امر (عج) [در مقام بيان استدلال و دليل بر اثبات مدعي] فرمودند: به من بگو آيا انبياء و فرستادگان الهي كه راهنمايان مردم هستند و با *نزول كتابهاي آسماني ، *فرستادن وحي بوسيلهء جبرئيل امين و *مجهّز بودن به نيروي عصمت ، مؤيّد هستند و بزرگاني مانند موسي (عليه السّلام) و عيسي (عليه السّلام) با آن عقل و كمالي كه داشتهاند ، ممكن است انتخابشان غلط بوده باشد و در حاليكه خيال ميكردند برگزيدگان آنها مؤمن هستند ، از منافقين بوده باشند؟
عرض كردم: خير ، اي مولاي من!
حضرت صاحبالزمان (عج) فرمودند: با اي وصف موسي كليم الله (عليه السّلام) با آن فراواني عقل و كمال علمي و برخوردار بودن از نيروي وحي از ميان بزرگان قوم ولشكريانش هفتاد نفر را از همهء طبقات اختيار كرد ؛ آن هم كساني را كه در اخلاص و ايمان آنها شكّ و ترديدي نبود و ديديم كه چه شد ، و خداوند بزرگ فرموده است: وَ اخْتَارَ مُوسَى قَوْمَهُ سَبْعِينَ رَجُلًا لِّمِيقَاتِنَا. و موسي هفتاد مرد از قوم خود را براي وعدهگاه برگزيد (سورهء اعراف ، آيهء 155).
سپس امام عصر (عج) فرمودند: پس هنگامي كه مشاهده كرديم كه انتخاب و اختيار برگزيدگان خداوند از سلسلهء جليلهئانبياء به اين صورت درامد ، افراد فاسد بجاي مردم صالح قرار گرفتند ، نتيجه ميگيريم افرادي كه از درون اشخاص آگاهي ندارند ، حقّ اختيّار و انتخاب از آنها گرفته شده است و پس از اينكه انتخاب انبياء بر افراد مفسد پياده شد ، ديگر اعتباري براي اختيار و انتخاب مهاجرين و انصار پس از رسول اكرم (صلّي الله عليه و آله و سلّم) باقي نميماند تا براي پيامبر بزرگ اسلام وصيّ و جانشين انتخاب كنند.
سپس امام عصر (عج) فرمودند: اي سعد! در مورد ادّعاي دشمن تو راجع به اينكه پيامبر (صلّي الله عليه و آله و سلّم) منتخب امّت (ابوبكر) را با خو به غار بردند ، زيرا ترسيدند اگر او كشته شود ، امر اسلام مختلّ گردد ، چون ميدانست كه او پس از آن حضرت خليفه ميشود و رعايت اختفاء ايجاب مينمود كس ديگري را به غار نبرد و علي (عليه السّلام) را در رختخواب خود بخواباند ؛ زيرا ميدانستند كه اگر علي (عليه السّلام) كشته شود ، اختلالي در اسلام پيدا نخواهد شد و اينكه كساني بتوانند جاي علي (عليه السّلام) را بگيرند و اُمور اسلام و مردم را منظّم نمايد وجود داشتند.
در بارهء اين سؤال و ادّعاي اين شخص چرا جواب نقضي ندادي؟ چرا نگفتي كه مگر نه اين است كه شما در روايات خويش از قول رسول اكرم (صلّي الله عليه و آله و سلّم) نقل كردهايد كه آن حضرت فرمودند خلافت پس از من سي سال خواهد بود وبقاي عمر آن به وجود چهار نفر (ابوبكر ، عمر ، عثمان و علي) بستگي دارد؟ بنابراين ، اين چهار نفر بر اساس مذهب شما جانشينان رسول الله (صلّي الله عليه و آله و سلّم) هستند. قطعاً دشمن تو چارهاي جز اينكه بگويد « درست است » ، ندارد (يعني مجبور است گفتهء تو را قبول كند). پس از اين امر ، به دشمن ميگوئي با توجّه به اين موضوع همانگونه كه ابوبكر خليفهئپيامبر است ، اين سه نفر هم بودهاند ؛ پس چرا پيامبر يكي از اين چهار نفر (ابوبكر) را با خود به غار برد و سه نفر ديگر را نبرد؟ [در حاليكه از نظر مقام و آثار وجودي ، هر چهار نفر بايد يكي باشند]. در اين صورت ، پيامبر اسلام (صلّي الله عليه و آله و سلّم) نسبت به آن سه نفر استخفاف ورزيده و ترك محبّت نموده و از شفقّتي كه نسبت به ابوبكر روا داشته است ، آنان را محروم كرده است.
· * خلاصهء فرمايشات حضرت ولي امر (عج) ممكن است اينطور باشد كه بردن ابوبكر به غار ، نه تنها دليل بر خليفه بودن اونيست ؛ بلكه دليل بر ابطال خلافت او است. زيرا بنا بر گفته و روايت جعلي خود ايشان ، هر چهار نفر خليفه بودهاند ويار غار بودن ، به ابوبكر اختصاص ندارد. بنابراين ، ادّعاي تقدّم ابوبكر به دليل همراهي با رسولخدا (صلّي الله عليه و آله و سلّم) در غار نادرست و باطل است.
امام عصر (عج) فرمودند: امّا در مورد سؤال ديگر دشمن – در بارهء اسلام آوردن اوّلي و دوّمي كه ايا از روي اختيّار بود و يا به اكره و اجبار اسلام آوردهاند – چرا در جوابش نگفتي كه آن دو نفر به جهت « طمع » ايمان آورده بودند وعلّت طمع انان نيز اين بود كه آنها با يهوديّان معاشرت داشتند و در نتيجهء اين معاشرت از اينكه حضرت محمد (صلّي الله عليه و آله و سلّم) به پيامبري مبعوث خواهند شد و بر عرب استيلا پيدا ميكنند ، با خبر شده و از تورات و كتب مقدّسه ماجراي آن حضرت را شنيده بودند و به اين دو نفر گفته شده بود ، همچنانكه بختالنّصر بر بني اسرائيل مسلّط شد ، حضرت محمد (صلّي الله عليه و آله و سلّم) نيز بر عرب استيلا مييابد ، با اين تفاوت كه حضرتش دعوي پيامبري دارد. بنابراين ، آنگاه كه موضوع رسالت حضرتش ظاهر شد ، اين دو تن در مورد شهادت لا اله الّا الله و محمد رسول الله با پيامبر اسلام (صلّي الله عليه و آله و سلّم) مساعدت كردند تا شايد به مقامي دست يابند و پس از قدرت يافتن و استقرار حضرت رسول الله (صلّي الله عليه و آله و سلّم) در حكومت شريك باشند. ولي آنگاه كه از دستيابي به مقام مأيوس شدند ، با دوستان ديگرشان در شب عقبه سعي كردند مركب سواري حضرت رسولخدا (صلّي الله عليه و آله و سلّم) را منحرف نمايند تا در درّهاي سقوط كند و پيامبر كشته شود ؛ ولي خداوند پيامبرش را حفظ فرموده واو را از اين توطئه نجات داد. و نظير و مانند اين دو نفر ، طلحه وزبير هستند كه با اميرالمؤمنين (عليه السّلام) به طمع دستيابي به مقامي بيعت كردند وچون با توجّه به عدالت اميرالمؤمنين (عليه السّلام) ، مأيوس شدند ، بيعت خود با حضرتش را شكستند و نتيجهء امرشان مانند ديگر بيعت شكنان شد ، يعني به ارتداد آنان از دين منجرّ گشت.
سعد بن عبدالله ميگويد: سپس مولايم حضرت عسكري (عليه السّلام) براي اقامهء نماز برخاستند وحضرت قائم (عج) نيز با ايشان برخاستند و من از خدمتشان مرخص شدم و به دنبال احمد بن اسحق رفتم. در راه ، ايشان را ديدم كه به سمت من ميآمد و ميگريست. از علّت تأخير و گريهاش سؤال كردم ، پاسخ داد: پارچهاي را كه مولايم از من خواسته بودند ، گم كردهام. به ايشان گفتم: تقصيري نداري و موضوع را به مولايمان اطلاع بده. احمد بن اسحق حضور امام (عليه السّلام) مشرّف شد و در حالتيكه خنده بر لب داشت و بر محمد و آل طاهرينش صلوات ميفرستاد ،مراجعت نمود. از موضوع استفسار كردم ، گفت: مولايمان بر روي آن پارچه مشغول نماز خواندن بودند.
سعد بن عبدالله ميگويد: خداي را بدين جهت سپاس گفتيم و تا وقتي كه در سامراء بوديم ، مكرّر خدمت مولاي عزيزمان حضرت عسكري (عليه السّلام) شرفياب ميشديم ، ولي ديگر موفّق به زيارت حضرت مهدي (عج) نشديم. چون هنگام بازگشت فرار رسيد ، براي عرض خداحافظي ووداع شرفياب شديم. احمد بن اسحق در پيشگاه حضرت عسكري (عليه السّلام) ايستاده ، عرضه داشت: اي فرزند رسول خدا! هنگام جدائي فرا رسيده و بايد از خدمت شما مرحصّ شويم. از خداوند درخواست مي كنيم كه بر جدّت خاتم انبياء و پدرت عليّ مرتضي و مادرت سيدهءزنان ، زهراي مرضيّه و بر آقايان اهل بهشت ، عموي عزيزت حضرت مجتبي و پدرت سيّدالشّهداء وائمّهء پس از ايشان ، پدران گرامي شما ، و نيز بر حضرتت و فرزند عزيزت [حضرت مهدي (عج)] سلام ودورد بي پايان فرستد و عظمت شما را فزوني بخشد و دشمنانت را منكوب و خوار نمايد و اين ملاقات را آخرين ديدار ما قرار ندهد.
سعد بن عبدالله ميگويد: چن سخن احمد بن اسحق بدينجا رسيد ، امام (عليه السّلام) منقلب شد و اشك از ديدگان مباركشان روان گشت و فرمودند: احمد بن اسحق! تا ميتواني در دعا كردن كوشش كن ؛ زيرا بزودي به ملاقات خداوند خواهي رفت. احمد بن اسحق با شنيدن اين مطلب [يعني خبر مرگ خويش] بيهوش شده وبر زمين افتاد و چون به هوش آمد ، عرض كرد: مولاي من! شما را به خدا قسم و به احترام جدّتان [خاتم انبياء] پارچهاي به من مرحمت فرمائيد كه براي خود كفن نمايم [ و به ان تبرّك جويم]. حضرت دست مبارك به زير بساط بردند ومبلغ سيزده درهم بيرون آورده ، فرمودند: اين پول را بگير و از پول ديگري مخارج زندگي تأمين مكن و آنچه كه خواستي (كفن) داده خواهد شد و خداوند پاداش نيكوكاران را ضايع نميسازد.
سعد بن عبدالله ميگويد: چون از حضور مبارك حضرت عسكري (عليه السّلام) مرخّص شديم و به سه فرسنگي حلوان رسيديم ، احمد بن اسحق دچار تب شديدي شد كه او را از حيات و زندگي مأيوس كرد و چون وارد حلوان شديم ، در يكي از كاروانسراها منزل كرديم. احمد بن اسحق از ما خواست كه او را تنها بگذاريم و ما نيز به اطاقهاي خود رفتيم. نزديك صبح كه به ياد احمد بن اسحق بودم ، چون چشم باز كردم ، كافور خادم حضرت عسكري (عليه السّلام) را ديدم كه مي گويد: خداوند در مورد مصيبت و مرگ برادر مقرّب و محبوبتان به همهئشما پاداش نيكومرحمت فرمايد.ما از غسل وكفن كردن دوست شما فارغ شديم ، برخيزيد و او را دفن نمائيد. با اين جمله ،كافور خادمنيز از نظر ما پنهان شد و ما با دوستان بر جنازهء مقدّس احمد بن اسحق گرد آمده ، عزاداري كرديم وبدنش را به خاك سپرديم. خداوند او را از رحمت بيپايان خويش بهرهمند سازد.
احتجاج طبرسي ، جلد 2 ، صفحهء 268
فرمايشات حضرت صاحبالامر (عج) - سخنان امام عصر (عج) در ساعات اوليّهء ولادت
حضرتش سر از سجده برداشت. امام حسن عسكري (عليه السّلام) دست مباركشان را بر سر فرزند عزيزشان كشيدند و فرمودند: فرزندم! به قدرت الهي سخن بگو. آنگاه امام عصر (عج) پس از استعاذه از شيطان رجيم ، با نام خداوند متعال آغاز به سخن فرموده ، آيهء شريفهاي را كه در بارهء حكومت عدل پرور جهاني آن حضرت است و بشارت ميدهد كه سلطنت و حكومت روي زمين متعلق به بندگان ويژهء خداوند است ، تلاوت فرموده ، سپس بر رسولخدا (ص) و اميرالمؤمنين و ائمهء معصومين (عليهم السّلام) يكي پس از ديگري درود و صلوات فرستاد.
امام علي (عليه السّلام) در معني آيهء شريفهء « وَ نُرِيدُ أَن نَّمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِينَ » فرمودند: در بارهء شيعيان ما است كه مهدي (عج) آنها قيام ميكند و دشمنان آنان را ذليل ميسازد و بر قامت دوستان خويش لباس عزّت ميپوشاند.
همچنين نسيم خدمتكار حضرت امام حسن عسكري (عليه السّلام) ميگويد: يك شب پس از ولادت حضرت صاحبالزّمان (عج) بر آن حضرن وارد شدم و هنگامي كه در خدمت ايشان بودم ، عطسهاي نمودم. بلافاصله حضرت فرمودند: يَرْحَمَكَ الله ، خداوند تو را رحمت فرمايد ، و من از اين موضوع خوشحال و شاد شدم. سپس فرمودند: آيا ميخواهي از خاصِّت و اهميّتي كه در عطسه است ، تو را بشارت دهم؟ عرض كردم: بفرمائيد. فرمودند: عطسه تا سه روز امان از مرگ است. يعني عطسه كننده حتماً تا سه روز بعد را زنده است.
بحارالانوار ، جلد 51 ، صفحهء 5
· * البته علّت خوشحالي نسيم خدمتكار حضرت از سخن گفتن نوزاد يك روزه ، آن هم در ارتباط با يك مسألهء اخلاقي و دستور مستحبّ و احترام مؤمن ، بر هيچكس پوشيده نيست.
فرمايشات حضرت صاحبالامر (عج) - سخنان امام عصر (عج) در لحظات اوليّهء زندگاني در اين جهان
اَشْهَدُ اَنْ لَا اِلهَ اِلّا اللهُ وَحْدَهُ لَا شَريكَ لَهُ وَ ثَنَّي بِالصّلوَه عَلي مُحَمَّدٍ وَ عَلِيٍّ اَميرِالْمُؤْمِنينَ وَ الْاَئِمَّه صَلَواتُ اللهِ عَلَيْهِمْ اَجْمَعينَ حَتّي وَقَفَ عَلي اَبيهِ عَلَيْهِ السَّلامُ ثُمَّ تَلَا هَذِهِ آلْآيِه:
وَ نُرِيدُ أَن نَّمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِينَ * وَ نُمَكِّنَ لَهُمْ فِي الْأَرْضِ وَ نُرِي فِرْعَوْنَ وَ هَامَانَ وَ جُنُودَهُمَا مِنْهُم مَّا كَانُوا يَحْذَرُونَ.(سورهء قصص ، آيات 5 و 6)
وجود مقدّس امام زمان (عج) در اين عبارت كوتاه با شهادت به يگانگي خداوند متعال و نبوّت خاتم الانبياء و امامت علي بن ابيطالب و فرزندان عزيزش ، بشارت تشكيل حكومت حقّهء الهيّه بوسيلهء بندگام صالح خداي تبارك و تعالي را ميدهند و اينكه سرانجام ، بندگان خاصّ خداوند بر فراعنه و جبّاران غالب خواهند شد و دشمنان خداوند به هر مرحلهاي از قدرت كه برشند (فرعونيّت و امثال آن) سرانجام از ميان خواهند رفت
بحارالانوار ، جلد 51 ، صفحهء 4
فرمايشات حضرت صاحبالامر (عج) - تكلم امام زمان (عج) هنگام ولادت
از غياث بن اسد روايت شده كه از جناب محمد بن عثمان عمري [ كه يكي از نُوّاب اربعهء امام زمان (عج) ميباشد] شنيدم كه ميفرمود: هنگامي كه حجّت منتَظَر متولّد شدند ، نوري از بالاي سرشان ساطع گرديد و حضرت عرضه ميداشتند: خداوندا! به يگانگي تو اعتراف ميكنم و گواهي ميدهم كه ملائكهء آسمان و صاحبان علم به عدل و داد قيام ميكنند ، و نيست خدائي جز او كه حكيم و مقتدر است. تنها ديني كه نزد تو اعتبار و رسميّت دارد ، فقط اسلام است.
بحارالانوار ، جلد 51 ، صفحهء 16
فرمايشات حضرت صاحبالامر (عج) - سخنان حضرت صاحبالامر (عج) در ساعات اوليّهء ولادت
بطوريكه نسيم و ماريّه نقل ميكنند ، وجود مقدّس حضرت امام مهدي (عج) بلافاصله پس از تولد از مادر ، دو زانو رو به قبله نشسته ،در حاليكه انگشتان سبّابه را به جانب اسمان بلند كرده بودند ، عطسه اي كرده ، فرمودند: ستايش وحَمد مخصوص ذات خداوند است. وپس از درود بر جدّش حضرت خاتم انبياء و دودمان گرامي ايشان فرمودند: ستمگران پنداشتند كه حجّت خدا از بين رفته است ، در حاليكه اگر به ما [از طرف خداوند متعال] اجازهء سخن گفتن داده ميشد ، هر آينه تمام شكّها را از بين ميبرديم.
بحارالانوار ، جلد 51 ، صفحهء 4 و كتاب الغيبة شيخ طوسي
· * همانگونه كه ملاحظه ميشود ، سخن گفتن نوزاد در ابتداي تولّد و ستايش خداوند متعال ، معرفي فرستادهء او و خاندان مقدّس خاتم پيامبران و اعلام نابودي ستمگران و محو پندارهاي باطل آنان با هيچيك از قوانين مادّي و طبيعي تطبيق ندارد و همگي از خوارق عادت است.
* آري ، اين است معناي خليفه و جانشين خدا در روي زمين و داشتن ولايت مطلقهء الهيّه ،وبديهي است كه اين امر در صورت ارادهء حضرت حقّ هيچگونه استبعادي ندارد و به نصّ صريح قران در مورد حضرت عيسي (عليه السّلام) نيز اتّفاق افتاده است كه پس از تولّد فرمودند: إِنِّي عَبْدُ اللَّهِ آتَانِيَ الْكِتَابَ وَ جَعَلَنِي نَبِيًّا. سورهء مريم ، آيهء 30
فرمايشات حضرت صاحبالامر (عج) - سخن گفتن حضرت صاحبالامر (عج) در رَحِم مادر
حكيمه خاتون عمّهء گرامي حضرت امام حين عسكري (عليه السّلام) مي فرمايد: وارد اطاق مخصوص نرجس خاتون شدم ، نوزادي را در حال سجده ديدم و در حاليكه دو زانو روي به قبله نشسته ودستهاي مباركش را بسوي آسمان بلند كرده بود ، نخست به يگانگي خداوند متعال و نبوّت جدّش خاتم الانبياء و امامت پدر مكرمش اميرالمومنين امام علي بن ابيطالب ، و ائمّهء پس از آن حضرت يكي پس از ديگري شهادت داد و آنگاه براي خودش اينگونه دعا فرمود: خداوند! به وعداهاي كه به من دادهاي ، وفا كن و امرقيام مرا تمام فرما قدمهايم را ثابت بدار و در سايهء قيام من ، جهان را پر از عدل و داد كن.
بحارالانوار ، جلد 1 ، صفحهء 13
دعا كنيم بيايد ، مسافري كه نيامد
انتظار براي ظهور موعود (عج) شیرین است ؛ اگر ما به وظایف خويش عمل کنیم.
در مورد وظایف و تکالیف شیعیان در دوران غیبت سخنهای بسیاری گفته شدهاست و حتی در بعضی از کتابها ، از جمله کتاب « مکیال المکارم فی فوائد الدعاء للقائم »*1 تا هشتاد وظیفه برای منتظران قدوم خاتم الاوصیاء ، حضرت بقیـهالله (عج) برشمرده شده است ؛ اما از آنجائيکه تبیین همهء وظایفی که شیعیان در عصر غیبت به عهده دارند در این محدوده نمیگنجد ، تنها به بیان عنوان تعدادی از مهمترین این وظایف اشاره میشود.
1- دعا برای سلامتی حضرت صاحبالامر (عج):
اللهُمَّ کُن لوَلیِّکَ الحجَّه ابْنِ الحَسَن ، صَلَواتُکَ عَلَیهِ وَ عَلی آبائِه، فی هذِه السّاعَةِ وَ فی کُلِّ ساعَةِ، وَلیاً وَ حَافِظاً، و قائِداً وَ ناصِراً، و دلیلاً و عَیناً، حَتّی تُسکِنَهُ أرضَکَ طَوعاً، وَ تُمَتِّعَهُ فیها طَوِیلاً»*2
بار خدایا! برای نمایندهات حضرت حجّت بن الحسن ، که درود تو بر او و پدرانش باد ، در این ساعت و در تمامی ساعات ، سرپرست و محافظ و پیشوا و یاور و راهنما و دیدهبان باش. تا او را از روی میل و رغبت بر روی زمینت ساکن گردانی ، و بهرهمندی او را در زمین طولانی فرما.
این دعا در اعمال شب بیست و سوم ماه مبارک رمضان آمده است و بر این امر تأکید شده است که هر طور برایت امکان دارد و تا زمانی که زنده هستی، آن را تکرار کن.
نکتهء قابل توجه در این دعا این است که هر چند طبق وعدهء الهی حضرت زنده و باقی هستند ، تا زمانی که پرچم توحید و عدل را در همهء جهان به اهتزاز در آورند ؛ ولی بالأخره بشر هستند و همانند سایر ائمه ممکن است در معرض آفات جسمانی و بلاهای طبیعی قرار گیرند و از این نظر دعای ما برای سلامتی حضرت و حفظ ایشان از این آفات و حوادث ، بدون شک در سلامتی وجود آن عزیز عالم وجود و آخرین درّ صدف امامت و ولایت ، مؤثر و مفید است.
متأسفانه بعضي از مؤمنين ، اين دعا را بجاي دعاي فرج ميخوانند.
2- دعا برای تجدید عهد و پیمان با حضرت صاحبالامر (عج)
اللهُمَّ إنّی أُجَدِّدُ لَهُ فی صَبِیحَةِ یومِی هذا و ما عِشتُ مِن أیامی ، عهداً و عقداً و بیعةً لَهُ فی عُنُقی لاأحولُ عَنها وَ لاأَزولُ أَبداً ...*3
بار خدایا! من در این صبحدم و در ابتدای این روز ، و تمامی ایام زندگانیم ، بیعت و پیمان و قراردادی را با آن عزیز میبندم که هیچگاه و به هیچوجه از آن برنخواهم گشت و هرگز آن را از بین نمیبرم.
و عهد ما با امام زمانمان این است که:
... فابذل نَفسی و مالی و وَلَدی و أهلی و جَمیع ما خَوَّلَنی ربّی بَینَ یدیک و التصرف بین أمرک و نهیک و هُوَ عهدی إلیک *4
... پس جان و مال و فرزندان و خویشان و هر آنچه که پروردگارم به من داده به پیشگاهت و در راه تو و آرمانها و فرامین تو ، تقدیم میکنم و این همان عهد من با توست.
پس باید با ایشان برای انجام خواستهها و آرمانهایشان عهد ببندیم (عهداً) و آن عهد را با اسباب و وسایلی محکم کنیم (عقداً) و در نهایت با ایشان بیعت کرده و دست در دست ایشان نهاده و دل و سر به ایشان بسپاریم (بیعةً).
3- دعا برای ظهور حضرت صاحبالامر (عج):
اللهم ... عَجِّل فَرَجَه ، و سَهِّل مَخرَجَه ، و أَوسِع مَنهَجَه *5
بار خدایا! در گشایش امورش شتاب کن ، و شرایط قیام او را آسان گردان ، و راهش را برای دستیابی به مقاصدش گسترش ده.
امام رضا (علیه السلام) در یکی از بهترین لحظات نیایش خود در قنوت نماز جمعه این چنین ظهور را از خداوند طلب میکنند:
اللهم أصلِح عبدکَ و خَلیفتک بِما أصلَحت بهِ أنبیاء و رُسُلکَ وَ حُفَّهُ بِمَلائِکَتِکَ و أیدهُ بِروحِ القُدُس مِن عِندِک ... *6
بار الها! کار ظهور بندهء شایسته و خلیفهی راستینت را اصلاح فرما! همانگونه که کار پیامبران و فرستادگانت را اصلاح نمودی ، از سوی خویش و به وسیلهء روح القدس ، او را یاری و پشتیبانی فرما ...
در دعای دیگری هم که از وجود مقدس حضرت امام مهدی (عج) در تعجیل فرج خودشان نقل شده چنین آمده است:
یا نورَ النّور یا مدبّر الأُمور ... اجعَل لِی و لِشیعتی مِنَ الضَیق فَرجاً و مِنَ الهَمِّ مَخرجاً و أوسِع لَنا المَنهَج و أطلِق لَنا مِن عندِک ما یفَرِّج.*7
ای نور روشنایی و ای تدبیر کنندهء امور ... برای من و شیعیانم گشایشی از تنگناها و راه نجاتی از ناراحتیها قرار بده و راه (پیروزی) را برای ما وسیع گردان و از جانب خود آنچه فرج ما را برساند بر ما ارزانی دار.
امام صادق (علیه السلام) نیز در حالیکه اشک میریختند با خود زمزمه میکردند:
سَیِّدی غَیبَتُکَ نَفَت رُقادی و ضَیَّقَت عَلَیَّ مِهادی و البتَزّت عَنّی راحَةَ فُؤادِی*8
سرور من ، غیبت تو خواب را از دیدگانم ربوده و زمین را بر من تنگ کرده و آسایش قلبی را از من برده است.
4- دعا برای همراهي بودن با حضرت صاحبالامر (عج) و بودن از یاران ايشان:
اللهم اجعَلنی مِن أَنصارِهِ و أَعوانهِ ، و الذّابینَ عَنهُ ، و المُسارِعینَ إلیه فی قَضاءِ حَوائِجِه و المُمتَثِلِینَ لِأوامِرِهِ و المُحامینَ عَنه و السّابِقینَ إلی إرادَتهِ و المُستَشهدینَ بَینَ یَدَیه*9
خداوندا! مرا از یاران و کمک رسانان و حمایت کنندگان و مدافعان آن بزرگوار قرار ده ، جزو گروهی که به سرعت برای انجام خواستههای او به سویش میشتابند ، جزو دستهای که دستورات او را بدون کم و زیاد انجام میدهند ، جزو حمایت کنندگان از او و پیشی گیرندگان بر انجام امور دلخواه او و شهادت طلبان در پیش روی او قرار ده.
همهء این مضامین با اهتمام و جدیّت در امر رسیدگی به نیازهای روحی و معنوی مؤمنان در زمان غیبت امام (عج) قابل وصول میباشند.
در دعای امام رضا (علیه السلام) نیز آمده است:
وَ جعَلنا مِمَّن تَنتَصِرُ به لِدینک و تُعِزُّ بِه نَصَرَ وَلیک ... وَ جعَلنا فی حِزبهِ ... حتی تَحشُرنا یومَ القیامَةِ فی أنصارِه و أعوانِه و مُقَوِّیةِ سُلطانِهِ*10
و ما را از کسانی قرار ده که دین خود را بوسیلهء آنها غلبه میدهی و به سبب ایشان یاری ولیّ خود را عزّت میبخشی ... و ما را جزو حزب ایشان قرار بده ... تا آنجا که ما را در قیامت در زمرهء یاران و یاوران و تقویت کنندگان سلطهء ایشان محشور فرمایی.
پينوشت:
*1- ر.ک: میرزا محمد تقی موسوی اصفهانی ، مکیال المکارم.
*2- مفاتیح الجنان ، اعمال شب بیست و سوم ماه مبارک رمضان.
*3- مفاتیح الجنان ، دعای عهد.
*4- مفاتيح الجنان ، زیارت حضرت صاحبالامر (عج).
*5- مفاتيح الجنان ، دعای عهد.
*6- سید بن طاووس ، جماع الاسبوع ، صفحهء 256.
*7- کفعمی ، المصباح ، صفحهء 305.
*8- شیخ صدوق ، کمال الدین و تمام النعمة ، جلد 2 ، صفحهء 31.
*9- مفاتیح الجنان ، دعای عهد.
*10- جمال الاسبوع ، صفحهء 309.
پرچمِ پيروز - 1
كَم مِّن فِئَةٍ قَلِيلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثِيرَةً بِإِذْنِ اللّهِ وَاللّهُ مَعَ الصَّابِرِينَ
چه بسا گروهي اندك بر لشكري عظيم، به اِذن و فرمان خداوند، پيروز شود، و البته خداوند هميشه با كساني است كه صبر و پايداري پيشه ميكنند.
پس از حضرت موسي(عليه السّلام) ، بنياسرائيل كه در فلسطين مستقر شده بودند، به بيراهه رفتند و در باتلاق گناه درغلتيدند و دين خدا را واژگونه ساختند و از فرمان پروردگار بيرون شدند.
پيامبري كه آن زمان در ميان ايشان بود « اشمويل »*1 نام داشت. او مردم را به انجام خوبيها فرمان ميداد و از اعمال زشت باز ميداشت. امّا مردم گوش به پند و اندرز او نميدادند و به گمراهي و سركشي خويش اصرار ميورزيدند.
خداوند نيز به سزاي اين تبهكاري، جالوت را كه از بازماندگان قبطيان (مردم مصر) و فرمانرواي « عمالقه » بود، بر بنياسرائيل مسلّط كرد. عمالقه اقوامي وحشي بودند و در منطقهاي ميان مصر و فلسطين، در سواحل درياي روم ميزيستند. جالوت سرداري بود وحشيتر از عمالقه، و خونريزي، قتل و غارت برايش امري بس آسان و گوارا مينمود. او پيوسته بر بنياسرائيل يورش ميبرد و ايشان را از سرزمينهايشان بيرون ميراند و غارتشان ميكرد و زنان و دخترانشان را به اسارت ميگرفت.
تا آن زمان، معمول چنان بود ( يا بنياسرائيل چنان ميپنداشتند) كه پيامبران در ميان بنياسرائيل از يك خاندان بودند و پادشاهان از خانداني ديگر. از اين رو فرزندان يعقوب – كه هنوز خاطرهء خونريزيهاي فرعون را از ياد نبرده بودند – به جان آمده و به نزد جناب اشمويل شتافتند و گفتند: « ابْعَثْ لَنَا مَلِكًا نُّقَاتِلْ فِي سَبِيلِ اللّهِ. پادشاهي در ميان ما برانگيز تا – به اميري و سرداري او – در راه خدا پيكار كنيم ».*2
و جناب اشمويل با شمناخت و سابقهاي كه از ايشان داشت، گفت: « هَلْ عَسَيْتُمْ إِن كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِتَالُ أَلاَّ تُقَاتِلُواْ. چنان مباد كه اگر جنگ بر شما واجب گشت، پشت به پيكار كنيد ».*2
و يهوديان (بني اسرائيل)، با حالت اعتراض گفتند: « وَ مَا لَنَا أَلاَّ نُقَاتِلَ فِي سَبِيلِ اللّهِ وَ قَدْ أُخْرِجْنَا مِن دِيَارِنَا وَ أَبْنَآئِنَا. چرا در راه خدا نجنگيم در حاليكه از سرزمينهاي خويش رانده شدهايم و فرزندانمان را به اسيري بردهاند ».*2
امّا همانگونه كه حضرت اشمويل پيشبيني كرده بود: « فَلَمَّا كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقِتَالُ تَوَلَّوْاْ إِلاَّ قَلِيلًا مِّنْهُمْ وَاللّهُ عَلِيمٌ بِالظَّالِمِينَ. امّا آنگاه كه حكم و فرمان جهاد آمد، جز گروهي اندك، روي از جنگ گرداندند و البته خداوند ستمگران را خوب ميشناسد ».*2
به هر روي پس از درخواستهاي مكرر ايشان، مبني بر تعيين سرداري سرافراز و پادشاهي ممتاز، جناب اشمويل فرمود: « إِنَّ اللّهَ قَدْ بَعَثَ لَكُمْ طَالُوتَ مَلِكًا. خداوند طالوت را به عنوان پاشاه براي شما برگزيد و برانگيخت ».*3
امّا آنان اعتراض كردند و نسبت به معرفي طالوت به عنوان پادشاه گفتند: « أَنَّى يَكُونُ لَهُ الْمُلْكُ عَلَيْنَا وَ نَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْكِ مِنْهُ وَ لَمْ يُؤْتَ سَعَةً مِّنَ الْمَالِ. اوچگونه ميتواند بر ما پادشاهي كند در حاليكه ما از او سزاوارتريم، و نيزي از نظر مال و دارايي امكانان زيادي ندارد و فقير است ».*3
چنانكه پيشتر هم اشاره شد تا آن زمان معمول جنان بود كه پيامبران از خاندان و فرزندان « لاوي »*4 برانگيخته ميشدند و پادشاهان از فرزندان حضرت يوسف (عليه السّلام). امّا طالوت كه به پادشاهي برگزيده شده بود، از فرزندان « بنيامين » برادر ديگر حضرت يوسف (عليه السّلام) بود كه از يك مادر بودند. نه از خاندان پيامبران بود و نه از سلسلء پادشاهان. و اين يكي از دلايل اعتراض بنياسرائيل به برگزيده شدن جناب طالوت بود. امّا گويا آنان فراموش كرده بودند كه خداوند ناچار و ناگزير نيست كه هميشه يكسان عمل كند. نبوت و پادشاهي و هر مقام و هر چيزي را به هر كس كه خود اراده فرمايد، عطا ميكند و بندگان را در اين باره اراده و اختياري نيست. « قُلِ اللَّهُمَّ مَالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِي الْمُلْكَ مَن تَشَاء وَ تَنزِعُ الْمُلْكَ مِمَّن تَشَاء وَ تُعِزُّ مَن تَشَاء وَ تُذِلُّ مَن تَشَاء بِيَدِكَ الْخَيْرُ إِنَّكَ عَلَىَ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ. بگو پروردگار! تويي كه مالك همهء هستي ميباشي. هر آن كس را كه خواهى فرمانروايى بخشى و از هر كه خواهى فرمانروايى را باز ستانى و هر كه را خواهى عزّت بخشى و هر كه را خواهى خوار گردانى همه خوبيها به دست توست و تو بر هر چيز توانايى ».*5
اعتراض ديگر آنان اين بود كه جناب طالوت فقير است و دستش از دارائيهاي دنيا تهي است. امّا در پاسخ به هر دو مطلب، ناي اشمويل چنين گفت: « إِنَّ اللّهَ اصْطَفَاهُ عَلَيْكُمْ وَ زَادَهُ بَسْطَةً فِي الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ. خداوند او را بر شما برگزيده – و برتري داده است – و از نظر دانايي و توانايي به او وسعت عطا فرموده است ».*6
به اين ترتيب خداوند بر دو مطلب اساسي كه به گونهاي شرط فرمانروائي است، تأكيد فرموده است. يكي قدرت خِرد و انديشه و توانائي علمي، و ديگري قدرت جسماني، و اين هر دو در جناب طالوت وجود داشت، و مهمتر آنكه برگزيدهء خدا بود. خداوند مجدداً از زبان جناب اشمويل يادآوري ميفرمايد كه: « وَاللّهُ يُؤْتِي مُلْكَهُ مَن يَشَاءُ وَاللّهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ. و خداوند پادشاهي اش را به هر كس بخواهد ميدهد و خداوند گشايشگري بس دانا است ».*6
به هر صورت خداوند جناب طالوت را با دو ويژگي كه خود به او عطا كرده بود، حكومت و پادشاهي داد. و نشانهء سرداري و سروري او را از زبان جناب اشمويل چنين بيان فرمود: « وَ قَالَ لَهُمْ نِبِيُّهُمْ إِنَّ آيَةَ مُلْكِهِ أَن يَأْتِيَكُمُ التَّابُوتُ فِيهِ سَكِينَةٌ مِّن رَّبِّكُمْ وَ بَقِيَّةٌ مِّمَّا تَرَكَ آلُ مُوسَى وَ آلُ هَارُونَ تَحْمِلُهُ الْمَلآئِكَةُ إِنَّ فِي ذَلِكَ لآيَةً لَّكُمْ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ. و پيامبرشان گفت: نشانهء پادشاهي او آن است كه تابوت يادگار حضرت موسي (عليه السّلام) را ميآورد كه آرامشي از خدايتان و بازماندهاي از آنچه كه خاندان موسي و هارون (عليهما السّلام) از خويش به جاي نهادهاند، در آن است. فرشتگان آن را حمل ميكنند. - در آوردن اين تابوت – اگر مؤمن باشيد، آيتي براي شما است ».*7
تابوتي كه در اين آيهء شريفه از آن سخن رفته است، همان است كه مادر حضرت موسي (عليه السّلام)، چون به دنيا آمد، از ترس فرعون، در آن نهاد و به امواج رود نيل سپرد.اين تابوت پيوسته در ميان بنياسرائيل بود و آن را گرامي ميداشتند و به آن تبرك ميجستند. هنگامي كه زمان وفات حضرت موسي (عليه السّلام) فرا رسيد، الواح آسماني و نيز لباس جنگي خويش و ر آنچه از نشانه هاي نبوت نزدش بود، در آن نهاد و تابوت را به وديعت نزد وصي و جانشين خويش جناب يوشع (عليه السّلام) نهاد.
پس از گذشت روزگاراني چند، حرمت و شوكت تابوت در ميان بنياسرائيل شكست. تا آنجا كه كودكان در كوچهها با آن بازي ميكردند. تا زماني كه آن تابوت در ميان بنياسرائيل بود، ايشان در عزّت و شرافت و آقايي به سر ميبردند و چون به گناه آلوده شدند و عزّت تابوت را كنار نهادند، عزّت و سروري ايشان نيز از ميان برفت.
پس از ماجراهايي كه رخ داد و بنياسرائيل از حضرت اشمويل تقاضاي تعيين پادشاه كردند، خداوند هم جناب طالوت را معرفي فرمود و هم تابوت را به ميان ايشان بازگردانيد و آن را نشانهء پادشاهي جناب طالوت قرار داد. آنان نيز اين ماجرا را به فال نيك گرفتند و سرانجام جناب طالوت را به پادشاهي پذيرفتند.*8
طالوت هم آمادهء نبرد با جالوت شد و لشكري گران متشكل از شصت هزار مرد جنگي برانگيخت. پيش از حركت لشكر، حادثهء ديگري رخ داد. جناب اشمويل به نزد طالوت امد و گفت: خداوند به من وحي كرده است كه قاتل جالوت كسي است كه لباس جنگي موسي (عليه السّلام) بر قامت او راست ميآيد و او يكي از فرزندان « إيشا » *9 ميباشد كه از فرزندان لاوي است.
« إيشا » ده پسر داشت و به كار چوپاني مشغول بود و به همهء پسران، جز كوچكترين ـآنها، براي شركت در جنگ به لشكر طالوت پيوسته بود.طالوت او را خواست و لباس جنگي حضرت موسي (عليه السّلام) را كه در تابوتِ مقدّس قرار داشت بيرون آورد و بر قامت يك يك پسران إيشا آزمود. امّا آن لباس بر قامت هيچيك از ايشان راست نميآمد. طالوت كه ميدانست پيامبر خدا هرگز خلاف نميگويد از إيشا پرسيد: پسران تو همينها هستند؟ إيشا پاسخ داد: كوچكترين ايشان را كه « داود » نام دارد گذاشتهام تا از گوسفندان مراقبت كند.
لشكريان كه شاهد اندازهگيري لباس بودند با نگراني انتظار ميكشيدند تا چه پيش آيد. طالوت فرمان داد بيدرنگ داود را حاضر كنند. پس پيكي را فرستادند و داود را خبر دادند كه هر چه سريعتر به لشكر بپيوندد. داود كه فلاخن انداز ماهري بود؛ در حالي كه فلاخن خويش را هم همراه داشت، به راه افتاد. در راه كه ميآمد به سه سنگ نسبتاً درشت رسيد و صدايي از سنگها برخاست كه: « ما را برگير و با خود ببر ».
داود با شگفتي چنان كرد كه شنيده بود. او جوان زورمند و شجاعي بود و دلي دلير و سري نترس داشت. چون به نزد طالوت آمد، لباس را بر قامت او آزمودند و اين بار غريو شادي از لشكر برخاست، زيرا كه لباس به اندازهء تن داود بود. همه اين حادثه را به فال نيك گرفتند و دانستند كه فتح و پيروزي در راه است.*10
بقيّه ماجرا را از زبان قرآن ميشنويم: « فَلَمَّا فَصَلَ طَالُوتُ بِالْجُنُودِ قَالَ إِنَّ اللّهَ مُبْتَلِيكُم بِنَهَرٍ فَمَن شَرِبَ مِنْهُ فَلَيْسَ مِنِّي وَ مَن لَّمْ يَطْعَمْهُ فَإِنَّهُ مِنِّي إِلاَّ مَنِ اغْتَرَفَ غُرْفَةً بِيَدِهِ. چون طالوت با لشكريان [خود] بيرون شد، گفت: خداوند شما را به وسيله رودخانهاى خواهد آزمود پس هر كس از آن بنوشد از [پيروان] من نيست و هر كس از آن نخورد - مگر كه با دستش كفى از آب برگيرد - قطعاً او از [پيروان] من است ».*11
لشكريان از بيابان بيآب و علف عبور ميكنند و تشنگي شديد بر آنها عارض شده بود و بطور معمول چون به آبي فراوان و گوارا برسند، بايد كالاً سيرآب شوند. امّا چون خداوند ميخواست ميزان ايمان و پايداري آنان را بيازمايد، فرمان داد كه هيچكس حق ندارد جز كفي آب بنوشد. آزمايش عجيب و دشواري بود. عزمي آهنين لازم بود كه با وجود تشنگي شديد و آب فراوان و خوشگوار، كسي جز كفي آب ننوشد. ماجرا چنان شد كه قرآن ميفرمايد:
« فَشَرِبُواْ مِنْهُ إِلاَّ قَلِيلًا مِّنْهُمْ. از آب آن نهر، مگر تعدادي اندك، آب – فراوان – نوشيدند ».*11
روايت شده است كه شصت هزار به اضافهء سيصد و سيزده تن، تعداد لشكريان طالوت بود و از آن عدّه، شصت هزار نفر از آن آزمايش الهي سرافكنده و شكست خورده بيرون آمدند و فقط سيصد و سيزده نفر پايمردي كردند و طبق دستور فقط جرعهاي آب نوشيدند.*12
و نيز گفتهاند آنان كه جرعهاي آب بيشتر ننوشيدند، كاملاً سيرآب شدند، ولي آن عدّه كه از فرمان سرپيچي كردند، هرچه آب مينوشيدند سيرآب نميشدند. حكايت دنيا نيز چنين است؛ هر كس بيشتر از دنيا بهرهمند شود حريصتر ميشود و هر كس كمتر بجويد زودتر سير ميشود.*13
قرار چنان شد كه آن شصت هزار نفر كه ارادهء سست و عزمي پوشالي داشتند همانجا بمانند و ناظر نبرد باشند، امّا آن سيصد و سيزده نفر، كه اراده اي پولادين داشتند، از نهر عبور كردند و در برابر لشكرين جالوت صف كشيدند. امّا تعداد دو لشكر به هيچ روي با يكديگر قابل مقايسه نبود. از اين جهت ترديد در دل عدّهاي از همان مردان عزم آهنين افتادو ترديد در اينكه آيا حريف آن سپاه گران خواهند بود؟ ماجرا را قرآن چنين بيان ميكند: « فَلَمَّا جَاوَزَهُ هُوَ وَ الَّذِينَ آمَنُواْ مَعَهُ قَالُواْ لاَ طَاقَةَ لَنَا الْيَوْمَ بِجَالُوتَ وَ جُنودِهِ. وقتي طالوت و آن مردان مؤمن همراهش، از نهر عبور كردند – و انبوه لشكريان جالوت را ديدند – گفتند: امروز ما در برابر جالوت و لشكريانش تاب مقاومت نخواهيم داشت ».14
برخي گفتهاند اين سخن را كه: « امروز ما در برابر جالوت و لشكريان او تاب مقاومت نخواهيم داشت »، آن عدّه از لشكريان طالوت كه در آن طرف نهر مانده بودند، گفتهاند.*15
امّا به نظر نميرسد كه مانعي داشته باشد اين سخن را بعضي از همان سيصد و سيزده نفر گفته باشند، زيرا سخن آنها كه گفتهاند: « لاَ طَاقَةَ لَنَا الْيَوْمَ بِجَالُوتَ وَ جُنودِهِ » هيچ منافاتي با ايمان ندارد. البته روشن است كه در ميان همان افراد مؤمن و استوار، درجات ايمان متفاوت بوده است، و طبعاً عدّهاي از ايشان كه از درجهء ايمان بالاتري برخوردار بودند، حتّي اين ترديد را نيز به خود راه ندادند. كساني كه قرآن از قول آنها چنين نقل ميكند: « قَالَ الَّذِينَ يَظُنُّونَ أَنَّهُم مُّلاَقُو اللّهِ كَم مِّن فِئَةٍ قَلِيلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثِيرَةً بِإِذْنِ اللّهِ وَاللّهُ مَعَ الصَّابِرِينَ. آنان كه يقين داشتند حتماً به ملاقات و ديدار پروردگارشان نائل ميشوند، گفتند: چه بسا كه گروهي اندك بر لشكري عظيم، به اذن و فرمان خداوند، پيروز شود، و البته خداوند هميشه با كساني است كه صبر و پايداري پيشه ميكنند ».*16
با اين سخن، لشكريان اندك، امّا مؤمنو استوار طالوت، آمادهء نبرد شدند. « وَ لَمَّا بَرَزُواْ لِجَالُوتَ وَ جُنُودِهِ قَالُواْ رَبَّنَا أَفْرِغْ عَلَيْنَا صَبْرًا وَ ثَبِّتْ أَقْدَامَنَا وَانصُرْنَا عَلَى الْقَوْمِ الْكَافِرِينَ. وقتي در برابر جالوت و لشكريان – انبوه – او صف كشيدند، گفتند: پروردگارا صبر و پايداري پياپي بر ما ارزاني فرم و قدمهاي ما را استوار بدار و ما را بر گروه كافران پيروزي ببخش ».*17
در اين هنگام داود به فرمان طالوت پا پيش نهاد و در برابر جالوت ايستاد. جالوت بر پيلي عظيم سوار بود و تاجي بر سر نهاده بود كه بر پيشاني تاج ياقوتي درشت ميدرخشيد و در قلب سپاه استقرار يافته بود. داود از همان سنگهايي را كه با خود داشت در فلاخن نهاد و با قدرتي الهي و نيرويي آسماني آن را به سوي جناح راست سپاه رها كرد. انگار كه صاعقه در سپاه افتاده باشد، ميمنهء سپاه منهزم گشت. سنگ دوم را به جناح چپ پرتاب نمود، ميسره هم از پاي درآمد و سپاهيان به هم ريختند. سنگ سوم را به سوي جالوت نشانه گرفت و سنگ با سرعتي عجيب و شدّتي حيرتانگيز چنان بر سر جالوت اصابت كرد كه ياقوت تاج بر مغز جالوت فرو رفت و مغز او را متلاشي كرد. با كشته شدن جالوت لشكر به هم ريخت و سپاهيان طالوت به آساني بر آن لشكر عظيم پيروز شدند. قرآن به اين ماجراي شورانگيز چنين اشاره ميفرمايد: « فَهَزَمُوهُم بِإِذْنِ اللّهِ وَقَتَلَ دَاوُدُ جَالُوتَ. به اذن خداوند، سپاهيان اندك طالوت، لشكريان پرشمار جالوت را از هم پراكنده نمودند و داود نيز جالوت را بكشت ».*18
آري بدينسان بود كه لشكر خدا با شماري اندك، امّا ايماني عظيم بر لشكر شيطان پيروز شد و پيوسته حق پيروز است. داستان شيرين و شورانگيز پيروزي ياران كم تعداد طالوت را لشكريان جالوت از آن رو بيان شد تا آن را سرآغازي قرار دهيم كه از چگونگي پيروزي آخرين حجّت حق، حضرت حجة بن الحسن العسكري(عليه السّلام) سخن بگوئيم. به راستي آيا تا به حال از خود خود پرسيدهايم كه حضرت وليّعصر (عليه السّلام) چگونه باقدرتهاي وحشتناك و حيرتانگيز دولتهاي كافر زمام خود، مقابله خواهد كرد؟
خداوند خواسته است تا سيطره و سلطنت آن حضرت شرق و غرب عالم را فرا گيرد. اين خواست و ارادهء الهي چگونه تحقّق مييابد؟
قدرتهاي كنوني در جهان به صورتهاي گوناگون، نوعاً حاكميّت شيطان را در اين كرهء خاكي تثبيت كردهاند. جلوههاي مختلف آن قدرتها را چنين شماره ميكنيم:
* زرّادخانههاي سلاحهاي موشكي و اتمي و بمبهاي هيدروژني و شيميايي در سرتاسر دنيا در اختيار نيروهاي اهريمني است. رو در رويي آن حضرت با اين نيروهاي نظامي و جنگ افزارهاي پيچيدهء كنوني*19 چگونه خواهد بود؟
* فكر و فرهنگ حاكم بر جوامع بشري كاملاً شيطاني و پرفريب است. در بندهاي ناگسستني افكار پليد و فاسد، سخت گرفتار شده است. حضرت مهدي (عليه السّلام) با چه نيرويي اين بندهاي اهريمني را از فكر و روح بشر خواهد گسست.
* امكانات و تواناييهاي مالي و اقتصادي جهان اغلب در اختيار دشمنان خدا و دشمنان دين خدا است. براي مقابله با قدرتهاي حيرتانگيز اقتصاد جهاني – كه نوعاً در اختيار يهوديانِ دشمن اسلام است – آن حضرت چه خواهد كرد؟
* سياستهاي حاكم بر جهان با بهرهمندي از ابزارهاي قدرتمند تبليغاتي و رسانههاي جمعي، كاملاً غير انساني و ضد اخلاقي است. براي مبارزه با قدرتهاي سياسي حاكم بر جهان، حضرت مهدي (عليه السّلام) از چه توان و نيروئي برخوردار است؟
* قدرت علمي و فني بشر، ديوانه كننده و حيرتانگيز شده است. با اين قدرت كه بشريّت لجام گسيخته آن را كاملاً در اختيار دارد، و چون زنگي مست، تيغ تيز در دست، ديوانهوار در جهان پرآشوب جولان مي دهد و ميدان داري ميكند، حضرت وليّعصر (عليه السّلام) چه خواهد كرد؟
* علاوه بر همهء اينها فساد و بيبند و باري و فحشاء و تبهكاري سرتاسر گيتي را فرا گرفته است. چنانكه قرآن آشكارا در اين باره ميفرمايد: « ظَهَرَ الْفَسَادُ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ بِمَا كَسَبَتْ أَيْدِي النَّاسِ. بر اثر اعمال زشت و ناشايست مردم، فساد و تبهكاري سرتاسر كرهء زمين را فرا گرفته است ».*20
به اين ترتيب بيشتر مردم ظاهراً به هيچ روي، آمادگي پذيرش حكومت الهي حضرت مهدي (عليه السّلام) را نخواهند داشت و به مقابله با آن حضرت ميپردازند. مگر ميشود حضرت مهدي (عليه السّلام) براي مقابله با قدرتهاي عظيم نظامي و نيروي شيطاني فكري و فرهنگي، و توانمنديهاي حيرتانگيز اقتصادي و امكانات ديوانه كنندهء علمي و فني و تواناييهاي پليد سياسي، بيسلاح و سپاه ظهور كند؟ مگر ميتواند بيهيچ حربهاي با اين همه قدرتهاي وحشتناك همآوردي و مبارزه كند؟
آري، بيترديد حضرت مهدي (عليه السّلام) با حربه و ابزار و اسلحهء لازم و مناسب با هر يك از آن قدرتها و توانمنديهاي بشري كه برشمرديم، به ميدان خواهد آمد. با اين تفاوت كه حربههاي آن حضرت به گونهء ديگري است، و پيروزي آن جناب الهي و آسماني ميباشد.
پينوشت:
*1- اشمويل، لفظ عبري به معناي اِسماعيل ميباشد – بحارالانوار، جلد 13، صفحه 442.
*2- قرآن مجيد، سوره بقره، آيه 246.
*3- قرآن مجيد، سوره بقره، آيه 247.
*4- لاوي يكي از فرزندان حضرت يعقوب (عليه السّلام) بود كه اجازه نداد برادران، حضرت يوسف را بكشند.
*5- قرآن مجيد، سوره آل عمران، آيه 26.
*6- قرآن مجيد، سوره بقره، آيه 247.
*7- قرآن مجيد، سوره بقره، آيه 248.
*8- تفسير علي بن ابراهيم قمي، جلد 1.
*9- إيشا نام عربي « يسّا » ميباشد.
*10- تفسير علي بن ابراهيم قمي، جلد 1.
*11- قرآن مجيد، سوره بقره، آيه 249.
*12- تفسير كنزالدقايق، جلد 2، صفحه 386.
*13- تفسير صافي، ذيل آيه 249 سورهء بقره.
*14- قرآن مجيد، سوره بقره، آيه 249.
*15- تفسير كنزالدقايق، جلد 2، صفحه 387.
*16- قرآن مجيد، سوره بقره، آيه 249. در برخي از آيات ظنّ به معناي يقين است، از جمله در همين آيه: منظور از لقاءالله هم يعني ديدار لطف و عنايت خدا، ديدار وعدههاي خدا، ايمان و ايقان به اينكه خداوند آنها را از لطف خويش بهرهمند ميسازد.لقاء الله معناي ايمان به قيامت را هم ميدهد.
*17- قرآن مجيد، سوره بقره، آيه 250.
*18- قرآن مجيد، سوره بقره، آيه 251.
*19- البته اگر تا زمان ظهور حضرت صاحبالامر (عليه السّلام) اين قدرتها هنوز وجود داشته باشند.
*20- قرآن مجيد، سوره روم، آيه 14 و مفاتيح الجنان، دعاي عهد حضرت صاحبالامر(عليه السّلام).
پرچمِ پيروز - 2
البته بايد بگوئيم كه در شماري از آيات شريفهء قرآن مجيد، چگونگي نابودي اقوام و افراد سركش آمده است. اقوام و افرادي كه هر يك قدرتهاي بزرگ و وحشتناك زمان خود بودند. امّا هر يك از آنها، در اوج قدرت و سركشي، به خواست و اراده خداوند، نابود شدند و در يك چشم بر هم زدني، از ميان رفتند و البته خواست و ارادهء خداوند، در نابودي هر يك از آنها، به گونهاي خاص جلوهگر گشت كه به برخي از آنها اشاره ميشود.
* قوم نوح: نخستين قوم كافر بودند كه دچار عذاب الهي شدند، و آن عذاب به صورت طوفاني سهگين، رخ نمود. طوفان سهمگيني كه آنان را به كام مرگ كشيد. قرآن در اين باره، ر يكي از ايات مربوط به داستان حضرت نوح، چنين ميفرمايد: « إِنَّهُمْ كَانُوا قَوْمَ سَوْءٍ فَأَغْرَقْنَاهُمْ أَجْمَعِينَ. آنان قومي زشت كردار و تبهكار بودند كه همگي را غرق كرديم ».*1
* يكي ديگر از اقوام قدرتمند، قوم عاد بود. خداوند ايشان را بوسيلهء صاعقه و نيز بادي وحشتناك و مرگبار از ميان برد. همانگونه كه خداوند فرموده است: « فَإِنْ أَعْرَضُوا فَقُلْ أَنذَرْتُكُمْ صَاعِقَةً مِّثْلَ صَاعِقَةِ عَادٍ وَ ثَمُودَ. اي پيامبر؛ اگر اين كافران روي از حق برتافتند، به ايشان بگو كه شما را از صاعقه همانند آنچه بر عاد و ثمود فرود آمد ميترسانم »*2.
آنگاه در ادامه، قرآن از قوم عاد ياد ميكند و ميفرمايد: « فَأَرْسَلْنَا عَلَيْهِمْ رِيحًا صَرْصَرًا فِي أَيَّامٍ نَّحِسَاتٍ لِّنُذِيقَهُمْ عَذَابَ الْخِزْيِ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَ لَعَذَابُ الْآخِرَةِ أَخْزَى وَهُمْ لَا يُنصَرُونَ. پس بر آنها بادي تند در روزهاي نحس، فرستاديم تا عذاب خوار كننده اي را در همين زندگي دنيايي به ايشان بچشانيم و البته عذاب آخرت خواركنندهتر است در حاليكه هيچ ياوري هم نخواهند داشت ».*3
* قوم سركش ثمود نيز بوسيلهء جلوهء ديگري از قدرت خداوند، از ميان رفت. همانگونه كه قوم عاد با صاعقه و باد نابود گشت، قوم ثمود نيز با صاعقه و صيحهاي مرگبار، نابود شد. پيشتر يادآوري شد كه صاعقهاي كه بر آنان فرود آمد، اينك از آن صيحه – فريادي آسماني – كه ايشان را از ميان برد، ياد ميكنيم: « إِنَّا أَرْسَلْنَا عَلَيْهِمْ صَيْحَةً وَاحِدَةً فَكَانُوا كَهَشِيمِ الْمُحْتَظِرِ. ما بانگي يكباره بر آنان فرو فرستاديم كه بر اثر آن، مانند گياهي خشك و پراكنده گشتند ».*4
البته صيحه و بانك آسماني، نه تنها قوم ثمود، كه اقوام ديگري مانند قوم شعيب*5 و قوم اِرم را نيز از ميان برد.*6
* نابودي قوم پليد و زشتكردار لوطنيز چنان بود كه باراني از سنگ همراه با همان صيحه بر آنان باريد و نابودشان كرد: « فَأَخَذَتْهُمُ الصَّيْحَةُ مُشْرِقِينَ. فَجَعَلْنَا عَالِيَهَا سَافِلَهَا وَ أَمْطَرْنَا عَلَيْهِمْ حِجَارَةً مِّن سِجِّيلٍ. صبحگاهان بانگ مرگبار ايشان را فرو گرفت. آن سرزمين را زير و رو كرديم و سنگپارههايي از گِل بر ايشان فرو باريديدم ».*7
* فرعون هم با لشكريان انبوه و عظيم خويش، در كام امواج خروشان دريا غرق شد: « فَأَخَذْنَاهُ وَجُنُودَهُ فَنَبَذْنَاهُمْ فِي الْيَمِّ فَانظُرْ كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الظَّالِمِينَ. پس، فرعون و لشكرش را بدست قدرت خويش گرفتيم، ايشان را در دريا افكنديم. پس بنگر كه فرجام كار ستمگران چگونه است ».*8
* قارون هم كه مردي سركش و بخت برگشته بود، چنان شد كه: « فَخَسَفْنَا بِهِ وَ بِدَارِهِ الْأَرْضَ. او و كاخش را به كام زمين فرو برديم ».*9
بنابراين، چنانكه گفتيم، قدرت خداوند، در نابودي كافران و ستمگران، در هر زمان، به گونهاي جلوهگر گشته است و چه بسا كه در ظهور حضرت مهدي (عليه السّلام) خداوند ارادهء خويش را، در پيروزي آن حضرت و سيطره و فراگيري حكومتش در كرهء زمين، به صورتهاي مختلفي كه آنها را ذكر ميكنيم، جلوهگر كند و آن حضرت را پيروز گرداند.
پينوشت:
*1- قرآن مجيد، سوره انبياء، آيه 77.
*2- قرآن مجيد، سوره فصلت، آيه 13.
*3- قرآن مجيد، سوره فصلت، آيه 16.
*4- قرآن مجيد، سوره قمر، آيه 31. « هَشِيم » يعني گياه خشك و پراكنده. « مُحْتَظِر» هم به كسي گفته ميشود كه از گياهان خشك سايهبان ميسازد. در اصل معنا چنين ميشود: مانند گياهان خشك و پراكندهاي كه از سايهبانسازي كه با آن گياهان سايهبان ميسازد، باقي ميماند.
*5- قرآن مجيد، سوره هود، آيه 94.
*6- قرآن مجيد، سوره مؤمنون، آيه 41. آنگونه كه در كتاب شريف بحارالانوار، جلد 11، صفحه 369 آمده است، اين آيه مربوط به قوم اِرم است كه بوسيله صيحه آسماني از ميان رفتند.
*7- قرآن مجيد، سوره حجر، آيات 73 و 74.
*8- قرآن مجيد، سوره قصص، آيه 40.
پرچمِ پيروز - 3
اينك در اين گفتار به اختصار گفته خواهد شد كه در كارزار نهايي ميان نيروهاي پليد شيطاني از يك سو، و نيروهاي نيكوي رحماني از سوي ديگر، حضرت حجّت (عليه السّلام) با كدامين سلاح به ميدان ميآيد.
1- از آنجا كه معرفت خداوند امري فطري و دروني است، نخستين و مهمترين و كارسازترين، و در عين حال سادهترين سلاح آن حضرت « دعوت توحيدي » است. آنگاه كه حضرت مهدي (عليه السّلام) در نخستين پيام جهاني خويش، با آن دم مسيحايي، مردم را به خداي يگانه دعوت فرمايد، بسياري از انسانهاي خداجوي دعوت او را پاسخ مثبت ميدهند و پيرو او ميشوند. بدينسان جبههء نيرومندي از خداجويان و موحّدان، به آن حضرت خواهند پيوست. دعوت توحيدي آن حضرت در نهايت چنان فراگير ميگردد كه حضرت امام علي (عليه السّلام) در بارهء آن فرموده است: « كَلّا وَالَْذِي نَفْسي بِيَدِهِ حَتَّي لا يَبْقِي قَرْيَةٌ إلّا نُودِيَ فِيها بِشَهادَةِ أنْ لا إلهِ إلّا الله وَ أنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللهِ بُكْرَةً وَ عَشيّاً. نه چنان است – كه مردم ميپندارند – سوگند به خداوندي كه جانم به دست او است، هيچ آبادي در كرهء خاكي نميماند جز آنكه شب و روز در آن نداي لا إلهِ إلّا الله و مُحَمَّداً رَسُولُ اللهِ بر خيزد ».*1
2- در پي همان دعوت توحيدي، و گرايش مردم پاك فطرت و خوش طينت به آن حضرت، ويژگي ديگر آن جناب همان است كه خداوند در قرآن پيرامون اهل بيت پيامبر (عليهم السّلام) فرموده است. در بخشي از داستان پرماجراي زندگي حضرت ابراهيم (عليه السّلام) آمده است كه چون آن حضرت فرزند شيرخوارهاش، اسماعيل و مادر او هاجر، را به فرمانخدا در صحراي بيآب و علف مكّه جاي داد، چنين گفت: « رَبَّنا إِنِّي أَسْكَنتُ مِن ذُرِّيَّتِي بِوَادٍ غَيْرِ ذِي زَرْعٍ عِندَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّمِ رَبَّنَا لِيُقِيمُواْ الصَّلاَةَ. اي پروردگار ما! من خاندان خويش را در سرزمين خشك و بيحاصل، در كنار خانهء محترم تو جاي دادم. پروردگارا! چنين كردم تا نماز را به پاي دارند ».*2
آنگاه چنين دعا و درخواست كرد: « فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِّنَ النَّاسِ تَهْوِي إِلَيْهِمْ. خدايا دلهاي برخي از مردم را چنان قرار ده تا به سوي ايشان ميل كنند ».*2
با بهرهگيري از آيهء شريفه، پيامبر اكرم (صلّي الله عليه و آله و سلّم) همين ويژگي را براي وصيّ و جانشين خويش حضرت علي (عليه السّلام) برشمرده و فرموده كه علي (عليه السّلام) نيز چنان است كه دلهاي پاك و خداجو به سوي او ميل ميكنند.*3 همين ويژگي براي ديگر امامان (عليهم السّلام) نيز وجود دارد.*4
بنابراين مردم پاكدل و پاك سرشت با ديدن حضرت مهدي (عليه السّلام) مييابند كه او حجّت خداست و محبّت آن حضرت به دل آنها ميافتد و مايل و مطيع او ميشوندو چنانكه از امام باقر (عليه السّلام) نقل شده است كه فرمود: « فَيُلْقِي الهُ مَحَبَّتَهُ فِي صُدُرِ النّاسِ. خداوند محبّت امام زمان (عليه السّلام) را در دل مردم مياندازد ».*5
3- پيرو سخن پيشين ميگوييم كه در روايات مربوط به ظهور حضرت مهدي (عليه السّلام) آمده است كه پيامبر اكرم (صلّي الله عليه و آله و سلّم) فرمود: « فَيَنْزِلُ رُوحُ اللهِ عِيسَي بْنُ مَرْيَمَ (عليه السّلام) فَيُصَلّي خَلْفَهُ وَ تُشْرِقُ الْأرْضُ بِنُورِ رَبِّها وَ يَبْلُغُ سُلْطانُهُ الْمَشْرِقَ وَ الْمَغْرِب. آنگاه كه حضرت مهدي (عليه السّلام) ظهور فرمايد، عيسي مسيح از آسمان فرود ميآيد و به امامت حضرت مهدي (عليه السّلام) نماز ميگزارد. در آن حال زمين به نور پروردگارش روشن ميگردد و دامنهء سلطنت مهدي (عليه السّلام) شرق و غرب عالم را فرا مي گيرد ».*6
ميدانيم كه بنابر آنچه در انجيل آمده است، فرود حضرت مسيح از آسمان قطعي است اين اعتقاد در ميان مسيحيان جهان رايج و راسخ است. چنانكه در انجيل ميخوانيم: « ... شاگردانش در خلوت نزد وي آمده و گفتند: به ما بگو كه اين امور كي واقع ميشود و نشان آمدن تو و انقضاي عالم چيست؟ عيسي در جواب ايشان گفت: زنهار كسي شما را گمراه نكند، زان رو كه بسا به نام من آمده، خواهند گفت كه من مسيح هستم و بسياري را گمراه خواهند كرد ... زيرا همچنان كه برق از مشرق ساطع شده تا به مغرب ظاهر مي شود ظهور پسر انسان نيز چنين خواهد شد ».*7
ما شيعيان نيز چنانكه خوانديد معتقديم كه حضرت مسيح (عليه السّلام) ظهور ميفرمايد و پشت سر امام زمان (عليه السّلام) نماز ميگزارد.
تصور كنيد با وقوع اين حادثهئ عظيم چه خواهد شد؟ آيا چنن نخواهد بود كه مسيحيان مؤمن، با ديدن اين صحنه، به حضرت مهدي (عليه السّلام) ايمان بياورند؟ و از آنجا كه بسياري از قدرتهاي سياسي و اقتصادي و نظامي و فرهنگي فعلاً در اختيار مسيحيان است، با ايمان آنان، آيا اين قدرتها فرو نخواهد ريخت؟ يا به صورت صحيح در اختيار شيعيان قرار نخواهد گرفت؟ آيا چنان نميشود كه بسياري از مسيحيان، بيهيچ مقاومتي تسليم حضرت مهدي (عليه السّلام) خواهند شد؟
4- يهوديان نيز پاياني خوش براي جهان قائل هستند: « به سبب شريران خويشتن را مشوّش مساز ... زيرا مثل علف بزودي بريده ميشوند ... زيرا شريران منقطع خواهند شد و امّا منتظران خداوند وارث زمين خواهند بود ».*8
در بارهء ايمان يهوديان به حضرت مهدي (عليه السّلام) داريم: « فَإذا نَظَرَتْ إلَيْهِ الْيَهُودُ أسْلَمَتْ إلّا قَليلاً مِنّهُمْ. آنگاه كه يهوديان ديدگانشان به جمال نوراني و روحاني حضرت مهدي (عليه السّلام) روشن شود، همگي – جز اندكي از آنان – تسليم آن جناب ميشوند ».*9
5- در تأئيد مطلب پيشين، از ابن عباس نقل شده كه در بارهء پيروزي و فراگيري اسلام، گفته است: « لا يَكُونَ ذَلِكَ حَتَّي لا يَبْقِي يَهُودِيٌّ وَ لَا نَصْرانِيٌّ وَ لا صاحِبُ مُلَّةٍ إلّا دَخَلَ فِي الْإسْلامُ حَتّي يَأمَنَ الشّاةُ وَ الذِّبُ وَ الْبَقَرَةٌ وَ الْأسَدُ وَ الْحَيَّةُ وَ حَتّي لا تُقْرِضَ فإرَةٌ جَراباً وَ حَتّي تُوضَعَ الْجِزْيَةُ وَ يَكْسُرَ الصَّلِيبُ وَ يُقْتَلَ الْخِنْزِيرُ وَ ذَلِكَ قُوْلُهُ: لِيُظْهِرَهُ عَلَي الدِّينِ كُلّه ... وَ ذَلِكَ يَكُون عِنْدَ قِيامِ الْقائِمِ. دين اسلام فراگير نخواهد شد تا آنكه تمام يهوديان و مسيحيان و ديگر اديان مسلمان شوند. تا آنجا كه گرگ و گوسفند و گاو و شير و مار به امنيّت در كنار يكديگر بسر برند. امنيّت به آنجا ميرسد كه ديگر موشها كاري به غلّهها و انبارها ندارند! جزيه – ماليّاتي كه در حكومت اسلام از اهل كتاب گرفته ميشود – از ميان ميرود و صليب – نشانهء تثليت، شرك و سهگانه پرستي مسيحيان – ميشكند و خوك – علامت مخالفت باحكم خدا – كشته ميگردد. اين است معناي سخن خدا كه ميفرمايد: تا آنكه اسلام را بر همهء اديان پيروز گرداند؛ و اينها همه به هنگام قيام حضرت مهدي (عليه السّلام) بوقوع ميپيوندد ».*10
6- خداوند دربارهء جنگ بدر و رو در رويي تعداد كم و بيسلاح مسلمانان، با سپاه فراوان و غرق در سلاح كافران ميفرمايد: « سَأُلْقِي فِي قُلُوبِ الَّذِينَ كَفَرُواْ الرَّعْبَ فَاضْرِبُواْ فَوْقَ الأَعْنَاقِ وَ اضْرِبُواْ مِنْهُمْ كُلَّ بَنَانٍ. بزودي در دل كافران رعب و وحشت ميافكنيم. پس؛ بي درنگ سرها و انگشتان ايشان را به ضربت شمشير قطع كنيد ».*11
آري، يكي از سلاحهاي كارسازي كه در جنگهاي پيامبر اكرم (صلّي الله عليه و آله و سلّم) نقش مهمي را ايفاء ميكرد، ترس و هراسي بود كه خداوند از پيامبر و يارانش در دلهاي كافران ميانداخت. همين ويژگي را حضرت امام باقر (عليه السّلام) براي حضرت مهدي (عليه السّلام) بيان ميفرمايد: « الْقائِمُ مَنْصُورٌ بِالرُّعْبِ، مُؤيَّدٌ بِالنَّصْرِ، تُطْوي لَهُ الأرْضُ وَ تَظْهَرُ لَهُ الْكُنُوزُ، وَ يَبْلُغُ سُلْطانُهُ الْمَشْرِقَ وَ الْمَغْرِبَ، وَ يُظْهِرُ الهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِهِ دِينَهُ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ. حضرت قائم بوسيلهء رُعب و وحشت مدد ميشود و تأئيد الهي ياور او ميگردد. زمين زير پايش به حركت درميآيد و گنجينههاي نهفته در دل خاك براي آن حضرت آشكار ميشود. سلطنت و حكومت او شرق و غرب عالم را فرا ميگيرد. و خداوند بوسيلهء او دينش را بر همهء دينها پيروز ميگرداند، هر چند مشركان را خوش نيايد ».*12
7- در داستان شيرين و شگفتانگيز مقابلهء حضرت موسي (عليه السّلام) با قدرت وحشتناك و اهريمني فرعون، و نيز نيروي بسيار پر فريب جادوگران، ديديم كه حضرت موسي (عليه السّلام) با آن بيّنهء آشكار، يعني با يك عصاي چوپاني، قدرت فرعون را درهم كوبيد و جادوگران را به زانو درآورد، تا آنجا كه جادوگران دانستند نيروي حضرت موسي (عليه السّلام) نيرويي الهي و اسماني است و به او ايمان آوردند.
در روايات آمده است كه يكي از ميراثهاي انبياء پيشين كه به حضرت مهدي ( عليه السّلام) رسيده است، همان عصاي حضرت موسي (عليه السّلام) است. يعني يكي از ابزارهاي خارقالعادهء حضرت مهدي (عليه السّلام) كه به وسيلهء آن، نيروي جادويي و اهريمني و قدرتهاي فرعونگونهء دوران ظهور و آغاز حكومت خويش را به زانو درميآورد، عصاي حضرت موسي (عليه السّلام) است.
8- علاوه بر عواملي كه تاكنون برشمرديم، حضرت مهدي (عليه السّلام) نيروي نظامي نيز خواهد داشت. ويژگي آن حضرت در اين باره چنان است كه در روايت امام باقر (عليه السّلام) آمده است. آن حضرت در سخناني كه شباهتهاي حضرت مهدي (عليه السّلام) به انبياي الهي را برميشمرد، در بخشي از آن بيانات ميفرمايد: « وَ اَمّا شِبْهُهُ مِنْ جَدِّهِ الْمُصْطَفي (صلّي الله عليه و آله و سلّم) فَخُرُوجُهُ بِالسَّيْفِ وَ قَتْلُهُ أعْداءَ اللهِ وَ أعْداءَ رَسُولِهِ وَ الْجَبّارِينَ وَ ال[َّواغِيت وَ أنَّهُ يُنْصَرُ بِالسَّيفِ وَ الرُّعْبِ وَ إنَّهُ لا تُرَدُّ لَهُ رايَةٌ. و امّا شباهت آن حضرت به جدّش حضرت مصطفي (صلّي الله عليه و آله و سلّم) آن است كه حضرت مهدي (عليه السّلام) نيز با شمشير قيام ميفرمايد و دشمنان خدا و رسول و نيز ستمگران و سركشان را از دم تيغ ميگذراند. شباهت ديگر به جدّش آن است كه با شمشير و نيز وحشتي كه از او در دل دشمنان ميافتد، ياري ميگردد و ديگر آنكه هيچ پرچمي كه متعلّق به او باشد - شكست خورده - باز نميگردد ».*13
9- براي اقدام نظامي، بيترديد حضرت وليّ عصر (عجّل الله تعالي فرجه الشّريف)، نخست نياز به ياراني همدل و پيرواني راستين دارد. جالب است بدانيم كه پيروان نخستين و به سخني ديگر سرداران سپاه آن حضرت، به تعداد همان ياران پايدار و استوار جناب طالوت و نيز به عدد پيكارگزان جنگ بدر (سيصد و سيزده نفر) هستند. البته پساز پيوستن آن سيصد و سيزده نفر و آغاز اقدامات نظامي حضرت، ده هزار نفر ديگر در همان لشكركشي نخست به آن حضرت ميپيوندند. بيان حضرت امام باقر (عليه السّام) در اين باره چنين است: « فَإذا خَرَجَ أسْنَدَ ظَهْرَهُ إليَ الْكَعْبَةِ، وَ اجْتَمَعَ إلَيْهِ ثَلاثُ مِائةٍ وَ ثَلاثَةَ عَشَرَ رَجُلاً وَ أوَّلُ ما يَنْطُقُ بِهِ هذِهِ الآيَة: بَقِيَّةُ اللهِ خَيْرٌ لَكُمْ إنْ كُنْتُمْ مُؤمِنينَ. ثُمَّ يَقولُ: أنا بَقِيَّةُ اللهِ فِي أرْضِهِ. فَإذا اجْتَمَعَ إلَيْهِ الْعَقْدُ وَ هُوَ عَشرَةُ آلافِ رَجُلٍ، خَرَجَ. فَلا يَبْقي فِي اْأرْضِ مَعْبُودٌ دُونَ اللهِ عَزَّ وَ جَلَّ مِنْ صَنَمِ وَ غَيْرِهِ إلّا وَقَعَتْ فِيهِ نارٌ فَاحْتَرَقَ. وَ ذَلِكَ بَعْدَ غِيْبَةٍ طَويلَةٍ، لِيَعلَمَ الله مِنْ يُطيعُهُ بِالْغَيْبِ وَ يُؤمِنُ بِهِ. آنگاه كه حضرت مهدي (عليه السّلام) ظهور فرمايد تكيه بر كعبه ميزند و در آن هنگام سيصد و سيزده نفر گرد او جمع ميآيند و اولين سخني كه آن حضرت ميگويد اين آيه است: باقيمانده از نعمتهاي خدا براي شما بهتر است، اگر از مؤمنين باشيد. سپيس ندا برميآورد: من باقيمانده از نعمتهاي خدا در زمين هستم. پس آنگاه كه ده هزار نفر با او پيمان بستند، قيام خويش را آغاز مي فرمايد. از آن پس، ديگر در زمين معبودي جز خداوند نميماند، مگر آنكه آتش در آن ميافتد و ميسوزد. آن معبود هر چه ميخواهد باشد، بت يا غير بت، ميسوزد و نابود ميشود. و اين حوادث پس از غيبتي طولاني رُخ ميدهد. آن غيبت طولاني از آن رو خواهد بود تا معلوم گردد چه كساني در دوران غيبت از خدا اطاعت كرده و به وعدهء او ايمان داشتهاند ».*14
10- خداوند متعال خطاب به مؤمنان زمان پيامبر اكرم (صلّي الله عليه و آله و سلّم) ميفرمايد: « إِن يَكُن مِّنكُمْ عِشْرُونَ صَابِرُونَ يَغْلِبُواْ مِأتَيْنِ وَ إِن يَكُن مِّنكُم مِّآئةٌ يَغْلِبُواْ أَلْفاً مِّنَ الَّذِينَ كَفَرُواْ. اگر از – ميان - شما بيست نفر شكيبا باشند بر دويست تن چيره مىشوند و اگر از شما يكصد نفر چنان باشند، بر هزار نفر از كافران پيروز مىگردند ».*15
امّا خداوند به دنبال اين سخن، چنين ميفرمايد: « الآنَ خَفَّفَ اللّهُ عَنكُمْ وَ عَلِمَ أَنَّ فِيكُمْ ضَعْفاً فَإِن يَكُن مِّنكُم مِّائَةٌ صَابِرَةٌ يَغْلِبُواْ مِائَتَيْنِ وَ إِن يَكُن مِّنكُمْ أَلْفٌ يَغْلِبُواْ أَلْفَيْنِ بِإِذْنِ اللّهِ وَ اللّهُ مَعَ الصَّابِرِينَ. اينك خداوند بر شما آسان گرفت و دانست كه در شما سستي و توري راه يافته است – چنان نيست كه هر يك از شما حريف ده نفر باشيد – پس اگر صد نفر از شما در جنگ پايداري و پايمردي كنند بر دويست نفر پيروز ميگردند، و اگر هزار نفر از شما باشند به اذن خدا بر دو هزار نفر پيروز ميشوند، و البته خداوند با صابران است ».*16
امّا دربارهء ياران حضرت مهدي (عليه السّلام)، حضرت امام زينالعابدين (عليه السّلام) فرمود: « أذا قامَ قائِمُنا أذْهَبَ اللهُ عَنْ شيعَتِنا الْعاهَةَ، وَ جَعَلَ قُلُوبَهُمْ كَزُبَرِ الْحَديدِ، وَ جَعَلَ قُوَّةَ الرَّجُلِ مِنْهُمْ قُوَّةَ أرْبَعِينَ رَجُلاً، وَ يَكُونُونَ حَكّامَ الأرْضِ وَ سَنامَها. آنگاه كه قائم ما قيام كند، خداوند آفت و بيماري را از شيعيان ما ميزدايد و دلهايشان را چون پارههاي آهن – محكم و استوار – ميگرداند و نيروي هر يك از ايشان را برابر نيروي چهل مرد قرار ميدهدو و در آن حال ايشان حاكمان و اركان زمين ميگردند ».*17
در سخني ديگر از حضرت امام صادق (عليه السّلام) فرمود: « فَإذا وَقَعَ أمْرُنا وَ جاءَ مَهْدِينا كانَ الرَّجُلُ مِنْ شِيعَتِنا أجري مِنْ لَيْثٍ وَ أمْضي مِنْ سِنان. يَطَأ عَدُوَّنا بِرِجْلَيْهِ، وَ يَضْرِبُهُ بِكَفَّيْهِ وَ ذَلِكَ عِنْدَ نُزُولِ رَحْمَةِ اللهِ وَ فَرَجِهِ عَلَي الْعِبادِ. آنگاه كه امر – حكومت – ما واقع شود و مهدي ما ظهور فرمايد، هر يك از شيعيان ما از شير ژيان شجاعتر و از نيزهء تيز كاريتر خواهد بود. دشمنان را زير پاهايش لگدمال ميكند و با ضربت دست او را از پاي درميآورد. و اين هنگامي خواهد بود كه رحمت الهي و گشايش آسماني شامل حال بندگان شده است ».*18
آري، اين است گوشهاي از ويژگيهاي ياران حضرت مهدي (عليه السّلام) كه با ياوراني اينچنين استوار و پايدار و قدرتمند، آن حضرت به نبرد با مشركان و كافران برميخيزد و آنان را زا پاي درميآورد.
11- در جنگ بدر تعداد مسلمانان سيصد و سيزده نفر بود و عدّهء كافران حدود هزار نفر. مسلمانان تجهيزات كافي جنگي نداشتند و كافران تا دندان مسلح بودند. از اين رو خداوند نخست هزار فرشته به ياري آنان فرستاد، و سپس دو هزار فرشتهء ديگر، و آنگاه دو هزار فرشتهء ديگر مأمور فرمود تا به مسلمانان مدد رسانند. قرآن در اين باره ميفرمايد: « بَلَى إِن تَصْبِرُواْ وَ تَتَّقُواْ وَ يَأْتُوكُم مِّن فَوْرِهِمْ هَذَا يُمْدِدْكُمْ رَبُّكُم بِخَمْسَةِ آلافٍ مِّنَ الْمَلآئِكَةِ مُسَوِّمِينَ. آري،چنان است كه اگر صبوري كنيد و تقوا پيشه سازيد، در همان حال كه دشمنان به سرعت بر شما يورش ميآورند، خداوند با پنج هزار فرشتهء نشاندار شما را ياري ميفرمايد ».*19
در آيهء بعد تأكيد ميفرمايد كه اين ياري فرشتگان از چه رو بوده است: « وَ مَا جَعَلَهُ اللّهُ إِلاَّ بُشْرَى لَكُمْ وَ لِتَطْمَئِنَّ قُلُوبُكُم بِهِ وَ مَا النَّصْرُ إِلاَّ مِنْ عِندِ اللّهِ الْعَزِيزِ الْحَكِيمِ. خداوند ياري فرشتگان را از آن روي قرار داد تا بشارتي براي شما باشد و نيز براي آنكه دلهاي شما آرامش و اطمينان يابد و البته جز از جانب خداوند عزيز و حكيم نميباشد ».*20
يعني چنان نبوده است كه آن پنج هزار فرشته از تمامي نيروهاي خود عليه كافران بهره برده باشند، بلكه تا آن اندازه كه مسلمانان اميد و اطمينان يابند؛ ايشان را ياري كردهاند. حضرت امام باقر (عليه السّلام) هم بشارت دادهاند كه: « إنَّ المَلائكَةَ الَّذِينَ نَصَرُوا مُحَمَّداً يَوّمَ بَدْرِ فِي الأرْضِ مَا صَعَدُوا بَعْدُ وَ لا يَصْعَدُونَ حَتَّي يَنْصُرُوا صاحِبَ هَذا الْاَمْرِ وَ هُمْ خَمْسَةُ آلافٍ. آن پنج هزار فرشتهاي كه در جنگ بدر پيامبر را ياري كردند، پس از آن به آسمان نرفتند و نخواهند رفت. آنها در زمين باقي ماندهاند تا پس از ظهور مهدي به ياري آن حضرت برخيزند ».*21
پيداست كه در ظهور حضرت مهدي (عليه السّلام) به خاطر كثرت دشمنان و پيچيدگي سلاح آنان، مقابله با دشمنان دشوارتر خواهد بود و فرشتگان نيز از نيروي بيشتري در مقابله با دشمنان بهره خواهند برد.
امام باقر (عليه السّلام) در سخني ديگر ميفرمايد: « كَأنّي بِالْقائِمِ (عليه السّلام) عَلَي الْكُوفةِ وَ قَدْ سارَ إلَيْها مِنْ مَكَّةَ فِي خَمْسَةِ آلافٍ مِنَ الْمَلائِكَةِ جِبْرئيلُ عَنْ يَمِينِهِ، وَ مِيكائيلُ عَنْ شِمالِهِ، وَ الْمُؤمِنُونَ بَيْنَ يَدَيْهُ، وَ هُوَ يَفَرِّقُ الْجُنُودَ. گويا قائم (عليه السّلام) را در بلنداي شهر كوفه ميبينم كه پنج هزار فرشته از مكّه به سوي او در حركت هستند؛ حضرت جبرئيل(عليه السّلام) در ميمنهء سپاه و حضرت ميكائيل(عليه السّلام) در ميسرهء سپاه و مؤمنان نيز در قلب سپاه جاي دارند، و حضرت مهدي (عليه السّلام) با آن ياران زميني و آسماني لشكريان دشمن را تار و مار ميسازد ».*22
12- يكي از قدرتهاي بيشمار خدوند در نابوي كافران، قدرقهاي طبيعي است و يكي از آنها قدرت « باد » است. خداوند قوم سركش عاد را با نيروي باد نابود ساخت: « وَ أَمَّا عَادٌ فَأُهْلِكُوا بِرِيحٍ صَرْصَرٍ عَاتِيَةٍ. امِا عاد، آنان بوسيلهء بادي بسيار تند و سركش، نابود و هلاك شدند ».*23
خداوند قدرت باد را در اختيار حضرت سليمان (عليه السّلام) نيز قرار داده بود: « فَسَخَّرْنَا لَهُ الرِّيحَ تَجْرِي بِأَمْرِهِ رُخَاء حَيْثُ أَصَابَ. باد را به فرمان سليمان (عليه السّلام) قرار داديم كه به دستور او به نرمي هر كجا كه سليمان (عليه السّلام) بخواهد، بوزد ».*24
بعيد نيست كه تمامي نيروهاي طبيعي را خداوند به فرمان حضرت مهدي (عليه السّلام) درآورد تا آن حضرت آنگونه كه خود اراه فرمايد، از آن نيروها در نابودي دشمنان بهرهمند شود.چنانكه دربارهء لشكر سفياني داريم كه در سرزمين بيداء - ميان مكّه و مدينه – زمين دهان باز ميكند و لشكريان سفياني را تماماً در خود فرو ميبرد. و نيز پيشتر خوانديم كه زمين زير پاي ان حضرت به حركت درميآيد.
13- با توجه به مطلب پيشين، ذكر اين نكته ضروري است كه با اين ترتيب، پيشرفتهاي علمي و فنّي در برابر قدرتي كه خداوند به حضرت صاحبالزمان (عليه السّلام) ارزاني ميدارد، ديگر شكوه و عظمتي ندارد. چون خداوند نيروهاي برتري به آن حضرت ميدهد. در اين باره به روايتي كه از حضرت امام صادق (عليه السّلام) نقل شده است، توجه ميكنيم: « إذا قامَ الْقائِمُ بَعَثَ فِي أقالِيمِ الأرْضِ فِي كُلِّ إقْلِيمٍ رَجُلاً يَقُول عَهْدُكَ فِي كَفِّكَ. فَإذا وَرَدَ عَلَيْكَ ما لا تُفْهِمُهُ وَ لا تَعْرِفُ الْقَضاءَ فِيهِ، فَدنْظُرْ إلي كَفِّكَ وَ اعْمَلْ بِما فِها- و در ادامه ميفرمايد - وَ يَبْعَثُ جُنداً إلي الْقُسْطَنْطَنِيَّةِ فَإذا بَلَغُوا إليَ الْخَلِيجِ كَتَبُوا عَلَي أقْدامِهِمْ شَيْئاً وَ مَشَوْا عَلَي الْماءِ. فَإذا نَظَرَ إلَيْهِمُ الرُّومُ يَمْشُونَ عَلَي الْماءِ قالُوا: هؤلائِ أصْحابُهُ يَمْشُونَ عَلَي الْماءِ فَكَيْفَ هُوَ؟ فَعِنْدَ ذَلِكَ يَفْتَحُونَ لَهُمْ بابَ الْمَدِينَةِ فَيَدْخُلُونَها فَيَحْكُمُونَ فِيها بِما يُرِيدُونَ. هنگامي كه قائم (عليه السّلام) قيام فرمايد به هر يك از سرزمينها كسي را ميفرستد و به او ميفرمايد دستوري كه بايد انجام دهي در كف دست تو است. اگر با مطلبي برخورد كردي كه آن را نميفهمي و حكم و فرمان آن را نميداني، به كف دست خويش بنگر و به آنچه در آن ميبيني، عمل كن. و لشكري به سوي قسطنطنيّه – شهر استانبول فعلي كه در قارهء اروپا واقع است. در روايات معمولاً از اروپا به "روم" تعبير شده است – ميفرستد. وقتي آن لشكريان به كنار خليج ميرسند، بر پاهاي خويش چيزي مينويسند و سپس روي آب راه ميروند. مردم روم – اروپائيان – وقتي ميبينند كه اصحاب حضرت مهدي (عليه السّلام) روي اب حركت ميكنند – با شگفتي – ميگويند اصحاب و ياران او روي آب راه ميروند، پس خود وي چگونه خواهد بود؟ در اين هنگام دروازهء شهر را به روي لشكريان امام زمان (عليه السّلام) ميگشايند – تسليم ميشوند – و لشكريان داخل شهر شده، آنگونه كه خود ميخواهند در آنجا حكم و فرمان ميرانند ».*25
14- در بارهء قدرت و توان اقتصادي حضرت مهدي (عليه السّلام) سخن بسيار است. امّا در اين گفتار بطور اختصار سخن امام باقر (عليه السّلام) را در اين باره نقل ميكنيم: « ... وَ يُجْمَعُ إلَيْهِ أمْوالُ الدُّنيا مِنْ ب]طْنِ الأرْضِ وَ ظَهْرِها. فَيَقُولُ لِنّاس: تَعالَوْا إلي ما قَطَعْتُمْ فِيهِ الأرْحامَ وَ سَفَكْتُمْ فِيهِ الدِّماءَ الْحَرامَ وَ رَكِبْتُمْ فِيهِما حَرَّمَ الله َزَّ وَ جَلَّ. فَيُعْطي شَيئاً لَمْ يُعْطِهِ أحَدٌ كانَ قَبْلَهُ وَ يَمْلَاءُ الْاَرْضَ عَدْلاً وَ قِسْطاً وَ نُوراً كَما مُلِئَتْ ظُلْماً وَ جَوْراً وَ شَرّاً. تمام ثروتهاي پيدا و پنهان زمين در نزد حضرت وليّ عصر (عليه السّلام) فراهم ميآيد. آنگاه آن حضرت به مردم ميفرمايد: از آنچه كه به خاطرش پيوند خويشاوندي را بريديد و خونهاي به ناحق برايش ريختيد و مرتكب آنچه كه خدا حرام كرده بود؛ شديد، بيائيد و هر چه ميخواهيد برگيريد. پس آنگاه به هر كس آنقدر عطا ميكند كه پيشتر به هيچكس عطا نكرده است. و زمين را از عدل و داد و نور پر ميكند، چنانكه از ظلم و ستم و شرّ پر شده است ».*26
به اين ترتيب انستيم كه حضرت وليّ عصر (عليه السّلام) با نيروهايي متناسب با هر قدرتي به مقابله با قدرتهاي فاسد و جائر جهان برميخيزد و در نهايت پيروزي از آن او خواهد بود.
15- بسياري از نابسامانيهاي اجتماعي و انحطاط فكري و فرهنگي ريشه در جهل و ناداني مردم دارد. يكي از بهترين و مهمترين حربههاي بسيار كارساز حضرت مهدي (عليه السّلام) براي مقابله با ناهنجاريهاي جامعهء افسار گسيخته، آن است كه خرد و انديشهء مردم را تعالي ميبخشد و با متعالي شدن و رشد انديشهها، و خشكيدن ريشهء نادانيها، مردم از كمالات و نيكوئيها استقبال خواهند كرد. از همين روست كه امام باقر (عليه السّلام) بشارت داده است: « إذا قامَ قائِمُنا وَضَعَ يَدَهُ عَلي رُئُوسُ الْعِباد، فَجَمَعَ اللهُ بِها عَقُولَهُمْ وَ كَمُلَتْ بِها إحْلامُهُمْ. آنگاه كه قائم ما بپا خيزد و قيام فرمايد، دست خويش بر سر بندگان مينهد و خداوند بدين سان عقلهاي ايشان را فراهم ميآورد و خردهاي آنان را كامل مي گرداند ».*27
اين گفتار را با سخني آسماني از حضرت علي (عليه السّلام) به پايان ميبريم: « يَبْعَثُ اللهُ فِي آخِرِالزَّمان وَ كَلْبٍ مُنَ الدَّهرِ وَ جَهْلٍ مِنَ النّاس! يُؤيدُهُ اللهُ بِمَلائِكَتِهِ وَ يَعْصِمُ أنْصارَهُ وَ يَنْصُرُهُ بِآياتِهِ وَ يُظْهِرُهُ عَلي الأرْضِ حَتّي يَدينُوا طَوْعاً أوْ كَرْهاً. يَمْلَاءُ الْأرْضَ عَدْلاً و قِسْطاً وَ نُوراً وَ بُرْهاناً. يَدِينُ لَهُ عَرضُ الْبِلاد وَ طُولُها. لا يَبْقِي كافِرٌ إلّا امَنَ وَ لا طالِحٌ إلّا صَلَحَ. وَ تَصْطَلِحُ فِي مُلْكُهُ السَّباعُ وَ تُخْرِجُ الْأرْضُ نَبْتَها. وَ تُنْزِلُ السَّماءُ بَرَكَتَها وَ تَظْهَرُ لَهُ الْكُنُوزُو يَمْلِكُ ما بَيْنَ الْخافِقينَ. خداوند در آخرالزّمان و در دوراني بسيار سخت و در اوج ناداني مردم، مردي را – براي نجات آدميان – برميانگيزد. خداوند او را بوسيلهء فرشتگان خويش تأئيد ميكند و ياورانش را حفظ و حراست ميفرمايد و بوسيلهء نشانه هاي – قدرت – خويش او را ياري ميكند و آن جناب را در زمين پيروز ميگرداند تا آنكه همه، خواسته يا ناخواسته، به دين او درآيند. زمين را از عدل و داد و نور و برهان پُر ميكند. تمامي سرزمينها به دين او درميآيند و تسليم وي ميگردند. هيچ كافري نميماند جز آنكه مسلمان ميشود و هيچ تبهكار و بدكاري نميماند جز آنكه صايح و نيكوكار ميگردد. درندگان در روزگار او خوي خويش را از دست ميدهند، زمين رويش خويش را آشكار ميسازد و آسمان بركت خويش را فرو ميريزد، و گنجينههاي زمين براي او اشكار ميشود و شرق و غرب هالم را مشخّر ميكند ».*28
پينوشت:
*1- بحارالانوار، جلد 51، صفحه 61.
*2- قرآن مجيد، سوره ابراهيم، آيه 37.
*3- غيبت نعماني، صفحه 26.
*4- بحارالانوار، جلد 24، صفحه 238.
*5- خصال ياوران مهدي (عليه السّلام)، صفحه 18، انتشارات وزارت ارشاد، تير 1364.
*6- بحارالانوار، جلد 51، صفحه 71.
*7- كتاب مقدّس، عهد جديد، انجيل متّي، باب 24.
*8- كتاب مقدس، عهد عتيق، مزامير داود، مزمور سي و هفتم.
*9- معجم احاديث امام مهدي (عليه السّلام*، جلد 1، صفحه 311.
*10- بحارالانوار، جلد 51، صفحه 61.
*11- قرآن مجيد، سوره انفال، آيه 12.
*12- بحارالانوار، جلد 52، صفحه 191.
*13- بحارالانوار، جلد 51، صفحه 281.
*14- بحارالانوار، جلد 52، صفحه 192.
*15- قرآن مجيد، سوره انفال، آيه 65.
*16- قرآن مجيد، سوره انفال، آيه 66.
*17- بحارالانوار، جلد 52، صفحه 317.
*18- بحارالانوار، جلد 52، صفحه 318.
*19- قرآن مجيد، سوره آل عمران، آيه 125.
*20- قرآن مجيد، سوره آل عمران، آيه 126.
*21- تفسير نورالثقلين، جلد 1، صفحه 388 به نقل از تفسير عياشي.
*22- بحارالانوار، جلد 52، صفحه 337.
*23- قرآن مجيد، سوره الحاقه، آيه 6. همچنين در سورههاي احقاف، آيه 24 و ذاريات، آيه 41 و فصّلت، آيه 16 و قمر، آيه 19 نيز آمده است.
*24- قرآن مجيد، سوره ص، آيه 36 و سوره انبياء، آيه 81.
*25- بحارالانوار، جلد 52، صفحه 365.
*26- غيبت نعماني، صفحه 157.
*27- بحارالانوار، جلد 52، صفحه 328.
پرچمِ پيروز - 4
پايان اين سخن را با صلوات مخصوص آن حضرت (عجّل الله تعالي فرجه الشريف) كه در « مفاتيح الجنان » آمده است ؛ ميآرائيم:
بارالها! بر محمد و اهل بيت او درود فرست.
پروردگارا! بر وليّ و وصيّ و وارث حضرت عسكري درود فرست.
همان كس كه براي اَمر – دين – تو به پاي ميخيزد.
همان كس كه در ميان خلق تو پنهان و نهان است.
همان كس كه منتظر فرمان و اِذن تو است تا قيام فرمايد.
خداوندا! بر او درود بي پايان فرست و هر چه زودتر ظهورش را نزديك فرما.
خدايا! تو وعده دادهاي كه او حتماً خواه آمد. پس خدايا! به وعدهء خويش عمل فرما!
الهي! آن عزيز خود نيز در دوران غيبت از غم هجرت، سخت افسرده و اندوهگين است.
اي خداي بزرگ! پردهء پنهانياش را به كناري بزن و او را اشكار و ظاهر بفرما.
محنت و غم سرتاسر گيتي را فرا گرفته است.
اي خدا! با ظهورش غم و اندوه را از دلهاي مؤمنان و مصلحان بزداي.
بارالها! رعب و وحشتي را كه در دلهاي دشمنانش ميافكني، پيشاپيش روي او قرار ده.
دلهاي مؤمنان را در ايمان به او پايدار و استوار بگردان.
پيكار با كافران و تبهكاران و منافقان را با ظهور و قيام او برپا فرما.
خدايا! او را با لشكرياني نشاندار از فرشتگان، ياري و صرت كن.
اي خدا! او را بر تمام دشمنان دينت مسلط و چيره بگردان.
خدايا! به دل حضرت مهدي (عجّل الله تعالي فرجه الشريف) بينداز تا در ظهورش:
- بناي بيبنياد كافران را چنان فرو ريزد كه صداي ويران شدن كاخ كافران در سرتاسر جهان بپيچد.
- با ضربت ذوالفقار سرهاي سركشان را زا بيخ بركَنَد.
- سياهي نيرنگِ نيرنگبازان را به خودشان باز گرداند.
- حدّ خدا را بر فاسقان جاري سازد.
- فرعونهاي دوران را هلاك و نابود سازد.
- پردههاي دروغ و نفاق و ريا را پاره كند.
- پرچم برافراشتهء كفر و ضلالت را به زير آورد و بشكند.
- تمامي قدرت و سلطنت را در سراسر گيتي بدست آورد.
- نيزههاي كوچك و بزرگ زورمداري را بشكند.
- لشكر كفر و بيديني و فساد را پراكنده سازد.
- منبرهاي گمراهي را كه پايگاههاي دينهاي دروغين است، به آتش بسوزاند.
- شمشير ظلم و ستم را كه بر سر انسانهاي ناتوان كشيده شده است، بشكند.
- بتهاي گوناگون وگمراه كنندهها را بر زمين كوبد و نابود كند.
- خونهاي ناپاك كافران ومنافقان و ستمگران و تبهكاران را بر زمين ريزد.
- جور و ستم و بيداد و ظلم و بيعدالتي را كاملاً نابود كند.
- باروهاي بلند و به ظاهر استوار دشمنان را فرو ريزد.
- درهاي رخنه و نفوذ بيديني و كفر و گمراهي را به روي مؤمنان بربندد.
- كاخهاي پرشكوه ستم پيشگان را خراب و ويران سازد.
- نهانخانههاي منافقان و دشمنان پنهان را اشكار سازد.
- بيابانها و صحراها را به قدرت الهي و آسماني درنوردد.
- بر فراز كوههاي بلند و قلههاي سرفراز فرود آيد.
- گنجينههاي نهفته در دل خاك را بيرون آورد.
خدايا اميد چنان داريم كه حضرت صاحبالزمان (عليه السّلام) همهء اينها را كه گفتيم، به لطف و رحمت تو اي مهربانترين مهربانان، به انجام رساند.
چرا دعاى فرج را نمىخوانى؟
ابوالحسين بن ابىالبغل كاتب مىگويد:
از طرف « ابىمنصور بن صالحان » مسئول انجام كارى شدم. امّا
در طى انجام مسئوليت قصورى از من سر زد ، آنچنانكه او بسيار خشمگين شد ، و من از
ترس ، متوارى و مخفى شدم و او در جستجوى من بود.
در
يكى از شبهاى جمعه به طرف مقابر قريش ـ مرقد امام كاظم « ع » و امام جواد « ع » ـ
براى عبادت و دعا رفتم.
آن
شب هوا بارانى و طوفانى بود. به خادم حرم مطهر كه « اباجعفر » نام داشت گفتم:
درهاى حرم مطهر را ببند تا من بتوانم در خلوت مشغول دُعا و راز و نياز باشم. زيرا
بر جان خود ايمن نيستم ، و ممكن است كسى قصد سوئى نسبت به من داشته باشد. او نيز
قبول كرد و درها را بست.
نيمه
شب ، در حاليكه باد و باران همچنان ادامه داشت و هيچكس در آنجا نبود ، مشغول دعا و
زيارت و نماز بودم كه ناگاه صداى پايى از طرف قبر شريف امام موسى بن جعفر « ع » به
گوشم رسيد. مردى را ديدم كه مشغول زيارت حضرت امام كاظم « ع » است. او ابتدا بر
حضرت آدم « ع » و انبياء عظام « ع » درود فرستاد ، آنگاه يك يك ائمّهء معصومين « ع
» را مورد خطاب و سلام قرار داد تا به امام دوازدهم حجّت بن الحسن « عج » رسيد ؛
اما نام ايشان را ذكر نكرد. من تعجّب كردم و با خود گفتم: شايد نام حضرت را فراموش
كرد ، يا امام « عج » را نمىشناسد ، و يا اصلاً به امامت ايشان اعتقاد ندارد و
مذهب ديگرى دارد. وقتى زيارتش به پايان رسيد ، دو ركعت نماز خواند و متوجّه قبر
مطهّر امام جواد « ع » شد ، و به همان ترتيب مشغول زيارت و سلام شد و دو ركعت نماز
خواند. من ترسيدم ؛ زيرا او را نمىشناختم ، او جوانى بود در هيئت مردى كامل و
پيراهنى سفيد بر تن و عمامهاى بر سر داشت كه انتهاى آن را از زير گلو گذرانده بود
، همچنين شالى به كمر بسته و عبايى بر دوش انداخته بود. پس از نماز به من فرمود:
اى ابوالحسين بن ابىالبغل! با دُعاى فرج چقدر آشنايى؟
گفتم: آقاى من! كدام دُعا؟
فرمود: دو ركعت نماز بخوان و بگو:
يا مَنْ اَظْهَرَالْجَميلَ وَ سَتَرَالْقَبيحَ ، يا مَنْ لَمْ يُؤاخِذْ بِالْجَريرَةِ وَ لَمْ يَهْتِكِ السِّتْرَ ، يا عَظيمَ المَنِّ يا كَريمَ الصَّفْحِ يا حَسَنَ التَّجاوُزِ ، يا واسِعَ الْمَغْفِرَةِ ، يا باسِطَ الْيَدَيْنِ بِالرَّحْمَةِ ، يا مُنْتَهى كُلِّ نَجوى ، وَ يا غايَةَ كُلِّ شَكْوى ، يا عَوْنَ كُلِّ مُسْتَعين ، يا مُبْتَدِئاً بِالّنِعَمِ قَبْلَ اسْتِحْقاقِها.
سپس بگو:
يا رَبّاهُ « ده مرتبه » ، يا سَيّداهُ « ده مرتبه » ، يا مَوْلاه « ده مرتبه » ، يا غَايَتاه « ده مرتبه » ، يا مُنْتَهى غايَةِ رَغْبَتاه « ده مرتبه » ، اَسْأَلُكَ بِحَقّ هذِهِ الاَْسْماءِ وَ بِحَقِّ محمّد وَآلِهِ الطّاهِرينَ عَلَيْهِمُ السَّلامُ اِلاّ ما كَشَفْتَ كَربى وَ نَفَّسْتَ هَمّى وَ فَرَّجْتَ غَمّي وَ اَصْلَحْتَ حالي.
پس هر حاجتى كه دارى از خداوند مسئلت نما. پس از آن گونهء راست صورتت را بر زمين بگذار و صد بار بگو:
يا محمّد يا علي! يا علي يا محمّد اِكْفياني فَأِنَّكُما كافِيايَ وَ انْصُراني فَأِنَّكُما ناصِرايَ.
سپس گونهء چپ صورتت را بر زمين بگذار و صدبار بگو: « اَدْرِكْنِى » و پس از صدبار اين ذكر را بسيار تكرار كن. سپس به اندازهء يك نفس بگو« اَلْغَوْثِ اَلْغَوْثِ اَلْغَوْثِ ... » ، آنگاه سر از سجده بردار كه اِنْشاءاللّه خداوند حاجتت را برآورده خواهد نمود.
وقتى من مشغول نماز و دُعا شدم ، آن شخص خارج شد. بعد از
اينكه نماز و دعايم به پايان رسيد به طرف ابوجعفر خادم رفتم تا بپرسم اين مرد كه
بود؟ و چگونه وارد حرم مطهّر شده بود؟ وقتى درها را بررسى نمودم ديدم همهء درها
بسته و قفل زده بودند.
بسيار
تعجب كردم ، و با خود گفتم: شايد اينجا دَرِ ديگرى دارد كه من نمى دانم. پيش
ابوجعفر رفتم. او داشت از داخل اتاقى كه به عنوان انبار روغن چراغ از آن استفاده
مىكردند ، بيرون مىآمد ، فوراً به او گفتم: اين مرد كه بود؟ چطور توانسته بود
داخل حرم شود؟
ابوجعفر
گفت: همانطور كه مى بينى درها بسته و قفل زده هستند ، من هم كه آن را باز نكردهام.
من آنچه را كه ديده بودم براى او تعريف كردم. گفت: او مولايمان صاحبالزمان « عج »
است ، من بارها ايشان را وقتى حرم خالى است ـ مثل امشب ـ ديدهام. از اينكه چنين
موقعيّتى را از دست داده بودم ، خيلى ناراحت شدم.
وقتى
فجر دميد از حرم خارج شدم. به طرف محلّهء « كرخ » رفتم ، در اين مدّت آنجا مخفى
شده بودم. هنگامى كه خورشيد دميد ، عدّهاى از مأمورين صالحان با اصرار از دوستانم
سراغ مرا گرفتند ، و با خواهش بسيار مىخواستند كه مرا ملاقات كنند. آنها نامهاى
هم با خود داشتند كه در آن صالحان نوشته بود كه مرا بخشيده و امان داده است. همچنين مطالب جالب توجهى
درباره خوبيها و گذشته خوب من و آينده خوبى كه در انتظارم مىباشد در آن قيد شده
بود ؛ آنگاه با يكى از دوستان مورد اعتمادم از مخفيگاه خودم خارج شده و با ابىمنصور
ملاقات كردم. وقتى مرا ديد به پاخاست و بسيار مرا مورد احترام خود قرار داد ، و
چنان رفتار خوبى از خود نشان داد كه تا حال از او چنين رفتارى را نديده بودم.
آنگاه گفت: آيا آنقدر ناراحت شده بودى كه از من به صاحب الزّمان « عج » شكايت
كردى؟
گفتم:
من فقط درخواستى ساده و دُعايى معمولى كردم.
گفت: چه مىگويى؟ ديشب (شب جمعه) بدون مقدّمه مولايم صاحبالزمان
« عج » را در خواب ديدم ، ايشان به من دستور دادند تا با تو به لطف رفتار كنم ، و از
اين ستمى كه بر تو كرده بودم مرا مورد مؤاخذه قرار دادند.
گفتم:
لا اله الاّ اللّه! گواهى مىدهم كه خاندان رسالت و ائمّهء معصومين « عليهم السلام
» نه تنها بر حقّ هستند ؛ بلكه خود منتهى درجهء حقيقت هستند. من نيز مولايمان » عج
» را بدون مقدمه در بيدارى ديدم ، و به من چنين و چنان فرمودند. و آنچه را كه ديده
بودم كاملاً شرح دادم. او از اين داستان بسيار تعجّب كرد. پس از آن از ابىمنصور
بن صالحان كارهاى شايسته و بزرگى به سبب اين رويداد انجام پذيرفت، من هم به بركت
مولايمان صاحب الزمان « عج » به مقاماتى در دستگاه او رسيدم كه اصلاً به فكرم هم
نمىرسيد.
پينوشت:
دلائل
الامامه ، صفحات 299 ـ 301
بحارالانوار ، جلد 51 ، صفحات 304 ـ 306
فاطمه (س) را چگونه بشناسم؟؟؟!
فرازي از بيانات شيخ وحيد خراساني به مناسبت ايّام فاطميّه
-----------------------------------------------------------
بالاترين مرتبهء کمال انسانيّت ، مقام عصمت است که رضا و غضب انسان در همهء امور ، بر مدار رضا و غضب خدا باشد.
اگر عصمت کبري به آن است که انسان کامل به جائي برسد که در همهء امور ، به رضاي خدا راضي شود و به غضب خدا ، غضب کند ؛ فاطمهء زهراء « س » کسي است که خداوند متعال به رضاي او راضي ميشود و به غضب او ، غضب ميکند و اين مقامي است که منشأ حيرت انسانهاي کامل است.!
اوست که در مکاشفات يوحنا ، علامتي است عظيم که در آسمان ظاهر شده ؛ زني که آفتاب را در بر دارد و ماه زير پايش ، و بر سر تاجي از 12 ستاره دارد.
مکاشفات يوحناي رسول ، باب 12
اوست که همسر و مادر دوازده رئيس از اولاد اسماعيل (ع) است که خداوند در سِفر تکوين تورات ، به حضرت ابراهيم خبر داد.
باب 17 در سِـفـر تکوين تورات
اوست كه در سورهء دخان ، تـأويـل « شب مبارکهاي » اسـت که در آن « هر امر استواري فيصله مييابد ».
انا انزلناه في ليـلـة مبارکة انا کنا منـذرين * فيها يفـرق کل امر حکـيم
قرآن مجيد ، سورهء دخان ، آيات 3 و 4
اوست که رسول خدا (ص) در شب معراج ديد که بر در بهشت نوشته شده است:
فاطمة خيرة الله.
فاطمه (س) ، برگزيدهء خدا است.!
تاريخ بغداد ، جلد 1 ، صفحهء 274
در شخصيت او همين بس که اول شخص وارد شونده بر بساط قرب الهي ، اوست ؛ زيرا رسول خدا (ص) فرمود:
اول شخص يدخل الجنة ، فاطمه
فاطمه (س) نخستين کسي است که به بهشت وارد ميشود.!
ميزان الإعـتدال ، جلد 2 ، صفحهء 131
او يگانه گوهري است که خداوند به بعثت پيغمبر خاتم (ص) بر مؤمنين منت نهاد.
قرآن مجيد ، سورهء آل عمران ، آيهء 64
و به وجود آن گوهر ، بر آن سرور منّت نهاد و فرمود:
انا اعطيناک الکوثر * فصل لربک وانحر
ما به تو کوثر داديم ، پس بر پروردگارت درود فرست و قرباني کن.!
قرآن مجيد ، سورهء کوثر ، آيات 1 و 2
آيا پس از رحلت رسول خدا (ص) ، چه شد که چنين کسي با دلي پر درد ، گفت:
صبت علي مصائب لو انها ثبت علي الايام صرن لياليا
بر من مصيبتهائي فرود آمد که هرگاه بر روزهاي روشن فرود ميآمد ، چونان شب ، تيره و تار ميشدند.!
بحارالأنوار ، جلد 79 ، صفحهء 106
و هنگامي که به خاک سپرده شد ، از بدن رنجور او ، شبحي باقي مانده بود .
و صارت کالخـيال.
مانند شبحي گشته بود
دعائم الإسلام ، جلد 1 ، صفحهء 232
و اميرالمؤمنين ، امام علي « ع » در اين مصيبت ، آنچنان از پاي درآمد که به رسول خدا (ص) گفت:
امّا حزني فـسرمد و امّا ليلي فـمـسهّـد
اما اندوه من در فقدان فاطمه (س) هميشگي است و از اين پس هر شب من ، تا به سحر به بيداري خواهد گذشت.
نهج الـبلاغه ، خطبه شمارهء 202
----------------------------------------------------------------------------
علي بن عيسي اربلي داستان شهادت فاطمه (س) را نقل کرده تا آنجا که ميگويد:
هنگاميکه زهراء (س) از دنيا رفت و به شهادت رسيد ، پارچهاي بر روي پيکر مطهر او کشيده شده بودند ، أسماء بنت عُميس گويد در اين وقت ، حسن (ع) وحسين (ع) وارد شده و گفتند:
اي أسماء ! مادر ما ، درچنين وقتي نميخوابيد!؟
أسماء
عرض کرد: اي فرزندان رسول خدا (ص) ، مادرتان نخوابيده ؛ بلکه ازدنيا رفته است.!
حسن (ع) که اين سخن را شنيـد ، خود را روي بدن مطهـر مادر انداخـته و صورتـش را ميبوسيد
و ميگفت:
يا امّاه ! کـلميني قبل ان تفارق روحي بدني
مادر جان ! پيش از آنکه جان از بدنم بيرون رود ، با من سخن بگو.
حسين (ع) پيش آمده ، پاي مادر را ميبوسيد و ميگفت:
يا امّاه ! انا ابنک الحسين ، کـلميني قبل ان يتصدع قلبي فأموت
مادرجان ! من فرزند تو حسين هستم ، با من سخن بگوي ، پيش از آنکه قلبم بشکافد و مرگم فرا رسد.!
کشف الغمه ، جلد 2 ، صفحهء 126
حقيقة العرفان - مباحثي در ابطال و ردّ عرفان و تصوّف
الحمدلله و الصلواة علي رسوله و علي آله حجج الله و لعنة الله علي اعدائهم اعداء الله. هر كس بخواهد بداند كه فرقهاي بر حقّ يا باطل است بايد به كلمات خدا و پيغمبر و اهل بيت او مراجعه كند و كتب علماء با تقوا را كه در علوم ديني استاد بودهاند و راه را از چاه، و حقّ را از باطل جدا كردهاند، بخواند و با فكر صحيح و عقل خود حقّ و باطل را بسنجد تا به گمراهي ابدي مبتلاء نشود. در اين مباحث ، پس از ذكر مقدمهاي ، چند مطلب خاطر نشان ميگردد.
كاربران محترم اينترنت ، خوانندگان عزيز و صاحب هوش اين مطالب ميدانند كه خالقِ منّان دستور بهرهبرداري از جهان را براي بندگان از راه لطف بيان نموده و قوانين زندگي فردي و اجتماعي را بوسيله انبياء عظام فرستاده؛ زيرا بشر بدون قانون نميتواند زنده بماند و افكار بشري كه آكنده از حرص و آز و حُبّ رياست و برتري است نميتواند براي همنوع خود قانوني آورد كه ضامن سعادت دنيا و آخرت او شود. فقط قانون الهي ميتواند او را به سعادت دو جهان رهبري كند.
خلقت اين جهان مقدمه جهان ديگر و عالمي برتر(جهان آخرت) قرار داده شده و بشر چند روزي براي بهرهبرداري در آن توقف دارد. بايد بداند چه كند تا از وجود خود و منافع جهان بهره برد. اين سفره پر نعمت الهي مطابق برنامه كه خالق آن معين نموده بايد مورد استفاده قرار گيرد تا نردبان ترقي او به سوي عالم ديگر گردد، آن برنامه همين دين اسلام است كه جامع تمام احكام بوده و اگر كم و زيادي در آن واقع شود يا نااهلي متصدي اُمور آن گردد، موجب انحراف پيروانش شود و مانند كشتي و هواپيمائي كه يكي از ابزار آن كم و كاستي پيدا كند و يا خلبان ناشي آن را حركت دهد كه البته موجب غرق و يا سقوط و هلاكت ساكنين آن شود.
بنابراين براي هر فردي واجب است دين الهي و قانون خدائي را از محل دست نخورده و از جائيكه كم و زياد نشده، بدست آورد و مطابق آن رفتار كند تا به سعادت برسد. امّا متأسفانه در اثر دخالت مستقيم و غيرمستقيم عدّهاي از افراد با عقائد بشري و انحرافات فكري، استفاده شاياني از اين عطاي الهي نشده و آنقدر خرافات و موهومات بنام دين وارد شده كه عالم اسلام را آلوده و تيره و تار ساخته و با آنكه حقتعالي بهرهء جهان را مشروط بكار و كوشش قرار داده، گروهي در اثر انحرافات و افكار خرابِ موردِ بحثِ اين كتاب، در عوض كار، تنبلي را شعار و بيهنري را مدار كار خود نموده تا آنكه اسير و مغلوب ملل كافر شدهاند. اسلامي كه ميگويد: « لَّيْسَ لِلإِنسَانِ إِلَّا مَا سَعَى »، و فرياد ميزند: « وَ مَُنْ لا مَعاشَ لَهُ لا مَعادَ لَهُ » و مكرر ايمان را مقرون بعمل قرار داده، پيروان آن نبايد از ملل ديگر عقب بمانند. اين عقب ماندگي نتيجهء كجي و سرپيچي و انحراف از قانون الهي است كه در اينجا تذكر چند چيز براي خواننده گرامي لازم است.
1- اگر كسي قانون الهي و دين واقعي را بخواهد اين كتاب را بدقت بخواند تا حق را دريابد و از خرابكاريهاي فرقههاي مورد بحث ما آگاه شود و آنها را از اسلام دور و كور و بينور داند و رهروان حقجو را از سقوط در گمراهي و هلاكت باز دارد.
2- در اين كتاب مسلك و طريقي كه باعث بدبختي شده و از راه مستقيم جدا نموده و بيان شده است كه راه حقّ و سعادت منحصر به مذهب اثني عشري و رجوع به فقهاء راستين شيعه است و طرق ديگر همه خودسر و ضد شرع اَنور و تمام ضلالت و دكان اهل بدعت و جهالت و زيان دنيا و آخرت است.
3- ما براي عاطفه بشري و انجام وظيفه برادري موهومات و خرافات را از اسلام و حقائق آن جدا و تيرگي را از جلوي نور خدا برطرف ساختهايم تا ناظر بيخبر، دين را زيانآور و موجب ضرر و اهل آن را كور و كر نداند و با نظر تحقير به آئين اسلام ننگرد. به عقيده ما طرد دشمنان داخلي واجبتر از دفع دشمنان خارجي است. رفع آلودگي از دين بهتر از ارشاد مادّيين است، زيرا دين آلوده به خرافات موهوم، مورد تنفر است، لذا مادّيين از آن فاصله ميگيرند، و نيز خلط حقّ و باطل و كثرت شعب ديني جوانان را سرگردان و مردد ساخته و به شك انداخته و چون قوهء تشخيص ندارند، از اصل دين رويگردان ميشوند.
4- روزگاري كه هر كس به هواي مقام و برتري جاه و سروري بنام دين دامي گسترده و عدّهاي را فريب داده و دور خود جمع نموده و در جماعت شيعه ايجاد تفرقه كرده و دشمنان خارج از دين و داخل در دين هم با همدستي آنان حدّاكثر استفاده را برده و باعث تقويت آنان و تضعيف شريعت و به يغما رفتن ثروتهاي مادي و معنوي ميشوند، دانشمندان ديني نبايد خاموشي گزينند و ميدان را بدست نااهلان دهند، بلكه بايد براي رفع اختلاف بكوشند و مسلكهاي مخرب دنيا و آخرت را رسوا ساخته و از ميان بردارند و راه را از چاه جدا كرده و رهروان دين را از پراكندگي نجات داده و متحد سازند، تا طعمه درندگان و راهزنان نشوند و دشمنان دين و شريعت خوشحال نگردند و زحمات انبياء ضايع نشود. اگر دانا جلوي فساد را نگيرد و مردم را ارشاد نكند، مؤاخذه و مشمول آيه « لَوْ لاَ يَنْهَاهُمُ الرَّبَّانِيُّونَ » گردد، چنانكه رسول خدا فرموده: « إذا ظهرت البدع في امتي فليظهر العالم علمه والا فعليه لعنة الله و الملئكة و الناس اجمعين. چون بدعتها در امّت من پيدا شود، بايد عالم دانش خود را آشكار سازد، و اگر چنين نكند مورد لعن خدا و ملائكه و تمام مردم قرار ميگيرد ».
بنابراين آنچه ذكر شد در اين كتاب كلماتي از خدا و رسول (صلّي الله عليه و آله) و ائمه هدي (عليهم السّلام) و علماي با تقوي جمع نموده و با قضاوت عقل به دفع باطل و ارشاد جاهل پرداخته شده است تا افكار روشن گردد و حقّ از باطل جدا شود و مطابق فرموده خدا « لِيَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَن بَيِّنَةٍ وَ يَحْيَى مَنْ حَيَّ عَن بَيِّنَةٍ. هر كس به هلاكت و يا سعادت ميرسد، با دليلي روشن و واضح باشد و كسى كه[بايد] زنده شود با دليلى واضح زنده بماند و حجت بر او تمام شود ».
5- مطالب كتاب با مدارك غير قابل انكار تنظيم شده و غالباً نام مدرك و آدرس آن ذكر شده و اگر چيزي نقل شده كه به نظر خواننده گرامي زننده است، اين كتاب ناقل مطالب ميباشد و ناقل در نقل خويش بايد امين باشد و مطلب را تحريف نكند. آري نقل معني و مضمون و مختصر كردن مطالب كه خواننده را خسته نكند، اشكالي ندارد. بعضي از افراد براي پايمال كردن حقّ پي بهانه رفته و ميگويند: « مؤلف اين كتاب بدگوئي و جسارت كرده و غرضورزي نموده ». بايد به ايشان گفت: « خدا در قرآن از بسياري از گمراهان بدگوئي كرده و آنها را ستمكار و كافر خوانده، حال اگر مؤلف از قرآن نقل كرده باشد، ميشود گفت نَعُوْذُ بِالله خدا جسارت كرده يا مؤلف غرضورزي نموده »، هرگز! مختصر آنكه سعي شده است غير از منطقِ عقل و نقل صحيح به چيز ديگري استناد نشود. متأسفانه دكانداران دينساز و مريدان هم آواز آنان، از روي عصبيت و خودخواهي، سعي ميكنند با انتقاد بيجا مانند آنكه تُند رفته يا كُند رفته، بدگوئي و... مانع نشر و مطالعه اين كتاب گردند.
6- دانشمندان و علماء بيدار، خيرخواه و دلسوز كه به سعادت و هدايت جامعه علاقه دارند بايد به وظيفه خود عمل كنند و به نيروي دانش و علم در نشر حقائق و ابطال باطل ياور باشند تا در محكمه عدل الهي مؤاخذه نشوند. كوچكي و ناتواني مؤلف را بهانه نكنند و با عذر اينكه باطل با سكوت زائل ميگردد، راه را براي خداعه كاران باز نگذارند. اگر با سكوت باطل محو ميشد، آمدن انبياء براي چه بود؟ مبارزه و استدلال و پافشاري امامان به چه دليل بود؟ ديني كه نهي از منكر را واجب شمرده، البته نهي از كفر و جلوگيري از بدعت را واجبتر ميداند و بر ترك آن مؤاخذه ميكند. زيرا اگر كسي گناهي كرد، ممكن است توبه كند ولي كسي كه گمراه شده و بدام اهل بدعت افتاد، نميداند كه گمراه است و به اهل حقّ بنظر عداوت مينگرد و حاضر نيست تفكر كند و خود و ملتي را بدبخت نكند. اولين وظيفه عالم همّت در بيداري ملت و دفع كفر و ضلالت است كه ريشه هر گناه و نكبت ميباشد. بكوشيم دنيا و آخرت خود را از خطرهاي مذكور حفظ نمائيم.
مطالب مطرح شده در سلسله موضوعات حقيقة العرفان شامل موضوعات زير ميباشد
مطلب اول: كلمات خدا و پيغمبر و ائمه معصومين (عليهم السلام) راجع به صوفيه و درويشان
مطلب دوم: كلمات علماء شيعه در بارهء صوفيه
مطلب سوم: ذكر كتب علماء شيعه در اين موضوع
مطلب چهارم: احوال و رفتار و عقائد عرفاء و مرشدان
مطلب پنجم: بدعتها و دلائل عقلي و شرعي بر بطلان آنها
مطلب ششم: كفريات عرفاء و مرشدان و فلاسفه و بيان بطلان آنها
مطلب هفتم: الف – مخترعين و سرسلسلههاي مسلكهاي صوفيه شيعه نبودهاند.
حقيقة العرفان - دليل حجّت و واجبالعمل بودن اخبار و احاديث خاندان عصمت
بايد دانست كه مطالب حقّه دين اسلام را از كجا و از كدام مدرك فرا گرفت و حجّت الهي چيست؟ پس ميگوئيم منطق اسلام منحصر است به دو چيز: قرآن مجيد و اهل بيت عصمت و براي مسلمين چيز ديگري مدرك نيست، و عقل در همهء اديان حجّت است.
اگر كسي بگويد به كدام دليل اين اخبار و احاديث پيغمبر (صلّي الله عليه و آله) و ائمه معصومين كه در كتب احاديث ذكر شده، براي ما حجّت و لازم العمل است و آيا مدرك معتبري داريد يا نه، جواب او دلايل ذيل است:
1- خداوند تعالي در قرآن دستور پيغمبر و ائمه را حجّت قرار داده و امر به فراگرفتن و اطاعتِ آن نموده است در سوره نساء، آيه 59 كه ميفرمايد: « يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ أَطِيعُواْ اللّهَ وَ أَطِيعُواْ الرَّسُولَ وَ أُوْلِي الأَمْرِ. اى كسانى كه ايمان آوردهايد خدا را اطاعت كنيد و پيامبر و اولياى امر (ائمه اطهار) خود را اطاعت كنيد ». اطاعت خدا عمل به قرآن است و اطاعت پيغمبر و ائمه، عمل كردن به گفتار و اخبار و دستورات رسيده از ايشان است.
2- در اول كتاب كافي از امام هفتم حضرت كاظم (عليه السّلام) روايت كرده كه فرمودند: « من اخذ دينه من كتاب الله و سنه نبيه صلوات الله عليه زالت الجبال قبل ان يزول و من اخذ دينه من افواه الرجال ردته الرجال. هر كس دين خود را از قرآن و دستور پيامبر بگيرد از كوه استوارتر باشد و متزلزل نشود و هر كس دين خود را از دهان مردم بگيرد، همان مردم او را از دين برگردانند ».
3- خداوند متعال در قرآن، سوره حشر، آيه 7 فرموده است: « وَ مَا آتَاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ مَا نَهَاكُمْ عَنْهُ فَانتَهُوا. آنچه پيغمبر به شما دستور داد بگيريد و ار آنچه شما را نهي كرد خودداري كنيد ». و دستور پيامبر اكرم (صلّي الله عليه و آله) همان احاديث صحيحه است كه از او و اهل بيت او به ما رسيده است.
4- امام زمان (عليه السّلام) قبل از غيبت كبري بوسيلهء سفير و نائب خاص خود علي بن محمد سمري اين دستور را كه در كتاب وسائلالشيعه، جلد 18، صفحه 101 نقل شده است، براي شيعيان صادر نمود: « وَ اَمّا الْحَوادِث الْواقِعه فَارْجِعُوا فِيها إلى رُوّاة حَدِيثنا فَاِنَّهُمْ حُجَّتِى عَلَيْكُمْ وَ اَنا حُجَّة اللّه عَلَيْهِم... در حوادث و اتفاقاتي كه براى شما پيش مىآيد به راويان اخبار و احاديث ما مراجعه كنيد كه آنها حجّت من بر شما هستند و من حجّت خدا بر ايشان هستم. و ردّ بر ايشان ردّ بر ما و ردّ بر ما ردّ بر خدا است و ردّ بر خداوند متعال در حدود كفر است ». اين توقيع و دستور را تمام علماء شيعه در كتب خود نوشته و معتبر ميدانند. همچنين روايات بسياري از ائمهء معصومين رسيده كه شيعيان خود را در اُمور دين دستور رجوع به محدّثين و ناقلين اخبار معتبره دادهاند و تشخيص اعتبار هر خبري با علماء فن حديث است و همچنين ائمه ما راجع به حفظ حديث و نوشتن و اهميت آن دستورهاي مؤكدي صادر فرمودهاند كه در اين كتاب بعضي از آن ذكر خواهد شد. حضرت امام صادق (عليه السّلام) فرمودند: « حديث في حلال و حرام تأخذ من صادق خير لك من الدنيا و ما فيها. يك حديث در حلال و حرام كه از راستگوئي فراگيري، براي توبهتر است از دنيا و آنچه در آن است ».
5- خبر متواتر است نزد شيعه و سني كه پيغمبر فرمود: « من حفظ امتي اربعين حديثاً بعثه الله يوم القيامة فقيهاً آمناً. هركس از امّت من چهل حديث حفظ كند خدا او را عالمي آسوده خاطر در قيامت محشور نمايد ». علامهء ممقاني در جلد 1، صفحه 99 كتاب رجال خود و بسياري از بزرگان روايت كردهاند از حضرت امام حسن عسكري (عليه السّلام) كه فرمود: « لا عذر لأحد من موالينا التشكيك فيما يروي عنا ثقاتنا. عذر هيچيك از دوستان ما پذيرفته نيست كه ترديد كنند در آنچه معتمدين ما روايت ميكنند ».
6- شيخ صدوق محمد بن علي بن بابويه در كتاب كمالالدين چاپ سال 1378، صفحه 333 از حضرت باقر و حضرت صادق (عليهما السّلام) رويات كرده كه ميفرمودند: « كل شيء من العلم لم يكن من هذا البيت فهو باطل. هر دانشي كه از غير خانودهء عصمت گرفته شود باطل است ». و در بحارالانوار، جلد 1، صفحه 90 از حضرت روايت كرده كه فرمود: « كذب من زعم انه يعرفنا و هو متمسك بعروة غيرنا. دروغ گفته است كسي كه خيال ميكند ما را شناخته و حال آنكه به ريسمان ديگران چنگ زده و معالم دين را از ديگران اخذ نموده است ».
7- تمام علماء شيعه و سني نقل كردهاند كه پيغمبر اسلام قبل از وفات خود فرمود: « ايها الناس اني تارك فيكم الثقلين كتاب الله و عترتي إن تمسكتم بهما لن تضلّوا بعدي ابداً... اي مردم من دو چيز بزرگ ميان شما ميگذارم، اگر به آن دو چنگ زده و متمسك شديد، هرگز گمراه نخواهيد شد. آن دو چيز قرآن و اهل بيت من است ». بنابراين، حجت بر مردم تمام، و آنچه واجبالعمل و مورد مؤاخذه و بازخواست الهي است در قيامت، فقط همين دو چيز است، قرآن و دستورات اهل بيت پيغمبر. نه گفتار فلاسفه و شعراء و مرشدان و اهل رياضت و كشف و شهود و... و تعجب است از كساني كه افكار و خيالات شُعراء و عرفاء را سرمشق خود قرار داده و با احاديث و اخبار عترتِ پيغمبر بياعتنا و يا بياطلاع هستند. حال آنكه راه هدايت و نجات منحصر به پيروي از ائمه معصومين و اهل بيتِ عصمت ميباشد.
8- اجماع علماء اثني عشريه و ضرورت مذهب بر آن است كه يكي از مدارك احكام اسلامي اخبار و احاديث پيغمبر و ائمه معصومين است و منكر آن را خارج از دين ميشمرند.
حقيقة العرفان - حجيّت اخبار و لزوم تمسك به آن امري عقلي است
در كشتي آل مصطفي هر كه نشست از دغدغهء غرق شدن بيشك رست
بر دامن آل هر كسي كو زد دست بر دامن او گرد ضلالت ننشست
حقيقة العرفان - دستور شرع براي ظاهر و باطن كافي و جامع است
1- ما براي تصفيهء باطن و تزكيهء روح مأمور به دين ديگري غير از اسلام نيستيم و مدارك اسلامي هم منحصر به قرآن و اخبار اهل بيت عصمت ميباشد و اين هر دو جامع و ظاهر و آشكار است و علماء شريعت هم به همين دو منبع متمسك ميباشند و قرآن هم تزكيه دارد و هم تعليم احكام و حكمت. چنانكه در آيه 2 از سوره جمعه ميفرمايد: « وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَ الْحِكْمَةَ. و پاكشان گرداند و كتاب و حكمت بديشان بياموزد. » و حديث و خبر هم جامع است، زيرا رسول خدا فرمودند: « اوتيت جوامع الكلم ».
2- اعمال بدني و انجام تكاليف تمام به ارادهء روح است، اگر روح شما نخواهد جائي برود، قدم شما به حركت نميآيد. و اگر روح مطيع اوامر حقّ شد دستور اطاعت به اعضاء و جوارح ميدهد و اگر عاصي شد از اعضاء و جوارح گناه صادر ميشود. بدن تابع دل است؛ اعضاء كه به عصيان است، در دل طغيان است. بنابراين اطاعت روحي و بدني و عمل ظاهر و باطن مربوط به هم و موقوف به يكديگر است و از هم جدا نيست. مثلاً شارع مقدس ميگويد راست بگو و دروغ مگو، تملق از غير خدا مكن و غير او را سجده نكن. اين دستورات اگرچه ظاهري است، ولي كسي كه عمل ميكند، معلوم ميشود باطن و ظاهر او تسليم حقّ شده و باطناً نيز معتقد به توحيد است و اگر عمل نكرد، معلوم ميشود باطناً معتقد به توحيد نبوده و تسليم امر حقّ نشده است. همچنين اطاعت ساير اوامر و نواهي شرعيه كه اطاعت آنها كاشف از تسليم باطن و صفاي روح است و ممكن نيست كسي اوامر و نواهي شرع مقدس را تحقير و بياعتنائي نمايد و بگويد در پي تصفيه باطن هستم، مگر به دروغ.
3- مرشدي كه ادعاي تصفيه ميكند و ميگويد: « تصفيه باطن ديگران هم با من است. » بايد به او گفت: شما از كجا و كدام مدرك و مقام دستور تصفيهء باطن گرفتهايد؟ اگر از قرآن و خبر است كه اين دو اختصاص به مرشد ندارد و هر فقيهي ميتواند به آنها مراجعه كند و اگر مرشد ادعاي وحي و الهام غيبي دارد و آنها را مدرك خود ميداند، اين مخالف اسلام است. زيرا در اسلام وحي ديني منحصر به پيغمبر است و مدارك اسلامي ميگويد: بعد از پيغمبر وحي منقطع شد و الهام غيبي غير از اهل بيت عصمت براي كسي مدركيّت و اعتبار ندارد، باضافه اينكه الهام ادعائي مرشد شايد از جانب شيطان بر او القاء شده باشد.
حقيقة العرفان - با وجود كلام امام ، توجه به سخن ديگران لزومي ندارد
اگر كسي بگويد عرفاء و مرشدان پيرو و مقلِّد ائمه معصومين هستند و به اين دليل به دنبال عرفاء ميروند، جواب آن است كه چه لزومي دارد كه انسان كلمات خود ائمه را بگذارد و به مقلد ادعائي ايشان رجوع كند؟ از كجا معلوم شد كه جُنَيْد و بايزيد و ساير عرفاء مقلد ائمه باشند؟ بسيار خطا است كه امام را بگذاريم و به دنبال كساني برويم كه كلماتشان مخالف كلمات امام است. عقل حكم ميكند كه تا كلام امام است، نبايد به كلام مقلد او رجوع كرد. چقدر اشتباه است كه كلمات سهل و آسان و فصيح ائمه را گذاشته و به كلمات مشكلِ پيچ در پيچ ِ ضد و نقيض حكماء و عرفاء پرداختهاند، بدون ارئه مدرك صحيحي از شرع، شيعه مجتهد را براي اخذ كلمات امام و پيغمبر ميخواهد، نه براي خود مجتهد و عالم.
صوفيگري و درويشي مدرك ديني ندارد
هر مذهب و مسلكي كه خود را با اسلام ميبندد بايد مدركي از قرآن و يا از حديث دليلي بر آن باشد، ولي يك آيه قرآن و يك حديث وارد نشده كه برويد صوفي شويد. چگونه صوفيگري و درويشي را مغز قرآن ميشمرند و خود را حامل اسرار و حقائق اسلام ميدانند، با اينكه يك امر صريح در قرآن و حديث ندارند، همانطوريكه صدها امر به ايمان و اسلام وارد شده در قرآن، بلي ممكن است خود صوفيان براي ترويج مرام خود حديثي جعل كنند، ولي بعد از رجوع به مدارك اوليهء اسلام معلوم ميشود چيزي در باب تأئيد آنان وارد نشده است.
اسلام دستور نداده كه درويش بشويد
حقيقة العرفان - كلام خدا و سخنان پيغمبر (ص) و ائمهء معصومين (ع) در بارهء صوفيّه و درويشان-1
حديث اول: مرحوم شيخ عباس قمي در سفينةالبحار، جلد 2، صفحه 57 و شيخ حر عاملي در اثني عشريه و علامه خوئي در شرح نهج البلاغه، جلد 6، صفحه 304 و مقدّس اردبيلي در جلد 2 حديقةالشّيعه و سيد جزائري در انوار النعمانيه و بسياري از علماء ديگر به سند صحيح از بزنطي و اسماعيل - احمد بن محمد بزنطي و اسماعيل ابن بزيع دو نفر از يزرگان شيعه و از خواص حضرت امام رضا (عليه السّلام) بودهاند - از حضرت رضا (عليه السّلام) روايت كردهاند كه فرمود: « من ذكر عنده الصوفيه و لم ينكرهم بلسانه و قلبه فليس منا و من انكرهم فكانما جاهد الكفار بين يدي رسول الله (صلّي الله عليه و آله). هر كس در نزد او ذكر صوفيه شود و به زبان و دل انكار ايشان نكند از ما نيست و هر كس صوفيه را انكار كند، مانند آن است كه در حضور رسولالله (صلّي الله عليه و آله) با كفار جهاد كرده است.
مؤلف گويد: از اين حديث استفاده ميشود كه هر كس منكر صوفيه نباشد، بلكه كلمات كفر و باطل آنها را حمل بر صحت كند، شيعهء اهل بيت نيست.
حديث دوم: در همان كتب به سند صحيح از احمد بن محمد بزنطي روايت كردهاند كه مردي به حضرت امام صادق (عليه السّلام) عرض كرد در اين زمان قومي پيدا شدهاند به نام صوفيه، چه ميفرمائيد راجع به ايشان؟ حضرت فرمود: « إنهم اعدائنا فمن مال إليهم فهو منهم و يحشر معهم و سيكون اقوام يدعون حبنا و يميلون اليهم و يتشبهون بهم و يلقبون انفسهم بلقبهم و يأولون اقوالهم، الا فمن مال إليهم فليس منا و انا منه برئاً و من انكرهم و ردّ عليهم كان كمن جاهد الكفار بين يدي رسول الله. به تحقيق صوفيّه دشمنان ما هستند، پس هر كس به ايشان ميل كند، از ايشان شمرده ميشود و با ايشان محشور گردد و بزودي كساني پيدا شوند كه ادعاي دوستي ما دارند و به ايشان مايلند و خود را شبيه آنان كرده و لقب ايشان را بر خود ميگذارند و گفتار آنها را تأويل ميكنند. آگاه باشيد، هر كس به آنان تمايل پيدا كند از ما نيست و تحقيقاً ما از او بيزاريم و هر كس انكار ايشان كند و ردّ بر آنان نمايد، مانند كسي است كه در حضور رسولالله (صلّي الله عليه و آله) با كفار جهاد كرده است.
مؤلف گويد: از اين حديث استفاده ميشود:
1- صوفيه و دراويش تا زمان حضرت امام صادق (عليه السّلام) در جامعه اسلامي نبوده و در آن زمان پيدا شده و مورخين نيز اين مطلب را مسلم ميشمارند كه در صدر اسلام و قرن اول نامي از تصوّف نبوده است. پس اگر كسي بخواهد تصوّف را به پيغمبر يا امام علي (عليهم السّلام) نسبت دهد، بياطلاع بوده و بيهوده گفته است.
2- اين خبر كرامتي است از حضرت امام صادق (عليه السّلام) كه از مردم زمان ما خبر ميدهد، در آنجا كه ميفرمايد: « ادعاي دوستي ما دارند و به دشمنان ما تمايل مينمايند ». پس اين خبر ميرساند كه ميل به تصوّف جائز نيست و تصوّف باطل است. 3- ميفرمايد: « لقب ايشان را بر خود ميگذارند و خود را تشبيه به آنها ميكنند ». مانند شارب گذاشتن و لقب مرشد و درويش و قطب و مستِ عليشاه بر خود مينهند.
4- فرمود: « گفتار ايشان را كه كفر و فسق است، تأويل ميكنند و حمل به صحت مينمايند ». مانند آنكه شعر عاشقانه ميگويند و دم از شرابخوري و مطرب و شاهدبازي ميزنند، ولي فريبخوردگان ميگويند مقصود ايشان عشق خدا و علم و معرفت و امام است، ديگر فكر نميكنند محال است خدا معشوق كسي بشود و زشت است نام منكرات را بر مقدسات ديني بگذارند و اصلاً سخن چنين افرادي لياقت توجيه و تأويل ندارد.
حديث سوم: در كتاب نفثة المصدور ميرزا محمد بن عبدالنبي نيشابوري اخباري كه از علماي بزرگ بوده و هم در سفينةالبحار مرحوم قمي، جلد 2، صفحه 58 و هم در جلد 17 بحارالانوار و صفحه 141 گنج گهر و حديقة الشيعه، جلد 2 و شرح نهج البلاغه خوئي، جلد 6، صفحه 298 و صاحب روضات از كشكول شيخ بهائي و سليمان ميرزا در تذكره و آقا محمدعلي كرمانشاهي در كتاب خيراتيه و سيد جزائري در انوار النعمانيه و علامهء مجلسي در عينالحيواه و بسياري ديگر از علماء در كتب خود روايت كردهاند از حضرت رسول (صلّي الله عليه و آله) كه فرمود: « لا تقوم الساعة علي امتي حتي يقوم قوم من امتي اسمهم الصوفيّه ليسوا مني و إنهم يحلقون للذكر و يرفعون اصواتهم يظنون أنهم علي طريقتي بل هم أضلّ من الكفار و هم اهل النّار لهم شهيق الحمار. روز قيامت برپا نشود بر اُمّت من تا آنكه قومي بپاخيزند به نام صوفيّه، از من نيستند و بهرهاي از دين من ندارند و بدرستيكه ايشان حلقه ميزنند براي ذكر و بلند ميكنند صداهاي خود را و گمان ميكنند بر طريق و راه من هستند. بلكه ايشان گمراهتر از كفار و اهل آتش هستند و صدائي مانند الاغ دارند ».
مؤلف گويد: از اين حديث هم معلوم ميشود كه صوفيگري در زمان پيغمبر نبوده كه فرموده قبل از قيام قيامت پيدا ميشوند و اين معجزه است كه از آينده خبر داده، و ديگر آنكه صوفيّه خود را اهل طريقت ميدانند، حضرت رسول اكرم (صلّي الله عليه و آله) در اين حديث طريقت آنان را ردّ كرده است.
حديث چهارم: در كتاب قرب الاسناد علي بن بابويه قمي و سفينة البحار، جلد 2، صفحه 57 و شرح نهج البلاغه خوئي، جلد 6، صفحه 300 و حديقة الشيعه، جلد 2 و سيد جزائري در انوار نعمانيه و فاضل محلاتي در كشف الاشتباه و علماي ديگر در كتب خود بسند معتبر روايت كردهاند از حضرت امام حسن عسكري (عليه السّلام) كه فرمود: از امام ششم سؤال كردند كه ابوهاشم كوفي چگونه آدمي است؟ فرمود: « إنه كان فاسد العقيدة جداً و هو الذي ابتدع مذهباً يقال له التصوّف و جعله مفراً لعقيدته الخبيثة. براستي كه ابوهاشم فاسدالعقيده بوده و او همان است كه بدعت نهاد مذهبي بنام تصوّف و اين بدعت را نمود تا بتواند عقيده خبيث خود را رواج دهد ».
حقيقة العرفان - كلام خدا و سخنان پيغمبر (ص) و ائمهء معصومين (ع) در بارهء صوفيّه و درويشان-2
حديث پنجم: شيخ عبّاس قمي در سفينةالبحار، جلد 2، صفحه 57 و مقدّس اردبيلي در حديقةالشيعه و ميرزا محمد نيشابوري در كتب خود و علامه خوئي در شرح نهج البلاغه، جلد 6، صفحه 304 و سيد جزائري در انوار النعمانيه و گروهي ديگر از علماء از حضرت امام حسن عسكري (عليه السّلام) روايت كردهاند كه به ابيهاشم جعفري كه از بزرگان شيعه است، فرمود: « يا أباهاشم سيأتي زمان علي النّاس وجوههم ضاحكة مستبشرة و قلوبهم مظلمة منكدرة، السنة فيهم بدعة و البدعة فيهم سنه المؤمن بينهم محقر و الفاسق بينهم موقر امرائهم جائرون و علمائهم في ابواب الطلمة سائرون، اغنيائهم يسرقون زاد الفقراء و اصاغرهم يتقدمون علي الكبراء، كل جاهل عندهم خبير وكل محيل عندهم فقير، لايميزون بين المخلص و المرتاب و لا يعرفون الضأن من الذئاب. علمائهم شرار خلق الله علي وجه الأرض، لانّهم يميلون إلي فلسفة و تصوف و ايم الله انهم من اهل العدوان و التحريف يبالغون في حبّ مخالفينا و يضلّون شيعتنا و موالينا فان نالوا منصباً لم يشبعوا عم الرشاوان خذلوا عبدوا الله علي الريا، الا إنهم قطاع طريق الدين و الدعاة إلي نحلة الملحدين فمن ادركهم فليحذرهم و ليصن دينه و ايمانه. اي ابوهاشم زماني بر مردم بيايد كه صورتشان شاد و خندان و دل ايشان تيره و تاريك شود.دستور ديني در ميانشان بدعت و بدعت در ميان ايشان سنت است. مؤمن نزد آنان خوار و حقير است و فاسق در ميان آنان محترم ميباشد. فرماندارانشان زورگو و علمايشان درب خانه ستمكاران ميروند. ثروتمندانشان توشه فقراء را ميدزدند و كوچكهايشان بر بزرگانشان تقدم ميجويند، هر ناداني نزد ايشان اهل خبره است و هر حيلهگري نزدشان فقير باشد. تميز ندهند بين اهل خلوص و اهل شك و نشناسند ميش را از گرگ. علماي آنان بدترين خلق خدا بر روي زمين هستند، زيرا به فلسفه - عقايد باطلِ كفارِ يونان و گبرهاي ايران - و تصوّف تمايل پيدا ميكنند. به خدا قسم چنين علمائي با ما دشمن هستند و دين را تغيير و تحريف كنند، اصرار بر دوستي با مخالفان ما دارند، پيروان و دوستان ما را گمراه ميكنند، پس اگر به مقامي برسند از رشوه سير نميشوند و چون منكوب و بيچاره شوند، به عبادت رياكارانه ميپردازند. آگاه باش كه ايشان راهزنان دين و دعوت كنندگان به راه بيديني هستند. پس هر كس ايشان را درك كند، بايد از ايشان برحذر باشد و دين و ايمان خود را حفظ كند».
مؤلف گويد: اين خبر كرامتي است از امام كه از خرابي زمان ما خبر داده و مسلم شده كه هر كس مقداري فلسفه و عرفان ميخواند و خود را عالم ميداند، ديگر به كلمات ائمه و راويان حديث ائمه اعتناء ندارد و گفتار افلاطون و ارسطو را بزودي ردّ نكرده و آن را عظمت ميدهد. چون به كلام ائمهء معصومين ميرسد، خدشه وارد نموده و بالاخره انكار ميكند و تمام كفر و عقائد فاسد بواسطهء فلسفه وارد مسلمين شده كه يكي از آثار فلسفه همين عرفان و صوفيگري است.
حديث ششم: محدث قمي در سفينةالبحار، جلد 2، صفحه 58 و سيد مرتضي رازي و مقدس اردبيلي در كتب خود و علامه خوئي در شرح نهج البلاغه، جلد 6، صفحه 304 و در كتاب روضات و در دلائلالربوبيه شيخ مفيد و علماي ديگر به سند معتبر روايت كردهاند از محمّد بن ابيالخطاب كه گفت با امام دهم حضرت هادي (عليه السّلام) بودم در مسجد پيغمبر كه جماعتي از اصحاب آن حضرت خدمتش آمدند و از آن جمله بود ابوهاشم جعفري كه مردي بليغ بود و مقامي داشت نزد حضرت. بعد از آن جماعتي از صوفيه وارد مسجد شدند و رفتند در گوشهء ديگري دور هم نشستند و شروع كردند به ذكر تهليل، حضرت هادي (عليه السّلام) فرمودند: به اين حيلهگران اعتنائي نكنيد؛ زيرا ايشان هم پيمان شياطين و خرابكنندگان دين هستند. « يتزهدون لراحة الاجسام و يتهجدون لتصيد الانعام، يتجوعون عمراً حتّي يديخوا للايكاف حمرا لا يهللون الا الغرور الناس و لا يقللون الغذاء الا الملاء العساس و اختلاف الدفناس يتكلمون الناس باملائهم في الحب و يطرحونهم في الجب اورادهم الرقص و التصدية و اذكارهم الترنم و التغنيّة فلا يتبعهم الا السفهاء و لا يعتقدهم الا الحمقاء فمن ذهب الي زيارة احد منهم حيّاً او ميّتاً فكانما ذهب الي زيارة الشيطان و عبدة الاوثان و من اعان احداً منهم فكانما اعان يزيد و معوية و اباسفيان. فقال له رجل من اصحابه و ان كان معترفاً بحقوقكم؟ قتال فنظر اليه شبه المغضب و قال دع ذا عنك من اعترف بحقوقنا لم يذهب في عقوقنا، اما تدري إنهم اخس طوائف الصوفية و الصوفية كلهم من مخالفينا و طريقتنا مغايرة لطريقنا و ان هم الّا نصاري و المجوس هذه الامة. اولئك الذين يجهدون في اطفاء نور الله و الله يتمّ نوره و لو كره الكافرون. صوفيان زهد ميورزند براي تنبلي و راحتي بدن، و شب بيداري كشند براي دام انداختن عوام، عمري گرسنگي كشند تا خران را پالان گذارند و محكم سوار شوند، ذكر نميگويند مگر براي فريب مردم و خوراك را كم نميكنند مگر براي پر كردن قدح و ربودن دل احمقها، با مردم دم از دوستي زنند تا ايشان را به چاه اندازند. وردِ ايشان رقص و كف زدن و ذكرشان زمزمه و آوازه خواني است، دنبال ايشان نرود مگر سفيهان و به ايشان معتقد نشود مگر احمقها. پس هر كس به زيارت يكي از ايشان رود، در حيات يا ممات آنان، مانند آن است كه به زيارت شيطان و بتپرستان رفته است، و هر كس ياري ايشان كند، مانند آن است كه ياري يزيد و معاويه و ابوسفيان نمايد. پس يك نفر از اصحاب حضرت امام هادي (عليه السّلام) عرض كرد: اگر چه به حقوق شما اقرار داشته باشد؟ حضرت نگاهي غضب آلوده به او نمود و فرمود: اين سخن را رها كن، آن كس كه اقرار به حقوق ما دارد، به راه عاقّ ما نميرود. ايشان - صوفيّهء مدعي محبت اهل بيت - پستترين طوائف صوفيه ميباشند، و همهء صوفيّان از مخالفين ما هستند و طريقه ايشان باطل و ضد طريقه ما است. ايشان نيستند مگر نصاري و مجوس اين امت و كوشش دارند در خاموش كردن نور خدا - محو اسلام - و خدا نور خود را تمام ميكند، اگرچه كافران آن را نخواهند ».
مؤلف گويد: امام باطن صوفيّه را آشكار نمود و از اين كلام معجزنشان چند چيز استفاده ميشود:
ا- آنجا كه فرمود: « صوفيّه هم پيمان شيطان هستند و زيارت ايشان مثل زيارت شيطان است »، معلوم ميشود ايشان براي گمراهي بندگان خدا سر و سري با شيطان دارند و غيبگوئي و تجليّات ادعائي آنان همه به كمك شيطان است و شيطان مجسم ميشود در نظر مريدان و مرشد آنان ميگويد حقّ تجلي كرده و يا امام به زيارت شما آمده، چون به حقّ واصل شدهاي. مريد بيچاره هم بوجد ميآيد و از شوق گريه ميكند، چنانكه بعداً به آن اشاره ميشود.
2- در آنجا كه فرمود: « كُلُّهُمْ مِنْ مُخالِفِينا » معلوم ميشود تمام فرق صوفيّه گمراه هستند، اگر چه دم از امام علي (عليه السّلام) بزنند. زيرا فرمود: « آن كس كه به حقوق ما اهل بيت اقرار داشته باشد، به راه دشمنان ما نميرود تا عاقّ ما شود ». و نيز معلوم ميگردد عرفاء و صوفياني كه دم از محبت حضرت امام علي (عليه السّلام) ميزنند، از ساير فرق صوفيه پستتر و نزد شيطان محبوبتر هستند، زيرا آنها باعث گمراهي ساير شيعيان ميگردند.
3- در آنجا كه فرمود: « طريق ايشان مخالف راه ما است »، مشخص نموده كه آنان دم از طريقت ميزنند و شعبهاي در مقابل اسلام تراشيدهاند كه فرمود طريقهء ايشان مانند مجوس و نصاري و بتپرستان است و اتفاقاً از تواريخ هم معلوم ميشود كه عقائد صوفيّه مركب از عقائد نصاري و مجوس قبل از اسلام و بتپرستان است.
4- حضرت ايشان را تشبيه نمود به بتپرستان، براي آنكه ايشان صورت مرشد خود را در حال عبادت مانند بتي محل توجه قرار ميدهند.
5- در آنجا كه فرمود: « هر كس ياري ايشان كند، ياري يزيد و معاويه و ابوسفيان كرده است »، معلوم ميشود كساني كه به ايشان خوشبين بوده و كلمات كفرآميز و خرافات ايشان را تأويل و يا حمل بر معاني صحيح ميكنند، گناه بزرگي مرتكب شدهاند كه ياري يزيد و معاويه و... محسوب ميشود.
حديث هفتم: محدث قمي در سفينةالبحار، جلد 2، صفحه 58 و سيدمحمد باقر خوانساري در روضات و سيد جزائري درانوار النعمانيه و مقدّس اردبيلي در حديقةالشيعه و شيخ مفيد و علماي ديگر در كتب خود به سند معتبر از حسين بن سعيد از حضرت امام رضا (عليه السّلام) روايت كردهاند كه فرمود: « لا يقول بالتصوّف احد الا لخدعة او ضلالة او حماقة. هيچ كس دم از صوفيگري و درويشي نميزند مگر آنكه يا ميخواهد مردم را گول بزند يا آنكه گمراه است، يا احمق ».
حقيقة العرفان - كلام خدا و سخنان پيغمبر (ص) و ائمهء معصومين (ع) در بارهء صوفيّه و درويشان-3
حديث هشتم: در كتاب بحارالانوار، جلد 17، صفحه 27 و كتاب وسائلالشيعه، جلد 1، صفحه 281 و كتاب عبقري، صفحه 54 و كتاب عينالحيوة و گنج گهر، صفحه 211 و آقا محمدعلي مجتهد كرمانشاهي در خيراتيه و عالم جليل ورام بن ابيالفراس در تنبيهالخواطر و بسياري از كتب معتبره ديگر، روايت كردهاند از پيغمبر كه به ابيذر فرمود: « يا اباذر يكون في آخرالزمان قوم يلبسون الصوف في صيفهم و شتائهم يرون ان لهم الفضل بذالك علي غيرهم، اولئك يلعنهم ملائكة السموات و الأرض. اي ابوذر در آخرالزمان قومي پديد آيد كه در تابستان و زمستان لباس پشمي ميپوشند و به اين عمل خود را از ديگران برتر ميدانند. لعنت ميكند ايشان را ملائكه آسمانها و زمين ».
مؤلف گويد: قومي كه به پشمينه پوشي و خرقه صوف مشهور ميباشند، و خود را بهتر از ديگران ميدانند، همين درويشان هستند كه كلاه قلندري و خرقه پشمي در بر ميكنند. علاه بر آنكه لباس شهرت است و حرام، اخبار زيادي در مذمّت آن رسيده است. از آن جمله در وسائلالشيعه، جلد 1، صفحه 281 و شيخ كليني در كافي از حضرت امام صادق (عليه السّلام) روايت كرده كه فرمود: « لا تلبس الصوف و الشعر الّا من علة. لباس پشم و مو نپوشد، مگر براي علتي » و ابن بابويه در كتاب خصال، صفحه 403 و كتاب وسائلالشيعه روايت كردهاند كه حضرت امام علي (عليه السّلام) فرمود: « بپوشيد جامههاي پنبهاي را، زيرا كه لباس رسولخدا (صلّي الله عليه و اله) چنين بود. و حضرتش پشم و مو در بر نميكرد، مگر براي علّتي و اخبار زيادي دارد كه حضرت رسول و اصحاب او خود را پاكيزه مينمودند و لباس خوب در بر ميكردند و بهترين عطرها را استعمال ميكردند و در تفسير آيه 31 از سوره اعراف « خُذُواْ زِينَتَكُمْ عِندَ كُلِّ مَسْجِدٍ. خود را براي رفتن به مسجد زينت كنيد »، روايات بسياري است كه حضرت امام رضا (عليه السّلام) فرمود از اين زينت است شانه زدن مو وقت هر نمازي و حضرت صادق (عليه السّلام) فرمود زينت در آيه، شانه كردن است؛ زيرا شانه رزق را جلب ميكند و مو را نيكو ميگرداند و حاجت را برآورده ميسازد و آب پشت و قوه باه را زياد ميكند و بلغم را برطرف ميگرداند. وسائلالشيعه در باب احكام ملابس روايت كرده كه پيغمبر (صلّي الله عليه و آله) مرد ژوليده موئي را ديد، فرمود بد بندهء كثيفي است. با اين حال اين درويشان بر ژوليدگي خود و زياد كردن موي سر مانند زنان افتخار ميكنند و حال آنكه روايات بسياري است كه خود را شبيه زنان نكنيد و عجب است از درويشان كه تمام خرقهء كثيف خود را به حضرت رسول (صلّي الله عليه و آله) نسبت ميدهند يا به اصحاب آن حضرت و حال آنكه پيغمبر لباس پشمينه كه شعار خود قرار دهد، نداشته و اين مطلب را در مقدمه نفحاتالاُنس جامي كه از بزرگان صوفيان است، تصديق كرده. رجوع شود به صفحه 10، چاپ سنه 1336، و در صفحه 12 نقل كرده از كتاب آغاني كه لباس پشمي از رهبانان نصاري بوده در جاهليت، و در صفحه 13 نقل كرده از جاحظ كه نصاري هنگام عبادت لباس پشمي ميپوشيدند. مستشرقين نيز نقل كردهاند كه لباس پشم از اصل شعار نصراني است و نيكلسون گفته كه نذر سكوت و حلقهء ذكر برميگردد به اصل نصرانيت. مؤلف گويد: لباسي كه نشان فقر و زهد باشد نبايد پوشيد، چون لباس فقر در بر كردن نشانه كفران نعمت است و لباس زهد در بر كردن نشانه رياكاري است. اگر كسي به لباس پشمينه عادت نداشته باشد و بپوشد، به بدن خود صدمه زده و جائز نيست و اگر عادت كرده، ديگر براي او فضيلتي نيست. در مقدمه كتاب نفحاتالانس، جامي نقل كرده از ابن عباس كه رسول خدا فرمود: « زمين فرياد ميكند به سوي پروردگارش از كساني كه جامهء پشمينه براي ريا ميپوشند ».
حديث نهم: علامهء مجلسي در جلد 15 بحارالانوار، و جلد 12، صفحه 81 و جلد 17، صفحه 211 و شيخ حُر عاملي در وسائلالشيعه، جلد 1، صفحه 279 و كتاب كافي و ابن ابيالحديد در شرح نهج البلاغه و علامه خوئي در جلد 6 منهاج البراعه و محدث قمي در سفينةالبحار، جلد 2، صفحه 56 و... روايت كردهاند كه: « إن قوماً من المتصوفة دخلوا بخراسان علي علي بن موسي (عليه السّلام) فقالوا ان اميرالمؤمنين مأمون فكر فراي ان يرد هذا الامر اليك و الامامة تحتاج الي من يأكل الجشب و يلبس الخشن و يركب الحمار و يعود المريض فقال لهم ان يوسف كان نبياً يلبس اقبية الديباج المزرورة بالذهب و يجلس علي متكات آل فرعون و يحكم انما يراد من الامام قسطه و عدله اذا قال صدق و اذا حكم عدل و اذا وعد انجز ثم قرأ: قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِينَةَ اللّهِ الَّتِيَ أَخْرَجَ لِعِبَادِهِ وَ الْطَّيِّبَاتِ مِنَ الرِّزْقِ ... عدّهاي از صوفيّه و درويشان به خراسان نزد حضرت امام رضا (عليه السّلام) آمدند، پس به عنوان اعتراض گفتند: مأمون اَميرالمومنين فكر كرد و رأي او چنين شد كه امامت و ولايت به تو بدهد، ولي امامت محتاج است به شرايطي، و پيشوائي را كسي لايق است كه غذاي پستِ درشت بخورد، زِبر بپوشد و سوار الاغ شود و عيادت بيمار برود و تو واجد اينها نيستي. حضرت فرمود به تحقيق يوسف پيغمبر بود و قباهاي فاخر ديباج ميپوشيد كه دكمههاي آن طلا بود و بر تكيهگاه آل فرعون مينشست و حكم ميراند. واي بر شما، همانا از امام توقع دادگري و عدالت است كه چون سخن گويد راست گويد و چون حكم كند، به عدل باشد، و بوعدهء خود وفا كند. پس آن حضرت تلاوت فرمود آيه 32 سوره اعراف را كه خداي تعالي ميفرمايد: « قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِينَةَ اللّهِ الَّتِيَ أَخْرَجَ لِعِبَادِهِ وَ الْطَّيِّبَاتِ مِنَ الرِّزْقِ قُلْ هِي لِلَّذِينَ آمَنُواْ. بگو چه كسي حرام كرده است زينتي را كه خداوند براي بندگانش از زمين بيرون آورده و چه كسي حرام كرده است رزقهاي پاكيزه را؟ بگو اينها خلق شده براي آنان كه ايمان دارند ».
مؤلف گويد: به اين مضمون روايات بسياري وارد شده كه درويشان و رياكاران به ساير ائمه نيز همين اعتراض را كردهاند و جوابهاي متعدد شنيدهاند. هر كس مايل است، به كتاب وسائلالشيعه، باب ملابس و يا كتاب كافي و ساير كتب مراجعه نمايد. عجب است كه صوفيّهء زمان ما با چنين نياكاني، به علت عدم اطلاع، براي جلب عوام سلسله ارشاد خود را گاهي به ائمهء ما نسبت ميدهند و حال آنكه در زمان حيات، با ائمه معارضه ميكردند. بايد گفت سلسله ارشاد با خرقه را به حضرت رضا (عليه السّلام) نسبت دادن چه فايده دارد، در حاليكه يك حديث از ائمه معصومين نگرفته و به اخبار و گفتار ايشان بياعتنا ميباشيد؟
حديث دهم: علي بن بايويه در قربالاسناد و محدث قمي در سفينةالبحار، جلد 2، صفحه 57 و علامه خوئي در شرح نهج البلاغه، جلد 6، و سيد جزائري در انوار النعمانيه و علامه نوري در كتاب مستدرك، جلد 3، صفحه 539 به سند صحيح روايت كردهاند از حضرت امام حسن عسكري (عليه السّلام) و ما براي تبرك يك سند روايت را ذكر ميكنيم تا معلوم شود كه اخبار ذمّ صوفيه را راويان معتبر و علماي بزرگي از قول حضرات ائمه اطهار نقل كردهاند، تا صوفيّه علمائي كه داخل در سلسله سند چنين رواياتي هستند، به خود منسوب ننمايند. علامهء نوري به چندين سند روايت را نقل كرده و يك سند آن چنين است: خبر داد مرا شيخ مرتضي انصاري خاتم الفقهاء و المجتهدين از عالم جليل مُلا احمد نراقي از سيد جليل اجل اعظم آيةالله بحرالعلوم السيد مهدي طباطبائي از استاد الفقهاء و المحدثين وحيد بهبهاني از والد جليل خود محمد اكمل از علامه مجلسي از والد بزرگوارش و از ملا محسن الفيض الكاشاني از شيخ بهائي عاملي از محقق مدقّق مقدّس اردبيلي و از والد بزرگوار خود الشيخ حسين بن عبدالصمد از شهيد ثاني از شيخ اجل نورالدين علي بن عبدالعالي الميسي از عالم جليل الشيخ محمد الجزيني از شيخ ضياءالدين علي از والد بزرگوار خود شهيد اول از فخرالمحقّقين از علامهء حلّي از محقق بزرگوار جعفر بن سيعد صاحب شرايع از شيخ نجيبالدين بن نما از محمد بن ادريس از عالم عربي بن مسافر از شيخ بزرگوار ابوعلي از والد خود شيخ الطائفه الشيخ الطوسي از محمد بن محمد بن نعمان المفيد از حجةالاسلام ابيجعفر الصدوق محمد بن علي بن بابويه القمي از محمد بن عصام الكليني از ثقةالاسلام محمد بن يعقوب الكليني از والد خود از سعد بن عبدالله از محمد بن عبدالجبار از امام حسن عسكري (عليه السّلام)، كه فرمودند: « إنَّ اباهاشم الكوفي ابتدع مذهباً يقال له التصوّف و جعله مفراً لعقيدته الخبيثة و اكثر الملاحده و جنة لعقائدهم الباطله. بدرستي كه ابوهاشم كوفي بدعت نهاد مذهبي به نام تصوّف و آن را جعل كرد تا پناهي باشد براي عقيدهء خبيثهء خودش و بيشتر بيدينان، و سپري باشد براي نكهداري عقائد باطل آنان ».
مؤلف گويد: اين حديث بيان ميدارد كه صوفيّه سپري است براي نگهداري كفر، زيرا كفّار و بيدينها ميخواهند زير بار تكليف نروند، ولي چون در زمان حضرت امام صادق (عليه السّلام) كه قدرت و نفوذ با اعتقادات اسلامي بود، كفّار جرئت نداشتند كفر خود را اظهار كنند، از اين جهت متوسل شدند به صوفيگري و گفتند ما به حقّ واصل شدهايم، لذا ما را تكليفي نيست و چون معرفت پيدا كرديم، احكام ظاهري از ما ساقط است.
حقيقة العرفان - مخترع تصوف و زمان ايجاد صوفيگري
بسياري از علماء و دانشمندان، مورخين و حتّي نويسندگان غير مسلمان و نيز نويسندگان خود صوفيه، از جمله در نفحاتالانسِ جامي، صفحه 28، چاپ تهران آمده است: در ميان مسلمين بعد از پيغمبر (صلّي الله عليه و آله) نامي از تصوف نبود. كساني كه پيغمبر (صلّي الله عليه و آله) را درك كرده بودند، به نام « اصحاب » مفتخر بودند و يك قرن بعد، ديگر كساني كه اصحاب پيغمبر (صلّي الله عليه و آله) را درك كرده بودند، « تابعين » خوانده ميشدند و طبقهء بعدي را « اتباع تابعين » ميگفتند و كساني كه به دين علاقه بسيار داشتند، زُهّاد و عُبّاد خوانده ميشدند. پس از اينها « بدعتها » ظاهر شد و هر كس براي خود ادعائي نمود. پس عدّهاي خاصّ از اهل سنّت نام تصوّف بر خود نهادند و تقريباً نام صوفي قبل از سال 200 هجري پيدا شد.
در صفحهء 31 نفحات آمده است: اول كسي كه وي را صوفي خواندند، ابوهاشم كوفي بود و پيش از وي كسي را به اين نام نخوانده بودند و ابوالقاسم قشيري كه از بزرگان تصوّف است، در رسالهء قشيريه تصديق كرده كه تا زمان ابوهاشم نامي از تصوّف نبود و در كتاب كشفالحجوب گويد: اسم صوفي تقريباً قبل از 200 هجري پيدا شد. محقق اردبيلي و ملاطاهر قمي و فاضل محلاتي و... آنچه ذكر شد، مسلم دانسته و ذكر كردهاند كه ابوهاشم اهل شام بود كه مركز دشمنان آلِ محمد بوده و لباس « صوف » يعني « پشم » در بر ميكرد. چون رقص محافل بنياميه را در آخر دولت بنيآميه ديده بود، آن را عمل ديني خود قرار داد و چون عقيده به هيچ ديني نداشت، صوفيگري را اختراع كرد تا بيديني خود را به نام دين حفظ كند. در صفحه نفحات ادامه31 مييابد: اول خانقاهي كه براي صوفيّان بنا كردند، يكنفر ترسا و نصراني براي صوفيّان در رملهء شام بنا كرد.
جاي سؤال است كه يك نفر نصاري كه از دشمنان اسلام بوده، در ساختن خانقاه چه نظري داشته است؟ آيا غير از تفرقه در ميان مسلمانان، قصد و نظر ديگري ميتواند داشته باشد؟ پس بخشي از صوفيگري با كمك نصاري وارد جامعه مسلمين شده است!
صوفي يعني چه و در لغت چه معنائي دارد
صوفي منسوب است به صوف كه پشم باشد و چون ابوهاشم كوفي لباس پشمي در بر داشت، او را صوفي گفتند كه به معني پشمينهپوش باشد. بعضي از كساني كه به زبان عرب آشنا نيستند و از تاريخ هم اطلاعي ندارند، خيال ميكنند كه صوفي منسوب به اهل صُفّه است كه در زمان پيغمبر ساكن صُفّهء مسجد او بودند و اين اشتباه بزرگي است. زيرا نسبت به صُفّه، صفي ميشود، نه صوفي. چنانكه نسبت به مكه، مكّي ميشود.
صوفيگري از كجا وارد جامعه مسلمين شد
مدارك تاريخي و دلائل بسياري وجود دارد كه صوفيگري مركب است از عقائد يونانيان و فلاسفه قبل از مسيح و عقائد نصاري و مجوس و مرتاضين هند نيز به آن ضميمه شده و به هيچ دين و شرعي مربوط نيست. با كتب آسماني و اديان الهي منافات دارد و خصوصاً بر ضد آئين اسلام و قرآن است. در مقدمه نفحاتالاُنس جامي، چاپ تهران، صفحه 14 آمده است: عدّهء زيادي از دانشمندان از جمله ابوريحان بيروني گفتهاند صوفي از واژه صوفيا، كه كلمهاي يوناني است و نه عربي اقتباس شده است. در صفحه 19 نيز آمده است: رياضت و پشمينهپوشي مربوط به رهبانيّت نصاري و فلسفه يوك هندي است و تصوّف در اسلام نبوده، بلكه تصوّف و اشراق مخصوص فكر ايراني است. درصفحه 22 مينويسد: پس از تماس مسلمين با سياحان و رهبانان مسيحي، با طريقه رهبانان و ديرنشينان نسطوري از گوشهنشيني و ترك تعلّقات دنيوي و ترك نكاح و سياحت بدون توشه كه مخالف اسلام بود، آميخته گرديد و صورت خاصّي به خود گرفت.
پس از آنكه ايرانيان مغلوب اعراب گرديدند و براي حفظ جان زير بار ديّانت اسلام رفتند، به علت سوءرفتار خلفاي بني اميه، ايرانيان گذشته از مبارزات سياسي و ادبي با نيروي انديشه فلسفي به مبارزه پرداختند و يكي از محصولات اين تلاش فكري طريقت تصوّف ايراني بود و بعد با فلسفهء يونان و بخصوص افكار افلاطونيان جديد آميختند و سپس آن را با افكار هندي تكميل نمودند و زندگاني اصحاب پيغمبر اسلام به هيچ وجه با روش صوفيانِ پايكوب و دست افشان خانقاه مكتب شيخ ابوسعيد وجه مشتركي ندارد.
در ادامهء همان صفحه 22 مينويسد: تصوّف ايران بعد از اسلام در حقيقت عكسالعمل روح آريائي در مقابل سلطه نژاد عرب بوده است و صوفيگري قيام عليه آئين اسلام و تعمّد در تخريب بود.
مؤلف گويد: خلفاء بنيعباس هم چون ديدند مردم فريفتهء دانش و عظمت ائمهء معصومين (عليهم السّلام) شدهاند، خواستند مردم را سرگرم نموده و منحرف سازند، ندانسته اين قيام عليه اسلام را تأئيد كردند و به دست يحيي برمكي و ساير همدستان او كه غالباً ايراني بودند، كتب فلاسفه يونان را به عربي ترجمه كردند كه تمام عقائد فلاسفه و صوفيّه در عرفان از كفّار يوناني اَخذ شده است.
در صفحهء 24 مقدمهء نفحات از تصوّف تعريف بسيار نموده و ادّعا كرده كه اصول طريقت در بسياري از موارد با قوانين اسلام معارض است(تعجب است كه اختراع و ابداع آن را از بزرگي فكر و كمال يرانيان دانسته).
در صفحهء 41 نوشته است: ناستيكهاي يوناني قبل از اسلام كه عرفان مسلك بودند، داراي اعتقادات جالبي بودهاند كه با تصوّف تا حدود زيادي ارتباط دارد. آنان معتقد بودند كه ماديّات پست آفرينش است و شخص بوسيله رياضت لازم است جسم خود را مطيع گرداند و بعضي ميگفتند بايد كاملاً خود را از ياد برد.
در صفحهء 66 گفته است: فيثاغوريس يوناني كه پنج قرن قبل از مسيح بوده، قائل به يك نوع سير و سلوك بوده، از جمله رياضاتِ مكتب او نخوردن گوشت و سكوت و تجرد و براي سالكان وِردهائي تهيّه كرده بود و پيروان خود را به تحمّل رياضات وادار كرد تا روح آنان مصفّي شود و فيثاغوريس به تناسخ معتقد بود.
ذكر مقداري از عرفان كفار يونان
اولاً بايد دانست كه عرفان در دين اسلام فقط به معني خداشناسي و شناختن پيغمبر و امام و ترك محرمات و انجام واحبات است و ديگر رياضتي ندارد و مخالف با عقائد فلاسفه ميباشد. در مقدمه نفحات الاُنس، صفحه 72 آمده است: افلاطون كه 4 قرن قبل از مسيح بوده، تخيّل و شاعري در فلسفه او مقام مهمتري دارا بوده است. در صفحه 81 ميگويد: كلبيّون يوناني 4 قرن قبل از مسيح طرفدار نوعي از تصوّف و عرفان بوده و كوشش مينمودند تا قوانين و آداب اجتماعي و تعلقات دنيوي را ناچيز و بيمصرف جلوه دهند. رواقيّون قبل از مسيح قائل به وحدت وجود بودند و عقيده داشتند كه قوّه و مادّه و روح و بدن و خدا و خلق با هم مزج كلي دارند و در حقيقت يك چيز است. در صفحه 85 گويد: فلوطين كه چندين قرن قبل از مسيح بوده، قائل به وحدت وجود بود و حقيقت را يكي و همه موجودات را تراوش آن ميدانست و ميگويد: وحدت وجود عقيدهء فلاسفه و متفكرين آن زمان بوده و عدّهاي از ايشان تمام موجودات را با خصوصيات خود عين واجب ميدانستند. به عقيده فلوطين وجود را در سير مراتب تنزلات؛ قوس نزولي و برگشت را قوس صعودي ميدانسته و براي آن سه مرحله قائل بوده است. 1- شوق و وجد 2- عشق صورتها 3- عشق كامل و كشف و شهود. در صفحه 91 ميگويد: بين تعاليم فلوطين و دستورات تصوّف شباهتهاي بسيار است و تأثير آن در مكتب تصوّف به خوبي مشاهده ميشود.
مؤلف گويد: هر كس بخواهد عقائد كفار يواني قبل از ميلاد مسيح را بطوريكه ذكر شد بداند، به ناسخ التواريخ، جلد 1 و كتاب تاريخ تصوف و عرفان آقاي نمازي شاهرودي و كتاب تاريخ تصوّف دكتر قاسم غني مراجعه كند تا روشن شود كه تمام عقائد صوفيان بدون كم و زياد از يونانيان گرفته شده و از نظر اسلام و تشيّع علوي باطل است.
در صفحهء 141 مقدمه نفحاتالاُنس گويد: همانطوريكه دلاوران ايراني استقلال ايران را با ضرب شمشير حفظ كردند، همانگونه نيز عرفاي ايراني مانند حسن بصري و حبيب عجمي و معروف كرخي استقلال انديشه و روح ايرانيان را در مقابل اسلام عربي ايجاد نمودند.
حقيقة العرفان - اسلام بر ايران و ساير مناطق جهان به زور تحميل نشده است
در ادامهء مطالب و مباحث حقيقة العرفان روشن خواهد شد كه مخترعين ، پيران و مشايخ اوليّهء تصوّف و عرفان يا مجوس بودهاند مانند حلّاج و امثال او و يا نصراني بودهاند مانند معروف كرخي و جُنَيد و امثال آنان كه عقائد خود را با عرفان كفار و فلاسفه يونان مخلوط كردند و از جهل مردم استفاده كرده و به نام اسلام به جامعه تزريق كردند. اين مطلبي است كه تمام نويسندگان و علماي شيعه بر آن متفق هستند كه در مطلب دوم اين كتاب مقداري از نوشتههاي آنان ذكر شده است. امّا ايران چنانكه در تاريخ است به جهاتي از اسلام استقبال كرده است:
1- امتياز طبقاتي، چنانكه در پيام نوين شماره 2 سال 1337 مينويسد كه طبقهء زير دست در دولت ايران از خود امتيازي نداشتند و براي طبقهء مافوق مانند اسيري بودند، و اين امتياز را جمشيد بوجود آورده بود و اين امتيازات به اندازهاي بود كه حتّي اشراف به هفت خانواده تقسيم ميشدند و هر يك به ديگري برتري داشت. مانند خانوادهء سلطنتي و خانوادهء قارنپهلو و خانواده سورينپهلو و امثال آن و هر قسمتي از خاك ايران متعلق به يكي از اين خاندانها بود.
2- انحصار منافع و كمال به طبقهء مافوق و محروم بودن ساير طبقات از تحصيل علم و انحصار آن به دربار سلطنتي و عدّهاي موبدان.
3- تحميلات دولت بر ملّت، علاوه بر آنچه رؤساي محلي از زيردستان استفاده ميكردند، دولت و رؤسا هرگونه بيگاري از پيشهوران ميكشيدند وكارهاي خود را مجاناً بر آنان تحميل ميكردند.
4- سنگيني باج وخراج بر دوش طبقهء مولّد مملكت، لذا طبقهء مولّد و پيشهوران زندگي تلخي داشتند. بيشتر عايدات دولت از ماليات اراضي بوده كه آن را خراج ميگفتند و پس از آن اقسام ديگري از عوارض بوده مانند راهداري و سرگزيّت كه از افرادي وصول ميشد كه فقير و بدون ملك بودند. ايشان بايد سرانه بدهند و خراج را از درختان ميوهدار ميگرفتند و از ميوهء آن نيز ماليات مجدد ميگرفتند و از حبوبات و غلات نيز ماليات ميگرفتند. در بعضي جاها نصف، در بعضي جاها ثلث و بيشتر و كمتر ميگرفتند و عجب اين است كه طبقه اول و دوم از تمام تحميلات و خراجها معاف بوده و تمام بارها بر دوش طبقه سوم و چهارم بود و حتّي در برخي از موارد مجبور بودند هدايا و تُحُف هم به دربار و يا براي رؤساي ديگر بفرستند.
5- مخارج جنگ و فداكاري منحصر به طبقه سوم و چهارم بود و از هر ناحيه بايد عدّهاي سپاهي كه لباس و اسلحهء آنان را نيز خودشان تأمين كردهاند، براي جنگ بفرستند و خرج رفت و آمد و ميدان جنگ هم با خودشان بود و گاهي بود كه ماليات زمان جنگ را دو برابر ميكردند و بيشتر آن را هم رؤسا و دربار حيف و ميل ميكردند.
6- خراب كردن آباديها و بريدن درختان و كور كردن چشمهها و سوزاندن خرمنها و راندن مردم از سرزمين خودشان و يا به اسيري بردن ايشان به دست دولت براي آنكه اگر دشمن غلبه كند، مورد استفاده دشمن قرار نگيرد و بهرهاي نداشته باشد. شهرونداني هم كه اسير دولت شده بودند، در جاهاي دور به بيگاري وادار ميگشتند.
7- آشفتگي اجتماعي، قانون معيني نبوده و پيشوايان زردشتي هر چه ميل داشتند در قوانين تغيير و تبديل ميدادند و ناسخ و منسوخ ميكردند. مثلاً قانون نكاح و ارث هرج و مرج بود و قانون درستي نبود كه همه در برابر آن مساوي باشند و منتهاي تعدّي و اجحاف بعمل ميآمد و مكرر حكم قتل عموم اقليّتها صادر ميشد، مانند قتل عمومي نصاري و مانويان و مزدكيان. به فتواي موبدان هر كس ميتوانست زنهاي متعدد داشته باشد و گاهي ميشد هزار زن مشروع و غيرمشروع براي شاه فراهم بود و زناشوئي با نزديكان جائز، بلكه ثواب و عبادت بود و حتّي پادشاهان با خواهر خود ازدواج ميكردند و قوانين بسيار بدي در نكاح و ارث بود. قتل يزدگرد سوم بدست آسياباني در مرو نشان از انزجار مردم ايران از وضعيت حاكم داشته و در موقع ورود اعراب به سرزمين ايران نهايت ياري و كمك را به اعراب كرده و مردمي كه مورد آزار و شكنجه بزرگان ايران بودهاند، بكلي دلباخته و شيفته مسلمين بودند و اقليتهاي مذهبي از كشتارها و سختگيريها خلاصي يافته و انحصارها برداشته شد.
اسلام امتيازات طبقاتي را در ايرن حذف نمود و به جاي آن مساوات برقرار ساخت و حقّ مالكيّت كه محدود و منحصر به خانوادههاي معيني بود، به همهء افراد تعميم داد و دخالتهاي نارواي موبدان را در زندگي اجتماعي از ميان برداشت و تعلّم علم را كه حقّ عدهء معيني بود، عمومي ساخت. حتّي در تاريخ از محدود بودن علم و تعليم در ايران نوشتهاند كه انوشيروان محتاج به وامي شد و گفت هر كس اين وام را بدهد، خواهش او برآورده است. يك نفر كفاش حاضر شد كه وام شاه را بپردازد، به شرطي فرزندش داخلِ در اطفال درباري و موبدان شده، حقّ تعليم و تعلّم دانش داشته باشد. اين شرط بر درباريان بسيار مشكل شد و بالاخره شرط او را نپذيرفتند. لذا آثار علمي و قلمي در دوره ساسانيان كمتر ديده ميشود. به همين دلايلي كه ذكر شد، در تاريخ مشاهده ميشود كه ناگهان بدون كوچكترين مانع و رداعي تمام طنطنه و كبكبهء ساسانيان برچيده ميشود و تمدن اسلام جاي آن را گرفته، گويا هيچ اشكالي براي آمدن تمدن اسلامي نبوده و اگر ساسانيان لشكري داشتهاند، در معني صورت و سياهي لشكر بوده و تمام آنان متمايل به فتح اعراب بودهاند.
در تاريخ هم به نكاتي برميخوريم كه صدق گفتهء ما را آشكار ميسازد. مثلاً سر پرسي كاكس در جلد اول كتاب تاريخ ايران مينويسد: جنگ ذاتالسلاسل را كه در حفير، چند كيلومتري كويت بين مسلمين به سرداري خالد و ايرانيان به سرداري هرمز استاندار خوزستان درگرفت و مسلمين پيروز شدند، به اين علت ذاتالسلاسل يعني جنگ زنجيريان ناميدند كه بعضي از سپاهيان ايران را براي جلوگيري از فرارشان به زنجير كشيده بودند. اين جنگ اولين برخورد دو جانب با يكديگر بوده، در سال 12 يا 13 هجري واقع شده است و ميرساند كه ايرانيان ميل نداشتند با اعراب بجنگند. قرآن نيز ميگويد: « لا اكراه في الدين. در دين اجباري نيست »، پيغمبر هم فرموده است: « و ما انا من المتكلفين. ما از اجبار كنندگان نيستيم ».
حديث يازدهم: بحارالانوار، جلد 15، صفحه 54 و تحفالعقول وكتاب كافي و ساير كتب به سند صحيحي معتبر نقل كردهاند و ما يك سند را كه متصل است از زمان ما به زمان ائمه هدي (عليهم السّلام) نقل ميكنيم كه روايت ميكنم از سيدِ سَند و علامه معتمد ابوالمعالي السيد شهابالدين المرعشي معروف به آقا نجفي تبريزي قمي از استادش فخرالفقهاء الحاج شيخ عبدالنبي نوري تهراني از جماعتي كه از ايشان است استاد و شيخ اجازهاش مجدّد مذهب و رئيس شيعه الحاج ميرزا محمدحسن شيرازي الحسيني از رئيس مذهب و دين سيدحسن المدرس الاصفهاني از سيد محمدباقر حجةالاسلام الجيلاني از علامه مقدس سيدمحسن كاظمي الاعرجي از وحيد بهبهاني از والد خود محمد اكمل از عالم رباني آقا جمال خوانساري از مُلا محمدباقر مجلسي از والد خود محمدتقي مجلسي از شيخ بهائي محمد العاملي از مقدس اردبيلي و والد خود شيخ حسين بن عبدالصمد از شهيد ثاني زينالدين العاملي از استاد خود علي بن عبدالمعالي الميسي از شيخ محمد بن داود الجزيني از شيخ ضياءالدين علي از والد خود شهيد اول از فخرالمحققين از والد بزرگوارش علامه حلّي از محقق صاحب شرايع از شيخ نجيبالدين بن نما از ابن ادريس از شيخ عربي بن مسافر از شيخ الياس الحائري از مفيد ثاني الشيخ ابوعلي از والد خود ابيجعفر الطوسي از شيخ مفيد به طريق و سندهاي خود از شيخ صدوق و كليني كه در كتب اربعه ذكر شده و از آن جمله سندي است كه در كتاب معيشه كافي در باب « دخول الصوفيه علي الصّادق و احتجاجهم عليه و احتجاجه عليهم » ذكر شده از علي بن ابراهيم از هارون بن مسلم از مسعده بن صدقه - افراد سلسله راويان فوق در اين حديث تمامي از بزرگان دين و علماء ربّاني ميباشند كه براي اطلاع بيشتر به كتب رجالي بايد مراجعه نمود - روايت كرده كه داخل شد سفيان ثوري بر حضرت صادق (عليه السّلام) و ديد حضرت لباسهاي سفيد مانند پوست تخم مرغ در بَر كرده است. گفت: لباس، لباس تو نيست. حضرت فرمود: بشنو و حفظ كن آنچه برايت ميگويم كه در دنيا و آخرت براي تو خوب است. اگر بر سنت اسلامي بميري و به بدعت از دنيا نروي. تو را خبر دهم كه رسول خدا در زمان فقر و تنگدستي بود، امّا هرگاه دنيا رو كرد، پس سزاوارترين مردم دنيا به دنيا نيكان هستند، نه نابكاران. مؤمنان هستند، نه منافقان. مسلمين هستند، نه كفار. پس چرا انكار ميكني بر من اي ثوري، به خدا فسم با اين حال كه مرا ميبيني، صبح و شبي بر من نگذشته كه حقّي در مال من باشد و بجاي خودش نرسانده باشم.
راوي گفت: چون سفيان ثوري جوابي نداشت، عدّهاي از رياكاران و درويشان آمدند و گفتند: رفيق ما سفيان نتوانست جواب تو را بدهد و حجّتهاي خود را بيان نكرد. حضرت فرمود: شما حجّت بياوريد، شما به علوم دين و قرآن آشنا نيستيد و بيخود زهد و عرفان بخود بستهايد و بد راهي را گرفتهايد و مردم را به جهالت ميكشانيد. برويد علم ناسخ و منسوخ قرآن را فراگيريد و محكم و متشابه و حلال و حرام آن را ياد بگيريد كه شما را به خدا نزديك كند و از ناداني دور نمايد و ناداني را به اهل آن واگذاريد. زيرا جاهلان زياد و اهل علم كم هستند. ... ... ... حديث طولاني است، از ذكر تمام آن صرف نظر شد.
حديث دوازدهم: علامه مجلسي در بحارالانوار، جلد 5، صفحه 343 و حيوة القلوب، جلد 1، صفحه 429 و حسن بن علي بن شعبه در تحفالعقول و فاضل محلاتي در كشف الاشتباه و بسياري از علماء ديگر روايت كردهاند از حضرت عيسي (عليه السّلام) كه به حواريين خود فرمودند: « فاحتفظوا من العلماء الكذبة الذين عليهم ثياب الصوف منكسوا رؤسهم الي الارض يزرون به الخطايا يطرفون من تحت حواجبهم كما ترمق الذئاب و قولهم يخالف فعلهم. خود را حفظ كنيد از عالم نمايان دروغي كه جامهء پشمينه پوشند از مكر و شيد، سرهاي خود را به زير افكنند و گناهان را به تزوير و مكر براي مردم تجويز كنند و از زير ابرو مانند گرگ نظر كنند و گفتارشان مخالف رفتارشان باشد ».
مؤلف گويد: اين اوصاف كه ذكر شد تمام در درويشان جمع است. زيرا ايشان عشق و عاشقي و وجد و رقص و آوازهخواني و ساير بدعتها و گناهان را حلال ميدانند و چيزهائي از خود درآوردهاند كه دستور قرآن و اسلام نيست و درب خانهء وحي و آلِ محمّد را گذاشته و به فلاسفهء كفّار و عرفاي گمراه و خيالات شاعرانه چسبيدهاند.
حديث سيزدهم: در بحارالانوار، جلد 1 و نهج البلاغه آمده است كه اميرالمؤمنين امام علي (عليه السّلام) در مذمّت چنين كساني ميفرمايد: « و آخر قد تسمي عالماً و ليس به فاقتبس جهائل من جهال و اضاليل من ضلال و نصب اشراكاً من حبائل غرور و قول زور قد حمل الكتاب علي آرائه و عطف الحقّ علي اهوائه يؤمن من العظائم و يهون كبير الجرائم اعتزل البدع و بينها اضطجع. عدهء ديگري خود را عالم ناميده، در صورتي كه نادان هستند و گرفته است جهالتهائي از نادانان و گمراهيهائي را از گمراهان و دامهائي براي فريب مردم گسترده، قرآن را به رأي خود حمل و تفسير ميكنند و آنچه مطابق هواي نفس آنان است، حقّ ميدانند و مردم را از خطرهاي بزرگ ايمني ميدهند و گناهان بزرگ را در نظر مردم آسان مينمايند و خود را از بدعتها دور ميدانند و حال آنكه غرق در بدعت هستند ».
حديث چهاردهم: علامه ممقاني در جلد 1 رجال، صفحه 99 و ديگران روايت كردهاند از حضرت امام حسن عسكري (عليه السّلام) كه: « انه كتب الي قوامه بالعراق احذروا الصوفي المتصنع. دوري كنيد از صوفيان كه خود رأي و رياكار هستند ».
حقيقة العرفان - آيات قرآن كه بطلان عرفان و تصوّف را آشكار مينمايند
1- سورهء اعراف، آيه 55: « اُدْعُواْ رَبَّكُمْ تَضَرُّعًا وَ خُفْيَةً إِنَّهُ لاَ يُحِبُّ الْمُعْتَدِينَ. پروردگار خود را به زاري و پنهاني بخوانيد، زيرا خداوند دوست ندارد كساني را كه تعدّي ميكنند و صداي خود را بلند ميگردانند ». صوفيه برخلاف اين آيه در ذكر جَلي خود صداها بلند كرده و گاهي فرياد ميزنند و غش ميكنند و حال آنكه در كتاب كافي، در باب « من يظهر الغشية عند القرآن » و بسياري از كتب ديگر روايت كردهاند از جابر كه به حضرت باقر (عليه السّلام) عرض كرد فرقهاي پيدا شدهاند كه چون تلاوت قرآن شود، يكي از ايشان غش ميكند و چنان بيهوش ميشود كه اگر دست و پاي او را ببرند، نفهمد. حضرت باقر (عليه السّلام) تعجب نمود و فرمود: « سبحان الله. اين عمل از شيطان است ». البته بايد اضافه نمود كه صوفيّه از خواندن اشعار نيز به وجد ميآيند و غش ميكنند.
2- سورهء اعراف، آيه 56: « وَ ادْعُوهُ خَوْفًا وَ طَمَعًا ... خدا را از ترس عذاب و طمع رحمت و بهشت بخوانيد... » صوفيّه ميگويند: « جائز نيست براي ترس و طمع خدا را خواند و خواهد آمد كه صوفيّه هر مخلوقي را جلوهء خدا، بلكه خود حقتعالي ميدانند و تمام افعال مخلوق را از خالق ميدانند. بنابراين خوف و طمع در منطق ايشان معنا ندارد ». و با اينكه خداي متعال ميفرمايد: « لَا يَسْتَوِي أَصْحَابُ النَّارِ وَ أَصْحَابُ الْجَنَّةِ أَصْحَابُ الْجَنَّةِ هُمُ الْفَائِزُونَ. اهل آتش و اهل بهشت با هم برابر نيستند و فرق داشته و اهل بهشت رستگار و كامياب هستند »، بايزيد بسطامي گفته اگر بين اهل بهشت و اهل آتش جهنم فرق بگذاري از متوكلين خارج شدهاي.
اگر كسي بگويد امام علي (عليه السّلام) فرموده: خدايا تو را براي بهشت عبادت نميكنم و براي خوف از آتش نيز عبادت نميكنم، بلكه چون تو را سزاوار عبادت يافتم، عبادت كردم، ميگوئيم: بلي، چنين فرموده و در جاي ديگر نجات از دوزخ خواسته و نفرموده خدا را از ترس عذاب و طمع بهشت نخوانيد، و خود حضرت نيز از ترس عذاب الهي ناله كرده و از او پناه خواسته است.
3- سورهء والذاريات، آيه 56 « وَ مَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ. جنّ و انس را خلق نكردم، مگر براي بندگي و عبادت كردن ». صوفيه بر خلاف قرآن گويند بر عارفِ واصل عبادتي نيست و بر عاشقِ مجذوب گناه و حسابي نيست.
4- سورهء معارج ، آيات 23 و 34 « الَّذِينَ هُمْ عَلَى صَلَاتِهِمْ دَائِمُونَ ... وَ الَّذِينَ هُمْ عَلَى صَلَاتِهِمْ يُحَافِظُونَ. مؤمنين ترك نماز نميكنند ... اوقات آن را محافظت ميكنند ». صوفيه ميگويند: بر مُرشدِ واصل نمازي نيست و مريدي كه صورت مرشد را در دل دارد، دائماً در نماز است، چنانكه بعداً از كتب خودشان مدرك و سند ارائه خواهد شد. بلكه چون صوفيه قائل به وحدت وجود ميباشند و وجود خالق و مخلوق را يكي ميدانند، ديگر بندگي معني ندارد. و اين موضوع در مطلب ششم كتاب خواهد آمد و صوفيه بر خلاف انبياء عبادت را حاجب از حقّ ميدانند.
5- سورهء آل عمران، آيه 95 « فَاتَّبِعُواْ مِلَّةَ إِبْرَاهِيمَ حَنِيفاً. پيروي كنيد از روش و سنت ابراهيم ». حضرت رسول و ائمه (عليهم السّلام) تصريح كردهاند كه پيروي از روش ابراهيم با زدن شارب است و نه چيز ديگر. چنانكه مدرك آن در مطلب 5 بيايد. صوفيه بر خلاف اين آيه شارب ميگذارند.
6- سورهء اعراف، آيه 32 « قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِينَةَ اللّهِ الَّتِيَ أَخْرَجَ لِعِبَادِهِ وَ الْطَّيِّبَاتِ مِنَ الرِّزْقِ... بگو چه كسي حرام كرد زينتهائي را كه خدا بوجود آورده براي بندگانش و چه كسي حرام كرده روزيهاي پاكيزه را... ». اخبار زيادي وارد شده كه ترك حلال و گوشهگيري و گوشت نخوردن و ترك نكاح مذموم است و غدقن شده و بدعت است. با اين حال صوفيه مدتي گوشت نميخورند و بسياري از چيزها را بر خود حرام ميكنند و به عنوان رياضت چله مينشينند تا آنكه ماليخوليا گرفته و با قوهء خياليه چيزهائي ميبينند، بلكه شيطان براي آنها مجسم ميشود. خيال ميكنند تجليّات حقّه الهي است و شيطان را به عنوان تجلّي به مريدان نشان ميدهند و كلمات او را وحي ميدانند. اگر كسي نفحاتالاُنس و يا تذكرة الاولياء را ببيند، ميفهمد كه كمتر مرشدي است كه ادعاي وحي و نداي غيبي و يا الهام نداشته باشد، چنانكه در جاي خودش مقداري نقل خواهد شد.
7- سورهء دهر(سوره الإنسان)، آيه 24 « وَ لَا تُطِعْ مِنْهُمْ آثِمًا أَوْ كَفُوراً. اطاعت مكن از اين مردمِ گناهكار يا كافر ». صوفيه بر خلاف اين آيه هر مرشد گناهكاري را واجبالاطاعه و ولي امر ميدانند. با اينكه ولي امر و واجبالاطاعه بايد معصوم باشد و غير خدا هم نميداند معصوم كيست و لذا بايد توسط پيغمبر معصومي را كه خدا نصب نموده است، معرفي گردد، چنانكه در مكتب شيعه منحصر به دوازده نفر ميباشند.
حقيقة العرفان - غير حق هر چه باشد ، باطل است
عقائد حقه و مذهب حق كه معلوم شد، هر چه بر خلاف آن باشد، چه در اصول و چه در فروع باطل است. بنابراين اسلام در زمان رسول خدا (صلّي الله عليه و آله) كامل شد و نقصي نداشت تا آنكه بعد از دويست سال مرشدي صوفي يا عارفي مجذوب پيدا شود و آن را كامل كند. هر كس با دليل اصول و فروع مذهب جعفري را فهميد و آن را بر حقّ دانست، ساير طريق و مسلكها را تمام باطل و گمراهي ميداند. ادلهء عقلي ميرساند كه خداوند جسم نيست و ديده نميشود، زيرا اگر جسم و ديدني باشد در يكجا حاضر و از جاي ديگر غايب ميماند و محتاج به محلّ ميشود و خالق محل، به محل محتاج نيست. مذهبي كه ميگويد خالق ديدني نيست و مخالف آن ميگويد خالق ديدني است، ممكن نيست هر دو حق و هر دو راستگو باشند. اصولاً حقّ و باطل ضد و نقيض يكديگرند، چگونه ممكن است كسي به هر دو معتقد باشد. خداوند در سوره يونس، آيه 32 ميفرمايد: « فَمَاذَا بَعْدَ الْحَقِّ إِلاَّ الضَّلاَلُ فَأَنَّى تُصْرَفُونَ. نيست بعد از حق مگر گمراهي، پس كجا ميرويد ». البته كساني كه از اصول و عقائد و فروع مذهب جعفري اطلاع دارند، ميدانند كه روش صوفيه تمام ضلالت، حماقت، خدعه و كاملاً بر ضد شيعه و عقائد شيعه بر خلاف آنها است. چنانكه حضرت امام رضا (عليه السّلام) در حديث هفتم اين كتب فرمود، ولي براي كسي كه از جزئيات مذهب جعفري اطلاع كامل ندارند و ممكن است گول بخورند، بايد اعتقادات شيعه مشخص گردد تا معلوم شود چه كساني به نام حق مردم را به باطل دعوت ميكنند و به نام علي (عليه السّلام) راه عُمر و معاويه را ميروند و روح امام علي (عليه السّلام) را آزرده مينمايند. در روايات معتبر و متواتر وارد شده كه رسول خدا (صلّي الله عليه و آله) فرمودند: « ستفترق اُمّتي علي ثلثة و سبعين فرقة فرقة منها ناجية و اثنان و سبعون في النار. اُمّت من هفتاد و سه فرقه ميشوند. فقط يك فرقه اهل حق و نجات هستند و باقي آنان كه هفتاد و دو فرقه هستند، همه گمراه و در آتش ميباشند ». جاي تعجب ندارد كه صوفي بياطلاعي بگويد: « ما همه را اهل حق ميدانيم و با كسي نزاعي نداريم و تمام پيروان مذاهب بندهء خدايند و صلح كل ما هستيم ». در نفحاتالاُنسِ جامي، از مولوي صاحب مثنوي نقل است كه گفته: « من با هفتاد و سه مذهب يكي هستم ». فردي رفت و او را براي اين گفتار دشنام داد، مولوي خنديد و گفت: « با اين نيز كه تو ميگوئي، يكي هستم ». شيخ ركنالدين علاءالدوله كه يكي از مرشدان است گفته كه مرا اين سخن مولوي به غايت خوش آمده است. معلوم شد كه عقيده تمام عرفاء و صوفيه چنين است كه علاقه به مذهبي ندارند.
صد شكر كه من مذهب جعفر دارم از لطف خدا هواي حيدر دارم
بطلان مذاهب دگر دانستم چون فهم و خرد ز حَيّ داور دارم
حقيقة العرفان - عرفان و تصوف ، فقر و درويشي ، مذهب است يا دام؟
بعضي از مردم خيال ميكنند فقر – درويشي - دين يا مسلكي است، براي آنكه پيغمبر فرموده « اَلْفَقْرُ فَخْرِي. فقر افتخار و فخر من است ». اين خطا و اشتباه است، زيرا پيغمبر (صلّي الله عليه و آله) فقر را فخر خود قرار داده، و نه فخر امّت خود و نفرموده است: « فخر امتي » و اگر صوفيان نيز ادعا نمايند ، مدرك و سندي ندارند. اگر تعريف كرده ، مذمت نيز كرده و فرموده: « كاد الفقر ان يكون كفراً. فقر نزديك به كفر است ». و نيز پيغمبر فرموده: « إن اشقي الاشقياء من اجتمع عليه فقر الدنيا و عذاب الاخرة. بدبختترين بدبختها كسي است كه بر او جمع شود فقر دنيا و عذاب آخرت ». عزيز من كسي كه در مقابل اسلام مسلك و مذهبي به نام رشتهء فقر و سلسلهء فقراء درست كرده، به چند دليل گمراه است:
1- اگر مقصود از فقر، فقر و احتياج الي الله است كه تمام كفّار و مردم ديگر داراي اين فقر بوده و ميباشند و لذا خدا تمام مردم و خصوصاً كفّار را موصوف به وصف فقر قرار داده و در سوره فاطر، آيه 15 ميفرمايد: « يَا أَيُّهَا النَّاسُ أَنتُمُ الْفُقَرَاء إِلَى اللَّهِ وَ اللَّهُ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيدُ. اى مردم شما به خدا نيازمنديد و خداست كه بىنياز ستوده است.» و در سورهء محمّد مردمان بخيل را موصوف به وصف فقر الي الله قرار داه و ميفرمايد: « وَ مَن يَبْخَلْ فَإِنَّمَا يَبْخَلُ عَن نَّفْسِهِ وَ اللَّهُ الْغَنِيُّ وَ أَنتُمُ الْفُقَرَاء وَ إِن تَتَوَلَّوْا يَسْتَبْدِلْ قَوْمًا غَيْرَكُمْ. و هر كس بخل ورزد تنها به زيان خود بخل ورزيده و خدا بىنياز است و شما نيازمنديد و اگر روى برتابيد، خدا جاى شما را به مردمى غير از شما خواهد داد ». و اگر اختصاص به مؤمنين داشت، ميفرمود: « يا ايها الذين آمنوا انتم الفقراء ». پس اين نوع فقر را نميشود مخصوص اهل ايمان قرار داد و اگر مقصود از فقر، فقر و احتياج به مردم است كه آن را بايد دور كرد و لذا اميرالمؤمنين به فرزندش محمّد حنفيه فرمود: « يا بُني اني اخاف عليك الفقر فاستعذ بالله منه فان الفقر و الاحتياج منقضة للدين مدهشة للعقل داعية للمقت. اي پسرم به تحقيق من ميترسم تو فقير شوي، پس پناه به خدا ببر از فقر، زيرا فقر باعث نقصان دين و اضطراب و خفت عقل و مورد غضب و سخط است ». لذا انسان نبايد خود را فقير نشان دهد و نشانهء فقر بر خود بگذارد، زيرا پيغمبر فرمود: « من تفاقر افتقر. هر كس تظاهر به فقر كند، فقير ميشود ».
2- فرض كنيم فقر و درويشي صفت خوبي باشد، نبايد آن را مذهب و مسلك مستقلي قرار داد. زيرا اگر هر صفت خوبي را يك مذهب قرار دهيم، هزاران مذهب بوجود ميآيد و باعث تفرقه و پراكندگي خواهد شد.
3- هر يك از صفات حسنه را نبايد مذهب و مسلك مستقل قرار داد و اگر بنا باشد ما توكل و تقوي و عدالت و تواضع و صبر و بقول دراويش فقر؛ هر يك را مذهب و مسلك مستقلي قرار دهيم، موجب پراكندگي و اختلاف خواهد شد و خدا در سوره آل عمران، آيه 105 ما را از تفرقه نهي فرموده « وَ لاَ تَكُونُواْ كَالَّذِينَ تَفَرَّقُواْ وَ اخْتَلَفُواْ. مانند امتهاي پيشين كه تفرقه و اختلاف ايجاد نمودند، نباشيد ». در سوره روم، آيه 31 ميفرمايد: « وَ لَا تَكُونُوا مِنَ الْمُشْرِكِينَ مِنَ الَّذِينَ فَرَّقُوا دِينَهُمْ وَ كَانُوا شِيَعاً. و از مشركان مباشيد، از كسانى كه در دين خود تفرقه ايجاد كردند و فرقه فرقه شدند ». و در سوره قصص، آيه 4 ميفرمايد: « إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلَا فِي الْأَرْضِ وَ جَعَلَ أَهْلَهَا شِيَعًا يَسْتَضْعِفُ طَائِفَةً... فرعون سركشي نمود و در زمين تسلط پيدا كرد و مردم را دسته دسته از هم جدا ساخت و هر فرقه و دسته را ضعيف ميكرد ». ميگويند تفرقه بيانداز و حكومت كن، در زمان ما نيز كفار به نامهاي مختلف بين مسلمين تفرقه انداخته و بر آنها حكومت ميكنند.
4- دين اسلام جامع تمام كمالات و صفات حسنه است و از هر جهت ترقي روحي و جسمي را براي پيروانش خواسته، نبايد انسان را ناديده بگيرد و برود دنبال فلان مرشد و فلان عارف دروغين كه فقط فقر را ابزار دست كرده و به دروغ دم از فقر ميزند. اگر فقير است، چرا مانند اميرالمؤمنين(عليه السلام) نان جو نميخورد و با لباس كرباسي قناعت نميكند، بلكه آب جوجه و آجيل آقاي مرشد ترك نميشود. بلي، ميشود گفت اين عرفاء و درويشان به يك معني فقيرند و آن همان است كه كليني در كتاب شريف كافي، كتاب عقل و جهل، از رسولِخدا (صلّي الله عليه و آله) روايت كرده كه فرمود: « لا فقر اشد من الجهل. فقري بدتر از جهل نيست ».
الشَّيْطَانُ يَعِدُكُمُ الْفَقْرَ وَ يَأْمُرُكُم بِالْفَحْشَاء
خداوند متعال در سوره بقره، آيه 268 ميفرمايد: « الشَّيْطَانُ يَعِدُكُمُ الْفَقْرَ. شيطان شما را وعدهء فقر ميدهد ». اين چه وعدهاي است كه كسي اجابت نميكند و وعدهء او را نميپذيرد تا اينكه فرقهء درويشان وعدهء شيطان را پذيرفتند، به آن افتخار ميكنند و براي خود سلسلهء فقراء درست كردهاند. تعجب از ناداني ايشان و افتخارشان به روسياهي در دنيا و آخرت است. يك نفر از ايّادي حكومت كه جيرهخوار دستگاه ظلم و ستم بود، در سن شصت سالگي افتخار ميكرد كه من ديروز رفتهام و مشرف شدهام به فقر! شخصي كه در نزد او حاضر بود در جواب گفت: ميخواستي بروي مشرف شوي به اسلام و ترك كني ستمكاران را، تو چقدر كوتاه فكري. اوقات او تلخ شد و گفت چه ميگوئي، بسياري از وزراء و وكلا و سرهنگان در سلسله فقر داخل شدهاند. حاضرين بسيار تعجب كردند كه فلان وزير كه شب و روز ملت را غارت ميكند، كاخ و ويلا ميسازد چگونه داخل فقر شده است؟!
عرفان يعني چه و معرفت حقيقي كدام است
عرفان و معرفت دو لفظ عربي هستند و فارسي آن شناختن و شناسائي است كه هر كس خدا را شناخت و از او ترسيد و دين حقّ را پذيرفت و به اخلاق ديني متّصف شد، اسلام او را عارف ميداند. چنانكه پيغمبر فرموده: « اول العلم معرفة الجبار. اول دانائي شناختن خدا است ». و فرمود: « من مات و لم يعرف امام زمانه قد مات ميتة الجاهيلة. هر كس بميرد و امام زمانش را نشناسد، پس به مرگ جاهليّت مرده است ». بنابراين هر مسلماني بايد عارف باشد به آنچه پيغمبر و اهل بيت نبوّت گفتهاند و اختصاص به يك عدّه شاعر و درويش ندارد. اصلاً عدّهاي كه دم از مي و مطرب، صحو و محو ميزنند و نام يار و شاهد نَعُوذُ بِالله بر خدا ميگذارند و با ادّعاي محال خدا را معشوق و خود را به دروغ عاشق ميدانند، عارف نيستند و بدون دليل اين دكانداران دينفروش را عارف ميگويند. زيرا پيغمبر اسلام و حضرت امام صادق (عليه السّلام) عرفان را معني كرده و عارف را به ما نشان دادهاند.
حقيقة العرفان - عرفان و معرفت مطابق روايت حضرت امام صادق عليه السّلام
سفينةالبحار، جلد2، صفحه 168 و بسياري از كتب معتبر روايت كردهاند از هشام بن سالم كه خدمت امام صادق، جعفر بن محمّد (عليه السّلام) بودم كه معاويه بن وهب و عبدالملك بن اعين وارد شدند. پس از آن معاوية بن وهب عرض كرد: يابن رسولالله چه ميفرمائيد در خبري كه روايت شده كه پيغمبر خدا پروردگارش را ديد؟ به چه صورتي ديد و ديگر حديثي كه روايت كردهاند كه مؤمنين پروردگار خود را در بهشت ميبينند، به چه صورتي ميبينند؟ امام صادق (عليه السّلام) تبسم كرد، سپس فرمود: اي معاويه چقدر قبيح است كه مردي هفتاد يا هشتاد سال زندگي كند در ملك خدا و نعمت خدا را مصرف كند، پس از آن نشناسد خدا را بطوريكه سزاوار است؟! اي معاويه به تحقيق محمّد پروردگار تبارك و تعالي را نديد و با چشم مشاهده نكرد و هر كس بگويد خدا به چشم ديده ميشود، كافر شده به خدا و به آيات او؛ براي آنكه پيغمبر فرمود: هر كس خدا را تشبيه كند به خلق او، پس به تحقيق كافر شده و به تحقيق روايت كرد براي من پدرم از پدرش از حسين بن علي (عليه السّلام) كه از اميرالمؤمنين سوال كردند آيا پروردگارت را ديدهاي؟ فرمود چشمها او را نبينند، ولي دلها به حقيقت ايمان او را ميبينند. زيرا هر كس به چشم آيد و ديده شود، پس او مخلوق است - و در ظرف است و محتاج به ظرف و محل و مكان، و حال آنكه او قبل از محل و مكان بوده و خالق اينها است و اگر صورت داشته باشد، محتاج به مادّه و محل است و حال آنكه غني و بينياز است و اگر ديده شود، بايد يك طرف و جائي داشته باشد و از جاي ديگر غائب و بيخبر باشد - و چنين خدائي كه ديده شود، ناچار مخلوق خالقي است. پس به تحقيق در اين صورت او را حادث و مخلوق قرار دادهاي و هر كس او را تشبيه كند به خلق، او با خدا شريك قرار داده. واي بر ايشان، آيا نخواندهاند قول خداي متعال را در سوره انعام، آيه 103 كه « لاَّ تُدْرِكُهُ الأَبْصَارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الأَبْصَارَ وَ هُوَ اللَّطِيفُ الْخَبِيرُ. چشمها او را درنمىيابند و اوست كه ديدگان را درمىيابد و او لطيف آگاه است » و قول او كه فرمود به موسي (عليه السّلام) كه « لَنْ تَرانِي. هرگز مرا نخواهي ديد. » تا آنجا كه حضرت صادق (عليه السّلام) فرمود: اي معاويه افضل واجبات و لازمتر آنها اين است كه انسان معرفت پيدا كند به پروردگار و اقرار كند به بندگي او و حدّ عرفان و معرفت آن است كه بداند نيست خدائي جُز او و شبيه و نظيري براي او نيست و بداند كه فقط او قديم است و هميشه بوده و خواهد بود و موصوف به صفاتي است و صفات او مانند ديگران نيست، همانگونه كه در سوره شوري، آيه 11 ميفرمايد: « لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ وَ هُوَ السَّمِيعُ البَصِيرُ. چيزى مانند او نيست و اوست شنواى بينا ». بعد از معرفت به خدا، بشناسد پيغمبر او را و شهادت دهد به نبوّت او و كمترين معرفت به رسول آن است كه اقرار كني به اينكه هر چه آورده از كتاب و امر و نهي، همه از جانب خداوند بزرگ است و بعد از معرفت به رسول، لازم است شناختن امامي كه در تمام احوال به او اقتداء ميكني و كمترين درجهء معرفت به امام آن است كه بداني او در هر چيز مانند پيغمبر است، مگر آن كه درجه نبوّت ندارد و بدان كه او وارث پيغمبر است و اطاعت از او، اطاعت خدا و رسول است. در هر امري تسليم و مطيع او باشي و در هر چيزي به او رجوع كني و قول او را حجت بداني و بپذيري و بداني كه امام بعد از رسولِخدا، علي بن ابيطالب (عليه السّلام) است و بعد از او امام حسن و بعد از او امام حسين و بعد از او به ترتيب علي بن الحسين و محمد بن علي و جعفر بن محمد و موسي بن جعفر و علي بن موسي و محمد بن علي و علي بن محمد و حسن بن علي و حجة بن الحسن ميباشند. اي معاويه براي تو بيان كردم اصل و ريشه دين را، بر طبق آن عمل كن كه اگر به عقيده سابقهء خود كه خيال ميكردي خداي متعال صورت دارد و ديدني است؛ ميمردي، چقدر بدحال بودي. پس فريب ندهد تو را قول كساني كه گمان كردهاند خدا با چشم مشاهده ميشود كه ايشان گفتارهاي عجيبتر از اين دارند. آيا به پيغمبران تهمت كارهاي زشت نزدند؟ اينها ميل دارند اسلام را بكوبند تا به كفر سابق نياكان خود برگردند. خدا ديدهء ايشان را كور كند، چنانكه دل ايشان را كور گردانده است.
مؤلف گويد: سپاس و حمد خداي را كه هدايت نمود ما را به چنين مذهبي و پيغمبر اسلام فرمود: « من كان بالله اعرف كان من الله اخوف. كسي كه به خدا عارفتر است، از خدا خائفتر است. » و اگر كسي طالب معرفت باشد، بايد به راه تقوي برود و خطبه اميرالمؤمنين (عليه السّلام) را راجع به متقين بخواند و عملي كند.
حقيقة العرفان - عرفان حقيقي و عرفان دروغي
عرفان حقيقيِ واقعي همان است كه از قول پيغمبر و امام نقل شده و خود پيغمبر به خدا عارف بود و از خوف خدا ميلرزيد و استخوانهاي سينهء او از خوف حقتعالي صدا ميكرد و شبها بر درِ خانهء حقتعالي ناله ميكرد و هم چنين اميرالمؤمنين معرفت داشت كه هرگاه شروع ميكرد به وضوء ساختن، صورت او از خوف خدا تغيير ميكرد و آنقدر درِ خانه خدا ناله ميكرد و مانند مار گزيده به خود ميپيچيد كه قضيهء نالههاي او در نخلستان بنيالنجار و شنيدن ابوالدّرداء معروف است و هم چنين فرزندش امام حسن (عليه السّلام) كه عابدترين مردم زمان خود بود و 25 مرتبه پاي پياده به حج رفت و هر وقت به ياد مرگ ميافتاد، از خوف گريه ميكرد و هم چنين ياد قيامت و مرور بر صراط ميكرد گريه مينمود و چون ياد حضور محكمه عدل الهي براي حساب ميافتاد، صيحه ميزد و روي زمين ميافتاد و چون مشغول نماز ميشد بندهاي بدنش ميلرزيد و چون ياد بهشت و دوزخ ميكرد، مانند مار گزيده به خود ميپيچيد و هم چنين امام سجاد (عليه السّلام). هر كس بخواهد از عرفان واقعي مطلع شود، احوالات و مناجات ايشان را مطالعه كند. پس معلوم باشد عرفان و حكمت همان فقه آل محمّد است و باقي همه ضد آن است.
عرفان دروغي آن است كه عدّهاي به نام عارف و درويش جمع ميشوند، به نام دل شعرهاي عاشقانه ميخوانند و به وجد ميآيند و از يار دلربا و فراق و وصال دم ميزنند و از هر كس، هر كاري ببينند، نهي از منكر و امر به معروف نميكنند. بلكه ميگويند هيچش بدان.
شاعران كاين جلوه در اشعار و دفتر ميكنند ني براي خويش از بهر ديگر ميكنند
هر كسي لافد ز عشق و هر كسي بافد ز خويش عاشق و عارف كنندش نام و رهبر ميكنند
و گاهي بساط هم حاضر ميشود و به چَرس و بَنگ و... ميپردازند و ادّعاي تجليّات دارند و براي خدا صورت قائل شوند و حال آنكه حضرت صادق (عليه السّلام) در خبر مذكور فرمود: « كافر است آنكه براي خدا صورت قائل شود » و شرح اين موضوع در مطلب ششم خواهد آمد. مثلاً صفيعليشاه در زبدة الاسرار براي خدا صورت قائل شده و گويد:
چون كه انسان را خداوند مجيد بيگمان بر صورت خود آفريد
در احوال مرشدان نيز مراجعه شود در مطلب پنجم. بالاخره عرفان عرفاء از اسلام نيست و تمام عقائدشان بر ضد اسلام است.
اولياء خدا چه كساني هستند
اولياء يعني دوستان خدا. هر كس به خدا و رسول و روز جزا ايمان داشته باشد، قرآن او را دوست خدا ميداند، چنانكه در سوره يونس، آيات 62 و 63 ميفرمايد: « أَلا إِنَّ أَوْلِيَاء اللّهِ لاَ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لاَ هُمْ يَحْزَنُونَ * الَّذِينَ آمَنُواْ وَ كَانُواْ يَتَّقُونَ. آگاه باشيد كه بر دوستان خدا نه بيمى است و نه آنان اندوهگين مىشوند * همانان كه ايمان آورده و پرهيزگارى ورزيدهاند ». بنابراين آنچه بعضي اختصاص ميدهند به كساني كه ادعاهاي زيادي دارند و مدعي كشف و شهود و تجليات الهي ميباشند، دليلي ندارد. در مطلب ششم اين كتاب خواهد آمد كه تجليات ايشان تجليات شيطان است و اينها دشمن خدا هستند و نبايد گول سخنان پوچ آنان را خورد. زيرا اولياء خدا هيچ وقت مغرور به خود نميشوند كه بگويند ما از اولياء هستيم و در حديث وارد شده كه خدا فرموده: « اوليائي تحت قبائي لا يعرفهم غيري. اولياء من پنهانند و جز من كسي ايشان را نشناسد ». و اين حديث را صوفيّه قبول دارند و جامي در نفحات الانس، صفحه 442 ذكر كرده و كافي و سفينةالبحار، جلد 2، صفحه 690 روايت كردهاند كه « پيغمبر اسلام در شب معراج عرض كرد پروردگارا وليّ تو كيست؟ خطاب رسيد آنكه تو و وصي تو و ذريّه شما را دوست داشته باشد » و شيخ صدوق در خصال و محدث قمي در سفينه، جلد 2، صفحه 502 روايت كردهاند كه اميرالمؤمنين امام علي (عليه السّلام) فرمود: « خداوند چهار چيز را در چهار چيز پنهان داشته، ... ولي و دوست خود را در ميان بندگانش ». بنابر آنچه ذكر شد مرشد از كجا فهميده كه خود او وليّ خدا است، بعد از آنكه وحي و الهام او حجّت نيست و ديگران از كجا بفهمند كه اين مرشد راست ميگويد و از اولياء خدا است؟
بعد از امام راهنما و مرشد كيست
اگر كسي بگويد ما جاهل هستيم و يك نفر راهنما و مرشد لازم داريم، پس به چه كسي مراجعه كنيم؟ جواب گوئيم در مقدمه كتاب ذكر شد ائمهء هدي (عليهم السّلام) به ما دستور دادهاند كه رجوع كنيم به احاديث معتبره و راويان اخبار و فقهاي راستين شيعه و دستوري نداريم كه به هر كسي كه ادعاي مرشدي كرد و به شعر و شاعري پرداخت و ادعاي مشاهده تجليات و عرفان ساختگي نمود، پيروي نمائيم. در مطلب دوّم مقداري از سخنان محدثين و فقهاي ربّانيين راجع به درويشان و عرفاء ذكر خواهد شد تا خواننده كتاب، راه را از بيراهه تمييز دهد و به گمراهي نيافتد.
تأثير نفس دليل خوبي نيست
به شخصي كه مريد اهل باطل و گمراهي شده بود، گفته شد: آقا چرا به گمراهان پيوستهاي؟ گفت: او تأثير نفس دارد و كلامش اثر ميكند. اگر به كسي بگويد شراب نخور، فوراً ترك ميكند. گفته شد: عزيز من وقتي كه خدا و پيغمبران از شراب نهي كنند و در برخي از مردم اثر نكند، چطور كلام مرشد شما اثر ميكند؟ چگونه واقع قرآن و احاديث كه آن همه از شرب مذمت كردهاند؛ اثر نكرد، امّا اگر مرشد نهي كند فوري بدون وسوسهء شيطان مؤثر ميشود؟ گفت: نميدانم. گفته شد: علت آن است كه قرآن ميگويد: « اَلشَّيْطَانُ سَوَّلَ لَهُمْ وَ أَمْلَى لَهُمْ. شيطان آنان را فريفت و به آرزوهاى دور و درازشان انداخت ». شيطان گفتار مرشد را در نظر تو جلوه داده و بزرگ ميگرداند، و دل تو را متوجه سخن او ميكند. زيرا شيطان خورسند است كه تو ترك شراب كني و در عوض به بدعت و كفرت بكشاند و گمراهت كند. و لذا در احاديث وارد شده كه شيطان مردم گمراه را وسوسه نميكند، تا هر چه ميخواهند عبادت كنند؛ چون ميداند عبادت آنها ريشه ندارد و جز زحمت بيهوده بهرهاي براي ايشان نيست. پس اگر كلام خدا و رسول بر دل كسي اثر نكرد، ولي سخن مرشد اثر كرد، بداند چيزي در كاسه نيست و بيهوده فريب نخورد.
حقيقة العرفان - شيطان آنان را فريفت و به آرزوهاى دور و درازشان انداخت-1
علامهء بحرالعلوم آيتالله السيد مهدي طباطبائي چنانكه در خاتمه مستدرك ، صفحهء 387 نقل كرده ، ميفرمايد: عدّهاي از مردم كه از احاديث آلِ محمد (عليهم السّلام) دوري كرده و سراب را آب پنداشتهاند و ادعاهاي عجيب و غريب دارند و در ذات و صفات خداوند گفتگو ميكنند و خود را اهل وصال و دل و حال و بينياز از اعمال ميشمرند و دلهاي ضعفاء و جهال را مضطرب و مشوش ميكنند و خود را اهل باطن ميدانند، ولي اهل بدعت و پيرو هواي نفس ميباشند و مدعي فقر و فناء شدهاند، درويشان هستند كه ضررشان بر بندگان ناتوان از همه كس بيشتر است. در كتاب كشفالاشتباه و هم در كتاب وحيد بهبهاني، صفحه 405 فتواي بحرالعلوم در باره كفر و فساد صوفيه نقل نمودهاند. در اين كتاب نيز در احوال معصوم عليشاه نقل خواهد شد با فتواي عدهاي از علماء ديگر.
حاج ملا احمد نراقي در كتاب معراج السعاده، فصل غرور مينويسد طائفه ششم از اهل غرور صوفيّه و درويشان هستند و غرور ايشان از هر طائفهاي بيشتر است و ايشان از اراذل مردم و پستترين مردم دنيا هستند. گاهي سري ميجنبانند و دست بر دست ميزنند و بسا تجاوز كرده، به رقص ميآيند و نعره ميكشند و ذكرها اختراع ميكنند و شعرها به آواز ميخوانند و غير اينها از حركات زشت؛ تا بندگان خدا را صيد كنند و گاهي كلامي از توحيد حقّ و يا شعري از عشق بشنود، خود را بر زمين اندازد و كف بر لب آورد و با اينحال ايشان را از حقيقت توحيد و محبّت خدا مطلقاً اطلاعي نيست و چنان پندارند كه با اين حركات تارك دنيا و درويش ميشوند و گروهي ديگر دست از شريعت برداشته و اساس دين، شريعت و ملت را نابود انگاشته و مباحي مذهب گشته، نه حلال ميدانند و نه حرام، از هيچ مالي اجتناب نميكنند و بر سفرهء ظالم حاضر ميشوند و بسا باشد كه گويند: « المال مال الله و الخلق عيال الله ».
و گاهي ميگويند: « خدا محتاج به عبادت ما نيست، چرا خود را به عبث رنجه داريم و گاهي ميگويند خانهء دل را بايد عمارت كرد، اعمال ظاهريه مانند نماز چه اعتبار دارد؟ دلهاي ما واله و حيران عشق خدا است ». و در انواع معاصي و شهوات فرو ميروند و ميگويند: « عبادت ما را از خدا باز ميدارد و عوام و ضعفاء محتاج به عبادت هستند، نه ما ». و اين گمراهان ملحد را از پيغمبران و اوصياء بالاتر ميدانند، زيرا انبياء ميفرمودند: « امور مباح دنيوي ما را از ياد خدا باز ميدرد، چه جاي گناه و عصيان »، بلكه براي ترك اولائي سالهاي بسيار بر خود ميگريستند و شك نيست كه صوفيّه بيدينترين طوائف و ملعونتر از همه ميباشند و بر مؤمنين احتراز از ايشان لازم، بلكه قلع و قمع ايشان حتمي است.
و بعضي از صوفيان ادعاي معرفت و يقين و وصول به درجات مقربين مينمايند و ادعاي مشاهدهء جمال معبود و مجاورت مقام شهود ميكنند و مزخرفاتي ساخته و كلماتي پرداخته، فقها و محدثين و ورثهء احكام سيدالمرسلين را به چشم حقارت نظر ميكنند و اموري به خود نسبت ميدهند كه هيچ پيغمبري ادعا نكرده و حال آنكه ايشان را نه علم است و نه عمل، مگر چند كلمه كه آنها را دام خود قرار دادهاند و دنيا طلبان را بدام خود كشيده، بعنوان مقام و منصب دين و ايمان ايشان را به باد ميدهند و مال ايشان را ميخورند و اين طائفه نزد خدا از فُجّار و منافقين بدتر و نزد صاحبان بصيرت از احمقان و جاهلان محسوب ميشوند و از ادعاي خود بيخبر و از درگاه خدا از همه دورتر هستند. جماعتي از ايشان را ملامتيّه مينامند كه اعمال زشت و افعال شنيعه بجاي ميآورند و چنان پندارند كه اين كار موجب رفع اخلاق ذميمه و كسر هوي و هوس نفس خبيثه است و حال آنكه در شريعت مقدسه مذموم و فاعل آن شايستهء ملامت است. و در « طاقديس » از صوفي و درويش بسيار مذمت كرده است كه بعداً اشاره خواهد شد.
علامه محمدباقر مجلسي(مجلسي دوم) در رسالهء اعتقاداتِ خود ميگويد: « طائفه صوفيه در زمان ما بدعتها را دين خود نموده و به بدعتها خدا را بنام تصوف عبادت ميكنند. پس كنارهگيري را عادت خود كردهاند با آنكه پيغمبر از آن نهي نموده و امر كرده به تزويج و معاشرت با خلق و حضور در نماز جماعت و اجتماع مؤمنين در مجالس ايمانيان و هدايت مؤمنين و ياد گرفتن و ياد دادن احكام خدا و عيادت مريضان و مشايعت جنازه و زيارت مؤمنين و سعي در حوائج ايشان و امر به معروف و نهي از منكر و اقامهء حدود و نشر احكام. اما رهبانيت اين صوفيه مستلزم ترك تمام اين واجبات و مستحبات است و بعد از اينها اختراع كردهاند عباراتي را به بدعت، از آنجمله ذكر خفي كه عمل خاصي است به طريق خاصي كه از شرع دستور آن نرسيده و در كتابي يافت نشده و چنين بدعتي حرام است. بدون شك پيغمبر (صلّي الله عليه و آله) فرمود: « هر بدعتي ضلالت و هر ضلالتي راهش به آتش دوزخ است ». بدعت آن است كه چيزي را بر دين بيافزائي و يا كم كني و كرداري كه اسلام دستور نداده، بنام دين انجام دهي و از جمله بدعتهاي صوفيه ذكر جلي است كه آوازخواني و زمزمه كنند و مانند حيوانات صدا كنند و خدا را با دَم گرفتن و كف زدن و هو حقّ گفتن عبادت كنند و گمان ميكنند عبادتي مانند اين دو بدعت نيست و دستورات دين و نافلهها را ترك كنند و خداوند در سوره انفال، آيه 35 ميفرمايد: « وَ مَا كَانَ صَلاَتُهُمْ عِندَ الْبَيْتِ إِلاَّ مُكَاء وَ تَصْدِيَةً. و نمازشان در خانه [خدا] جز سوت كشيدن و كف زدن نبود ». و به اين قناعت نكردهاند، بلكه اصول دين را تغيير داده و قائل شدهاند به وحدت وجود كه در ميان بزرگانشان مشهور و كفر به خداوند بزرگ است و ميگويند ما در اعمال خود مجبوريم به ارادهء حق و تمام اعمال فاسدهء خود را از خدا ميدانند و عقائد فاسدهء ايشان بسيار است. پس اي برادر من حفظ كن دين خود را از وسوسه اين شياطين، مبادا گول حيلهبازي ايشان را بخوري. و در آخر رساله مينويسد: « برادر من مبادا گمان بد ببري به مرحوم پدرم و خيال كني او از صوفيه بوده. پدرم ميدانست كه ايشان دشمنان خدايند، صريحاً از ايشان بيزاري ميجست و در عقائد باطله ايشان را تكفير مينمود و من بهتر آگاهم به طريقهء پدرم ».
علامهء خوئي در شرح نهج البلاغهء خود، در جلد 6، صفحه 294 ذكر كرده است كه عادت صوفيه آن است كه براي ترويج مرام فاسد خود بسياري از علماي شيعه را داخل خود حساب كنند. مانند مجلسي اول و شهيد و ابن طاوس و شيخ بهائي و حال آنكه شأن ايشان اجلّ و مبراء و دامان ايشان از اين نجاسات پاك است.
مؤلف گويد: صوفيه با عقيده به وحدت وجود خدا را با خود و علي (عليه السّلام) را با عُمر يكي ميدانند و اگر ساير علماء را با خود يكي بدانند، تازگي ندارد. اما بايد به ايشان گفت ما كار به افراد نداريم و ميگوئيم هر كس عقائد باطلهء صوفيه و بدعتهاي ايشان را دارا باشد، گمره است. اگر صد نفر عالم فرضاً گفتند بُت خدا است، بتپرستان نميتوانند آن را دليل حقانيّت خود بگيرند. پس بايد بدانند كه ترك عقائد فاسده و بدعتها افتخار است، نه ازدياد شخصيّتها. همچنين از سخنان و روايات ثابت شد كه اشخاص نامبرده صوفي نبوده، بلكه مخالف بودهاند.
علامه محمدتقي مجلسي(مجلسي اول) در شرح « من لايحضره الفقيه » در شرح حديث « بادروا الي رياض الجنة، قالوا: يا رسول الله و ما رياض الجنة؟ قال: حلق الذكر » گويد مقصود از « حلق ذكر » مجلسي است كه علوم دينيه يا مواعظ حسنه گفتگو شود، چنانكه از ائمه چنين وارد شده است. و امّا ذكر جلي صوفيه از ائمه چيزي به ما نرسيده است و از سنّيان و فاسد و باطل و مخالف آيات قرآن است؛ و منافقين بودهاند كه خداوند نكوهش ايشان بسيار كرده به ذكر علني در سوره نساء، آيه 142: « يُرَآؤُونَ النَّاسَ وَ لاَ يَذْكُرُونَ اللّهَ إِلاَّ قَلِيلاً. با مردم ريا مىكنند و خدا را جز اندكى ياد نمىكنند ».
شيخ صدوق محمد بن علي بن بابويه القمي، متوفي 381 در كتاب اعتقاداتِ خود راجع به صوفيه ميگويد: علامت حلاجيه يعني مريدان حسين بن منصور حلاج آن است كه ادعا ميكنند كه خدا در اثر عبادت در ايشان تجلّي كرده، با آنكه خود را ملتزم ميدانند به ترك نماز و ساير واجبات و ادعاي اسم اعظم دارند و ميگويند حقتعالي براي ما مجسم ميشود و دوست ما چون خالص شود و مذهب ما را بداند از انبياء افضل است و ادعاي علم كيميا ميكنند و حال آنكه نميدانند مگر حيله و دغل و گول زدن مسلمين. خدايا ما را از ايشان قرار مده و تمام ايشان را لعن كن.
حقيقة العرفان - شيطان آنان را فريفت و به آرزوهاى دور و درازشان انداخت-2
شيخ مفيد محمد بن محمد بن نعمان، متوفي 413 در شرح عقائد صدوق گويد: حزب صوفيان صاحب قول اباحه و قول حلول ميباشند و حلاج را با شيعه اختصاصي نيست و ايشان قومي از زنديقان و ملحدانند كه نزد هر فرقه تظاهر ميكنند به دين همان فرقه و براي حلاج چيزهاي باطلي ادعا ميكنند، مانند مجوس كه براي زردشت و نصاري براي عيسي در ادعاي آيات و معجزات. ولي نصاري و مجوس نزديكتر هستند به ديانتها و ايشان دورتر هستند.
خواجه نصير طوسي در قواعد العقائد، صفحه 22 گويد: يكي از صفات سلبيّه خدا آن است كه ممكن نيست در طرفي يا مكاني يا محلّي باشد، زيرا محتاج خواهد شد به محلّ و مكان. در اين قول از سنّيان فرقه مجسّمه و مشبّهه و صوفيّه مخالف ما هستند كه ميگويند: « جائز است خدا حلول كند در محلي و آن قلوب اولياء است ». و نيز در همان رساله گويد: « جائز نيست بر خدا يكي شود با چيز ديگري كه دو تا يكي شود و اين محال است مگر آنكه دو چيز هر دو از بين بروند و يا يكي از بين برود، ولي عدّهاي از قدماء حكماء (فلاسفه) قبل از اسلام و هم چنين صوفيه بر خلاف عقل اين مطلب را گفته و باور دارند ».
علامهء حلي در شرح كلام محقق فرموده است: « اتحاد حقيقي كه دو چيز يكي بشود، واضح البطلان است. زيرا اگر آن دو چيز به دوئيت خود باقي باشند، باز دو چيز است و اگر يكي از ايشان معدوم شود، اتحاد معدوم با موجود معني ندارد و اگر هر دو از بين بروند و چيزي بوجود آيد، اين هم اتحاد دو چيز نخواهد بود، بلكه اعدام دو چيز و ايجاد چيز ديگري است. ولي قومي از صوفيه گفتهاند خدا با بدنهاي عرفاء يكي ميشود و اين غير معقول است ».
و در رسالهء سعديه فرموده: مذهب صوفيه مذهب پستي است، زيرا خدا را در ماديّات آوردهاند و در محلي مانند بدن بشري سكني دادهاند كه حلول كند و محتاج به محل بشود و واجب الوجود را به ممكنات نتوان قياس كرد تا محتاج به محل شود.
و در كتاب نهج الحقّ فرموده: صوفيه از سنيان و همه كفر و زندقه است و شيعه چنين مذهبي ندارد. « سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى عَمَّا يَقُولُونَ عُلُوًّا كَبِيرًا. او منزه است و از آنچه مىگويند بسى والاتر است(اسري، آيه 43) ». خدا را حَمد ميكنيم كه ما را هدايت كرد به پيروي اهل بيت(عليهم السلام) در عقائد خودمان، نه پيروي اهل فكرهاي باطل. چگونه ايشان تبرك ميجويند به قبور مشايخ خود با آنكه گاهي به حلول و گاهي به اتحاد معتقد ميشوند و عبادت ايشان رقص و كف زدن است. خداوند در قرآن كفار و جاهليت را به اين اعمال مذمت كرده و در سوره انفال، آيه 35 ميفرمايد: « وَ مَا كَانَ صَلاَتُهُمْ عِندَ الْبَيْتِ إِلاَّ مُكَاء وَ تَصْدِيَةً. و نمازشان در خانه [خدا] جز سوت كشيدن و كف زدن نبود ».
شهيد ثاني صاحب كتاب شرح لمعه در رسالهء علم درايه گويد: « ضرر صوفيه در وضع و جعل حديث دروغ، از هر كسي بزرگتر و بيشتر است. زيرا آنان خود را به زهد بدون علم بستهاند و براي جذب قلوب مردم در مواعظ خود احاديث دروغ جعل ميكنند ». در كتاب منيةالمريد از پيغمبر روايت كرده كه « اذا مررتم في رياض الجنة فارتعوا فيها. قالوا يا رسول الله و ما رياض الجنة؟ قال حلق الذكر ». سپس شهيد ثاني ميفرمايد مراد از اين روايت مجالس علم است، نه آنچه صوفيه از خود بدعت كردهاند. علامه خوئي در شرخ نهج البلاغه گفته عجب است از صوفيه ذهبيه كه براي رواج باطلِ خود شهيد را از خود شمردهاند، خاك تيره كجا و عالم پاك زبدهء ابرار كجا و فرقه اشرار كجا؟!
مؤلف گويد: لابد كلمات شهيد را عليه صوفيه نديده و هم چنين رواياتي كه شهيد از ائمه در ذمّ صوفيه نقل كرده است، نديدهاند.
سيدنعمت الله جزائري در انوارالنعمانيه بعد از نقل عقائد فاسده و اعمال باطلهء صوفيه فرموده: اين مذهب براي چند چيز اختراع شده است:
اول آنكه خلفاء بنياميه و بنيالعباس ميل داشتند مردمي را به نام زهد و عبادت و غيبگوئي بتراشند تا بتوانند با ائمه طاهرين معارضه كنند و علم و زهد و كمالات اهل بيت را در نظر مردم كوچك كنند. آنها كسي را كه اقدام به اين جنايت كند، جز همين فرقه ضالّه نيافتند و از اين جهت است كه سلاطين ستمكار به ايشان ميل كنند و براي ايشان بقعه و خانقاه ميسازند و اموال فراوان به ايشان ميدهند و در مطالب دنيا از ايشان دعا ميخواهند و اين متملقان را مانند اهل بيت معصومين (عليهم السّلام) فرض كردهاند.
دوم آنكه اين مسلك آسان، ولي راه دانش مشكل است. زيرا هر عوامي ميتواند چهل روزي در گوشهء تاريكي چله بنشيند و بسا شياطين جنّ خود را به او نشان دهند، پس بيرون آيد و رئيس بشود، بدون آنكه پنجاه سال درس بخواند!
سوم آنكه بوسيلهء اين مذهب ميتواند خود را به مال و مقام برساند و همه چيز را براي خود مباح بداند.
مؤلف گويد: كسي كه خود را به مال و مقام برساند بواسطهء اين مذهب باطل، پيران و مرشدان هستند و اين سود ايشان است كه بيرنج و زحمت ميخورند و عيش و نوش ميكنند؛ و سود و نفع مريدان آن است كه براي سرپوشي و جبران خطاها و ستمها و زشتكاريهاي خود، كسي را ميخواهند كه خطاها را از طرف خدا ببخشد و او را تعريف كند تا جواب وجدان خود را بدهد. مثلاً تيمور لنگ كه صدها هزار نفر را ميكشت، خود را صوفي نشان ميداد. يا آنكه امروز بسياري از سران وزارتخانهها و ادارات دم از درويشي ميزنند و به فلان عاشقعليشاه سر ميسپرند و هر كدام سودطلب و صدها سياهكاري دارند، ولي يك « هو حقّ » را جبران كار خود ميدانند!
ملامحسن فيض كاشاني در چند كتاب خود مذمت كرده از صوفيه، از آن جمله در كتاب بشارات، صفحه 144 ميگويد: با اينكه صوفيه ادعاهاي بزرگ دارند، حتّي عوام ايشان، كه قابل گفتن نيست، اي كاش به دعوي قناعت ميكردند و بدعتها در دين نميآوردند. مانند بلند كردن صدا به ذكر و اظهار وجد و آواز و اشعار ضمن اذكار و كف زدن و رقص و بالا و پائين شدن، حتّي آنكه يك نفر در شدّت شوق و خيال صورت خوشگلي و رقصيدن ديوانهوار بر زمين ميافتد و دست راست بر اين گذارد و به چپ سيلي بر آن زند و دماغ ديگري را به كتف خود شكند و آب دهان بر صورت آن افكند و با تف او تبرك جويند و با پسري دست به گردن و ماچ و بوسه كند و يكي از ايشان ادعاي غيب كند و كرامتي كه هيچ پيغمبري ادعا نكرده، ادعا كند با اينكه جاهل است به احكام شرع و با وجود اين سَر او ازدحام كنند و چشم و گوش بر او فرا دهند و گاهي خود را بر قدم او افكنند و نزد او سجده كنند و دست و پاي او را ببوسند، « لِيَحْمِلُواْ أَوْزَارَهُمْ كَامِلَةً يَوْمَ الْقِيَامَةِ. تا روز قيامت بار گناهان خود را تمام بردارند(سوره نحل، آيه 25) ».
و در كتاب كلمات طريقه، صفحه 76 در تقبيح صوفيه گويد: بعضي از اهل تصوف گمان ميكنند به جائي رسيده كه هر چه خواهد ميشود به توجّه و دعاي او در ملكوت شنيده ميشود و به او در جبروت جواب دهند. نام او شيخ است و درويش و با دعا مردم را افكنده به تشويش، در حق او افراط كنند و تجاوز نمايند در بشريّت او، از خواب و بيداري خود چنان تعريف كند كه مردم را به شك اندازد. گاهي ادعاي غيب كند و گاهي گويد فلان پادشاه را من كشتم و لشكر كجا را من ياري كردم و فلان سلطان را من فراري دادم و لشكر نفاق يا فلان مرشد را بر زمين زدم و يا فلان كس كه به او ارادت نداشته فاني كردم و بسا شود در اطاق تاريكي نشيند و چله گيرد و چنان نمايد كه روزه گرفته و گوشت نميخورد و خواب نميكند بر خلاف شرع تا آنكه به خدا سر نسپردهاي به او سر سپارد، « افْتَرَىَ عَلَى اللّهِ الْكَذِبَ. بر خدا دروغ ميبندند(سوره آل عمران، آيه 94) ».
در صفحه 78 از كتاب كلمات طريقه ميگويد: بعضي از تصوف خرقه در بر كنند و حلقه زنند اختراع اذكاري و به غناء بخوانند اشعاري، فرياد كنند به تهليل بدون داشتن دين، بدعت كردهاند صداي الاغ و رقص را، صيحههاي زشتِ درشت زنند. آيا از كتكي درد دارند يا از خدا شكايت؟ آيا خدا دور است كه او را ميخوانند يا خوابي را بيدار ميكنند؟ تعالي الله خدا را خواب نگيرد و زبانها او را به غلط نيافكند، مانند ماهيان دريا ذكر بگو « وَ اذْكُر رَّبَّكَ تَضَرُّعًا وَ خِيفَةً وَ دُونَ الْجَهْرِ لَيْسَ مِنْكُمْ بِبَعِيد، بَلْ هُوَ أَقْرَبُ إِلَيْكُمْ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ ».
در صفحه 79 گويد: بعضي از صوفيه ادعا ميكند مشاهدهء معبود و تجاوز از مقام محمود و ملازمهء عين و شهود را و نميداند هِر را از بِر، به هم ميبافد براي خر كردن عوام. خيال ميكني سخن از وحي ميراند و از آسمانها خبر ميدهد، بندگان خدا را در عبادت مزدور و علماء را از خدا مستور ميشمرد. مردم را به قدم خود افكند و اُذن شهوتراني دهد و ميخورد با مريدان مانند چهارپايان و باكي ندارد از حلال و حرام. گاهي ميگويد: تكاليف براي تطهير دل است و چون نشدني است، فائده ندارد. و گاهي به بهانهاي از اطاعت امر حقّ سرپيچي ميكند و گويد اعمال اعضاء و جوارح ارزش ندارد، نظر حقّ به دلها است و دل ما شيداي حقّ است و گناه ما را از حق باز ندارد، نميدانند كه « كَلَّا سَيَعْلَمُونَ. به زودى خواهند دانست(سوره نباء، آيه 4) ». اعمال تو از تو است اي بيچاره، نخواندهاي « لَهَا مَا كَسَبَتْ وَ عَلَيْهَا مَا اكْتَسَبَتْ... آنچه - از خوبى - به دست آورده به سود او، و آنچه - از بدى - به دست آورده به زيان اوست(سوره بقره، آيه 286) ». از كوزه همان برون تراوَد كه در اوست. بدن تابع دل است اي نادن، وقتي كه اعضاء به عصيان است، در دل طغيان است، « اذْهَبْ فَمَن تَبِعَكَ مِنْهُمْ فَإِنَّ جَهَنَّمَ جَزَآؤُكُمْ جَزَاء مَّوْفُوراً. برو كه هر كس از آنان تو را پيروى كند مسلما جهنم سزايتان خواهد بود كه كيفرى تمام است(سوره اسري، آيه 63) ».
در كتاب روضاتالجنان كه كتاب معتبري است، نقل كرده كه يك نفر خراساني به مرحوم فيض نوشت كه يك نفر اشعار عاشقانه ميخواند و وجد و رقص ميكند و ميگويد من از فيض اُذن و اجازه گرفتهام، آيا صحيح است يا خير؟ فيض در جواب نوشت: « سُبْحانَكَ هَذا بُهْتان عَظِيم، حاشا كه من اجازه دهم مسلكي را كه در قرآن و حديث اُذني در آن وارد نشده، بلكه نصّ قرآن بر خلاف آن است »!
مؤلف گويد: عجب است از بيشرمي صوفيه كه بدون مدرك علماء را متهم ميكنند.
شهيد اول محمد بن مكي رئيس الفقها و المجتهدين در يكي از مجامع خود چنانكه در فوائد الرضويه، صفحه 646 نقل كرده، ميفرمايد: توجه صوفيه به كثرت خوراك و شكم پروري به جائي رسيده كه نقش انگشتر بعضي از ايشان « أُكُلُهَا دَآئِمٌ » و ديگري « لَا تُبْقِي وَ لَا تَذَرُ. نه باقى مىگذارد و نه رها مىكند » است! و تفسير كردهاند « وَ الشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِي القُرْآنِ... و آن درخت لعنت شده در قرآن » را به خلال بعد از طعام و « بِالْأَخْسَرِينَ أَعْمَالاً » را به كسي كه نان تريد كند و ديگري بخورد و بعضي ديگر تفسير كردهاند به آن كس كه در ايامِ خربزه كارد ندارد و بعضي از ايشان ميگويند عيش ميان دو « خاء » است، « خوان » و « خلال ». و طشت و ابريق را قبل از طعام مبشر و بشير و بعد از طعام منكر و نكير گويند.
شيخ بهائي در كتاب كشكول خود بسياري از مزخرفات صوفيه را نقل كرده(بعضي خيال ميكنند كه كشكول شيخ بهائي مانند كشكول صوفيان براي گدائي بوده و نميدانند كشكول ايشان كتابي وزين است.) و براي اينكه مشت صوفيه باز شود و ديگر شيخ بهائي را از خود ندانند، مطالبي از ايشان نقل ميگردد. در كشكول، صفحه 43 آمده است كه تصوف مانند بيماري سرسام است، اول آن هذيان و آخر آن سكوت است. در صفحه 48 گويد: سري سقطي مرشد گفته روزي به بياباني نزديك گودال آبي رسيدم، از سبزي و آب آن تناول كردم و گفتم اگر در دنيا حلالي خورده باشم، همين است. باقي هر چه خوردم، حرام بود. پس مولوي بيجهت در مثنوي گفته:
گر شود عالم پر از خون مال مال كي خورد مرد خدا اِلّا حلال
در صفحه 252 گويد: بعضي از صوفيه را گفتند آيا نميفروشي شولا و خرقه خود را؟ گفت هرگاه صياد شيكهء خود را بفروشد، پس به چه چيز مردم را صيد كند. و در صفحه 318 گويد: شِبلي ماه رمضان عقب امامي نماز ميخواند، امام آيهاي قرائت كرد، شبلي چون شنيد فرياد كرد و نماز خود باطل نمود و ميگفت اينطور خطاب ميكند با دوستان و مكرر ميكردد اين كلام را. و اين مرشد جماعت صوفي كه براي رياكاري خود را از دوستان خدا ميشمرد، نميداند كه ابطال نماز حرام است.
در ادامه صفحه 318 ميگويد: يكي از صوفيان شنيد آيه « اِرْجِعِي إِلَى رَبِّكِ رَاضِيَةً مَّرْضِيَّةً. خشنود و خداپسند به سوى پروردگارت بازگرد. » را و اين كلام را مكرر كرد و فرياد ميزد: چقدر بگويم اِرْجِعي و برنگرد و در صفحه 520 گويد: « سفيان ثوري لباس نرم در زير لباس و زبر در روي آن ميپوشيد براي ريا و گول زدن مردم ». در ذمّ صوفيه كلامي نقل كرده از زمخشري كه در اواخر اين مطلب ذكر خواهد شد و در كتاب نان و حلوا مذمت كرده از ملاي رومي صاحب مثنوي كه در احوال مولوي ذكر خواهد شد و بيان ميشود كه شيخ بهائي تعريف از مولوي نكرده و صوفيان به او تهمت ميزنند و شيخ بهائي كتابي به نام موش و گربه در ردّ صوفيه نوشته و به نثر است. اضافه بر اينها تمام رواياتي كه بر بطلان صوفيه دلالت دارد، شيخ بهائي روايت كرده؛ كه دو روايت آن را به سند معتبر در مطلب اول از شيخ بهائي نقل گرديد.
حقيقة العرفان - شيطان آنان را فريفت و به آرزوهاى دور و درازشان انداخت-3
علامه نوري صاحب مستدرك الوسائل گويد: صوفيه در رياضات و تهذيب نفس متوسل شدهاند به بدعتها و كارهاي حرام و دست از پيروي شرع برداشتهاند. از اين جهت از اهل شرع و دين جدا گرديدهاند. جهت ديگري كه از دين دور افتادهاند ادعاهاي محال و بلندپروازيهائي است كه پيغمبران ادعا نكردهاند و چيزهائي كه لايق مقام قدس حضرت پروردگار نيست، قائل شدهاند كه واجب است خدا را از آن منزه دانست و اگر بعضي از فقهاء گاهي مراجعه ميكنند به كلمات صوفيه، فريفته مشو، زيرا آنها خيال كردهاند با استشهاد كلمات ايشان ميشود كسي را هدايت كرد و باعث شده صوفيه بعضي از علماي شيعه را از خود بدانند و اين مصيبت بزرگي است كه عالمي را از اهل بدعت بدانند. پس بايد به اهل علم تذكر داد آنچه از اهل بيت و ائمه معصومين (عليهم السّلام) رسيده كافي و وافي است و ديگران گمراهند.
مؤلف گويد: در زمان ما ، عالم نمايان فاسد گاهي زينت مجلس درويشان ميشوند و حال آنكه مجلس بدعت واجبالاجتناب است و گاهي هم غفلت و عدم توجه بعضي از علماء باعث سوء استفاده درويشان ميشود، مانند نقل اشعار ايشان در كتب يا در منبر وعظ و خطابه.
محقق قمي صاحب قوانين در اواخر كتاب جامع الشتات فرموده: « ذكر و فكر تمام صوفيه باطل است و صورت مريد و فكر او در حال عبادت شرك محض و كفر است » و در بطلان آن تحقيقات استدلالي دارد. و ديگر آنكه كلمات كفرآميز و اشعار مولوي و شاه نعمت الله ولي كرماني و ساير درويشان را نقل كرده و اثبات نموده بيديني ايشان را.
علامه ملامحمد طاهر قمي كه از اساتيد علامه مجلسي و بسياري از علماء ديگر بوده در تحفة الاخيار كه در ردّ صوفيه است، تمام فرق صوفيه را كافر دانسته و با دليل و نقل كلمات خود آنها ثابت كرده و بسياري از عقائد فاسده ايشان را نقل كرده و فرموده شك نيست كه ايشان بيدين و زنديق ميباشند و هر كس كه ايشان را كافر نداند، بدون شك كافر يا بياطلاع است.
سيد مرتضي رازي صاحب تأليفات كثيره، از آنجمله كتاب تبصرةالعوام كه در صفحه 75 فرموده: صوفيان تمام از اهل سنت هستند و هر كس سُني باشد، ايشان را اولياء و صاحب كرامات داند و اين صوفيه شش فرقه هستند:
اول: حلاجيه – رئيس ايشان حسين حلاج ساحر كه در سحر مهارتي داشته و در سحر شاگرد عبدالله بن هلال الكوفي بوده و ابويزيد نيز از ايشان است و كتب ايشان همه كفر و زندقه است. عجب است از علماء سني با اينكه اينها ادعاي خدائي كردهاند ايشان را اولياء و صاحبان كرامت ميدانند و با اين حال به شيعه طعن زنند كه عبدالله سبا و اصحاب او گفتهاند: علي خدا است و ابوالخطاب دعوي كرد حلول خدا را در ائمه « نعوذ باللهِ عمّا يقول المشركون ». با اينكه ما شيعيان ايشان را كافر و اهل آتش دوزخ ميدانيم و خرافات آن قوم كه دعوي اتحاد و خدائي كنند بيش از آن است كه ذكر شود و معجزههائي كه نامش كرامت نهند، جمله زرق و شعبده و سِحر باشد.
دوم: عُشّاق – گويند انبياء به غير مشغول بودهاند و خلق را براي تكليف خوانند و از خدا بازدارند، پس التفات به قول انبياء نبايد كرد و به تكاليف نبايد مشغول بود كه بيحاصل است. غزالي كه از بزرگان صوفيه است، در كتاب ميزانِ خود گويد: با يكي از شيوخ صوفيان مشورت كردم كه مواظبت كنم به قرائت قرآن، مرا از آن منع كرد و گفت علائق دنيا و جاه علم از دل بيرون كن و در خانه بنشين و انديشه را به زبان جمع كن و پيوسته الله الله بگو! اين فرقه گويند نبوّت كَسبي است و خود را اهل حقائق دانند و بهترين خلق شمرند. از همين جهت منزوي شوند و رفت و آمد با خلق نكنند و گويند هر كس به فكر و رياضت مشغول شد، صفاي دل حاصل كرد و مستعد قبول علوم غيب گرديد و اين نبوّت كسبي بهتر ز نبوّت اعطائي باشد. شاهان خاصالخاص خود را به جائي نفرستند و رسول نزد خلق نگردانند و خود را از انبياء بالاتر دانند و گويند: انبياء به حكومت و رياست و حبّ جاه مشغول شدند و ما اعراض كرديم. ادعا دارند كه جزئي از خدا در شخص حلول كند و گويند سليمان روزي بر بساط نشسته و باد آن را ميبرد، خلقان بنظر تعجب نظر ميكردند، برزگري بيل بر دست اصلاح زمين ميكرد و توجه به سليمان ننمود. سليمان به وي گفت چرا به صنع خدا ننگري مانند ديگران؟ برزگر گفت شوق و محبت خدا مر از آن بازداشت و اگر تو را چنين شوق بودي، طلب ملك و حشمت نكردي. صد هزار لعن بر آن زنديق باد كه اعتقاد كند شوق و محبت برزگري بيش از پيغمبر خدا باشد و اين سخن قبول نكند مگر بيدين خدا نشناسي و اين طائفه سُني باشند. زنديقي از ايشان كتاب نوشته، ميگويند چندين سال در عالم گرديدم در طلب حق و از هر كس پرسيدم شفاي من حاصل نشد. به مكه رفتم و مجاور شدم، شبي در خواب منظري نوراني ديدم، از وي سؤال كردم تا مرا راه حق نمايد. ريش شخصي به دستم داد و گفت اين را محكم دار كه حق است. چون بيدار شدم، ريش خود را در دستم ديدم، به اين اشعار استشهاد كردم:
تو به قيمت و رأي هر دو جهاني چكنم قدر خود نميداني
سوم: نوريّه – گويند حجابي دو ميباشد، نوري و ناري. نوري اشتغال به صفات خوب است چون توكل و تسليم و وجد، و ناري اشتغال به صفات شيطاني است، چون فسق و فجور و حرص. و اين قوم گويند صُهيب رومي و عُمر از ما بودند و گويند نبايد خدا را عبادت كرد از بيم دوزخ يا شوق بهشت و گويند آنكه عبادت كرده روز قيامت بياورند، خدا گويد: اي بندهء من بَهرِ چه مرا عبادت كردي؟ گويد نه از بيم دوزخ و نه طمع بهشت، اگر مرا دوزخ افكني باك ندارم. خدا گويد اي ملائكه اين شخص را هيچ مكاني نيست جز جوار تجلي من. آنگاه خدا خود را به او بنمايد و حال آنكه رسول خدا (صلّي الله عليه و آله) كه مجمع جلالت بود ميگويد: « اعوذُ بك من النّار » و امام علي (عليه السّلام) ميگويد: « اجرني من الجحيم و هولها العظيم ».
چهارم: واصليّه – گويند چون معرفت حاصل شود و تكليف برخيزد و تمام محرمات بر وي حلال بود هرچه كند نيكو بود، اگر چه با مادر و خواهر خود مجامعت كند مباح باشد. اگر يكي از ايشان را شهوت غالب شود و از ديگري مجامعت طلبد و او منع نمايد، واصل نباشد و اگر كودكي يا مرد بيگانهاي اجابت كند شهوت او را، به درجهء ولايت رسد و از اولياء كبار باشد؛ زيرا راحتي به واصلي رسانيده و عارفان زمان اعتقاد به گور و قيامت و حشر و نشر ندارند و گويند عالَم قديم است.
پنجم: اهل رياضت – گويند به علم و درس و نظر اعتبار نباشد، بلكه حرام بود و معرفت به مجاهده و تلقين شيخ حاصل شود و گويند ايمان فعل خدا است و افعال خدا مخلوق نباشد و گويند انبياء كمال را به رياضت كسب كردند و اين قوم زهد بخرج دهند و خرقه و شولا بدهند و مريد را بخلوت نشانند و از علوم دين هيچ بهره ندارند و تدليس نمايند و اهل بيت (عليهم السّلام) را دشمن دارند.
ششم: قومي باشند شكم پرست، خرفه پوشند و سجّاده ترتيب دهند و از حرام احتراز نكنند. نه علم دارند، نه ديانت. به اطراف عالم ميگردند، بَهرِ لقمهاي و طالب طعام و رقص باشند و چون شكم سير كردند، روي در وري كنند و سخن ايشان همواره آن است كه فلان شهر و فلان خانقاه طعامهاي نيكو سازند و سماع و آواز نيكو دانند. اگر در سمرقند بشنوند كه در مصر خانقاهي است كه طعام بسيار به خلق دهند، قصد مصر كند. هيچكس دون همتتر از ايشان نباشد.
مؤلف گويد: معلوم باشد كه سيدمرتضي هشتصد سال متجاوز است فوت شده و در آن زمان ممكن است فِرَق مشهور صوفيه شش فرقه بودهاند، ولي در زمان ما فرق ايشان زيادتر است.
حقيقة العرفان - شيطان آنان را فريفت و به آرزوهاى دور و درازشان انداخت-4
مرحوم شيخ علي اكبر نهاوندي در كتاب عبقري الحسان، جلد 1، صفحه 56 بعد از آن كه احاديث معتبري در بطلان صوفيه نقل كرده، از آن جمله لَعنِ امام زمان (عليه السّلام) را در حقِ حسين حلاج روايت كرده، گويد: اي عزيزِ من به فكر صحيح تأمل كن و ببين گروهي كه پيوسته معارض ائمهء تو بودهاند و به تزوير بندگان خدا را از جاده هدايت ربودهاند، اگر به طريقهء ايشان سالك شوي، داني كه گناه تو بر ديگري ننويسند « وَ لاَ تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَى. و هيچ باربردارى بار[گناه] ديگرى را برنمىدارد. » و بسا باشد كه گول آن ميخوري كه بعضي از كوتاه فكران شيعه نام اينها را به خوبي ياد كردهاند يا آنكه براي ايشان كرامات ذكر كردهاند يا بعضي را شيعه دانستهاند، گول مخور. زيرا اكثر بلاد شيعه در زمان سابق سُني بودهاند و بعد از آنكه شيعه شدند، به عادت سابق ذكر و نام صوفيان در كتب و زبان ايشان باقي ماند و مردم جاهل كه نميدانستند و بسياري كه در لباس اهل علم هستند فريب خورده، غافل از اختراعات و بدعتهاي ايشان ميباشند.
من آنچه شرط بلاغ بود با تو ميگويم تو خواه از سخنم پند گير و خواه ملال
در الصبح الاسفر، صفحه 181 فرقههاي گمراه كننده را شمرده مينويسند: فرقه خامسه جماعتي از صوفيهاند كه امامت را نوعي ميدانند و ميگويند لازم نيست منسوب به پيغمبر (صلّي الله عليه و اله) باشد. چنانكه ملاي رومي، صاحب مثنوي از همين فرقهء ملعونه بوده و ميگويد:
پس به هر دوري وليي قائم است تا قيامت آزمايش دائم است
پس امام حيّ قائم آن ولي است خواه از نسل عمر باشد خواه از علي
سيدمرتضي در تبصره، صفحه 83 ادعاي واهي و كفرآميز صوفيه را نقل كرده كه در رسالهء قشيريه آمده است: صوفيهء زمان ما از رقيّت بندگي بيرون آمدهاند و به حقائق وصال رسيدهاند و حقّ را بر ايشان ملامت و عتاب نيست بر آنچه مرتكب شوند و يا ترك نمايند و ايشان را بكلي از خود بدر برده و بشريت از ايشان رفته - با اينكه پيغمبر اسلام فرمود: أَنَا بَشَرٌ مِّثْلُكُمْ - و گويند اگر شخصي پاي در بهشت نهاد، نتوان گفت مؤمن است و ايشان جمله جبري مذهب ميباشند و روا دانند كه تمام انبياء و رُسُل در دوزخ بمانند.
ملا احمد، مقدس اردبيلي كه در زهد و تقوي ضرب المثل است در جلد دوم از كتاب حديقةالشّيعه كه در حقيقت فضايح صوفيه را آشكار و اثبات نموده، بطلان تمام فرق آن را و زندقه و بيديني صوفيه را هويدا ساخته. صوفيه ديدند مقدّس اردبيلي مرد معتبر و معروفي است، نميشود او را هو كرد و اهل غرض خواند يا عيبي براي او ذكر كرد، گفتند كتاب حديقةالشّيعه از او نيست و انكار مسلّمات كردند. زيرا علماي بزرگ متبحر بطور قطع كتاب حديقه را از آن جناب ميدانند. براي تذكّر كه گول طريقه صوفيه را كسي نخورد، بعضي از علماي بزرگ را كه حديقه را صريحاً به مقدّس اردبيلي نسبت دادهاند، نام ميبريم تا به تصديق اهل فنّ جاي شكي نماند.
اول محدث خبير حاج عبّاس قمي در كتاب فوائد الرضويه، صفحه 27 نام كتب مقدّس اردبيلي را برده، از آن جمله ذكر كرده حديقه را و هم چنين در هدية الاحباب، صفحه 245 و در سفينة البحار، جلد 1، صفحه 305.
دوم علامه خبير و محدث بينظير حاج ميرزا حسين نوري در كتاب مستدرك، جلد 3، صفحه 393 و ثابت كرده بدلائلي كه حديقه از خود مقدّس اردبيلي است و قول صوفيه را ردّ كرده است.
سوم علامه ممقاني در كتاب تنقيح المقال، جلد 1، صفحه 80 كه در علم رجال است.
چهارم علامه متبحرِ ثقه، شيخ حُرّ عاملي در كتاب اَملالامل و در كتاب اثني عشريه، حتّي آنكه در اين كتاب مكرر ميفرمايد مولانا الكامل العامل احمد الاردبيلي در كتاب حديقه فرموده.
پنجم رئيس المحدثين صاحب حدائق، شيخ يوسف بحراني در كتاب لؤلؤه.
ششم علامه جامع متبحر ملامحمدطاهر قمي كه تقريباً معاصر بوده با مقدس اردبيلي در كتاب ملاذ الاخيار.
هفتم عالم نقاد خبير صاحب رياض العلماء.
هشتم محدث صالح شيخ عبدالله بن صالح.
نهم علامه رباني شيخ سليمان بحراني بن عبدالله.
دهم علامه قدوسي مرحوم مجلسي.
يازدهم فاضل محلاتي در كشف الاشتباه.
دوازدهم مجتهد جليل آقاي محمدعلي كرمانشاهي كه فرموده: بودن حديقه از مقدّس اردبيلي مانند خورشيد آشكار است و انكار آن مانند آن است كه ميرزا مخدوم سُني در نواقضالروافض گفته استبصار از شيخ طوسي نيست.
سيزدهم عالم متبحر سيدحبيب الله خوئي در شرح نهج البلاغه، جلد 6، صفحه 283.
چهاردهم عالم رباني شيخ آقا بزرگ تهراني در كتاب الذريعه، جلد 6، صفحه 385 ثابت كرده حديقه از مقدّس اردبيلي است.
پانزدهم اقرار ملاسلطانعلي گنابادي در خاتمه سعادتنامهء خود، ولي براي فريب مردم اقرار كرده كه حديقه را قبول داريم، و كتاب سعادتنامهء او مملو است از عقائد كفر و شرك بر ضد حديقة الشّيعه.
شانزدهم تصريح خود كتاب در بسياري از مقامات، چنانكه حاجي نوري در مستدرك چند مورد را ذكر كرده، حاجي نوري و محدث قمي نقل كردهاند كه صوفيه زشتي و مفاسد خود را در كتاب حديقه ديدند و عظمت شأن مؤلف آن را نزد تمام مردم مشاهده كردند و نتوانستند بر او طعني بزنند و لذا ناچار شدند نسبت كتاب را به آن جناب انكار كنند و چنگ زدند به سخني كه از تار عنكبوت سستتر است و كفار هم ميگفتند قرآن از محمّد نيست، چون نتوانستند براي حضرتش عيبي ذكر كنند. مانند سُنيان كه ديدند حديث غدير با سوزاندن درب خانه فاطمه و قصهء كربلا بر ضرر ايشان است، تمام را انكار كردند، مگر عدّهاي از علماي ايشان كه اهل انصاف بودند، مشت هم مذهبان خود را باز كردند. صوفيان نيز از هم مذهبان سُني خود اگر بدتر نباشند، بهتر نيستند. زيرا سواد علمي كه ندارند و از احاديث آل محمّد (صلوات الله عليهم) و عقائد اهل البيت (عليهم السلام) بيخبر هستند. اگر كسي هم بخواهد ايشان را هدايت كند او را تهديد و يا تكذيب ميكنند.
حقيقة العرفان - شيطان آنان را فريفت و به آرزوهاى دور و درازشان انداخت-5
علامه اميني در كتاب شهداء الفضيله، صفحه 376 مينويسد: عالم كامل، فقيه الشيخ حسن البيهودي القائني از علماي رباني و مجاهد بود و در نشر احكام و اعلام كلمهء دين كوشش داشت و در نجف اشرف نزد آيت الله شرابياني علم خود را كامل و بر اقران تفوق پيدا كرد و چون به وطن برگشت كه در نواحي قائن قريه بيهود باشد، به نشر احكام و اقامه حدود و اثبات برهان بر اصول و فروع مشغول شد و در آن قريه عدهاي صوفي طاوسي از اتباع ملاسلطان بودند، چون عالم مزبور خواست ايشان را هدايت كند و از بدعتها باز دارد، شبانه به منزل او وارد شدند و با جراحات او را با عيالش كه حامله بود شهيد نمودند و هر چه در خانه بود غارت كردند. چون صبح شد و مردم مطلع شده و غوغا برخاست، حاكم وقت امير شوكة الملك محمّد بن ابراهيم قاتلين را دستگير و پس از اقرار سه نفر از ايشان را قصاص نمود در سنهء 1300 هجري قمري. همچنين مرحوم حاج شيخ علي گنابدي چون اهل گنابد بود و كتابي به نام عنوان البراهين در ردّ صوفيه و ذكر اعمال زشت ملاسلطان و اولادش نوشته بود با ذكر دلائل، اولاد ملاسلطان عدّهاي از جهال را تحريك كردند كه آن مرد عالم محترم را كارد و چاقو زدند(رحمه الله عليه). پس آنچه ذكر شد از تصريح اهل فنِ رجال و حديث، ديگر جاي ترديد نيست كه حديقة الشيعه از مقدس اردبيلي است. مرحوم مقدّس اردبيلي در حديقة الشّيعه ميفرمايد: اصل مذهب صوفيه از مخترعات سُنيان است و اول كسي كه به اين نام ناميده شد ابوهاشم كوفي بود كه قائل به حلول و اتحاد بود مانند نصاري، لكن نصاري در حق عيسي (عليه السّلام) ميگفتند و اين ملعون در حق خودش ميگفت و از طائفه بنياميه و جبري مذهب بود و در باطن بيدين و دهري بود و غرض او از ايجاد صوفيگري خراب كردن اسلام بود... تا آنكه مينويسد: اكثر اين فرقه حنبلي و مالكي بودند در ظاهر و شبلي مالكي بود و ذوالنون كه شاگرد مالك بن انس بود و بسياري از ايشان در باطن ديني نداشتند... از ائمه معصومين (عليهم السّلام) احاديث بسياري در ردّ اين طائفه وارد شده و وارد شده لَعن بر اين اهل بدعت از ائمه، بلكه از پيغمبر كه فرمود: خدا و ملائكه ايشان را لعن كنند. سپس مذاهب ايشان را تا 21 فرقه شمرده و ريشهء تمام را دو مذهب شمرده كه همه درويشان به اين دو مذهب معتقدند. يكي قول به اتحاد و ديگري قول به حلول و باقي فروع اين دو مذهب است.
حلوليه ميگويند خداوند جلّ و علا حلول كرد در جميع بدنهاي ما و اتحاديه ميگويند خداوند سبحانه و تعالي يكي شده و يكي بوده با هر چيز و خدا را تشبيه ميكنند به آتش و خود را به آهن سرخ و اين كفر و زندقهء خالص است. زيرا هيچ دهري و طبيعي جرأت چنين مزخرفي نكرده و بدن انسان از اين كفر به لرزه ميآيد و كسي كه مختصر عقلي داشته باشد، بطور قطع ميداند كه تبديل ممكن به ممكن يا تغيير كردن بواسطه همدگر را نميشود قياس به واجب الوجود نمود و هر دو از اين طائفه را لازمه آن است كه خداوند هزاران بار باشد. زيرا در هر زماني درويش و عارف هزاران ميباشند. پس نقل ميفرمايد از كتاب الاديان كه: قول به حلول و اتحاد اول از جرمانيه بوده، بعد هم صائبين و بعد از ايشان نصاري... تا آنكه ميفرمايد: چون رؤساي سابق صوفيه مانند حسين حلاج و بايزيد را چنين عقيده بوده، ايشان را از غلاة شمردهاند، بلكه از غلاة ناصبي ميباشند و متأخرين ايشان مانند محيالدين ابن عربي و شيخ عزيز نسفي و عبدالرزاق كاشي از حدّ كفر و زندقه تجاوز كردند و گويند: هر موجودي خدا است. خدا منزه است از آنچه اين ملحدين و كفار گفتهاند و علت چنين طغيان در كفر آن است كه ايشان كتب فلاسفه را ديدند و آگاه شدند بر عقائد فاسدهء افلاطون قبطي و گفتار قبيل او را دزديده و لباس آن را تغيير دادند به نام وحدت وجود، چون از ايشان سؤال كني وحدت وجود چيست؟ خدعه كنند و گويند در بيان نگنجد و به رياضات و مجاهده و خدمت پير مرشد درك خواهد شد و به همين مطلب احمقان را متحير كردهاند و سفيهان را ضايع نمودهاند تا آنكه در بيان فرق ايشان ميگويد:
وحدتيه كه ميگويند هر كسي خدا است و كفر ايشان سختتر است از نمرود و فرعون و شدّاد. زيرا چيزهاي غير پاك را هم خدا ميدانند نعوذ بالله. پس اگر ايشان را كثرتيّه بگويند بهتر است از وحدتيه و محيالدين بن عربي در كتاب فصوص الحكم و غير آن چنين جسارتها را بسيار ذكر كرده و در اول كتاب فتوحات مكيّه خود گفته « سبحان من اظهر الاشياء و هو عينها. منزه است خدائي كه چيزها را اشكار كرد و حال آنكه خود عين آن چيزها است ». علاءالدوله سمناني در حاشيهء آن گفته « ان الله لايستحيي من الحق ». اي شيخ گمراه اگر كسي بگويد كه فضلهء تو عين خود تو است، غضب خواهي كرد. پس چگونه چنين هذيانات را نسبت ميدهي به خالق سبحان، توبه كن و از اين ورطهء هلاكت فرار كن كه دهريان و يونانيان هم از چنين اقوال عار دارند، البته شيخ عطار نيشابوري و ملاي رومي و متأخرين صوفيه اين مزخرفات را نيكو شمردهاند و در شعر و نثر خود آن را ترويج كردهاند و هر كس كه ادعاي خدائي كند، دوست دارند. به كنايه ادعا كن يا تصريح مانند فرعون و شداد و نمرود و نميدانم چرا به اشتباه افتادهاند اين اواخر عدّهاي از شيعه كه اعتقاد خير و خوبي به ايشان دارند و حال آنكه بسياري از علماء شيعه مذهبِ بد و كفر ايشان را گفته و نوشتهاند و ايشان را ردّ كردهاند. اگر عاقل با انصاف كتاب كافي، باب « دخول الصوفيه علي الصادق(عليه السلام) » را ببيند كه چگونه حضرت ايشان را باطل ساخته و با ايشان معارضه كرده، ميفهمد كه صوفيه از مخالفين ائمه(عليهم السلام) بودهاند و همچنين كلمات صدوق و ساير علماء شيعه كه كتابها نوشتهاند در بيان فرق اسلاميه، ميفهمد كه صوفيه سني ناصبي كافر بودهاند و با چشم پوشي از تمام اينها، آيا شيعيان غافل چون شده كه حكم معصومين(عليهم السلام) را در بطلان ايشان در كتابهاي محل وثوق نديدهاند؟! اگر كسي بگويد من نديدهام، جوابش اين است كه شرط احتياط آن است كه در دين و بندگي و تقواي خود تأملي كني و تفحص بنمائي تا امر بر تو واضح شود و كفر ايشان آشكار گردد و ظاهراً چون شيعه ديدهاند كه ايشان مدح امام علي (عليه السّلام) ميگويند، گول خوردهاند و ديگر خبر ندارند كه ايشان همه چيز را خدا ميدانند و يا قائل به جبر بوده و هر چيز را خدا و نيكو ميشمرند.
محيالدين ابن عربيِ ايشان در فصّ شعيبي، حديث « مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ » را چنين معني كرده كه هر كس خود را بشناسد كه خدا است، پس خدا را شناخته، زيرا خداوند بر صورت خلق خود است، بلكه عين خلق و حقيقت او است. پس امام علي (عليه السّلام) را مدح ميكنند تا شيعه را گمراه كنند. در حديث وارد شده مغرور نشويد به مدح ايشان از امام شما و نميفهمد كه محبت شرائطي دارد و هر طائفه از نصاري و مجوس و يهود كلمات حقّ و باطلي را با هم مخلوط ميكنند. آيا نميدانند كه صوفيه بسيار مخالفت دارد در اصول دين با شيعه و اگر هم امام علي (عليه السّلام) را امام بدانند، چون حسين حلاج را خدا ميدانند، با اينكه ساحر كافري بوده. چه فايده دارد، بلكه تمام موجودات را خدا ميدانند. خيلي منافات دارد ايمان با كفر و ايشان چون اهل مكر و خدعه ميباشند، به هر طائفه برسند خود را داخل ميكنند مانند حسين حلاج كه ميان سُنيان سني و ميان شيعيان شيعه بود و ادعاي نيابت امام زمان ميكرد... از جمله كفر ايشان آن است كه مانند ساير بيدينان و زنديقان اخبار و آيات را تأويل ميكنند و آن را كشف نام ميگذارند كه به كفار هند هم نسبت ميدهند. پس كسيكه احوال و كلمات ايشان را ديده، اگر گفتند ما شيعه هستيم؛ نبايد گول بخورد. زيرا ايشان مجبورند تبعاً لرؤسائهم، بر اينكه جبر و تفويض و حبّ يهود و نصاري و دوستي ابوبكر و عمر و معاويه و يزيد قائل باشند، بلكه حبّ جميع فساق و مشركين و كفّار، زيرا همه را صوَرِ حق ميدانند، بلكه اگر صوفي اظهار بيزاري و لعن كفار و منافقين نمود، نبايد كسي مغرور شود، زيرا ايشان لعن را هم فعل خدا و رحمت ميدانند.
واصليه كه لواطهء فرزند خود را نيز حلال ميدانند... بدانكه ترك نماز و ساير واجبات و حلال شمردن جميع معاصي مذهب تمام صوفيه است، چنانكه روايتي به همين مطلب تصريح دارد، الّا آنكه بعضي از مذاهب ايشان ظاهر ميكنند كفريات خود را و بعضي مخفي ميدارند و براي گول زدن سفها و جهال مواظبت به نماز و بعضي از واجبات دارند و ميگويند: هرگاه شهوت بر يكي غلبه كرد و خواست با ديگري وطي كند و او مانع شود، منع كننده به مقام وصول نرسيده، بلكه كافر است و هر كس خود را حاضر كند كه با او مجامعت كنند به مقام وصول و ولايت رسيده باشد. رابعهء عدويه (رابعهء زاهده) و جمعي از زنان ديگر به درجهء ولايت و اولياء كبار و كاملين رسيدند براي آنكه قضاء شهوت ديگران را بر خود نهادند. و مزخرفات ايشان بسيار و موجب ملال و تطويل خواهد شد.
عشاقيه كه غافلند از آنكه عشق مرضي است از امراض دماغي است و ميگويند: « اشتغال به غيرِ حق از ناداني است » و با اين حال ادعاي عشق ماهرويان و امردان و فرزندان مردم ميكنند و ميگويند مجاز پل پيروزي به حقيقت است و بيشتر ايشان از بيمبالاتي و نترسيدن از خدا عمداً كذب بر رسولخدا (صلّي الله عليه و آله) ميبندند و به دروغ ميگويند اين حديث از پيغمبر است و مبالغه دارند در اشعار و كلمات خود راجع به عشق امردان و دختران نيكو منظر و اين فرقه را عداوت عظيمي است با انبياء و ميگويند: انبياء ما را مقيد كردند به تكاليف شرعيه و ما را مستور كردند از وصول حقّ و عجب است كه نزد شيعه اظهار ولايت ائمهء معصومين ميكنند و با اين حال براي خشنودي اهل سنت اظهار محبت به عمر و ابيبكر نيز دارند.
تلقيه كه نظر در كتب و تحصيل علوم را حرام ميدانند، مگر كتب صوفيه را. آن هم نزد مرشد خودشان و علوم شرعيه را مطلقاً حرام ميدانند و ميگويند: آنچه در هفتاد سال تحصيل بدست آيد، از يك ساعت تلقين شيخ حاصل شود و آنچه سالك راه يافته از تلقين است نه تعليم علم، و علم منحصر است در علم باطن و چله مينشينند در مقابل اعتكاف شرعي كه « خَرَّب الله بنيانهم و دفع شرَّهم و ظغيانهم. خدا بنيانشان را خراب و شرّ و طغيان آنان را دفع نمايد ».
زراقيه كه فقط مكر و خدعه دارند براي صيد مردم و تعريف از مرشد و پر كردن گوش مردم از كرامات جعلي و خوردن اموال؛ هر كس تعريف و ترويج مشايخ ايشان كند او را اعلم و افضل دانند، حتّي آنكه مردي كم سواد كه ميتوانست اشعار گلشن راز شبستري را بخواند، ميگفتند او اعلم و افضل است.
حقيقة العرفان - شيطان آنان را فريفت و به آرزوهاى دور و درازشان انداخت-6
علامه مجلسي در عين الحيوة و شيخ علي اكبر نهاوندي در عبقري الحسان در ذيل كلام حضرت رسول كه فرموده « يا اباذر يكون في آخرالزمان قوم يلبسون الصوف... اي ابوذر در آخرالزمان قومي ميباشند كه لباس پشمي ميپوشند... » ميفرمايند: صوفيه خود را مقابل ائمه انداختهاند، چون رسولخدا (صلّي الله عليه و آله) به وحي ميدانست و اين هم يكي از معجزات حضرت است كه خبر داده تا كسي گول ايشان نخورد، چون ميدانسته شرع حضرت را خراب ميكنند و به كفر و زندقه قائل خواهند شد و مردم را از عبادت و بندگي باز دارند، لذا خبر داد. اي عزيز اگر پردهء عصبيّت از ديده برداري و با چشم انصاف نظر كني، همين جمله تو را كافي است در بطلان ايشان با قطع نظر از احاديثي كه بسيار از ائمه وارد شده و صريحاً دلالت بر ذمّ اكابر ايشان دارد و با قطع نظر از اينكه اكثر قدما و متأخرين علماء شيعه (رضوان الله عليهم) مذمت ايشان كردهاند و بسياري ردّ بر ايشان نوشتهاند مانند ابن بابويه و فرزندش رئيسالمحدثين شيخ صدوق كه به دعاي حضرت امام زمان (عليه السّلام) متولد شده و مانند شيخ مفيد كه ستون مذهب تشيع بوده و اكثر احاديث شيعه را او ضبط كرده و مانند علامه حلي و شيخ علي در كتاب مطاعن مجرميه و فرزند او شيخ حسن در كتاب عمدة الاثقال و شيخ عاليقدر جعفر بن محمد دويرستي در كتاب اعتقاد خود و ابن حمزه در چند كتاب و علم الهدي در چند كتاب و زبدة العلماء ملا احمد مقدّس اردبيلي و ساير علماء نامدار.
پس اي عزيز من، اگر اعتقاد به روز جزاء داري امروز حجّت خود را درست كن كه فرداي قيامت جواب كافي داشته باشي. نميدانم بعد از ورود احاديث صحيحه از اهل بيت رسالت و شهادت علماي بزرگوار شيعه بر بطلان طريقهء صوفيه، در پيروي ايشان چه عذري خواهي آورد؟ در محضر خداوند سبحان خواهي گفت: متابعت حسن بصري كردم كه چندين لعن بر او وارد شده يا متابعت سفيان ثوري كه با امام صادق (عليه السّلام) دشمني كرده يا متابعت غزالي كه به يقين ناصبي بوده و در كتابهاي خود ميگويد: به همان معني كه « علي » امام است، من هم امام هستم و گويد هر كس لعن يزيد كند، گناهكار است. و در ردّ مذهب شيعه كتابها نوشته مانند كتاب « المنقذ من الضلال » يا آنكه متابعت برادرش احمد غزالي را حجت ميآوري كه شيطان را از بزرگان اولياء خوانده و يا ملاي رومي صاحب مثنوي را شفيع خواهي آورد كه ابن ملجم را تعريف كرده و دست حقّ و اهل بهشت خوانده و در وحدت وجود كه اعلي درجهء كفر است، اشعار گفته:
چون كه بيرنگي اسير نگ شد موسئي با موسئي در جنگ شد
چون به بيرنگي رسي كان داشتي موسي و فرعون دارند آشتي
و هيچ صفحه از صفحات مثنوي نيست مگر آنكه جبر و وحدت وجود يا سقوط عبادت يا كفريات و اعتقادات فاسده دارد و پيروان او ساز و دف و ني و آواز را عبادت دانند. يا آنكه به محيالدين ابن عربي پناه ميبري كه ميگويد: « جمعي از اولياء رافضيان را بصورت خوك ميبيند » و ميگويد: « به معراج رفتم، مرتبه علي را از مرتبه ابوبكر و عثمان پستتر ديدم. چون برگشتم، به علي گفتم: چون بود دعوي ميكردي من از آنها بهترم. الحال ديدم كه از همه پستتري » و بالجمله او و امثال او ادعاهاي بسيار دارند. اگر از ادعاهاي بلند ايشان فريب ميخوري، فكر كن شايد براي حبّ دنيا اينها را بر خود بستهاند. اگر خواهي او را امتحان كن. چنانكه در خبر صحيح است كه حضرت صادق (عليه السّلام) فرمود علامت دروغگو آن است كه تو را خبر ميدهد به چيزهاي آسمان و زمين و مشرق و مغرب و چون حلال و حرام از او مسئله پرسند، نداند. پس چرا وحدت وجود را فهميدهاند و هرگاه خود صوفي معترف شود كه كشف با كفر جمع ميشود و كفار هند صاحب كشف هستند، پس بر فرض كه كشف ايشان مطابق واقع باشد و دروغ نباشد، از كجا معلوم بر خوبي ايشان دلالت كند...
مؤلف گويد: كلام مرحوم علامه مجلسي زيادتر از آن است كه ذكر شد. جويندگان به كتاب عين الحيوة ايشان مراجعه نمايند.
سيدمحمد باقر خوانساري صاحب كتاب روضات در عنوان حسين بن منصور كفر و زندقهء صوفيه را ثابت كرده و ضرر ايشان را از هر چيز بر اسلام بدتر دانسته و فرموده: اينها شياطين هستند كه به مكر و تلبيس به جان عوام افتادهاند و اشقيائي ميباشند به لباس اتقياء و دزد شرع و اسلام هستند.
مؤلف گويد: ما از كلمات علماء مختصري نقل كرديم براي رعايت اختصار و كساني را كه نام برديم از بزرگان علماء شيعه ميباشند. با اينكه رؤسا و مخترعين صوفيه خود را سني معرفي كردهاند؛ با اين حال نام بعضي از دانشمندان سني كه ايشان را مذمت كردهاند، ذكر ميگردد:
ابن الجوزي الحنبلي كه اعلم علماي سني در قرن پنجم است، كتابي نوشته بنام « تلبيس ابليس » و در آن كتاب گويد: ملامتيه قومي از صوفيان هستند كه به گناهان هجوم كردهاند و گويند مقصود ما آن است كه از چشم مردم بيافتيم و از آفت جاه و رياكاري ساقط شويم و مَثَل ايشان مثل مردي است كه زنا كرد با زني و او آبستن شد. به مرد گفتند ميخواستي ذَكَرِ خويش را بيرون كشي كه مَني ريخته نشود در شكم او و آبستن نگردد. گفت اين عزل مكروه است. گفتند: نشنيدهاي كه زنا حرام است...!
زمخشري صاحب كتاب تفسير كشاف سخت انكار كرده بر صوفيه، چنانكه شيخ بهائي در كشكول خود از او نقل كرده. در چند موضع از تفسير خود بر صوفيه طعن و لعن كرده، از آنجمله در تفسير آيه 31 از سوره آل عمران « قُلْ إِن كُنتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونِي. بگو اگر خدا را دوست داريد از من پيروى كنيد. » گويد: اگر كسي دم از محبت حقّ ميزند و دست بر هم ميكوبد و طرب ميكند و نعره ميزند، پس شك مكن در اينكه او نميشناسد و نميداند خدا چه و محبت خدا كدام است و كف زدن و طرب و نعرهء او نيست مگر براي آنكه تصور كرده در خيال خودش صورت مليح خوشگلي را و آن را از روي ناداني؛ خداي خود قرار داده و به طرب آمده است. عقول بشر و غير بشر محال است به ذات پروردگار محيط شود. گاهي اين صوفيان نادان را ميبيني شلوار خود پر از مَني نموده در حال نعره و وجد و طرب و احمقان مردم هم بر او رقّت كردهاند و از گريه جامههاي خود تَر ميكنند.
ابن خلكان در وفيات الاعيان در ترجمهء اسحق ابراهيم بن نصر كلماتي ردّ بر صوفيه دارد.
دميري متوفي سنه 808 در كتاب حيوة الحيوان در عنوان عجل نقل ميكند از قرطبي از ابيبكر طرطوسي كه از او سؤال كردند از صوفيه كه جمع ميشوند در مكاني و مقداري از قرآن ميخوانند، پس يكي از ايشان شعر ميخواند، پس ميرقصند و به طرب ميآيند و دَف ميزنند. آيا حاضر شدن با ايشان در آنجا حلال است؟ او جواب داد: مذهب صوفيه بطالت و جهالت و ضلالت است و اسلام نيست مگر كتاب خدا و سنت رسول. و اما رقص و وجد، اول كسي كه آن را بدعت نهاد سامري بود زماني كه گوسالهاي براي بنياسرائيل ساخت، آن را سجده كردند و برميخاستند و اطراف گوساله ميرقصيدند و اظهار وجد ميكردند. پس رقص و مانند آن در دين كفار و بندگان گوساله است و همانا در مجلس رسولخدا (صلّي الله عليه و آله) و اصحاب او چنان آرامش و وقار بود كه گويا بر سر آنها مرغي نشسته و سزاوار است سلطان و نواب او منع كنند صوفيه را از آمدن به مساجد و غير مساجد و حلال نيست براي كسي كه ايمان به خدا و روز قيامت دارد با صوفيه بنشيند.
ميرسيد شريف جرجاني در شرح تجريد در مسئله ثالثه گفته سخن صوفيان بر خلاف عقل و خرد است.
فخر رازي اشعري در كتاب اربعين خود در مسئله 31 در نبوّت گويد: طائفهء ششم از كساني كه منكر نبوّت پيغمبرها ميباشند جمعي از صوفيه و درويشان هستند كه ميگويند اشتغال به غير خدا حجاب از خدا و معرفت او است و انبياء مردم را خواندند به طاعات و مردم را به غير خدا مشغول كردند.
بخاري صاحب كتاب صحيح بخاري، كتابي نوشته بنام « فاضحة الملحدين » و ثابت كرده در آن كفر و زندقهء صوفيه و درويشان را.
حافظ شيرازي با اينكه صوفي بوده، خود در ديوانش ميگويد:
صوفي نهاد دام سر حقه باز كرد بنياد مكر با فلك حقه باز كرد
نقد صوفي نه همه صافي بيغش باشد اي بسا خرقه كه مستوجب آتش باشد
خوش بود گر محك تجربه آيد به ميان تا سيه روي شود هر كه در او غش باشد
صوفي شهر بين كه چون لقمهء شبهه ميخورد پاردمش دراز باد آن حيوان خوش علف
كجاست صوفي دجال فعل ملحد شكل بگو بسوز كه مهدي دين پناه رسيد
مخفي نماند كه حافظ از صوفيان خراباتي - مي خور و ميخانهاي - است كه آشكارا همهء گناهان را مرتكب ميشوند و لذا با خانقاهيان كه اندكي مراعات ميكنند طرف بوده و گويد:
خدا را كم نشين با خرقه پوشان رخ از رندان بيسامان بپوشان
در اين خرقه بسي آلودگي هست خوشا وقت قباي مي فروشان
ديگري گويد:
الا خيل التصوف شر خيل لقد جئتم بشيءٍ مستحيل
افي القرآن قال لكم اله كلوا مثل البهائم و ارقصوا لي
ناصر خسرو گويد:
كسي كو عاقل آمد نيست درويش كه درويش آنكه بيعقل است و بيكيش
اگر مرد خرقه كس درويش بودي رئيس فرقه پوشان ميش بودي
اگر مرد خدا آن مرد چرخي است يقين دان آسياب معروف كرخي است
و گر كف بر دهان عرش است و معراج يقين ميدان شتر منصور حلاج
عطار نيشابوري كه رئيس صوفيان است در كتاب بيسرنامهء خود خطاب به صوفي ديگري از طريقهء رقيب خود ميگويد:
بت پرستي ميكني در زير دلق مينمائي خويش را صوفي به خلق
حقيقة العرفان - عرفان و تصوف جامع تمام رذائل و گمراهيها و زيانها است
ناهنجاريههاي رفتاري از قبيل تنبلي، خانقاه نشيني، مفت خوري، سربار جامعه بودن، بياعتنائي به قوانين و اساس زندگي، شاعر مسلكي، خيال بافي، گوشهگيري، سر سپردگي، بيارادگي و زبون شدن براي هر كس و ناكسي و لاف و گزافهاي دروغ و جري شدن بر خدا، تجرد و بيزني، بيخانماني، گدائي و بدگوئي به مردم و بتاراج دادن هستي و خراباتيگري و بيهوشي و بيغيرتي، از دست دادن سلحشوري و ميراندن روح شهامت و مردانگي و كشورداري، تكذيب از علم و دانش و تمسخر به عقل و بدگوئي به زهد و تقوي و زهرآلوده كردن روح خداشناسي و بيكاري با آنكه هر كسي بايد پيشهائي اختيار كند و با ديگران همدستي كند و به علاوهء آنچه ذكر شد، در صوفيگري پندارها و دروغ پردازيها و لاف خدائي و ننگ گدائي و رواج بدعتها و رقاصي و حلال دانستن محرمات چنانكه با مدارك آن خواهد آمد در مطلب پنجم و ششم؛ لذا صوفيگري ابزاري شده براي پيشرفت كار اجانب و دشمنان دين و ملت و معجوني است از تمام كفريات و مزخرفات.
حقيقة العرفان - صوفيگري و عرفان ابزار دست اجانب و دشمنان است
اجانب و خصوصاً صليبيها مدتها است كه سعي كردهاند در ترويج صوفيگري و با دست نوكران خود آن را آبياري كردهاند و مقصودشان انداختن تفرقه و اختلاف است و علاوه نظر ايشان آن است كه اولياء و عرفائي با كراماتي سفيهانه و بر خلاف عقل و نقل بوجود بياورند براي مسلمين و آن را نمونهاي از خرافات اسلامي نشان دهند تا اهل حقّ و دانش را مورد تنفر قرار دهند و مردم را از اسلام منزجر سازند و لذا بسيار كمك به صوفيه نمودهاند. اول خانقاهي كه براي صوفيان ساخته شد، به تصديق خودشان خانقاهي بود كه يك نفر نصراني ساخت، معروف كرخي و جُنيد بغدادي از ترسائي وارد اسلام شدند و مرشد و قطب شدند براي چه؟ معلوم است براي خراب كردن دين اسلام.
تذكرةالاولياء شيخ عطار كه سر تا پا لاف و گزاف و مطالب خرافاتي و معجزات و كرامات اهل جهل و نفاق است از ثلث كيب و در اروپا چاپ ميشود و به ايران فرستاده ميشود. وزارت فرهنگ سالها است كه پول بسيار از بيتالمال را صرف چاپ و نشر و درس مطالب صوفيگري ميكند و مثنوي را به نصف قيمت منتشر ميسازد و افراد اجانبپرور مدتي وقت راديو را مصرف تعريف مثنوي و جذبه و خلسهء او مينمايند. سالها است كه از اروپا تعريف صوفيگري را ميشنويم، اما براي ما ميگويند نه براي خودشان، كه دامهائي است كه براي ما گستردهاند، پوست خربوزهاي است كه در راه ما ميگذارند، مانند بزرگي كه بخواهد چيز تلخي را به بچّه بخوراند؛ ميگويد: بهبه! چه شيرين است، بده من بخورم.
چون در جنگهاي صليبي با آن همه قتل و غارت نتوانستند بر مسلمين چيره شوند، همواره با اين چيزهاي ننگآور خواستهاند اسلام را تضعيف كنند كه مسلمين در كثافت و ناداني غوطهور باشند تا آنها سواري بگيرند. يكي از فضلاء نقل كرده كه در روزنامههاي اروپا ديده كه تعريف شيخ فخرالدين عراقي مرشد صوفيان كردهاند و از دلباختن او به يك بچه درويش و بدنبال او رفتن و آن را به زبان فارسي انتشار داده و نوشتهاند كه در اين جهان عقل و مكانيك، ما اروپائيها شيفتهء بتهاي مادي هستيم، ولي اين درويشان بيسر و پا به روشني و خوبي زيبائي معنوي را دريافتهاند و به اين ژرفي مهر خدا را در دل جاي دادهاند.
مؤلف گويد: بايد به اين غربيها گفت: اين ترانههاي كودك فريب را براي ما ننوازيد. اگر راست و خوب است چرا به زبان خودتان و در ميان ملت خودتان منتشرنميكنيد؟ فلان شيخ گردن كلفت كه عاشق بچهاي ميشود، زيبائي معنوي آن كدام است؟ و مهر خدا كه در دل او است، چيست؟ حياء كنيد و دست از سر ملت اسلام برداريد. اگر جامي صوفي در نفحات، صفحه 601 زيادتر از اين نقل كرده از رسوائي و بچهبازي شيخ فخرالدين به عنوان تمجيد، همين غربيان اگر پايش بيافتد، اين صوفيگري و قلندري را به رُخ ما كشيده و ميگويند: شما هنوز تمدن نداريد. كساني كه در ترويج صوفيگري و شاعري ميكوشند، ولو در ايران باشند و به دلخواه ملت، خائن و دست پروردهء اجانب هستند براي اختلاف انداختن. آيا حيدري و نعمتي اختلاف نيست؟ هنوز بقاياي اين عادت شوم درشهرها و دهات است. حيدري مريد قطبالدين حيدر كه مرشد صوفيگري بوده و در شهر تربت مدفون است و نعمتي مريد شاه نعمتالله ولي كرماني، شاگرد يافعيِ سني از پيروان فقاهت شافعي، كه مريدان اين دو نفر مدتي جنگها داشتند و هم چنين دشمنيهاي پائين سري و بالا سري، پائين محله و بالا محله، و امامزاده سازيها و مصداق قرآن درست كردن و برادر و پسر براي امام تراشيدن. مانند سيدجلالالدين اشرف دروغي و نخل و جنازهء مصنوعي و علم جنباني و حجله سازي و چرخ زدن و بر دوش كشيدن و دستآويز هوسناكان و بيخردان شدن و... و... و...
كفار با صنايع مادي خود ترقي دادهاند، ولي مسلمين به هزار دعوت پر لجاجِ ضد و نقيض بيپايه مبتلا شدهاند. آيا بابيگري و بهائيگري و شيخي و صوفي و قلندري و درويشي و چله نشيني را چه كسي آورده است؟ چگونه است كه صوفي شدن پنج شرط دارد: يكي آنكه بايد با همه كفار خوب باشي و با كسي بد نباشي. يعني حقّ و باطل را خوب بداني. چه شده كه روز قتل عام كربلا از طرف دولت عثماني خانهء سيدكاظم رشتي، استاد سيدعلي محمد باب امانگاه و محفوظ است؟ چه شده سيدحسين شمسالعرفاء صوفي مقابل مسجد شاه و مسجد جامع تهران خانقاه ميسازد و براي چه پاپ اعظم نصاري عكس او را گرفته و عكس خود را به او داده؟ اينها ميرساند كه صوفيگري دست مرموزي است و قرائن ديگر بسيار ميباشد كه كفار صليبي براي واژگون كردن اسلام صوفيگري را آوردهاند. مانند رهبانيّت و گوشهنشيني كه يادگار نصاري و ديرنشينان ترسا است به نام صوفيگري آوردهاند، در حاليكه پيغمبر اسلام مي گويد: « لا رهبانية في الاسلام ».
ترك مأكولات حيواني از رهبانان مسيحي است و همچنين گوشهگيري و صومعه نشيني و همچنين خرقه و دلق پشمينه از زنان راهبات نصاري كه آنها را صوفيات ميگفتهاند وارد مسلمين شده و همچنين عشق و عاشقي نسبت به خدا كه از فلاسفهء قبل از مسيح و رهبانان نصاري است. در كتاب تاريخ تصوف دكتر قاسم غني شواهد بسياري در صفحه 68 ذكر كرده كه صوفيگري از مسيحي گرفته شده و همچنين مقدمه نفحاتالاُنس جامي و در جلد پنجم نامه دانشوران و تذكرةالاولياء مينويسد كه در نزديك بغداد جنگي روي داد با نصاري، جُنيد با هشت نفر مريد به جنگ رفت، آن هشت نفر همه كشته شدند و كرامتي دور از عقل براي جنيد ساخته و گويد قاتل آن هشت نفر يك نفر مسيحي بود. هماندم پس از كشتن هشت نفر آمد و مريد جُنيد شد و به درجهء قطبيّت رسيد.
نفحاتالانس، صفحه 470 مينويسد: « مولانا شمس تبريزي با فرنگي پسري صاحب جمال شطرنج بازي ميكرد و بالاخره به آن پسر فرنگي گفت به فرنگستان باز گرد و عزيزان آن ديار را مشرف گردان و قطب باش ». معلوم ميشود اين اقطاب و مرشدان يا صليبي بودهاند و يا با آنها سر و سري داشتهاند. اگر چه تحقيق آن است كه مقداري از تصوف هم از هنديها و سياحان هند كه صدر اسلام كه از آنها تعبير به « رهبان الزنادقه » مينمودند، گرفته شده بود. مانند فناء في الله و بيابانگردي و قصص بودا كه اميري بود بزرگ و به شكل و لباس فقراء درآمد و ترقي كرد و درخور ستايش گرديد و به مقام ربوبيّت رسيد و قبل از اسلام در بلخ و بخارا و خراسان اين عقائد منتشر بود و از آن رمانها ساخته شده، از آنجمله رمان ابراهيم ادهم و افسانه ساختگي او كه پادشاه بلخ بود و زيّ فقر اختيار كرد و از اولياء شد و به او وحي شد و همچنين افسانههاي بايزيد و ابوسعيد ابوالخير و مقامات و كرامات آنها كه در تاريخ تصوف دكتر قاسم غني، صفحه 156 ذكر شده. پس كساني كه مداح صوفيه و درويشان هستند، مانند آن است كه ظالمي را مدح كنند كه خوب دزدي ميكند، زيرا انسان بايد دزد برانداز باشد نه دزد ساز.
حقيقة العرفان - بيحالي و بيحسي نتيجهء عرفان و صوفيگري است
مسلمين صدر اسلام با غيرت و سلحشور و جنگجو بودند و بر هر لشكري غالب ميشدند و دشمن را نابود ميكردند. مسلمين ايران در قرن پنجم هجري از يكسو در ماوراءالنهر جلوي هجوم تركان را گرفته بودند و از يكسو به كشور هندوستان حمله ميبردند و از يكسو گيلانيان به جمله پرداخته و تشكيل دولت شيعه ميدادند و از يكسو تا بغداد را تحت نظر گرفته و خاندان آل بويه خليفه را مطيع خود قرار داده بودند. با اين جنگها و سرگرميها، سالي دهها هزار مردان دسته دسته عزم آسياي كوچك نموده و با روميان مصاف ميدادند. يك سال از خراسان هشتاد هزار تن روانه آسياي صغير شدند كه لبريز و سرشار از مردانگي بودند. يكي از مورّخين به نام استخري ميگويد: در هر خانه از ماوراءالنهر رفتم، اسبي را حاضر و شمشيري در ديوار آويخته ديدم.
امّا چون قرن هفتم شد و صوفيگري در همه جا ريشه دواند، در مقابل لشكر مغول همه زبون و پست و جبّان شدند. چون چنگيزخان به ماوراءالنهر آمد، چهار سال به قتل و غارت پرداخت و صدها هزار دختران و زنان مسلمين را به اسيري گرفت و به مغولستان برد. چه شد كه مسلمين قيام نكردند و عراق و فارس و ري و جاهاي ديگر تكاني به خود ندادند و چه شد كه فكر نكردند كه لشكر مغول شايد دوباره برگردد؟ اتفاقاً سال ديگر چنگيزخان دو تن سردار خود را به نامهاي يمه و سوبتاي با سي هزار تن فرستاد. آنان از خراسان وارد شده و همه جا به قتل و غارت پرداخته و اكثر بلاد ايران را خراب كردند و چند ميليون بدست سي هزار نفر كشته شدند. ايرانيان چرا تكان نخوردند؟ اقلاً در اين دره و آن دره و سر اين كوه و آن كوه نرفتند؟ جنگ و گريزي ننمودند؟ براي چه اينطور شد؟ جواب يك كلمه است و آن اين است كه همه جا به رقص و وجد و خواندن اشعار مشغول بودند و صوفيگري و خراباتيگري فكر همه را خراب كرده بود و دليري را تبديل به خوشباشي نموده بود و در عوض مردان دلير، شُعراء زياد شده بودند و افكار عشق و درويشي رواج داشت.
سندهاي تاريخي
سعدي شاعري است كه تمام ستمكاري و خونريزيهاي مغول را ديده و نالهء دلگداز ستمديدگان را شنيده، ولي چنان نغزش آكنده از غزل و مي و مطرب و بت عيار و افكار صوفيانه يا به قول خودشان عارفانه بوده كه يادي از آن ستمها نكرده و در ديوان او منعكس نشده، بلكه سال قتل عام مغول را كه سال 656 باشد، سال خوش دانسته و گويد:
در آن مدت كه ما را وقت خوش بود ز هجرت ششصد و پنجاه و شش بود
سعدي به فكر ناله اطفال شيرخوار و اسيري زنان مسلمان و دختران بيپناه نبوده و فقط بعنوان چاپلوسي و پستي يادي از كشته شدن خليفهء عياش عباسي نموده و گويد:
آسمان را حق بود گر خون ببارد بر زمين از براي قتل مستعصم اميرالمؤمنين
و فقط در هزلياتش كه يك نفر عدّهاي را بيعفت و بيصورت كرده و كسي را باقي نگذاشته، ميگويد:
بوق روئين در آن قبيله نهاد همچو شمشير قتل در بغداد
و ابداً به فكر يك ميليون و هشتصد هزار مقتول مسلمين كه جداي از ساير بلاد، فقط در بغداد واقع شد نيافتاده و به حال اطفال و زنان اسير تأسف نخورده با اينكه از صوفيان هم مسلكش نيز بسيار كشته شدند مانند نجم الدين مرشد و شيخ عطار نيشابوري و غير اينها.
سند تاريخي ديگر
مولوي رومي صاحب مثنوي نيز در همان زمان ميزيسته و مثنوي را بعد از قتل عام مغول به رشته نظم درآورده، چنانكه از قول خودش در مثنوي، جلد 2، صفحه 106، چاپ تهران، سال 1371 آمده:
مطلع تاريخ اين سودا و سود سال هجرت ششصد و شصت و دو بود
و جلد اول را يكسال قبل از قتل عام مغول به نظم درآورده، ولي ابداً براي مسلمين بيچاره اظهار تأسفي ننموده و اگر مسلمان بود، بايد به وظيفهء برادريِ اسلامي عمل كند و در عوض وجد و رقص و افكار عاشقانه و شاعرانه، يادي از قتل عام نمايد و مسلمين را به شهامت و شجاعت دعوت كند.
گواه ديگر يكي از سندهاي قوي و گواه تاريخي، سفرنامهء ابن جبير است كه يك قرن پيش از مغول بوده، مينويسد « همه جا در سوريا و عراق و مصر صوفيان و درويشان بسيار بودند و افكار شاعرانه عشق و وجد ريشه دوانيده و زهر صوفيگري مسلمين را مسموم نموده ». همچنين نوشتههاي ابن جوزي و رحلة بن بطوطه ميرساند كه همهجا سخن از عرفان و درويشي بوده و ابداً مذاكرهاي از غيرت و كشورداري نبوده. مثلاً نجم الدين رازي كه مرشد صوفيان است در كتاب مرصاد العبادِ خود از داستان مغول چنين مينويسد كه چون مغول را غلبه ظاهر شد، قريب يكسال اين ضعيف در ديار عراق صبر كرد تا شب فتنه برطرف و صبح عافيت بدمد، نه روي آنكه اطفال و زنان را از ري بيرون برم و نه آنكه جمله را در معرض هلاك و تلف بگذارم. عاقبت به حكم «الضرورات تبيح المحظورات» و به حكم « عليكم انفسكم لا يضركم من ضل » برخاستم و ترك متعلقان گفته و اختيار كردم فرار نمودن و عزيزان را به بلا سپردن و بعد از فرار از شهر ري، به همدان مسكن نمودم و چون همدان در معرض خطر آمد با جمعي از درويشان به راه اردبيل شديم. از عقب ما خبر رسيد كه كفّار شهر همدان را حصار دادند و بسياري را شهيد و بسي عورات و اطفال را اسير و متعلّقان مرا كه به شهر ري بودند، بيشتر شهيد كردند.
باريد به باغ ما تگرگي وز گلبن ما نماند برگي
مؤلف گويد: خوانندگان عزيز داستان را با دقت بخوانيد و بيرگي و بيغيرتي صوفيان و درويشان را ملاحظه كنيد! ميگويد يكسال صبر كردم تا بلا بپايان برسد و همه كشته شوند يا مغولان خودبخود برگردند. اين مرشد بيخرد نميدانسته كه ايرانيان بايد بكوشند و مرشد و بزرگتر بايد قيام كند و مردم را بشوراند و دشمن را دفع دهد، نه آنكه زنان و اطفال را بيسرپرست بگذارند و خود با درويشان فرار كنند. زيرا دفاع از ناموس واجب است و چنين مدافع را اسلام شهيد خوانده و تمجيد نموده و اگر بناي كشته شدن است، همه با هم يا آنكه همه را همراه ببرد. عجب است كه با چنين ترسي از مرگ خود را مرشد و بيزار از دنيا و طالب وصال حق ميداند و بدتر از همه اينكه بدون مناسبت براي فرار و بيرگي خود استشهاد به قران و حديث نموده است!
سند و گواه ديگر
يكي از قرائن ديگر بر اينكه دست اجانب صوفيگري را تقويت كرده، آن است كه هر وقت از طرف مسلمين و بزرگان اسلام قيامي شده عليه كفار، صوفيان و درويشان مخالفت كرده و همراهي كه نكردهاند، هيچ، بلكه تمسخر كردهاند. مثلاً در زمان فتحعلي شاه قاجار كه روسيه حمله كرده بود و مسلمين در فشار بودند، سيدمحمد مجاهد كه از علماء و مراجع تقليد شيعه بود، اعلام جهاد نمود و خود با عدّهاي از علماء پا به ركاب كردند و در مردم جنب و جوشي پيدا شد كه اگر دولت وقت عاقل بود، ميتوانست از حرارت مردم استفاده كند و روسها را چنانكه خود مردم دو مرتبه شكست دادند، بكلي شكست دهد. ولي سران فاتح ايران كه به همراهي علماء و ساير مردم فاتح شدند و چند مرتبه روس را شكست دادند، مبتلا به غرور و اشتباه شدند و موجبات شكست را فراهم كردند و آن وقت رضاقليخان هدايت كه يك نفر صوفي درباري متملق است، در كتاب روضة الصفاي ناصري واقعه جهاد مجتهدين را نكوهش كرده و مينويسد: « چون عوام كالانعام مطيع و منقاد علماء معروف به اجتهادند و بر اين قول اتفاق كردند و اين سخن يعني فرمان جهاد را تصحيح و اين عقيده را تصريح نمودند. عوام كالانعام را كار به جائي رسيده بود كه احكام علماء را بر اوامر سلطان ايران رجحان دادند و گوش جان و دل بر طاعت مجتهدين نهادند ». بالاخره مجتهدين را مذمت كرده كه چرا فرمان جهاد دادند و مردم مسلمان را عوام كالانعام خوانده. همين كلمات باعث شد كه سيدمحمد مجاهد از غصه دقّ كرد و فوت نمود و سال بعد هم قواي روسيه تا تبريز آمدند و دولت ايران هم تن به ذلّت داد و معاهده تركمانچاي را بست. زماني كه ايرانيان از دست انگليس به فشار آمدند و نهضت و قيام عمومي برپا شد در سنه 1330 شمسي و بنا بود نفت از انگليس گرفته شود و تا اندازهاي از دست بريتانيا راحت شوند، هرجا درويش و مرشدي بود از بزرگان نهضت بدگوئي و تمسخر ميكردند و شنيده نشد كه مرشدي قيام يا كمك دهد. آنوقت در تاريخ 1335 هجري تقريباً، گنابادي كه رئيس درويشان ميخواهد وارد عراق شود، ماشين سفارت انگليس به استقبال او ميرود، مردم كاظمين اتفاق كردند كه گنابادي را به حرم راه ندهند، از طرف سفارت انگليس مأمور آمد كه مردم را منصرف كند تا او را به حرم راه دهند، مردم نپذيرفتند و بالاخره مأمورين هرچه سعي كردند، نشد و حتّي او را به حرم كربلا و نجف نيز راه ندادند.
اگر كسي بگويد پس چرا بعضي از علماء به صوفيه بدبين نيستند و حتّي بعضي از آنها را شيعه دانستهاند، جواب آن است كه علماء شيعه در سابق تحت حكومت و خلافت سنيان بودند و از هر طرف نميتوانستند به مبارزه برخيزند و ميل داشتند جمعيت شيعه را بسيار نشان دهند كه كسي گول كثرت سنيان را نخورد كه حقّ را از اين جهت با ايشان بداند و لذا هر كس را به بهانهاي از شيعه ميشمردند، مضافاً بر اينكه ممكن است بعضي از علماء اشتباه كرده باشند. زيرا ايشان معصوم نيستند و تا اشتباه نكنند، قدر ائمه معصومين و اهميّت ايشان معلوم نخواهد شد و بعضي از نويسندگان كه خواستهاند كتب خود را پر كنند، حقّ و باطل را مخلوط كرده و بسياري از جهال منافقين را در رديف علماء آوردهاند. مانند مدرس تبريزي در ريحانة الادب و اين كار باعث گمراهي ديگران شده است.
سند و گواه ديگر
در يكي از شمارههاي روزنامه اطلاعات از اخبار تايمز لندن نقل كرده بود در همان سالهائي كه صحبت از رفتن مصدق و جبههء ملي بود كه خاورميانه خصوصاً ايران مركز افكار صوفيگري و درويشي است، چگونه به فكر سياست و استقلال افتادهاند، به اضافه مستر بروان انگليسي مستشرق كتابي نوشته و در آن كوشيده صوفيگري و بابيگري را بزرگ نشان دهد و سندها و گواههاي ديگر هم هست كه نصاري مروج اين بدبختيهاي ما شدهاند.
استعمارگران ميل دارند ملت ما بدنبال صوفيگري و خرقه و خانقاه برود و پي در پي ديوانها و كتابهاي محرك شهوت و وجد و سماع منتشر كند و به ذلّت و نكبت استعمار بسازد و همّت خود را صرف ترياك مسموم و عقائد باطله درويشي نمايد و گاهي هم تا سر حدّ تعصب از آن طرفداري كند و متأثر كه چرا:
هفت شهر عشق را عطار گشت ما هنوز اندر خم يك كوچهايم
آن بيگانگان بدخواه هم حداكثر استفاده خود را از وجود ايشان نموده و چنين اقليتها را تقويت و ادارات دولتي را به ايشان ميسپرند تا چند دستگي پديد آيد و ما را سرگرم تفرقه و مبارزات مذهبي نموده و خود با كمال بيانصافي هستي ما را به يغما برند و از ثروت ما كشور گرسنهء خود را آباد كنند.
حقيقة العرفان - ذكر كتب علماء شيعه در ردّ صوفيه - 1
علماء بزرگ شيعه در ردّ صوفيه كتبي نوشتهاند و هدف ايشان ابطال مسلك درويشان بوده است و براي مسلمين دلسوزي كرده و مشت اهل بدعت و ضلالت را باز كرده و مردم را هدايت نمودهاند. اگر كسي هويت و شخصيت هر يك از مؤلفين كتب ذيل را بخواهد بداند، به كتب رجالي و تراجم و يا به كتاب الذريعه مراجعه كند. حرف « ذ » در اين كتاب اشاره به كتاب الذريعه الي تصانيف الشيعه ميباشد.
1- البارقة الحيدرية في نقض ما ابرمه الكشفيه از عالم جليل سيد حيدر الحسني الحسيني، متوفي 1265 هجري قمري – ذ - جلد 3، صفحه 9.
2- اثني عشريه ردّ بر صوفيه از علامه متبحر شيخ حرّ عاملي كه به نقل علامه تنكابني 1600 حديث در آن جمع كرده – ذ – جلد 10، صفحه 209.
3- عنوان البراهين يا براهين الجليله از عالم زاهد، صاحب تأليفات متعدده الحاج شيخ علي المعصومي الگونآبادي، متوفي 1379 هجري قمري – ذ – جلد 1، صفحه 79 و كتب ديگري در اين موضوع نوشته كه ذكر خواهد شد.
4- اثبات الحجة علي اهل البدعة، ردّ بر صوفيه – ذ – جلد 1، صفحه 88.
5- ارشادالمنصفين و الزامالملحدين، ردّ بر صوفيه از عالم جليل محمدكاظم هزارجريبي – ذ – جلد 1، صفحه 522.
6- ارغام الملحدين، ردّ بر صوفيه – ذ – جلد 1، صفحه 524.
7- بضاعة النجاة، ردّ بر صوفيه – ذ – جلد 3، صفحه 128.
8- كتاب بيطرف، ردّ بر صوفيه از عالم زاهد حاج محمود كاشاني – ذ – جلد 3، صفحه 190.
9- تبصرة العوام،ردّ بر صوفيه و بيان خرافات اديان ديگر از علامه عظيم الشأن سيدمرتضي علم الهدي رازي، استاد شيخ منتجبالدين – ذ – جلد 3، صفحه 318.
10- تبصرة الناظرين، ردّ بر صوفيه و مبتدعين – ذ – جلد 3، صفحه 325.
11- تبصرة الناظرين لصدرالدين محمد بن بردستخان – ذ – جلد 3، صفحه 326.
12- تحفة الاخيار، ردّ بر صوفيه از علامه جليل شيخ الاسلام شيخ محمدطاهر قمي شيرازي، متوفي سنه 1098 هجري قمري
13- تنبيه الغافلين، ردّ بر صوفيه و درويشان از عالم متبحر آقا محمود بن محمدعلي بن وحيد البهبهاني، متوفي 1269 هجري قمري
14- التنبيهات الجليله در كشف اسرار باطنيه از صوفيه و غيرهم از عالم ماهر شيخ محمد كريم – ذ – جلد 4، صفحه 451.
15- خيراتيه، از عالم جليل و مجتهد عليقدر آقا محمدعلي كرمانشاهي بهبهاني، متوفي سنه 1216 كه قبر او در كرمانشاه معروف به قبر آقا است و آن كتاب بسيار مفيدي است كه متأسفانه هنوز چاپ نشده و صوفيه نيز سعي در جمعآوري نسخ آن دارند.
16- كتاب ردّ المغالطه در ردّ نغمه عشاق از صوفيه و غيرهم و حرمت ضرب و دف و طبل
17- كتاب الرد علي اولي الرقص از عالم شريف نسابه يحيي ابن الحسن، متوفي 277.
18- كتاب الرد علي اصحاب الحلاج از شيخ مفيد، متوفي 413.
19- كتاب الرد علي اهل البدع از سيد فاضل معروف به سيد قاضي الهاشمي – ذ – جلد 10، صفحه 186.
20- كتاب الرد علي اصحاب التناسخ و الغلاة من الصوفية و غيرهم از عالم ثقه ابومحمد الحسن النوبختي در زمان غبيت صغري – ذ – جلد 10، صفحه 174.
21- كتاب الرد علي اصحاب الصفات و بطلان الحلاج و الشملغاني از علامه متكلم ابوسهل نوبختي از اصحاب حضرت عسكري(عليه السلام).
22- كتاب الرد علي الهواء الباطله از صوفيه و غيرهم از عالم جليل ابوعبدالله الصفواني، كه شاگرد كليني در زمان غيبت صغري بوده است.
23- كتاب الرد علي اهل البدع از ابيالحسن علي بن ابيسهل حاتم قزويني، استادِ استادِ نجاشي.
24- تذكرة الاخوان، ردّ بر صوفيه از عالم فاضل سليمان ميرزا، معاصر فتحعلي شاه قاجار.
25- كتاب الرد علي اهل الشهود القائلين به وحدت وجود از سعيد لاهيجاني – ذ – جلد 10، صفحه 187.
26- كتاب الرد علي الباطنيه از فضل بن شاذان، مصاحب حضرت جواد(عليه السلام) – ذ – جلد 10، صفحه 194.
27- الرد علي الصوفيه از عالم متبحر محقق صاحب قوانين، ميرزاي قمي – ذ – جلد 10، صفحه 204.
28- الرد علي الصوفيه از عالم زاهد شيخ احمد بن محمد التوني، معاصر شيخ حرّ عاملي.
29- الرد علي الحسن البصري از فضل بن شاذان – ذ – جلد 10، صفحه 194.
30- الرد علي الصوفيه از عالم جليل ملا اسماعيل بن محمدحسين مازندراني.
31- الرد علي الصوفيه از سيد اعظم سيدعلي بنگوري، شاگرد سيد دلدارعلي كه از بزرگان علماء هند ميباشند.
32- الرد علي الصوفيه از علامه كراجكي معاصر شيخ طوسي صاحب 300 تأليف.
33- الرد علي الصوفيه از بعضي از علناء معاصر محقق اردبيلي – ذ – جلد 10، صفحه 205.
34- الرد علي صوفيه از يكي از امراء فتحعلي شاه – ذ – جلد 10، صفحه 206.
35- الرد علي الصوفيه از عالم جليل آقا محمدجعفر بن آقا محمدعلي الكرمانشاهي – ذ – جلد 10، صفحه 206.
36- الرد علي الصوفيه از عالم زاهد ميرمحمّدتقي الكشميري – ذ – جلد 10، صفحه 206.
37- الرد علي الصوفيه از ملاحسن بن محمدعلي يزدي شاگرد سيدمحمد مجاهد – ذ – جلد 10، صفحه 206.
38- الرد علي الصوفيه از سيد دلدارعلي، مجتهد نصرآبادي شاگرد بحرالعلوم – ذ – جلد 10، صفحه 206.
39- الرد علي الصوفيه از عالم متبحر حاجي محمد رضي القزويني، معاصر ملاخليل – ذ – جلد 10، صفحه 206.
40- الرد علي الصوفيه از شيخ زاهدِ عالم عبدالله بن محمّد توني، معاصر شيخ حرّ عاملي.
41- الرد علي الصوفيه از علامه الشيخ علي بن فضل الله المازندراني – ذ – جلد 10، صفحه 208.
42- الرد علي الصوفيه و الفلاسفه از عالم كبير سيدمحمد علي بن محمد مؤمن الطباطبائي – ذ – جلد 10، صفحه 208 و وقت تأليف آن كتبي نزد او حاضر بوده به اسامي ذيل كه تمام ردّ بر صوفيه بوده است.
43- ثقوب الشهاب
44- نزول الصواعق
45- اسرار الامامة
46- بيان الاديان
47- الاديان و الملل
48- ايجاز المطالب
49- خرد روز افزون
50- هادي النجاة
51- قرة العيون
52- الفصول التامة
53- الوقيعة في سبب المبتدعة
54- السهام المارقه
55- السيوف الحاده
56- عين الحيوة
57- بضاعة مزجاة
58- درد الاسرار
59- مسلك المرشدين
60- معيار العقائد
61- مقصد المهتدين
62- توضيح المشربين
63- اصول فصول التواريخ
64- سلوة الشيعه
65- اعلام المحبين
66- زاد المرشدين
67- شهاب المؤمنين و...
68- استوارنامه از منصور عليشاه، مشهور به كيوان قزويني.
69- الرد علي الصوفيه از سيدعالم سيدقاضي الهاشمي الدزفولي، متوفي 1344 هجري قمري.
70- الرد علي الصوفيه از عالم شاعر فتح الله وفائي شوشتري، كه به امر شيخ جعفر شوشتري نوشته است.
71- الرد علي الصوفيه از شيخ محمد آل عبدالجبار القطيفي – ذ – جلد 10، صفحه 209.
حقيقة العرفان - ذكر كتب علماء شيعه در ردّ صوفيه - 2
72- الرد علي الصوفيه از مطهر بن محمد المقدادي در سنه 1060 هجري قمري نوشته – ذ – جلد 10، صفحه 209 و در اين كتاب نقل كرده حكم تفسيق و كفر صوفيه را از بسياري از علماء بزرگ مانند محقق سبزواري.
73- الرد علي الصوفيه و الغالية للحسين بن سعيد الاهوازي كه از اصحاب حضرت امام رضا(عليه السلام) بوده، ثقه و داراي كتب بسياري است.
74- هتك الاسرار الباطنيه از حسين بن مظفر بن علي.
75- دراية نثار ردّ بر صوفيه از عالم جليل علم الهدي بن ملامحسن الفيض الكاشاني. در اين كتاب تعبير كرده از صوفيان به خنياگران يعني نوازندگان و مطربان – ذ – جلد 8، صفحه 56.
76- الدرة الفاخرة – ذ – جلد 8، صفحه 105.
77- الدرة النجفية، ردّ بر صوفيه از عالم زاهد سيدمهدي بن شيدعلي – ذ – جلد 8، صفحه 114.
78- راز گشا، ردّ بر صوفيه از عباسعلي كيوان واعظ كه 17 سالقطب صوفيان بوده و بدعتها ديده و توبه كرده و مشت ايشان را باز نموده.
79- الرد علي الغاليه ز ابياسحق الكاتب كه از بزرگان اصحاب حضرت عسكري(عليه السلام) است.
80- الرد علي الباطنية من التصوف و غيرهم از فضل بن شاذان – ذ – جلد 10، صفحه 217.
81- كلمة في التصوف از علامه معاصر الشيخ محمد صالح مازندراني سمناني، صاحب 20 جلد تأليفات علمي.
82- الرد علي من قال بوحدة الوجود و رؤيه الباري از صوفي و غيرهم، از ابومحمد الحسن النوبختي.
83- الرد علي من يبيح الغنا از صوفي و غيره، از شيخ علي نواده صاحب معالم – ذ – جلد 10، صفحه 229.
84- مجاميع في ردّ الصوفي و غيره از شهيد اوّل محمّد بن مكي(رضوان الله عليه).
85- حديقة الشيعه، ردّ بر تمام فرق صوفيه از محقق ملا احمد اردبيلي كه در مطلب دوم بطلان قول صوفيه را در نفي كتاب از آن جناب بيان گرديد.
86- نفثة الصدور از ميرزا محمد بن عبدالنبي نيشابوري اخباري صاحب تأليفات كثيره كما نقل عنه في السفينة.
87- رازگشا، ردّ بر صوفيه بجميع فرق ان از سيد عبدالفتاح مرعشي – ذ – جلد 10، صفحه 58.
88- فوائد الكوفية في ردّ الصوفيه از عالم زاهد، شيخ علي اكبر نهاوندي، صاحب عبقري الحسان.
89- اعتقادات از علامه محمدباقر مجلسي بن محمدتقي، متوفي 1111 هجري قمري در اصفهان.
90- نفحات الملكوتيه، ردّ بر صوفيه، از شيخ يوسف صاحب حدائق.
91- موش و گربه كه نثر است و نه نظم و ردّ بر صوفيه است از علامه مجلسي.
92- عمدة المقال در كفر صوفيه و غير ايشان از اهل ضلال از عالم جليل حسن بن علي الكركي معاصر شاه طهماسب.
93- ذكري الصوفيه از شيخ متبحر، معاصر سيدمحمد علي هبةالدين شهرستاني كه ردّ بر صوفيه و نظم است.
94- كشف الاشتباه از شيخ عالم زاهد شيخ ذبيح الله محلاتي، صاحب تأليفات بسيار و خوب است.
95- كتاب ردّ بر صوفيه از محقق جليل الشيخ اسماعيل مازندراني، متوفي 1117 هجري قمري، كما في الوضات.
96- اصول الديانات از محمد بن نعمة الله بن عبدالله در كفر صوفيه و تمام فرق آن را سگهاي جهنم دانسته است.
97- اكفاءالمكائي ردّ بر صوفيه از عالم جليل شيخ محمدباقر بيرجندي.
98- خلاصة الكلام ردّ بر صوفيه از فخرالاسلام صاحب كتاب انيسالاعلام(رضوان الله عليه).
99- ايقاظ العوام از شيخ جليل جعفر بن محمد الدوريسي – ذ – جلد 2، صفحه 225.
100- الاضوء المزبلة ردّ بر صوفيه از عالم جليل سيدمحمد نجفي متوفي سنه 1323 – ذ – جلد 2، صفحه 212.
101- الاعتقادات از شيخ جليل جعفر بن محمد الدوريستي – ذ – جلد 2، صفحه 225.
102- مغني ردّ بر صوفيه از عالم جليل مرحوم حاجي علي معصومآبادي گنابذي صاحب عنوان البراهين.
103- حكمة العارفين ردّ بر صوفيه از علامه شيخ محمدطاهر قمي شيرازي استاد اجازهء علامه مجلسي.
104- حلول الحلول ردّ بر صوفيه از علامه معاصر سيد هبةالدين شهرستاني – ذ – جلد 7، صفحه 77.
105- الفوائد الدينيه ردّ بر حكماء و صوفيه از علامه متبحر سابق الذكر شيخ محمدطاهر قمي.
106- خلوتخانه ردّ بر صوفيه از سيد عبدالفتاح مرعشي صاحب تأليفات كثيره – ذ – جلد 7، صفحه 252.
107- جواهر العقول ردّ بر صوفيه از علامهء مجلسي(رضوان الله تعالي عليه).
108- دبستان مذاهب، مؤلف آن در قرن 11 بوده و صوفيان را مقابل و معارض مسلمين دانسته – ذ – جلد 7، صفحه 48.
109- موش و گربه، به نثر و نظم از عالم جليل شيخ بهاءالدين عاملي، متوفي 1031، ردّ بر صوفيه.
110- تاريخ تصوف از دكتر قاسم غني استاد دانشگاه، ثابت كرده كه صوفيگري از نصرانيت و مجسيت و هند تركيب شده است.
111- مطاعن مجرميه ردّ بر صوفيه از عالم جليل الشيخ علي(رضوان الله عليه).
112- هدايت نامه، ردّ بر سعادتنامهء گونآبادي است از عالم جليل شيخ محمدرضا شريعتمدار تهراني.
113- وحيد بهبهاني، تأليف عالم فاضل شيخ علي دواني.
114- تاريخ فلسفه و تصوف از عالم جليل شيخ علي نمازي شاهرودي امام جماعت در مشهد رضوي.
115- عنوان المعارف از مرحوم شيخ علي معصومي گنابذي سابقالذكر، متوفي سنه 1379.
116- ارشاديه ردّ بر صوفيه به نظم فارسي از عالم سابقالذكر صاحب عنوان المعارف.
117- رسالة فيالرد علي جُنيدية، از شيخ صدوق، محمد بن علي بن بابويه، متوفي سنه 381 – ذ – جلد 11، صفحه 108.
118- رسالة الردّ علي الصوفيه، از محمدباقر بن مهدي الحائري – ذ – جلد 11، صفحه 108.
119- الردّ علي رسالة بعض العرفاء از شيخ علينقي بن الشيخ احمد احسائي – ذ – جلد 10، صفحه 197.
120- البدعة و التحريف يا آئين تصوف، از عالم رباني و عارف صمداني الشيخ جواد الخراساني.
121- رضوان اكبر در نقض خرابات و خانقاه از عالم سابق الذكر شيخ جواد خراساني.
122- حجة قوي ردّ بر مولوي و مثنوي، ايضاً از عالم عارف شيخ جواد خراساني.
و مخفي نيست كه بسياري از علماء بزرگ در ضمن تأليفات خود بطلان صوفيه را ثابت كردهاند، كتابهاي بسيار در ردّ بر فلسفه نوشتهاند و هر كتابي كه ردّ بر فلسفه است، ردّ بر صوفيه و عرفان نيز ميباشد، زيرا فلسفه ريشهء تصوف ميباشد و نراقي در معراج السعاده، فصل غرور و كتاب طاقديس – سيد جزائري در انوارالنعمانيه و علامه ممقاني در تنقيح المقال و خوانساري در روضات، در ترجمه حسين حلاج و ميرزاي قمي در جامع الشتات و حاج عبّاس قمي در سفينةالبحار و منتهيالامال و ملا احمد كوزهكناني در جلد اول هدايةالموحدين و علامه ميرزا ابوطالب آل غالب در اسرارالعقائد و ملاحسينقلي در منهاج الطالبين و ملامحسن فيض در كلمات طريفه و شيخ طوسي در كتاب غيبت و كتاب الاقتصاد و شيخ صدوق در كتب خود و علامه نوري در جلد سوم مستدرك الوسائل و خواجه نصير طوسي در قواعدالعقائد و علامه حلي در احديعشر و عالم جليل شيخ علي لاهيجاني در كتاب مخزنالفرائد و عبدالجليل قزويني در كتاب النقض، در صفحه 330 و سيدجمالالدين افغانيِ اسدآبادي در كتاب نيچريه، صفحه 42 صوفيه را از ماديين مخالف اديان شمرده و ناسخ التواريخ در مجلد قاجاريه، صفحه 169 و شيخ مفيد در اعتقاديه، صفحه 33 از كساني هستند كه در ضمن تأليف خود ردّ كردهاند صوفيه را.
البته كتب خود صوفيه بهترين منبع براي بطلان و فساد عقائد آنان ميباشد، مانند كتب شيخ عطار نيشابوري از بيسرنامه و تذكرةالاولياء كه مملو از تعريف و تمجيد از ناصبيان و دشمنان شيعه ميباشد. مثلاً ابوحنيفه را به عرش برين رسانده و كراماتي براي او نوشته و مطالب آن كتاب همه دروغ و بر خلاف عقل و نقل بوده و كرامات سفيهانه است و نفحاتالاُنس جامي و طرائق و ساير كتب ايشان مانند ديوانها و اشعارشان بسيار كوشيدهاند در وحدت وجود و طعن بر عقل و عداوت با زهد و علم و تعريف از عشق و وجد و مطربي. براي نمونه مقداري از مطالب آنان ذكر ميشود. مثلاً با اينكه امام علي(عليه السلام) فرمود: « حسن بصري سامري اين امت است »، در تذكرةالاولياء، صفحه 38 نقل كرده كراماتي براي حسن بصري، كه ميگويند حجاج چون حسن بصري را ديد گفت اگر مرد ميخواهيد بيابيد در حسن نگريد و گويد عليِ مرتضي چون به بصره رفت، فرمود تمام منبرها را شكستند و گويندگان را منع كردند جز حسن بصري. پس از آنكه حسن به فراست بدانست كه او علي است، از منبر فرود آمد و پي او روان شد تا رسيد و دامنش گرفت و گفت براي خدا وضو ساختن را به من بياموز. گويند طشت آوردند و وضو را به او آموخت.
ؤلف گويد: معلوم ميشود حسن بصري بعد از چندي منبر و ارشاد؛ وضوي خود نميدانسته و ديگر آنكه از جنگ و جدال غزوه جَمَل بيخبر و از آمدن امام علي(عليه السلام) بياطلاع بوده تا به فراست فهميده كه علي آمده است.
در صفحه 39 ميگويد: حسن بصري بر بام صومعهء خود چندان گريست در سجده كه آب ناودان جاري شد و بر جامهء مردي چكيد. آن مرد گفت آب پاك است يا نه، تا بشويم؟ حسن گفت: بشوي كه با آن نماز روا نبود.
مؤلف گويد: اين فتواي اهل ريا و برخلاف واقع است.
در صفحه 217 براي محمد بن اسلم صوفي معجزهاي نقل كرده و ميگويد: نقل است كه از اكابر طريقت يكي گفت در روم بودم در جميعتي. ناگاه شيطان را ديدم از هوا افتاد. گفتم اي لعين اين چه حال است و تو را چه رسيده؟ گفت اين ساعت محمد بن اسلم در مستراح نيشابور تنحنحي كرد، من از ترس صداي او اينجا افتادم و نزديك بود از پاي درآيم!
جامي در نفحاتالاُنس كه 600 مرشد را تعريف كرده است، نمونهاي از كرامات آن مرشدان براي خندهء عقلا نقل ميشود. در صفحه 270 نقل كرده كه مرشدي بنام ابومحمد الراسبي در آخر عمر به واديالقري درآمد، مردمان او را مهمان نكردند و چيزي خوردني ندادند. آن شب از گرسنگي بمرد. روز كه شد مردم آمدند او را كفن كردند و دفن نمودند. روز ديگر كه به مسجد آمدند، ديدند كفن را ميان محراب نهاده و كاغذي در ميان كفن است و در آن نوشته كه دوستي از دوستان ما ميان شما آمد، وي را ميهمان نكرديد و طعام نداديد و از گرسنگي بكشتيد. كفن شما را نخواهيم.
در صفحه 370 گويد: ابوبكر نساج گفت خداوندا در آفريدن من چه حكمت است؟ جواب آمد براي آنكه جمال خود را در آئينه روح تو ببينم! در صفحه 419 گويد: نجمالدين كبري در غلبات وجد نظر مباركش بر هر كه افتادي به مرتبه ولايت رسيد. تا آنكه ميگويد: روزي بازرگاني به تفرج به خانقاه آمد، تا نظر شيخ بر او افتاد، فوري به مرتبهء ولايت رسيد. و ميگويد: او را واردات غيبي و علوم لدني روي نمود.
مؤلف گويد: معلوم ميشود قطب شدن محتاج به خرقه و اجازه و تشكيل سلسله نيست.
در صفحه 426 گويد: چون سلطان محمد خوارزمشاه درويشي را كه نام او مجدالدين بود بكشت ، شيخ نجم الدين كبري نفرين كرد كه خدا چنگيز را برساند و قتل عام كند. پس دعاي او مستجاب شد و چنگيزخان خروج كرد.
در صفحه 478 تعريف ميكند از مرشدي بنام ابراهيم مجذوب كه پنجاه من غذاي نپخته را يك مرتبه خورد، پس از آن صداي گدائي را شنيد، رفت و ده من نان پارههاي او را گرفت و همه را بخورد و همان شب رفت در كتابخانهء مسجد و جلد تمام كتابهارا جويد!!!
در صفحه 512 گويد: مشايخ و ساير مردم منتظر بودند، چون شيخ عبدالقادر بيرون آمد و به منبر بالا رفت، هيچ سخن نگفت، اما مردم را وجد عظيم دريافت. يكي ازمشايخ بنام شيخ صدقه گفت: شيخ هيچ سخن نگفته، اين وجد از چيست؟ شيخ عبدالقادر رو به وي كرد و گفت: يكي از مريدان از بيتالمقدس به يك گام آمده است و بر دست من توبه كرده؛ امروز حاضرين در ميهماني او هستند. شيخ صدقه با خود گفت: كسي كه از بيتالمقدس به يك گام در بغداد آيد، توبه از چه بايد كرد؟ و به شيخ چه حاجت دارد؟ شيخ گفت: توبه ميكند كه ديگر به هوا نرود.
و در همانجا ميگويد: هر ماهي از ماهها به صورت خوش يا ناخوش بيامدي نزد شيخ، ماه شعبان به صورت كريهي آمد و گفت: السلام عليك يا ولي الله، مقدر شده در من موت و فناء خلق در بغداد و گراني در حجاز و قتل در خراسان، تا آنكه ماه رمضان آمد و گفت: آمدهام شما را وداع كنم. لذا شيخ زنده نماند براي رمضان ديگر!
حقيقة العرفان - احوال و رفتار و عقائد عرفاء و مرشدان و اقطاب صوفيه - 1
براي آشكار شدن هويت سران تصوف، احوال ايشان از مدارك و كتب خود صوفيان گرد آورده شده است و مخفي نماند علماي شيعه كتابها در علم به احوال رجال نوشته و صالح و فاسد را بيان نمودهاند. با مراجعه به آن كتب هويت هر كسي آشكار ميشود و اگر نام كسي در كتب رجال شيعه نباشد، معلوم ميشود شيعه نبوده و اگر علماء سني نام كسي را در كتب خود به عظمت ياد كردند و يا مذمت نكرده باشند، معلوم ميگردد از رجال اهل سنت بوده. زيرا ايشان نام رجال شيعه را در كتب خود يا ذكر نميكنند و يا او را قدح ميكنند كه رافضي و يا خبيث و يا كافر و يا ضعيفالحال است. پس اكر مرشدي را در كتب خود مدح كردند، معلوم ميشود شيعه نبوده است. براي نمونه نام عدّهاي از مرشدان و پيران طريقت صوفيه و عرفاء ذكر ميگردد.
حسن بصري تمام فرق صوفيه او را سرسلسلهء خود ميدانند و اكثراً خرقهء خود را به او ميرسانند، چنانكه معصوم عليشاه در طرائق نقل كرده و نفحات الانس نيز در صفحه 433 نقل كرده اين اشعار را از براي خودشان:
رسيد فيض علي را ز احمد مختار پس از علي حسن آمد خزينهء اسرار
حبيب و طائي و معروف و سري و جنيد دو بوعلي و ديگر مغربي سرِ اخيار
و گويد: از علي به حسن بصري و از او به حبيب عجمي و از او به داود طائي و از او به معروف كرخي خرقه رسيده و همچنين نفحاتالانس جامي و سايرين نوشتهاند كه خرقهء صوفيان به حسن بصري ميرسد. اهل سنت حسن بصري را از زهاد شمردهاند و در تذكرةالاولياء و نفحات براي وي كرامات و مقاماتي ذكر كردهاند، ولي علامه حلي و ساير علماي شيعه بالاتفاق او را فاسدالعقيده و رياكار ميدانند و از فضل بن شاذان روايت كردهاند كه او رياكار بوده و مطابق ميل مردم زهد را اعمال ميكرد و طالب رياست بود و او رئيس قدريه بوده كه شعبهاي از كفر ميباشد و خود را نزد سُني سُني، و نزد شيعه شيعه جلوه ميداد. تمام علماي شيعه او را مذموم دانستهاند و اخبار بسيار و متواتر از ائمهء هدي در مذمت او رسيده، اما علماي سني او را ثقه ميدانند و از او بسيار تعريف كردهاند. ابن حجر عسقلاني در كتاب تقريب او را ذكر كرده و گويد: او ثقه اهل تدليس نيز ميباشد. در اينجا چند خبر معتبر در احوال او از كتب شيعه نقل ميكنيم:
اول – طبرسي در احتجاج و هم ديگران در كتب خود نقل كردهاند كه ابن ابيالعوجاء زنديق بود و تظاهر ميكرد بر ضد اسلام، ولي از شاگردان حسن بصري بود و در مكتب او تربيت شده بود و منكر هدايت بود. به او گفتند تو مذهب استاد خود را ترك گفتي و داخل چيز بياصلي شدي. گفت: استاد من حسن بصري به روشي استقامت نداشت، گاهي جبري بود و گاهي قدري، من باور ندارم او به مذهبي قائل شده باشد.
دوم – در كتاب سفينةالبحار و در بحارالانوار و ساير كتب نقل كردهاند كه حسن بصري نامه نوشت به امام حسن(عليه السلام): اما بعد، پس شما اهل بيت نبوّت و معدن حكمت ميباشيد. خدا شما را كشتي جاري قرار داده در درياهاي عميق كه هر كس بايد به شما پناه برد، آنكه به شما اقتداء كند، هدايت يابد و آنكه از شما تخلف كند، هلاك باشد. من نوشتم به سوي تو اين نامه را در حاليكه حيرانم و امت اختلاف كردهاند در قدر، پس بيان كن آنچه را خدا به شما عطا كرده است. امام حسن(عليه السلام) در جواب نوشت: ما اهل بيت چنانيم كه نوشتهاي. و اما نزد تو و اصحابت اگر چنين بوديم، خود را مقدم بر ما نميداشتي و ديگران را بر ما ترجيح نميدادي و به جان خودم قسم خداوند مثل زده شما را در كتاب خود آنجا كه فرمود: « أَتَسْتَبْدِلُونَ الَّذِي هُوَ أَدْنَى بِالَّذِي هُوَ خَيْرٌ... آيا به جاى چيز بهتر خواهان چيز پستتريد( بقره، آيه 61) ».
سوم – بسياري از بزرگان علماء روايت كردهاند از ابوحمزه ثمالي كه حسن بصري آمد خدمت حضرت امام باقر (عليه السلام) و گفت: آمدهام سؤال كنم از تو از چيزهائي از كتاب خدا. حضرت فرمودند: آيا تو فقيه اهل بصره نيستي؟ گفت: چنين ميگويند. حضرت فرمود: آيا در بصره كسي هست كه از او تعليم گيري؟ عرض كرد: خير. حضرت فرمود: پس جميع اهل بصره از تو اخذ علم ميكنند؟ عرض كرد: بلي. حضرت فرمود: سبحان الله، امر بزرگي بر عهده گرفتهاي. پس حضرت از او سؤالاتي كرد و او نتوانست جواب دهد و عاجز شد. حضرت به او فهماند كه تو لياقت فتوي نداري، پس فرمود: به من رسيده از تو چيزي، آيا درست است يا دروغ بستهاند بر تو؟ عرض كرد چه چيز؟ حضرت فرمود: ميگويند تو ميگوئي خدا خلق را خلق كرده و امر ايشان را به خودشان واگذار كرده. حسن بصري ساكت شد و جوابي نداد. حضرت فرمود: تو آياتي را تفسير ميكني و آنچه ميگوئي ناصواب است، اگر چنين باشد، تو هلاك شدهاي و ديگران را به هلاكت انداختهاي(بحارالانوار، جاد 7، صفحه 138).
چهارم – در جلد هشتم بحارالانوار و تواريخ ديگر است كه حضرت اميرالمومنين امام علي(عليه السلام) بعد از فراغ از جنگ بصره به حسن بصري گذشت و او وضو ميگرفت. حضرت فرمود: شاداب كن وضوي خود را. حسن بصري گفت: يا علي ديروز مردمي را كشتي كه شهادتين ميگفتند و نماز پنجگانه ميخواندند و وضو را شاداب ميكردند. حضرت فرمود: چرا به ياري ايشان نرفتي؟ گفت: من روز اول از خانه بيرون آمدم براي ياري لشكر عايشه و غسل كردم و اسلحه در بر كردم و شك نداشتم كه حقّ با عايشه است و تخلف او كفر است، چون به خرابهء بصره رسيدم ندائي شنيدم كه اي حسن برگرد، زيرا قاتل و مقتول هر دو در آتش هستند. پس با حالت ترس برگشتم و همچنين روز دوم. حضرت فرمود: راست گفتي، آيا ميداني كه بود تو را ندا كرد؟ گفت: نه! حضرت فرمود: برادرت شيطان بود و راست گفت، زيرا قاتل و مقتول از لشكر عايشه در آتش هستند.
مؤلف گويد: عجب است از اين مرد كه ميگويد شك نداشتم كه حق با عايشه بود، بلي چون ذات خبيث شد، از امام عادل متنفر است، مگر علي(عليه السلام) مسلمان نبود و نماز نميخواند، پس چرا آنانكه اول شروع به جنگ كردند و قبل از آنكه امام علي(عليه السلام) وارد بصره شود، هفتاد نفر از ياران او را كشتند و اول لشكر امام علي (عليه السلام) را تيرباران كردند. چرا نگفتند علي مسلمان است و لشكريان او نيز مسلمان هستند. آيا آن موقع حسن بصري خواب بود؟ بلي عادت صوفيان آن است كه ادعاي غيب و الهام و نداي غيبي دارند و حقائق را براي خود كشف شده ميدانند و اگر براي مسلمين جنگي و جهادي پيش آيد، شانه خالي ميكنند، چنانكه حسن بصري ادعا كرد. و معلوم ميشود مرشدان صداي شيطان را ميشنوند و نيز وحيِ شيطاني كه در قرآن است، براي صوفيه و امثال آنان ميباشد.
پنجم – ابن عساكر در تاريخ شام نقل كرده كه عُمر بن عبدالعزيز محمد بن زبير را فرستاد نزد حسن بصري تا سؤال كند آيا پيغمبر ابوبكر را خليفه قرار داد يا نه. حسن بصري چون شنيد، به دو زانو نشست و گفت مگر شكي داريد به خداي لا اله الّا هو كه پيغمبر ابوبكر را خليفه قرار داد و ترسيد كه وفات كند و ابوبكر را خليفه نكرده باشد. و طبري در كامل نقل كرده كه حسن بصري ميگفت: عثمان را كافران و منافقان يعني مهاجر و انصار كشتند.
مؤلف گويد: حسن بصري از سنيان هم سنيتر شده. زيرا سنيان چنين ادعائي در حقّ ابوبكر و عثمان نكردهاند.
ششم – ابن ابيالحديد در شرح نهج البلاغه گويد: حسن بصري از دشمنان علي(عليه السلام) بود و ميگفت: اگر علي در مدينه ميماند و خرماي پست ميخورد، بهتر از اين بود كه داخل خلافت شود. روزي به حضرت امير اعتراض كرد كه چرا مسلمانان را كشتي؟ حضرت فرمود: تو را بد آمد؟ گفت: بلي. حضرت فرمود پس هميشه بد باش، از اين جهت حسن بصري پيوسته عبوس و غصهدار بود تا مرگ. و كشّي و علامه ممقاني در جلد يكم رجال خويش و همچنين بسياري از علماي ديگر فرمودهاند اخبار در مذمت او متواتر است.
هفتم – محدث قمي در سفينه، جلد 1، صفحه 263 روايت كرده كه چون حضرت امير بصره را فتح كرد، مردم جمع شدند در نزد حضرت و در ميان مردم بود حسن بصري و الواحي با خود آورده بود كه هر وقت حضرت امام علي(عليه السلام) سخني ميفرمود، حسن بصري مينوشت. حضرت با صداي بلند فرمود چه ميكني؟ عرض كرد آثار شما را مي نويسم تا آنكه بعد از شما روايت كنم. حضرت فرمود: آگاه باشيد هر قومي را سامري ميباشد و حسن بصري سامري اين امت است. آگاه باشيد نميگويد « لا مساس »، ولي ميگويد « لا قتال ». و اين خبر را اكثر مورّخين و محدّثين نقل كردهاند.
حسن بصري در سال 21 هجري، يعني ده سال بعد از وفات رسولخدا(صلّي الله عليه و آله) متولد شده و در سال 110 به سن 89 سالگي فوت كرد و اين تاريخ محل اتفاق مورخين است. پس كذب صوفي صاحب طرائق معلوم ميشود كه نوشته او در خانه پيغمبر بود و از آب كوزهء حضرت رسول آشاميد. صاحب كتاب حيوان و همچنين دميري و ديگران در ضمن آيهء « وَ وَاعَدْنَا مُوسَى ثَلاَثِينَ لَيْلَةً. و با موسى سى شب وعده گذاشتيم (اعراف، آيه 142) » نوشتهاند كه چون وعدهء موسي تمام شد و نزد قوم خود نيامد، به مفاد « وَ أَتْمَمْنَاهَا بِعَشْرٍ. و آن را با ده شب ديگر تمام كرديم » بنياسرائيل به هارون گفتند از موسي خبري نشد. ممكن است رؤساي ما را هلاك كرده باشد. سامري گفت چون موسي از شما رنجيده خاطر جدا شد، زيرا شما بعد از غرق فرعونيان اموال آنها را گرفتيد و موسي شما را منع كرد، اعتنا نكرديد، لذا از شما كنارهگيري كرد كه بلا نازل شود، در ميان شما نباشد، اگر از آن اموال بگذريد، خوشنود شود و برگردد. بنياسرائيل باور كردند و از آنچه از آل فرعون گرفته بودند، در چاهي ريختند. سامري گفت: تا اموال را نسوزانيد، موسي نيايد. پس سر چاه را گشودند و سوختنيها را آتش زدند و آنچه گداختني بود، به سامري دادند تا بگدازد. سامري آنچه طلا و نقره بود گداخت و در حضور آنان در گودالي دفن كرد. چون شب شد، طلاها را بيرون آورد و قالب گوسالهاي ريخت و چون در آن ميدميد آوازي از آن برميخاست كه عرب آن را خوار گويند: « فَأَخْرَجَ لَهُمْ عِجْلًا جَسَدًا لَهُ خُوَارٌ فَقَالُوا هَذَا إِلَهُكُمْ وَ إِلَهُ مُوسَى فَنَسِيَ. پس براى آنان پيكر گوسالهاى كه صدايى داشت بيرون آورد و[او و پيروانش] گفتند اين خداى شما و خداى موسى است و [پيمان خدا را] فراموش كرد(سوره طه، آيه 88) ». سامري به بنياسرائيل گفت: خداي موسي خودش آمده، ميخواهد شما را دعوت كند به سوي خود. پس تمام مردم به تماشاي گوساله صف كشيدند. گوساله بانگي زد، سامري به خاك افتاد و سجده كرد. ساير مردم پيروي او كردند و چون سر از سجده برداشتند، به وجد و شوق آمدند و حالي پيدا كردند و شروع به رقصيدن كردند. اين عمل از آن روز باقي ماند كه عرب هم در جاهليت نزد بتها برميجستند و كف ميزدند و صوت ميكشيدند و رقص ميكردند، تا آنكه رسولخدا(صلّي الله عليه و آله) منع نمود. در زمان معاويه شيوع پيدا كرد چنانكه شيخ جليل ابن حمزه در كتاب « هادي الي النجاة » نقل ميكند كه معاويه حصرالبول شد از شدّت درد قيام ميكرد، دور ميزد و گاهي بدون شعور برميخاست و بر زمين ميافتاد. جماعتي از بني اميه براي خوش آمد او خود را مانند او ميكردند و دور ميزدند و شفاي او را ميخواستند. چون درد او ساكن ميشد، به غنا و طرب و دف و رقص ميپرداختند. اين عمل در بني اميه ماند تا آنكه ابوهاشم صوفي كه در آخر زمان بني اميه بود، ديدند و از اعمال ديني خود قرار داده و مجلس ذكر خود را مقرون مينمود به رقص، چنانكه در ميان صوفيه برقرار مانده.
مردي از شام خدمت حضرت اميرالمؤمنين(عليه السلام) عرض كرد چرا گاو سرش را به آسمان بلند نميكند و چشمش را به طرف آسمان نميگشايد؟ حضرت فرمود: براي شرم از خدا كه قوم بنياسرائيل گوساله پرستيدند و سامري كه باعث اين عمل شد، يكي از دوازده نفري است كه در تابوت آتش در اسفل دوزخ ميباشند در اشدّ عذاب. پس سامري اين امت يعني حسن بصري را چگونه عذاب خواهد نمود(إذا فسد العالِم، فسد العالَم).
سفيان ثوري ابن مسروق يكي از بزرگان صوفيه است. ولي در سفينةالبحار، صفحه 631 و بسياري از كتب ديگر ذكر شده است كه او از شرطه و لشكريان هشام بن عبدالملك اموي بود و در قتل حضرت زيد بن علي بن الحسين (عليه السلام) شركت كرد. علامه ممقاني و علامه حلي و ابن داود و ساير علماء رجال شيعه او را ضعيف شمردهاند و گفتهاند شيعه نبوده و از معاصرين حضرت امام صادق(عليه السلام) بوده و ايراد و اعتراض بر آن حضرت بسيار كرده است.
در كشكول شيخ بهائي، صفحه 520 نقل كرده كه چون سفيان به لباس حضرت ايراد كرد كه چرا نرم است، حضرت صادق(عليه السلام) لباس زيرين خود را كه زبر بود به او نشان داد و فرمود: « لباس زبر را در زير لباسها پوشيدهام براي خدا و لباس فاخرِ نرم را رو پوشيدهام براي خانواده، پس لباس ژندهء سفيان را عقب زد و معلوم شد در زير آن لباس نرم پوشيده براي خوشي خود و لباس ژنده را روي آن پوشيده براي تظاهر به فقر و گول زدن مردم و در روايت است كه چون لباس فاخر حضرت را ديد، به رفقايش گفت الآن ميروم جعفر بن محمد را سرزنش ميكنم... سفيان يكي از صاحبان رأي و قياس بوده و از روايات معلوم ميشود كه سفيان اصحابي داشته از صوفيان و زهدفروشان كه مانع بودند از اينكه مردم به خدمت حضرت صادق(عليه السلام) برسند. از آنجمله در كتاب كافي روايت شده از سُدير صيرفي كه در مكّه بودم، حضرت صادق(عليه السلام) دست مرا گرفت و فرمود اي سدير همانا مردم مأمور شدند بيايند طواف كنند به اين سنگها و بعد بيايند و دوستي خود را به ما برسانند و اين قول خدا است كه فرموده: « وَ إِنِّي لَغَفَّارٌ لِّمَن تَابَ وَآمَنَ وَ عَمِلَ صَالِحًا ثُمَّ اهْتَدَى. و به يقين من آمرزنده كسى هستم كه توبه كند و ايمان بياورد و كار شايسته نمايد، سپس هدايت شود(طه، آيه 82) ». عرض كردم: به كجا هدايت شود؟ حضرت فرمود: به ولايت ما هدايت شود و اشاره كرد به سينه شريف خود و فرمود اي سدير آيا نشان دهم به تو آنان را كه مانع هستند از دين خدا، سپس نظر فرمود به ابوحنيفه و سفيان ثوري و عدّهاي ديگر و اشاره نمود كه ايشان باز ميدارند مردم را در اين زمان و آنها حلقه زده بودند در مسجدالحرام. حضرت فرمود ايشان گمراه ميكنند و مانع هستند از دين خدا، بدون آنكه هدايتي و كتاب و مدركي داشته باشند. اگر ايشان بنشينند در خانههاي خود، مردم گردش ميكنند، در جستجوي حقّ برميخيزند، چون كسي را نيابند كه از خدا و رسول خبر دهد، نزد ما خواهند آمد، پس ما ايشان را خبر دهيم از خداي تعالي و رسول او(صلي الله عليه و آله).
و نيز در كافي روايت كرده از حكم بن مسكين كه سفيان ثوري با مرد قريشيِ مكي گفت: بيا برويم نزد جعفر بن محمد. آن مرد قريشي گفت: من با او رفتم و ديدم حضرت صادق(عليه السلام) سوار شده، سفيان عرض كرد براي ما نقل كن خطبهاي كه رسول خدا در مسجد خيف بيان فرمود. حضرت فرمود: بگذار بروم و به حاجت خود برسم، زيرا ميبيني سواره ميباشم، چون برگشتم برايت بيان خواهم كرد. سفيان گفت تو را قسم ميدهم به خويشاونديت با پيغمبر كه الان برايم بيان كن. حضرت پياده شده و سفيان مرا امر كرد دوات و كاغذي حاضر كردم. حضرت فرمود: بسم الله الرحمن الرحيم، خطبه پيغمبر در مسجد خيف: خدا نوراني كند بندهاي كه قول مرا بشنود و حفظ كند و به غائبين برساند، چه بسا حامل دانش كه خود دانشمند نيست و چه بسيار دانشي كه به دانشمندتر از خود ميرساند. سه چيز است كه دل مرد مسلمان(مسلمان حقيقي) بر آنها خيانت روا نميدارد. اخلاص عمل براي خدا و نصيحت براي ائمهء مسلمين و ملازم شدن با جماعت ايشان... پس حضرت سوار شد و رفت. من و سفيان آمديم، بين راه به من گفت صبر كن، نظري كنم در اين حديث. من به او گفتم در اين حديث؟! والله كه حضرت صادق(عليه السلام) چيزي را بر گردن تو گذاشت كه ديگر نميتواني برداري. سفيان گفت چه چيز؟ گفتم اين سه چيز كه گفت و نوشتي كه دل مرد مسلمان بر آنها خيانت روا نميدارد، اول اخلاص عمل براي خدا، خدا را شناختيم، دوم نصيحت و خيرخواهي براي ائمهء مسلمين، آن ائمه كه نصيحت و خيرخواهي ايشان لازم است چه كساني هستند؟ آيا معاويه و يزيد و مروان است كه ما ايشان را فاسق ميدانيم و نماز با ايشان را روا نميدانيم. سوم فرمود ملازم شدن با جماعت ايشان، كدام جماعت؟ جماعت مرجئه كه ميگويند هركه نماز نخواند و روزه نگيرد و غسل نكند و كعبه را خراب و با مادر خود زنا كند، او بر دين جبرئيل و ميكائيل است و جماعت قدريه را اراده كرده كه ميگويند آنچه خدا خواست نشد و آنچه شيطان خواست شد، يا جماعت حروريه را اراده كرده كه ميگويند از علي(عليه السلام) بيزار هستيم و شهادت ميدهند كه او كافر است يا جماعت جُهميه را كه ميگويند ايمان فقط معرفت است و به قانوني قائل نيستند؟ سفيان گفت واي بر تو، پس جعفر بن محمد و اصحابش چه كسي را امام ميدانند؟ گفتم والله ميگويند علي(عليه السلام) امام واجبالاطاعه است كه نصيحت و خيرخواهي او لازم است و مراد از جماعت و ملازم بودن با آنها اهل بيت او است! پس سفيان چون مطلب را فهميد، نامه را گرفت و پاره كرد و گفت به كسي خبر مده در اين نامه چه بود. و در حديث ديگر است كه حضرت صادق(عليه السلام) به سفيان فرمود: قسم به خدا تو دنيا را ترجيح دادهاي به آخرت و كسيكه دنيا را ترجيح دهد، خداوند او را كور محشور گرداند. و نيز روايت شده در كتب معتبر كه سفيان ثوري هر قدر ميخواست، تهمت ميزد به امام صادق(عليه السلام) و از قول او حديث جعل ميكرد، چنانكه عادت صوفيان است و حضرت ميشنيد و او را لعن ميكرد و تكذيب ميفرمود.
در بحارالانوار، جلد 11، صفحه 211 و هم مرحوم كشّي و سايرين روايت كردهاند كه عدهاي آمدند خدمت امام صادق(عليه السلام)، راوي گويد حضرت صادق به من فرمود آيا ايشان را ميشناسي؟ گفتم نه. فرمود چطور شده نزد من آمدهاند؟ عرض كردم ايشان طالب حديث هستند، از هر كس باشد، باك ندارند. امام به يكي از ايشان فرمود: آيا از غير من حديث شنيدهاي؟ گفت بلي. فرمود براي من نقل كن. گفت آمدهام بشنوم و نيامدهام بگويم. امام فرمود چه مانع دارد؟ مگر امانت است كه نبايد گفت؟ عرض كرد نه. و ادامه داد كه سفيان ثوري برايم روايت كرد از جعفر بن محمد كه نبيذ تمام آن حلال است مگر خُمر. امام فرمود زيادتر بگو. گفت: سفيان ثوري برايم روايت كرد از محمد بن علي(عليه السلام) كه هر كس بر خفين مسح نكشد اهل بدعت است و هر كس نبيذ ننوشد و مارماهي نخورد و طعام و ذبايح كفار ذمي را تناول نكند، گمراه است. زيرا عُمَر نبيذ را آشاميد و مسح بر خفين نمود، سه روز در سفر و يكروز و يك شب در حَضَر و اما ذبايح اهل ذمه را علي(عليه السلام) فرمود بخوريد كه خدا حلال كرده. پس سكوت كرد. امام فرمود: زيادتر بگو. گفت آنچه شنيده بودم گفتم. امام فرمود تمام را گفتي؟ گفت نه. امام فرمود زيادتر بگو. گفت عمرو بن عُبيد از حسن بصري روايت كرده كه مردم چيزهائي گفتهاند كه اصلي ندارد و در قرآن نيست، از آنجمله عذاب قبر و ميزان و حوض كوثر و شفاعت و نيت خير و شرّ كه جزائي بر آن باشد، مگر آنكه بعمل برسد. راوي گويد: از اين دروغهاي مزخرف مرا خنده آمد، امام اشاره كرد كه خودداري كن تا احاديث او را بشنويم. او سر برداشت و گفت براي چه ميخندي؟ از حقّ يا باطل؟ گفتم از تعجب كه چگونه حفظ كردهاي اين احاديث را. پس ساكت شد و حضرت به او فرمود زياد كن براي ما. گفت از سفيان ثوري شنيدم كه روايت كرد از محمد بن منكدر كه علي را بر منبر كوفه ديده بود و شنيد كه علي ميگويد اگر مردي مرا برتري دهد بر ابوبكر و عمر و افضل بداند، حدّ مفتري يعني هشتاد تازيانه بر او خواهم زد. امام فرمود بيشتر بگو. گفت از سفيان شنيدم كه روايت كرد از جعفر بن محمد كه گفت حبّ ابوبكر و عمر ايمان است و بغض ايشان كفر. امام فرمود بيشتر بگو. گفت روايت كرد مرا يونس بن عبيد كه علي(ع) كُندي كرد از بيعت ابوبكر، ابوبكر به اوگفت چه تو را بازداشت از بيعت من؟ والله قصد كردم گردنت را بزنم. علي گفت اي خليفهء پيغمبر عفو نما. ابوبكر گفت عفو كردم. امام فرمود بيشتر بگو. گفت سفيان ثوري از حسن بصري روايت كرد كه ابوبكر خالد بن وليد را امر كرد بزند گردن علي را وقت سلام نماز صبح و ابوبكر آهسته سلام گفت. سپس گفت اي خالد آنچه امرت كردم مكن(مقصود از جعل اين روايت آن است كه ابوبكر بعد از سلام سخن گفته، پس نماز او باطل نيست. ولي روايات شيعه ميگويد كه ابوبكر قبل از سلامِ نماز سخن گفت). امام فرمود بيشتر بگو. گفت نعيم بن عبيدالله از جعفر بن محمد روايت كرده كه علي دوست داشت به خرماي كم ينبع قناعت ميكرد و در سايهء آنها ميماند و از خرماي پست تناول ميكرد و در جنگ جمل و نهروان حاضر نميشد و اين حديث را سفيان ثوري نيز از حسن بصري روايت كرده است. امام فرمود بيشتر بگو. گفت عباد از جعفر بن محمد روايت كرد كه چون علي روز جمل زيادي خون و كشتهها را ديد، به فرزندش امام حسن گفت اي پسر هلاك شدم. حسن بن علي گفت: اي پدر مگر نگفتم و نهي ننمودم تو را از اين خروج؟ علي گفت پسرجان نميدانستم كار به اينجا ميكشد. امام فرمود زيادتر بگو. گفت براي ما روايت كرد سفيان ثوري از جعفر بن محمد كه چون علي اهل صفين را كشت، بر ايشان گريه كرد، سپس گفت خدايا مرا با ايشان در بهشت محشور گرداند. راوي گويد: از اين دروغها خانه بر من تنگ شد و عرق كردم و نزديك بود از جا در بروم و برخيزم و او را لگدكوب سازم، يادم آمد اشارهء امام را، پس خودداري كردم. امام فرمود از كدام شهر هستي؟ گفت از بصره. فرمود اين كسي را كه از او روايت كردي و نام او را جعفر بن محمد گفتي ميشناسي؟ گفت نه. فرمود هرگز از خود او چيزي شنيدهاي؟ گفت نه. امام فرمود احاديثي كه ذكر كردي، صحيح و حقّ ميداني؟ گفت بلي. فرمود چه وقت شنيدهاي؟ گفت وقت آن را نميدانم، اِلا آنكه اينها احاديثي ميباشند كه مدتها اهل شهر ما روايت ميكنند و شكّ در اينها ندارند. امام فرمود اگر جعفر بن محمد را ببيني و به تو بگويد اين چيزها كه از من روايت كردهاي دروغ است و من نميشناسم و روايت من نيست، تصديق خواهي كرد؟ گفت نه. فرمود براي چه؟ گفت براي آنكه مرداني شهادت به راستي اين احاديث دادهاند كه شهادت آنها بر هر چيز پذيرفته است. امام بسيار متغير شد تا آنجا كه فرمود: « مَنْ كذب عَلَيْنا حَشَرَهُ الله يَوْم الْقِيامَة اَعْمي يَهُودِياً وَ إِنْ ادرك الدجال آمن بِهِ وَ إِنْ لَمْ يُدْركه آمن بِهِ فِي قَبْرِهِ. كسي كه دروغ بر ما ببندد، خدا او را كور محشور كند در قيامت، يهودي شود و اگر دجال را ببيند، به او ايمان آورد و اگرنه، در قبر به او ايمان آورد »، تا آنكه فرمود عجبتر از هر چيز اين است كه بر من دروغ بستهاند و از من حكايت ميكنند چيزي را كه نگفتهام و احدي از من نشنيده و ميگويد اگر جعفر بن محمد منكر شود، تصديق او نكنم، خدا مهلت ندهد ايشان را. سپس فرمود جدم اميرالمؤمنين چون از بصره خارج شد، به اطراف آن نظر كرد و گفت خدا تو را لعنت كند اي متعفنترين خاكها.
مؤلف گويد: معلوم باشد نامهائي كه در اين خبر ذكر شد همه از عرفاء و رياكاران اهل سنت بوده كه اينها تهمت به ائمهء ما ميزدند، پس ميگوئيم صوفيان و درويشان در حقّ سفيان ثوري چه نوشتهاند. تذكرةالاولياء شيخ عطار، صفحه 174 نوشته كه سفيان ثوري تاج دين و ديانت و شمع هدايت و قطب حركت بود. سفيان ثوري از بزرگان دين و اميرالمومنين بود. و بالاخره براي او وحي و الهام قائل شده وكراماتي به او نسبت داده و گويد مقتداي به حقّ و از مجتهدان پنجگانهء اهل سنت و در ورع و تقوي به نهايت رسيده بود و در صفحه 175 نوشته كه سه استاد داشت، يكي يهودي، يكي نصراني و يكي مجوسي! مؤلف گويد: از اين استادها معلوم ميشود كه از كجا اسلام خراب شده. ابن حجر عسقلاني و ساير علماي سني نوشتهاند كه سفيان ثوري ثقه و عابد و امام و حجت است و تدليس هم ميكرده.
حقيقة العرفان - احوال و رفتار و عقائد عرفاء و مرشدان و اقطاب صوفيه - 2
معروف كرخي ابومحفوظ فيروزان ظاهراً از اهل كرخ بغداد بوده، در كتب رجالي شيعه نامي از او نيست و حال او مجهول است. ولي سنيها را به او عقيده است، در كتاب قاموس و ساير كتب اهل سنت ذكر كردهاند كه قبر معروف در بغداد ترياك شفاءبخش و مجرب است و صاغاني گويد در سال 615 مرا حاجتي روي داد، متوسل به قبر او شدم و حاجت از او خواستم، جنانكه از اوصياء ميخواستم و از كتب صوفيه چنين معلوم ميشود كه او از مخالفين شيعه و از دشمنان ائمه معصومين بوده. مثلاً تذكرةالاولياء، صفحه 241 ميگويد او قطب وقت و مقتداي طريقت بود و والدين او نصاري بودند و بعد بدست علي بن موسيالرضا مسلمان شد، آنگاه به داود طائي افتاد و از شاگردان او شد. و در آخر ميگويد: چون از دنيا رفت، باز نصاري او را از خود ميدانستند.
قشيري شافعيِ صوفي گفته از بزرگان مستجاب الدعوه است كه براي شفاء اهل بغداد به قبر او متوسل ميشوند و قبر او ترياق مجرب است. در نفحات، صفحه 39 ميگويد معروف با داود طائي صحبتي داشت، يعني از اصحاب وي بود و در صفحه 41 گويد داود طائي شاگرد ابوحنيفه بود، علامه خوئي در شرح نهج البلاغه از ابن ابيجمهور الاحسائي نقل كرده كه جُنيد خرقه پوشيد از دست داييِ خود سري سقطي و او از معروف كرخي و او گرفت خرقه و طريقه را از داود طائي ناصبي و او از حبيب اعجمي و او از حسن بصري. در تذكرةالاولياء، صفحه 200 گويد داود طائي 20 سال شاگردي ابوحنيفه كرد.
مؤلف گويد: بطور مسلم معروف كرخي شاگرد داود طائي است، چنانكه شاه نعمتالله ولي كرماني در ديوانش اقرار كرده كه خواهد آمد و همچنين معصوم عليشاه در طرائق و جامي در نفحاتالانس، صفحه 434. دكتر قاسم غني در تاريخ تصوف معروف را شاگرد فرقد سنجي و او را شاگرد حسن بصري دانسته است.
مؤلف گويد: اصل خرقه از جعليات صوفيه است و در شرع مدركي ندارد. ولي جاي شكر است كه مدارك صوفيه متفق است بر اينكه سلسله و خرقه ميرسد به حسن بصري و يا ابوبكر و عمر، چنانكه در بدعت 15 در مطلب پنجم ذكر خواهد شد و نيز مدارك صوفيه متفق است بر اينكه معروف شاگرد داود طائي سني و يا فرقد سنجي بوده است. ولي بعضي از متأخرين ايشان با اينكه سلسله خودرا به حسن بصري و داود طائي ميرسانند، گاهي هم بدون مدرك ميگويند سلسلهء ما به توسط معروف ميرسد به امام رضا (عليه السّلام). ولي اين تهمت به امام است، زيرا در كتب حديث از معروف حديثي از ائمه ما نقل نشده، چه برسد به خرقه و اگر گاهي در غير كتب حديث و رجال چيزي از معروف نقل شده، بدون مدرك و سند است. مثلاً نقل كردهاند كه معروف گفت به جعفر بن محمد (عليه السّلام) گفتم مرا وصيتي نما. فرمود كم كن آشنايان خود را. گفتم زيادتر بفرما. فرمود ترك كن هر كه را ميشناسي. اين روايت صحيح نيست، چون:
اول آنكه ابن شهر آشوب و ساير ثقّات، بلكه خود صوفيه نقل كردهاند كه پدر و مادر معروف نصراني بودند و معروف بدست امام رضا مسلمان شد. بنابراين در زماني كه مسلمان شده، حضرت صادق در دنيا نبوده، زيرا وفات امام صادق (عليه السّلام)، سال تولد امام رضا (عليه السّلام) ميباشد. پس چگونه از امام صادق (عليه السّلام) نقل كند و چگونه روايت نصراني قبول ميشود؟
دوم آنكه بعضي گفتهاند معروف از اصحاب جعفر كذّاب است. ممكن است روايت مزبور از جعفر كذّاب باشد. زيرا اصحاب جعفر و فرزند او صوفي بودهاند.
سوم آنكه اگر امام صادق (عليه السّلام) به او فرموده باشد ترك كن آشنايان خود را، معلوم ميشود مردم را بدور خود جمع ميكرد و دوستان خرابي داشته و شايد اصحاب او همين صوفيه بودهاند.
چهارم آنكه تمام كفر و زندقه و وحدت وجود را نصرانيان وارد اسلام كردند. ممكن است معروف نصراني هم مسلمان شده تا عقيدهء حلول خدا در عيسي را به وجه بدتري ميان مسلمين وارد. علامه ممقاني در جلد سوم رجالِ خود، صفحه 229 ميگويد: صوفيه براي رواج خود، او را به خود نسبت دادهاند و معروف را صاحب خرقه و شولا دانستهاند و معلوم نيست معروف از صوفيه باشد، چون ادعائي از خود او نقل نشده است.
مؤلف گويد: در مطلب پنجم ذكر خواهد شد كه اهل عرفان و تصوف جعل كرامات و روايت دروغي را جائز ميدانند. مثلاً جامي حنفيِ صوفي روايت كرده كه معروف دربان خانهء حضرت رضا (عليه السّلام) بوده و از كثرت و ازدحام مردم پايمال شد و از دنيا رفت. اين مطلب كذب است به چند دليل:
اول آنكه قبر معروف در بغداد است و به اتفاق اهل تاريخ حضرت امام رضا (عليه السّلام) بغداد نرفته، بلكه مدينه بوده و از راه بصره تحت نظر جلب به خراسان شده و شايد شيعه چون او را اهل بدعت و مخالف ائمه ديدند، لذا او را لگدكوب كرده باشند در همان بغداد.
دوم آنكه ائمه معصومين آنقدر كثرتي درب منزل ايشان نبوده كه كسي پايمال شود و يا كسي دسترسي پيدا نكند. چنانكه از معروف نقل كردهاند كه گفته به سر من قسم بخوريد و حوائج خود را از خدا بخواهيد، زيرا سر خود را مدتي بر درب خانه امام رضا (عليه السّلام) گذاشتهام. اين نقل قطعاً دروغ است؛ زيرا عيون اخبارالرضا و ساير كتبي كه احوال و اصحاب و خدام حضرت رضا (عليه السّلام) را نوشتهاند، نامي از معروف نبردهاند و معلوم نيست چه كس و كجا اين روايت را از او نقل كرده، بلكه علامه مجلسي فرموده بطور قطع كه معروف كرخي دربان حضرت رضا نبوده، چنانكه در عينالحيوة در عنوان ذكر خفي نوشته و انشاءالله كلام او در مطلب پنجم بيان خواهد شد.
و نيز حكايت شده از معروف كه شخصي آمد از حضرت رضا (عليه السّلام) دعائي اخذ كند براي ساكن شدن دريا و دست او به حضرت نرسيد، معروف چيزي نوشت و به او داد و گفت هر وقت دريا طوفان شد آن را بخوان تا ساكن شود. آن مرد به دريا رفت و چون طوفان شد، نوشته را باز كرد، ديد نوشته « اي دريا به حقّ معروف ساكن شو ». او را بَد آمد و غضب كرد و با حال اعتراض نوشته را به دريا پرتاب كرد، آن وقت دريا ساكن شد.
مؤلف گويد: اين خبر دروغ واضحي است، زيرا اولاً كسي كه بدش آمده و پرتاب كرده، اگر نوشته اثري داشت، نبايد اثر كند، پس چطور دريا ساكن شد؟ و شايد از بركت انكار او به اين ورقهء باطل، سبب سكون دريا شده و اصلاً اين خبر سندي ندارد كه متصل به زمان او باشد.
سوم آنكه ائمه ما با قدرت مخالفين، كثرت و ازدحامي كه مانع دسترسي باشد، نداشتند. خصوصاً حضرت امام رضا (عليه السّلام) كه تحت نظر مأمون بود و در ولايتنامه عهد كرده بود كه در كارها دخالت نكند.
چهارم آنكه اگر معروف دربان حضرت رضا (عليه السّلام) بود، مثنوي كه معروف را آن همه تعريف ميكند و در رديف انبياء ميشمرد، چرا نامي از حضرت رضا (عليه السّلام) نبرده است؟ مثنوي ميگويد:
چون كه كرخي كرخ او را شد جرس شد خليفهء عشق و رباني نفس
و بسياري از اين منافقين مجهولالحال را تعريف كرده و نامي از امام نبرده است.
پنجم آنكه انس بن مالك بن ابيعامر براستي دربان حضرت رسول (صلّي الله عليه و آله) بود و منافق گرديد و با حال نفاق از دنيا رفت. پس دربان دروغي چه نتيجه دارد؟ اگر معروف اهل هدايت بود، خوب بود يك حديث از امام اخذ كند در اصول دين و يا حلال و حرام، در صورتيكه يك حديث از او نرسيده و بر فرض صحت درباني، دليل خوبي و تشيع او نميشود و همچنين عدهاي از جاسوسان مأمون مواظب حضرت رضا (عليه السّلام) بودند و گاهي هم دربان ميشدند.
ششم آنكه صوفيان ميگويند: بعد از رحلت حضرت رضا (عليه السّلام) او داراي خرقه و مقام قطبيّت بود و حال آنكه معروف چنانكه خود صوفيان نوشتهاند در سال 200 فوت نمود، رجوع شود به نفحاتالانس، صفحه 39، بنابراين معروف در زمان حيات حضرت امام رضا (عليه السّلام) فوت شد، زيرا شهادت حضرت رضا (عليه السّلام) در سال 202 ميباشد. بنابراين بر اساس قول صوفيه در يك زمان دو قطب نيست و در زمان حضرت رضا (عليه السّلام) معروف حقّ نداشته خرقه بدهد و خود را مرشد بداند. پس چرا صوفيه خرقه خود را به او ميرسانند؟ اگر بگويند بعد از امام قطب شده، او بعد از امام زنده نبوده تا قطب شود، بلكه سه سال قبل فوت شده بود.
هفتم اگر امام به او خرقه داده تا به صوفيان برساند، پس چرا حضرت رضا (عليه السّلام) از ايشان مذمّت كرده در بسياري از احاديث معتبره كه در مطلب اول بعضي از آن ذكر شد؟
هشتم قدماء از صوفيه همه او را شاگرد داود طائي ناصبي گفتهاند، حتي شاه نعمتالله ولي كرماني در ديوانش، چنانكه در اين كتاب بيايد، ولي متأخرين صوفيه چون ديدند ايرانيان شيعه شدهاند، براي گول زدن شيعه سلسله خود را گاهي بواسطه معروف به حضرت امام رضا (عليه السّلام) اتصال ميدهند. آيا سزوار است كسي امام نهم را كه پيغمبر و امام علي و ساير ائمه اطهار معرفي كردهاند و در بسياري از احاديث معتبره نام او را بعنوان محمد بن علي الجواد التقي ذكر كردهاند كه مجمع كمالات بود و به اقرار مخالفين چند هزار مسئله مشكل را در يك روز جواب داد، بگذارد و به يك نفر مجهولي بچسبد و مانند صوفيه بگويد امام رضا (عليه السّلام) امامت باطني را به معروف داده كه از تواريخ معلوم ميشود اين معروف كافر نجسي بوده و گفتار و كردارش با اسلام مخالف بوده، بدليل آنكه در تذكرةالاولياء، صفحه 245 گويد: سري سقطي كه از شاگردان معروف است، گفته در خواب ديدم معروف را زير عرش مست افتاده، خدا به ملائكه فرمود ميشناسيد او را؟ گفتند نه، خطاب رسيد معروف است كه از دوستي ما مست و واله گشته و جز با ديدار ما به هوش باز نيايد. معلوم ميشود انتهاي ترقي او اين بوده كه مست شود و خدا را ببيند. حضرت صادق (عليه السّلام) فرمود: « هر كس ادعاي رويت خدا كند، مشرك و كافر است ». و باز در همان صفحه مينويسد معروف وصيت كرد « مرا برهنه كنيد كه از دنيا برهنه بيرون رفته باشم ». و اين بدعتي است بر خلاف اسلام و نيز گويد چون از دنيا رفت يهود و نصاري و مسلمين همه در وي دعوي كردند و از خود ميدانستند. معلوم ميشود منافق بوده كه هر كس او را از خود ميدانسته، باضافه بر اينكه مسلم به اقرار خودشان نصراني بوده و نميدانيم چرا صوفيان با هر كس كه سابقه نصرانيت يا مجوسيت داشته يا اهل فسق و فجور بوده، مانند بُشر حافي و فضيل عياض پيوند كردهاند و آنها را مرشد خود قرار دادهاند، ولي از دستور امام معصوم كه طرفةالعين گناه نكرده، چشم ميپوشند. شايد براي آن است كه بگويند مانعي ندارد، كافر و فاسق و فاجر قطب شوند تا ساير مردم به كفر و فسق اهميّت ندهند و يا آنكه كافر و فاسقي را مسلمان كنند و پيشوا قرار دهند براي خراب كردن اسلام. شايد خدا خواسته صوفيان و درويشان بدست خود، خود را رسوا كنند و سلسلهء خود را برسانند به كساني مانند معروف تا بطلان ايشان آشكار گردد.
حقيقة العرفان - احوال و رفتار و عقائد عرفاء و مرشدان و اقطاب صوفيه - 3
بايزيد بسطامي طيفور بن عيسي بن آدم بن سروشان. در كتب رجاليه شيعه نامي از او نيست و لذا آنچه خود صوفيه در بارهء او نوشتهاند، ذكر ميشود. نفحاتالانس، صفحه 56 گويد: « بايزيد از اصحاب رأي بود، ليكن وي را ولايتي گشاد كه مذهب در وي پديد نيامد و استاد وي گردي بود ». مؤلف گويد: اصحاب رأي كساني را گويند كه بدون مراجعه به كتاب خدا و احاديث معصومين از نزد خود رأي بدهند و اين بسيار مذموم است. حضرت امام صادق (عليه السّلام) به مفضل فرمود: « تو را از دو خصلت نهي ميكنم كه آن دو خصلت به هلاكت انداخته مردان را، بپرهيز از آنكه فتوي دهي مردم را براي خود يا ندانسته ديني براي خود درست كني ». و بدتر از آن اين است كه نفحات ميگويد او را ولايتي گشاد كه مذهب در وي پديد نيامد. در صفحه 129 تذكرةالاولياء آمده است بايزيد حجّت خدا و خليفهء به حقّ و قطب عالم بود و جدّ او گَبر – مجوس - بود، و خود او هفتاد سال گَبر بود، چنانكه در صفحه 164 تذكره بيان شده است. در صفحه 130 ميگويد: بايزيد سي سال در شام و شامات - كه مركز دشمنان آلِ محمد است - ميگرديد و يكصد و سي پير را خدمت كرد. سنيان او را از اولياء و صاحب كرامت شمردهاند. در صفحه 56 نفحاتالانس وفات او را سال 261 نوشته، بنابراين معاصر بوده با حضرت امام حسن عسكري (عليه السّلام) و با اينكه 130 پير طريقت را خدمت كرده، نرفته يك كلام از حضرت عسكري فرا گيرد. اصلاً وقتي امام ظاهر باشد، اين همه پيران چه كاره بودهاند؟ تذكرةالاولياء، صفحه 129 ميگويد: جُنيد گفت بايزيد ما چون جبرئيل است در ميان ملائكه و در ضمن مدح بايزيد، خودشان را مدح كرده و در صفحه 133 نقل كرده كه هفت بار او را از بسطام بيرون كردند، ولي در عين حال معجزاتي نقل كرده، حتّي در صفحه 141 نقل كرده كه ملائكه ميآمدند و سئوالات علمي از بايزيد ميپرسيدند، او جواب ميداد و گويد احمد خضرويّه آمد نزد بايزيد و گفت ابليس را ديدم كه در كوچهء تو بر دار آويختهاند. بايزيد گفت: آري با ما عهد كرده بود گرد بسطام نگردد، اكنون يكي را وسوسه كرده تا در خوفي افتاد، شرط دزدان اين است كه بر درگاه پادشاهان بر دار كنند. حاصل آنكه براي او وحي و الهام قائل شدهاند و شيطان را به امر او بر دار آويختهاند، با اينكه ضروري دين اسلام است كه بعد از رسول خدا وحي قطع شده است. بعد از صفحه 148 تذكرة الاولياء براي او وحي و معراج قائل شده، چنانكه مثنوي نيز او را رديف انبياء آورده و ميگويد: « خدا به او وحي كرد كه توئي قطبالعارفين ». درصفحه 128 چاپ تهران، خط ميرخاني ميگويد:
بايزيد اندر مزيدش ره چه ديد نام قطب العارفين از حق شنيد
و در صفحه 376 تعريف كرده از مستي و ادعاي خدائي او وكرامت او و ميگويد:
با مريدان آن فقير محتشم بايزيد آمد كه يزدان نَك منم
گفت مستانه عيان آن ذوفنون لا اله الا أناها فعبدون
چون گذشت آنحال گفتندش صباح تو چنين گفتي و اين نبود صلاح
گفت اين بار از كنم اين مشغله كاردها در من زنيد آندم هله
حق منزه از تن و من با تنم چون چنين گويم ببايد كشتنم
چون وصيت كرد آن آزاد مرد هر مريدي كاردي آماده كرد
چون هماي بيخودي پرواز كرد آن سخن را بايزيد آغاز كرد
عقل را سير تحيّر در ربود زان قويتر گفت كه اول گفته بود
نيست اندر جبّهام الا خدا چند جوئي در زمين و در سماء
آن مريدان جمله ديوانه شدند كاردها در جسم پاكش ميزدند
هر كه اندر شيخ تيغي ميخليد باژگونه او تن خود ميدريد
يك اثر ني بر تن آن ذوفنون و آن مريدان جمله در غرقاب خود
با آنكه ميگويد مست شد، باز « إِنّي أنا الحق » گفت و ادعاي خدائي كرد وگفت اگر چنين سخني از من سر زد، واجب القتل ميباشم. باز مست شد و « اني انا الله » گفت. مريدها بر او كارد زدند، از كرامت او اينكه اثر نكرد. با اينكه خود گفت من واجبالقتل هستم، چگونه اثر نكرد؟ اگر دروغ گفته، چگونه او را صاحب كرامت ميشمرند؟ اميرالمؤمنين امام علي (عليه السّلام) در حال سجده كه نزديكترين حالت به خدا است ضربت زدند، اثر كرد، ولي چون بايزيد بدمست شده، اثر نكرد. لابد صاحب مثنوي هم مست بوده كه چنين كرامتهاي دروغي را به شعر آورده! اگرچه شيخ عطار همين دروغ را در صفحه 134 تذكرةالاولياء ذكر كرده است. محيالدين عربي نيز بعنوان تعريف و تمجيد در فصّ عيسوي كتاب فصوص الحكم گويد:« بويزيد دميد در مورچهاي كه خود آن را پايمال كرده بود، مورچه زنده شد».
مؤلف گويد: خدا خواسته كذّاب رسوا باشد و لذا اول فسق و فجوري براي او ذكر ميكنند، بعد كرامتي. اگر مورچهاي را پايمال كرده، ظلم كرده و چنين كسي داراي كرامت نميشود. غزالي در احياءالعلوم الدينِ خود نقل كرده كه به بايزيد گفتند از مشاهدهء خود از خدا براي ما بگو. فرياد زد و گفت واي بر شما، صلاح نيست شما بدانيد. گفتند از رياضت خود بگو. گفت نفسم را خواندم به سوي خدا، پس نفس حجاب من شد. پس عزم كردم و يكسال غذا نخوردم و خواب نكردم. و نيز غزالي حكايت كرده از بزرگواري بايزيد كه يحيي بن معاذ او را ديد، بعد از نماز عشاء تا طلوع فجر روي انگشتان پا ايستاده و پاشنهها را بلند نگهداشته تا صبح در حاليكه چانه خود را به سينه چسبانيده و با چشم باز نگاه ميكرد به يك نقطه، سپس سجده كرد و گفت خدايا قومي از تو طلب كردند طيالارض را، به ايشان دادي و من نميخواهم. و قومي را قدرت رفتن روي آب دادي و من نميخواهم و همچنين به قومي گنجهاي روي زمين دادي و من نميخواهم. يحيي گويد پس به من نگاهي كرد و گفت از چه وقت اينجا بودي؟ گفتم مدتي است. پس ساكت شد، گفتم براي من حديثي بگو. گفت آنچه صلاح و فهم تو است ميگويم. مرا داخل كردند در آسمان اول و ملكوت سفلي و تمام طبقات زمين را تا زير ديدم. پس مرا بردند در فلك بالا و در تمام آسمانها مرا طواف دادند و بهشت و دوزخ را تا عرش به من نشان دادند. پس خدا مرا به حضور خود نگه داشت و گفت هرچه خواهي سؤال كن. گفتم اي آقاي من هيچ چيز از مخلوقات تو به نظرم نيكو نيامد كه بخواهم. پس فرمود تو بندهء حقيقي مني، با تو چنين و چنان خواهم كرد. يحيي گفت چيزهائي گفت كه مرا هول گرفت و تعجب كردم و گفتم ميخواستي از خدا معرفت بخواهي، زيرا خدا به تو فرمود هر چه خواهي سؤال كن. پس بايزيد صيحهاي بر من زد و گفت: « ساكت شو، غيرت من مانع شد. نخواستم غير او، او را بشناسد ».
همين ادعاها را شيخ عطار در تذكره، صفحه 163 براي او نقل كرده، بلكه براي او معراجها ثابت كرده است. مؤلف گويد: چگونه خدا و پيغمبر و معراج را به تمسخر گرفتهاند! اگر راست بود و مقامي داشت، ميخواست برود و يك مطلب علمي از ائمه معصومين اخذ كند. تذكرةالاولياء، صفحه 164 نقل كرده كه بايزيد هفتاد مرتبه به قرب عزت خدا رفت و چون برگشتي، زُنّار ببستي و وقت مردن گفت هفتاد سال گبر بودم. بالاخره يك مدركي از اهل عصمت نرسيده براي خوبي و بزرگواري بايزيد جز ادعاهاي خودشان. يك شيّادي هم كتابي به نام فلسفهء شهادت نوشته و بايزيد را با دو مدرك رديف جناب سلمان آورده كه صدها خبر از رسول خدا و ائمهء اطهار در مدح او - جناب سلمان (رضوان الله تعالي عليه) وارد شده و واقعاً بيشرمي را از حدّ گذراندهاند كه مثل بايزيدي را با جناب سلمان هم رديف پندارند.
و در كتاب قوائم الانوار، تأليف ميرزا ابوالقاسم كه مشهور است به بابا ميرزا و قطب سلسلهء ذهبيه بوده، در قسم سوم آن، در بيان عشق الهي خطاب به فرزندِ خود محمّد كه رئيس و قطبِ ذهبيه بعد از او است، ميگويد: اي پسر اگر خواهي مطلع شوي بر سير و سلوك عشّاق الهي، پس بشنو قصّهء سلطان العارفين شيخ بويزيد را در سير معراج او كه ميگويد بعد از آنكه 130 نفر شيخ كامل را خدمت كردم و پيوسته رياضت و مجاهده نمودم، تا آنكه خدا مرا عطا كرد دو چشمي از نور و دو بال از قدرت خويش، پس سي هزار سال پريدم در عالم وحدانيّت و سي هزار سال در مرتبه فردانيّت و سي هزار سال در مرتبهء صمديّت، پس ديدم در خود مقداري منيّت باقي مانده، به غيرت آمدم، پس چهل هزار سال ديگر پريدم در وحدت تا آنكه به انتهاي سير رسيدم، پس مشاهده كردم وجودم معدوم نشده، عاجز شدم و گفتم خداي من وجود من شريك تو است، پس چگونه خود را فاني كنم؟ خطاب رسيد سر خود را بگذار بر درب خانهء رسول الله. بويزيد گفت شوق رسول مرا فرا گرفت، پس با پَرِ همّت عشق طيران كردم تا رسيدم به ارواح انبياء و سلام كردم و همه بر من سلام كردند تا آنكه از ايشان گذشتم و سعي كردم خود را به آستان حضرت محمد (صلّي الله عليه و آله) برسانم. پس ديدم صد هزار دريا را از آتش كه چاره نبود مگر عبور از آن، پس هزار هزار حجاب ديدم و دانستم تا عبور نكنم، به محمد نرسم، و ممكن وصول نيست به جانب حجاب نور، و اگر قدم بگذارم به اول درياي آتش خواهم سوخت. سپس خوب نظر كردم از دور ديدم خيمههاي رسول خدا را در انتهاي حجاب نور زدهاند. پس گفتم اين همان چيزي است كه مرشدان ما گفتهاند كه رسيدن به خدا سهل است و رسيدن به رسول مشكل است. پس چون مأيوس شدم، گفتم: امروز درب خانه پيغمبر جعفر بن محمد است. پس قدم بگذاشتم به آستان جعفر بن محمد و گفتم مولاي من بعد از آنكه هشتاد سال مجاهده و رياضت كشيدم و در سير و سلوك 130 نفر از اولياء را خدمت كردم، خدا مرا حواله داده به درب خانهء تو. من بعد از اين همه عبادت و تجريد و تفريد آمدم درب خانهء تو، پس مرا مجوسي يا يهودي يا نصراني فرض كن، براي طلب دين حقّ آمدهام، مرا داخل كن در اسلام...
در صفحه 163 كتاب تذكره الاولياء تقريباً همين معراج را براي بايزيد نقل كرده، ولي قصه « قدم گذاشتم به آستان جعفر بن محمد » را ندارد، چون زمانيكه تذكرةالاولياء نوشته شده، صوفيان محتاج به نام جعفر بن محمد نبودهاند، ولي فعلاً كه ايران شيعه جعفري شده، براي گول زدن شيعه لازم بوده كه آقاي مرشدِ ذهبي اين تكّه را اضافه كند. معلوم ميشود آقايان درويشان و عرفاي صوفي با صدق و صفا، فهم جعل دروغ را ندارند. زيرا بعد از آنكه صدهزار سال بايزيد را پرواز دادند، و معراجهاي متعدد بردند، تازه او را ميبرند درب خانهء جعفر بن محمد براي طلب دين حقّ و دخول در اسلام. در صورتي كه بويزيد معاصر با حضرت امام حسن عسكري (عليه السّلام) بوده است. خوب بود او را درب خانهء امام زمانش حضرت امام حسن عسكري (عليه السّلام) ميبردند. زيرا منابع تاريخي ثابت ميكند كه بايزيد زمان حضرت صادق (عليه السّلام) اصلاً در دنيا نبوده، به دليل اينكه خود بايزيد گفته بعد از هشتاد سال مجاهده و خدمت 130 نفر پير خدمت امام صادق رفتم. لابد آن وقتي كه خدمت حضرت صادق (عليه السّلام) رسيده، صد سال داشته و شصت سال هم در زمان حضرت صادق (عليه السّلام) بوده، زيرا كتب صوفيه نقل كردهاند كه بويزيد چون در مدينه خدمت امام رسيد، امام هفت ساله بود و بازي ميكرد و به بايزيد گفت بازي غايب غايبك كنيم. بنابراين تا سال شهادت امام صادق (عليه السّلام) كه سال 148 هجري ميباشد، بايزيد 160 سال عمر كرده و بعد از آن هم تا سال 261 در قيد حيات بوده، چنانكه تمام مورخين فوت او را 261 يا 264 نوشتهاند، پس 114 سال بعد از شهادت امام صادق زنده بوده، پس عمر او ميشود 274 سال. ولي متأسفانه تذكرةالاولياء و همچنين ديگران عمر او را هفتاد سال نوشتهاند. پس معلوم ميشود ملاقات او و سقائي او در خدمت امام صادق (عليه لسّلام)، همه دروغ است. بايد گفت بايزيد استاد جُنيد است كه در زمان غيبت صغري بوده، بنابراين مسلم ميشود كه بايزيد زمان حضرت امام عسكري (عليه السّلام) بوده، پس چرا خدمت امام زمان خويش كه حضرت عسكري (عليه السّلام) بوده، نرفته اخذ علم كند! آنوقت به دروغ درب خانهء حضرت صادق (عليه السّلام) لازم نبود برود. فعلاً جاي سؤال است از كساني كه ميگويند از دست امام صادق (عليه السّلام) هدايت خواسته يا سقاي آن حضرت بوده، پس چرا مثنوي آن همه تعريف از بويزيد ميكند و نامي از امام و مولاي او نميبرد؟ نقل صوفيه آن است كه حضرت صادق (عليه السّلام) بويزيد را جُبّه داد و فرزند خود را همراه او كرد و براي ترويج دين به بسطام فرستاد. اگر چنين است، پس چرا يك حديث از امام خود نقل نكرده و در هيچ كتابي ديده نشده؟ صوفيه با اين ادعا ميخواهند خود را گول بزنند يا مردم را؟ ادعاي زياد آنان دليل تيرگي و خرابي روح ايشان است، اضافه آنكه كلمات خودشان تكذيب ميكند ايشان را، زيرا از يك سو صدها كرامت براي بويزيد ذكر ميكنند و از سوي ديگر كفر و فسق او را مينويسند. مثلاً در تذكرةالاولياء، صفحه 139 مينويسد: بايزيد فرمود بعد از اين همه مقامات مرا شكي در دل پيدا شد نسبت به دين، و از اطاعت نوميد شدم، با خود گفتم به بازار روم و زُنّاري بخرم و ببندم - زُنّار كمربندي بوده است كه كافران ذمي و خصوصاً ترسايان و نصاري براي تمايز خويش از مسلمين بر كمر ميبستند و اين تأئيد سخنان قبلي است كه تصوف ريشه در مسيحيت دارد - چون بازار رفتم، گفتم آن را به يك دينار بخرم، پرسيدم چند ميفروشي؟ گفت به هزار دينار. متحير شدم، در آن حال هاتفي آواز داد كه تو نداني زُنّاري را كه تو در ميان بندي از هزار دينار كمتر نميدهند؟!!!
مؤلف گويد: اين سخنان همه ضد و نقيض، بلكه لاف و گزاف است. اگر كسي به درجه قطبيّت رسيده، چرا در دين خود شك كرده، وانگهي كسي كه به دين خود يقين ندارد، چگونه هاتف غيبي يا وحي الهي با او سخن ميگويد و زناري كه او ميبندد، چه خصوصيّتي درد كه مورد وحي و الهام ميشود؟ در كتاب راهنماي دانشوران، جلد 1، صفحه 64 ميگويد: بايزيد را صوفيان صاحب كرامت دانند، چون ديگر پيران، تا جائي كه گويا پيري نباشد بيكرامت و اشعار ذيل را از بويزيد نقل كردهاند:
اي عشق تو كشته عارف و عاصي را سوداي تو گم كرده نكو نامي را
ذوق لب ميگون تو آورده برون از صومعه بايزيد بسطامي را ج
از اشعار او معلوم ميشود كه معشوق او خدا نبوده، زيرا سوداي خدا باعث بدنامي نميشود و ديگر ميرساند او اهل صومعه و نصراني بوده است. سيدمرتضي علم الهدي در تبصره، صفحه 79 ميگويد: بايزيد گفت: « سُبْحانِي سُبْحانِي مَا اَعْظَمَ شَأنِي. من خداي منزه هستم و چقدر شأن من بزرگ است! » با اين كفر سُنيان او را از بزرگان اولياء دانند و عجب است كه دائماً بر شيعه طعن ميزنند كه چرا عبدالله بن سباء گفت علي خدا است. با اينكه شيعه عبدالله بن سبا را كافر و نجس ميداند، ولي سُنيان بايزيد و حلاج را صاحب كرامت ميشمرند.
مؤلف نيز گويد: خوب است سنيان او را از اولياء بدانند و شيعه را رافضي و كافر تا معلوم شود بويزيد با شيعه مراوده نداشته و شيعه گول او را نخورده است. مقدس اردبيلي گويد: صوفيه بعضي از اسرار كفرآميز خود را به صورت رمز و اشاره در خفاء اظهار ميكنند، مگر بايزيد كه مكرر بدون ترس همه جا ميگويد: « لَيْسَ فِي جُبَّتِي سَوي الله و سُبْحانِي مَا اَعْظَمَ شَأنِي » و ميگويد: خدا را در خواب ديدم به صورت پير زمينگيري؛ و در اصول دين قائل به حلول و تشبيه است، يعني براي خدا محل و صورت قائل است و در فروع سُني بوده به مذهب مالك بن انس عمل ميكرده در ظاهر، ولي در باطن منكر دين بوده و اين مرد شقي را ميگويند سقاء حضرت صادق (عليه السّلام) بوده و اين دروغ از افتراء سنيان است، زيرا او معاصر حضرت عسكري بوده است. سيدمرتصي در تبصره گويد: بسطامي را گفتارهائي است زشت و از همه قبيحتر آنكه ادعاي خدائي ميكند و گويد بر آسمان رفتم و يك يك آسمانها را ديدم و خيمه بر عرش زدم، يكي از سنيان روزي نزد او نشسته بود و گفت من هر شب به خانه كعبه روم و طواف كنم و برگردم، چون سه نوبت مكرر بگفت، بايزيد گفت بهتر از تو كسي است كه كعبه هر شب به زيارت او ميآيد و زيارت او كند و برگردد، يعني خودم. و خود او گفته بايزيد جزئي است از خالق و در حجاب افتاد، چون بدو اتصال كند، بداند اوست يا از اوست. يعني خدا يا جزو خدا است. مؤلف گويدۀ تمام آنچه سيد مزتضي و مقدس اردبيلي نقل كردهاند، صوفيان قبول دارند و همه را باضافه چندين مقابل شيخ عطار در تذكرةالاولياء، از صفحه 129 تا صفحه 164 بعنوان تمجيد او نوشته است. اهل تحقيق مراجعه كنند به كتاب محدث قمي، سفينةالبحار، جلد 2، صفحه 61 و در تذكرةالاولياء، صفحه 145 و همچنين ابن جوزي و ديگران نوشتهاند كه بويزيد گفت دوست دارم قيامت برپا شود تا آنكه خيمه خود را روي جهنم نصب كنم. مردي پرسيد براي چه؟ گفت براي آنكه ميدانم چون جهنم مرا ببيند خاموش گردد. پس من رحمت بر خلق باشم.
مؤلف گويد: گويا قرآن نخوانده « إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُواْ بِآيَاتِنَا سَوْفَ نُصْلِيهِمْ نَاراً كُلَّمَا نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْنَاهُمْ جُلُوداً غَيْرَهَا لِيَذُوقُواْ الْعَذَابَ إِنَّ اللّهَ كَانَ عَزِيزاً حَكِيماً. به زودى كسانى را كه به آيات ما كفر ورزيدهاند در آتشى درآوريم كه خاموشي ندارد، دائمي است و هر زمان كه پوست بدن دوزخيان آب شود، پوست ديگري بر ايشان بپوشانيم تا عذاب را بچشند.(سوره نساء، آيه 56) »
شايد هم بويزيد دوزخ را دروغ پنداشته. امام علي (عليه السّلام) ميگويد: « وَيْلٌ لِي وَيْلٌ لِي إنْ كانَ الْجَحِيم مَنْزِلي » و چقدر پيغمبر و امامان معصوم خوف داشتند، ولي اين صاحبان لاف و گراف با دروغهائي خود را رسوا ميكنند و اين زشتي در كار آنان آشكار است. مثلاً در تذكرةالاولياء، صفحه 145 مينويسد: نقل است روزي يك نفر آمد نزد بويزيد و مسئلهاي پرسيد. بويزيد جواب داد، آن كس از خجالت آب شد، چون طاقت نداشت. مرد ديگري رسيد، آب زردي ايستاده ديد، گفت يا شيخ اين چيست؟ گفت يكي سؤالي كرد، من جواب دادم، طاقت نداشت، از شرم چنين آب شد. در تذكره و نفحات از اين قبيل كرامات براي بويزيد و ساير مرشدان هزاران نقل كردهاند. مراجعه شود به نفحات الانس، صفحه 285.
مؤلف گويد: اولاً فايده اين معجزه چه بود؟ و ثانياً معلوم ميشود صوفيه از دروغهاي شاخدار باكي ندارند. مثلاً در كتاب اسرارُالتوحيد از ابوسعيد ابيالخير شافعيِ صوفي نوشته كه شيخ ابوسعيد راز دل هر كس را ميدانست و چون به سرخس ميرفت، به هوا ميپريد و با حيوانات سخن ميگفت، طغرل سلجوقي و برادرش را به پادشاهي رسانيد. روزي از يكي از بزرگان پولي خواست، او وعده كرد و نداد. ابوسعيد به خشم آمد و نفرين كرد، پس آن بزرگ را در شبي سگها دريدند. مؤلف گويد: اين مرد اگر مستجابالدعوه بود، ميخواست دعا كند كه پولدار شود تا محتاج به بزرگان نشود. گويند عابدي گندم به آسياب برد، آسيابان كار بسيار داشت و به گندم او نرسيد، عابد به خشم آمد و گفت اگر گندم مرا زودتر از ديگران آرد نكني نفرين كنم خرت سگ شود. آسيابان گفت اگر نزد خدا چنين مقامي داري دعا كن گندمت آرد شود تا محتاج من نشوي. عجب است از درويشان و صوفيان كه اظهار اسلام كردهاند و به چنين دكانداراني ارادت ميورزند كه به كرامات جعلي سفيهانه معجزات انبياء را هم مورد سوء ظن قرار دهند و نيز در همان كتب نقل كردهاند كه بويزيد گفت آتش دوزخ چه باشد، اگر آن را ببينم بگوشهء دامنم خاموش كنم. ابن جوزي گويد كسي كه چنين بگويد كافر و واجبالقتل است، زيرا آنكه ايمان به جنّ دارد در تاريكي ميلرزد و آنكه ايمان به قيامت ندارد، نميترسد. در حاليكه روايات معتبر وارد شده كه اگر روزنهاي از آتش دوزخ به دنيا بوزد تمام مشرق و مغرب عالم بجوشد و در تذكرةالاولياء نقل كرده كه بايزيد گفت حج كردم اول مرتبه خانهء كعبه را ديدم، مرتبه دوم حج كردم، صاحب خانه را ديدم، مرتبه سوم حج كردم، نه خانه ديدم و نه صاحب خانه را. و نيز در تذكرةالاولياء، صفحه 163 و كتب ديگر است كه بويزيد گفت لواء من بزرگتر از لواء محمّد است كه پيغمبران و خلايق تحت لواي من باشند.
مؤلف گويد: گمان نميكنم كسي كه مسلمان باشد از اين كلمات منزجر نگردد و از بيشرمي هر چه خواهد بلافد، بلي كسي كه با آلِ محمد مراوده ندارد و از درِ خانهء آلِ محمد دور و از ديگران كه سرآب هستند، آب طلب كند، چنين مرشداني هم لازم دارد و مثنوي براي بويزيد علم غيب قائل شده و در صفحه 368 گويد:
آن شنيدي داستان بويزيد كو ز حال بوالحسن از پيش ديد
در صفحهء 160 وحي براي او قائل شده و گويد:
سوي مكه شيخ امت بويزيد از براي حج و عمره ميدويد
گفت حق كاندر سفر هر جا روي بايد اول طالب مردي شوي
بايزيد اندر سفر جستي بسي تا بيابد خضر وقت خود كسي
ديد پيري با قدي همچون هلال بود در وي فرو گفتار رجال
گفت طوفي كن بگردم هفت بار وين نكوتر از طواف و حج شمار
كعبه را يك بار بيتي گفت يار گفت يا عبدي مرا هفتاد بار
آمد از وي بايزيد اندر مزيد منتهي در منتهي آخر رسيد
بالاخره به او وحي شد كه مردي را پيدا كن، مرد را پيدا كرد و طواف گرد او را كه شرك است، از حج بالاتر دانست. صوفيه براي چنين فردي كه غير از ادعا چيزي نداشته، جان ميدهند و در كتب خود به او افتخار ميكنند و مثلاً اسمي از امام صادق (عليه السّلام) نميبرند. شاه نعمتالله ولي كرماني در صفحه 322 ديوانش ميگويد:
بايزيد است جان و هم جانان من بايزيد است سرور و سلطان من
صفي عليشاه ادعاي وحدت وجود كرده و خود را بايزيد عصر دانسته كه او نيز قائل به وحدت وجود بوده در زبدة الاسرار گويد:
طبل وحدت را كنون افشاء زنم لا گذارم نوبت الّا زنم
اي فقيران كاردها حاضر كنيد بايزيد عصر را در تن زنيد
واجب آمد اينكه بكشندم بدار تا انا الحق گوي گردد سنگسار
شاه نعمتالله ولي نيز با وحدت وجود، خود را با بايزيد و بايزيد را با خود يكي ميداند. در صفحه 26 ديوانش ميگويد:
از هستي خود چه نيست گشتيم فراغ چو يزيد و بويزيديم
معشوق خوديم و عاشق خود هم سيد خويش و هم عبيديم
صاحب تحفةالاخيار حال اين ديوانگان را بيان كرده و گويد:
زنند لاف خدائي بذكر سبحاني همين كم است ز آئين كفرشان زنّار
جميع پيرو حلاج و بايزيد و جنيد تمام بيخبر از شرع احمد مختاركنند
دعوي تسخير جنيان بدروغ كه تا كنند الاغان انس را افسار
حقيقة العرفان - احوال و رفتار و عقائد عرفاء و مرشدان و اقطاب صوفيه - 4
بُشر حافي كه نامي از او در كتب رجال شيعه نيست. ولي در كتب سنيّان بسيار از او تعريف كردهاند. ابن عساكر در تاريخ شام بسيار از او تعريف كرده و گويد: « كانَ بُشْرٌ رَجُلاً كَثِير الشّعْرِ طَوِيل الشّارب. پر مو بود و شاربهاي دراز داشت.
خطيب بغدادي بعد از تعريف بسيار از او ميگويد: مردي نزد بُشر آمد و گفت من خدا را در خواب ديدم كه فرمود به بُشر بگو اي بُشر اگر روي آتش سرخ مرا سجده نمائي اداي شكر من نتواني كرد در مقابل آنچه به تو دادم و نام تو را بلند نمودم. بُشر گفت تو چنين خوابي ديدي؟ گفت بلي، دو شب پشت سر هم. اين نقل اگر راست باشد، معلوم ميشود بُشر از طائفهء مجسميّه است كه بر خدا رؤيت جائز ميدانند و اگر نه بايد تكذيب كند و نهي از چنين خوابي نمايد و بگويد اين شيطان بوده كه به خواب تو آمده. در نفحات، صفحه 48 گويد: پيش از احمد بن حنبل او رياست داشت بر سنيّان و چون احمد حنبل معروف شد، بُشر از او تعريف كرد و گفت احمد حنبل در مقام پيامبران ايستاده. معلوم ميشود شيعه نبوده، زيرا شيعه غير از چهارده معصوم به كسي معتقد نيست و رؤساي مذاهب سنيّان را گمراه ميدانند. از كتاب تذكرةالاولياء، صفحه 106 معلوم ميشود با احمد بن حنبل كه از رؤساي مذاهب سنيّان است مراوده داشته و از كتب اهل سنّت معلوم ميشود كه بُشر از دشمنان آلِ محمّد و مريد مخالفين آنان بوده، زيرا خطيب بغدادي مينويسد كه بُشر از بسياري از اهل سنت حديث دارد و آنچه كتب داشت، همه را در خاك دفن كرد و بر سبيل مذاكره احاديثي از او نقل شده از آنجمله نقل كنند از بُشر كه اميرالمؤمنين علي (ع) بر منبر كوفه خطبه ميخواند و فرمود آگاه باشيد بهترين مردم بعد از رسول خدا ابوبكر است، سپس عمر و اگر بخواهم نفر سومي را كه او نيز بهترين است، ميگويم. چون از منبر فرود آمد فرمود نفر سوم عثمان است. كسي كه چنين افترائي به حضرت امام علي (عليه السّلام) بزند، از نواصب است، زيرا سنيّان غير ناصبي عثمان را بهتر از امام علي (عليه السّلام) نميدانند و ابراهيم بن هاشم نقل كرده هجده سبد كتاب از بُشر حافي بود، همه را دفن كرد و دعا كرد كه خدايا هر چه حديث در قلب من است محو نما. اين كار ضد دستور پيغمبر اسلام است كه فرموده « مَنْ حَفظَ مِنْ اُمَّتِي اَرْبَعِينَ حَدِيثاً... » و اخبار ديگر كه حفظ حديث فضيلت دارد و در بدعت دهم از مطلب پنجم ذكر خواهد شد. امّا بُشر كتب حديث را زير خاك دفن ميكند. اگر حديث صحيح و از احكام دين بود كه بايد محافظت كند و تعليم ديگران نمايد و امّا اگر بدعت بوده، پس واي به حال او كه عمر خود را صرف نوشتن بدعت نموده.
از آنچه ذكر شد روشن ميشود كه بُشر اهل بدعت و از رؤساي منافقين و رياكاران است، پس چگونه است كه در منبرها ذاكرين نام او را به نيكي ياد ميكنند؟ جواب آن است كه گول كرامات جعلي او را خوردهاند و تأمل نكردهاند كه ناقل آنها چه كسي است. مثلاً روايت ميكنند كه حضرت امام موسي كاظم (عليه السّلام) از خانهء بُشر ميگذشت، آواز غنا و سازي شنيد، كنيزي را بر درب خانه ديد، فرمود صاحب اين خانه آزاد است يا بنده؟ كنيز گفت آزاد است. حضرت فرمود راست گفتي، اگر بنده بود بندگي ميكرد و از خدا ميترسيد.كنيز نزد بُشر رفت و قصه را گفت. بُشر از اين سخن هدايت يافت و خود را به حضرت رسانيد و در قدم او توبه كرد؛ معلوم ميشود اهل فسق و فجور بوده.
اول- اين روايت سند متصل ندارد و بدون سند ذكر شده و معلوم نيست چه كسي اين حديث را از بُشر يا از حضرت كاظم نقل كرده. در تذكرةالاولياء، صفحه 106 نقل كرده كه بزرگي در خواب ديد كه برو به بُشر بگو ما نام تو را در دنيا و آخرت پاكيزه و معروف كرديم. او آمد درب خانه بُشرِ حافي كه پيغام خدا را برساند، بُشر توبه كرد و در تذكرةالاولياء نامي از حضرت موسي بن جعفر (عليه السّلام) نيست.
دوم- بر فرض صحت روايت دلالت بر تشيّع او ندارد.
سوم- آنكه اگر قبول كنيم توبه كرده، بايد فهميد بعد از توبه آيا چه كرده؟ اگر رفته باشد عقائد خود از اصول و فروع دين را مطابق مذهب حقّ درست كرده باشد و به دنبال ضلالت نرفته باشد، خوب است. امّا متأسفانه از احوال او معلوم ميشود با ائمه هدي ارتباطي نداشته و يك حديث از امام صادق و امام كاظم (عليهما السّلام) يا ساير ائمه نقل نكرده، بلكه از بزرگان اهل سنت محسوب شده و علماء رجال شيعه او را در شماره رجال شيعه نياوردهاند. امّا سنيّان براي او نقل كرامات سفيهانه كردهاند و كارهاي مخالف عقل او را كرامت دانستهاند. مثلاً تذكرةالاولياء، صفحه 107 ميگويد: بُشر شبي خواست به خانه درآيد، يك پاي در آستانه نهاد و يك پاي بيرون خانه و تا روز همچنان متحير ايستاده بود كه وارد بشود يا نه! و در صفحه 108 گويد: بُشر در سرماي سخت برهنه شده بود و ميلرزيد، به او گفتند لباس خود در بر كن. گفت مال ندارم با درويشان مواساة كنم، خواستم با تن موافقت كنم. خودش را مريض ميكند و حفظ سلامتي را كه واجب است، ترك ميكند براي خيال موهومي و در صفحه 111 نقل كرده كه تا بُشر زنده بود، هرگز در بغداد هيچ حيوان چهارپا فضله و پشكل نيانداخت در راه براي احترام او كه پاي برهنه رفته بود. يك شب مردي حيوانش روث و فضله انداخت، او فرياد كرد كه بُشر حافي مرده است. و اين دروغ بزرگي است، زيرا حيوانات ملاحظهء رسول خدا (صلّي الله عليه و آله) نكردند و علي مرتضي (عليه السّلام) را پاي برهنه به مسجد بردند و حيوانات ملاحظه نكردند.
براي چه او را حافي ميگويند؟ حافي يعني پابرهنه، اصلاً پابرهنگي شرعاً مذمّت شده و بر خلاف دستور اسلام است. امّا براي چه او را حافي گفتهاند، در كتاب روضات نقل كرده كه بند نعلين او پاره شد، نزد پارهدوزي برد كه بدوزد. پارهدوز گفت شما با اين گردن كلفت سربار جامعه شدهايد. بُشر با شنيدن اين سخن نعلين از پا فكند و ديگر نپوشيد، از اين جهت او را حافي گفتند. مثلاً در تذكرةالاولياء، صفحه 106 مينويسد: آن كس كه خواب ديد خدا را و پيغام خدا به او رسانيد، در آنحال بُشر پايبرهنه و مست بود و در آنحال توبه كرد كه ديگر به كار مستي نرود.
ابراهيم ادهم در كتب رجال شيعه نامي از او نيست، ولي سنيّان بسيار از او مدح كردهاند و او را از اصحاب ابوحنيفه و سفيان ثوري و مانند ايشان شمردهاند. مثلاً جامي در نفحاتالانس، صفحه 41 گويد: ابراهيم با سفيان ثوري و فضيل عياض صحبت داشته. تذكرةالاولياء، صفحه 88 مينويسد: ابراهيم از اصحاب ابوحنيفه بوده و ابوحنيفه به او سيدنا خطاب ميكرده. همچنين ذكر شده در ربيع الابرار زمخشري و نفحات جامي و كتاب غزالي. از روايات شيعه معلوم ميشود كه از مخالفين ائمه معصومين بوده، چنانكه ابن شهر آشوب گفته و علامه مجلسي در عين الحيوه و جلد 11 بحار، صفحه 144 و سفينةالبحار محدث قمي، صفحه 76 و علماء ديگر روايت كردهاند كه چون حضرت صادق (عليه السّلام) به كوفه آمد و خواست مراجعت كند، مردم به مشايعت آمدند. ابراهيم ادهم با سفيان ثوري و جماعتي از هم مسلكان خود پيش از حضرت صادق (عليه السّلام) براه افتادند، اتفاقاً شيري بر سر راه ظاهر شد. ابراهيم ادهم گفت توقف كنيد تا جعفر بيايد ببينيم چه ميكند. پس ماندند تا حضرت رسيد و نزد شير رفت و گوش او را گرفت و از راه دورش كرد. پس رو به مردم كرد و فرمود: آگاه باشيد اگر مردم آنطوري كه شايسته است خدا را اطاعت كنند، بار خود را بر دوش سباع گذارند.
مؤلف گويد: اين مرد بيدانش ميگويد جعفر بيايد و نميگويد امام ششم يا پسر پيغمبر (صلّي الله عليه و آله)، بايد به مريدان او كه كرامات براي او جعل كردهاند گفت: چرا اينجا كه در ملاء عام بود و همه ميتوانستند ببينند، كرامت نكرد و شير را دفع ننمود؟
محيالدين اعرابي گويد: شيطان سلطان العرفاء است، بنابراين تعجب نبايد كرد از سلاطين ديگر عرفاء و درويشان كه مانند سلطان محمود غزنويِ سنّي و سلطان ابراهيم ادهم و سلطان بايزيد و متوكل عباسي را قطب بدانند، با اينكه پيغمبر فرمود « اولي الامر » منحصر به دوازده نفر است كه اول ايشان علي (عليه السّلام) و آخر ايشان امام مُنْتَظَر است. ولي صوفيان نوشتهاند سلطان محمود غزنويِ حنفي به ديدن شيخ ابوالحسن خرقاني صوفي رفت و گفت من اوليالامر ميباشم و خدا فرموده « أَطِيعُواْ اللّهَ وَ أَطِيعُواْ الرَّسُولَ وَ أُوْلِي الأَمْرِ مِنكُمْ. خدا را اطاعت كنيد و پيامبر و اولياى امر خود را[نيز] اطاعت كنيد (سوره نساء، آيه 59) »، چرا بديدن من نيامدي؟ خرقاني جواب داد من در أَطِيعُواْ اللّهَ تنها گير كردهام، چه رسد به اطاعت رسول و اولي الامر، بيچاره مرشد خراقاني نميداند كه اطاعت خدا همان اطاعت رسول و اولي الامر است. سيدمرتضي در تبصره، صفحه 84 مينويسد: اول صوفيان ابراهيم ادهم بود، مريدان او گويند كسي را ديد و اسم اعظم از او آموخت و آن را خواند، خضر را ديد، خضر گفت اسم اعظم را برادر داود پيغمبر به تو آموخت.
مؤلف گويد: بزرگان سنيان و صوفيان خضر را ابزار دست خود كردهاند و هر كدام ادعا ميكنند كه خضر را ديده كه در مطلب پنجم بيان خواهد شد. اكنون بايد گفت برادر داود تا زمان امام صادق (عليه السّلام) زنده نبوده، اضافه اينكه جناب خضر (عليه السّلام) خادم آلِ محمد است. اگر راست ميگوئيد چرا دنبال دشمنان آلِ محمد مانند سفيان و ابوحنيفه رفته و يك حديث از آلِ محمد از او نقل نشده و از علوم ايشان بهره نگرفته؟ صوفيه ميگويند: ابراهيم ادهم سلطنت ظاهري را گذاشت و به او وحي و الهام شد، چنانكه در صفحه 88 تذكرةالاولياء بيان كرده كه به سلطنت باطني و به حق پيوست كه يك سوزن ميان دريا انداخت و به ماهيان گفت سوزن مرا بياوريد، صد هزار ماهي آمد و بر دهان هر يك سوزني از طلا بود، چنانكه مثنوي آن را به نظم آورده است:
هم ز ابراهيم ادهم آمده است كو ز راهي بر لب دريا نشست...
مؤلف گويد: تعجب ميكنم از بياطلاعي صوفيه، زيرا سلطنت واقعي از امام صادق (عليه السلام) بود و به ظاهر هم كه بنيعباس سلطنت داشتند و تمام مملكت اسلام بدست ايشان بود و امام را هم شهيد كردند كه مبادا رقيب ايشان باشد. پس ابراهيم ادهم كجا سلطنت داشت؟ و براي چه ماهيان دريا صد هزار سوزن طلا آوردند؟ و اين معجزه چه فائدهاي داشت؟ و در اين لاف و گزاف چه ثمري است؟
حقيقت مطلب اين است كه اين افسانهء ترك شاهي و رياضت و ستايش را بدون كم و زياد بودائيها براي بودا نوشته بودند كه بودا براي آنكه به مقام ربوبيّت برسد ترك شاهي كرد و رياضت كشيد و به بيابانها رفت براي دستگيري مردم و در آن زمان مذهب بودا چنانكه تاريخ نشان ميدهد در بلخ و بخارا منتشر بوده و به صوفيان بلخ و خراسان اين افسانه سرايت كرده. آنها هم براي ابراهيم ادهم و ابوسعيد ابيالخير تمام سرگذشت بودا را نوشتهاند. و حتي تذكرةالاولياء، صفحه 97 فراتر از داستان بودا را براي او بيان كرده و گفته است: يكبار ابراهيم را نفقه نبود، پانزده روز ريگ بيابان خورد. اهل تحقيق به كتاب تاريخ تصوف از دكتر قاسم غني، صفحه 158 و مقدمه نفحاتالانس جامي از مهدي توحيديپور، صفحه 94 و 99 مراجعه نمايند.
شقيق بلخي ابوعلي شاگرد ابراهيم ادهم، نامي از او در كتب رجال شيعه نيست. از حال استاد، حال شاگرد هم معلوم است. امّا مختصر اشارهاي ميگردد. تذكرةالاولياء در صفحه 180 ميگويد: ركن محترم و قبلهء محتشم، شقيق را گَبري همراه بود كه او را هدايت ميكرد و بيدار بود و هشيار ميگرداند. در نفحاتالانس، صفحه 49 مينويسد كه شقيق همكلاسي و همدرس بود با ابويوسف قاضي(عامل تحريك خليفهء عباسي براي مسموم نمودن حضرت امام جواد) و مينويسد شقيق شاگرد ابوخنيفه بود و وفاتش سال 147 با آنكه معاصر حضرت كاظم، امام هفتم بوده، يك حديث از ايشان يا از ساير ائمه معصومين اخذ يا روايت نكرده و در هيچ كتابي نقل نشده. فقط يك مرتبه حضرت كاظم را در سفر حج ديده، آنهم نشناخته، چنانكه در سفينه البحار و جلد 11 بحارالانوار نقل كرده، در حاليكه پيغمبر فرمود: « مَنْ ماتَ وَ لَمْ يَعْرِف إمام زَمانِهِ ماتَ مِيتة الْجاهِلِيه. هر كس بميرد و امام زمان خويش را نشناخته باشد، به كفر و جاهليت از دنيا رفته است ». از خبر مذكور در سفر حج نقص شقيق و همهء صوفيان ظاهر ميشود. آنوقت ملاي رومي در مثنويِ خود نامي از امام كاظم(عليه السلام) نبرده، ولي شقيق گمراه را در رديف پيغمبران ذكر كرده، در صفحه 128 مثنوي گويد:
و آن شقيق از شق آن راه شگرف گشت او را خورشيد رأي و تيز طرف
جُنيد بغدادي ابوالقاسم بن محمد بن جنيد، نامي از او در كتب رجال شيعه نيست. مذهب جنيد شافعي بوده، چنانكه يافعي در مرآت الجنان ذكر كرده و جامي در نفحات، صفحه 80 مينويسد، مذهب از ابوثور داشت كه شاگرد شافعي است و گفتهاند مذهب سفيان ثوري داشته و سني بودن او مورد اتفاق است و سنيان و صوفيان به او بسيار عقيده دارند و او را سيدالطائفه خوانند. او را در رديف انبياء شمرده و براي او بيشتر از انبياء معجزهها ساختهاند. مثنوي در صفحه 128 گويد:
چون جنيد از جُند او ديد آن مدد خود مقاماتش فزون شد از عدد
از جنيد پرسيدند عارف كيست؟ گفت آن است كه از اندرون تو خبر دهد. حال آنكه پيغمبر اسلام فرمود: « نَحْنُ نَحْكُمْ بِالظاهِر وَاللهُ يَعلم السَرائِر ». و قرآن ميگويد سرائر و اسرار بشر را فقط خدا ميداند « و لا يعلم الغيب الا الله ». پرسيدند از جُنيد اين علم از كجا آوردي؟ گفت از جلوس نزد خدا زير آن دريچه به سي سال و اشاره كرد به دريچهاي كه در خانه داشت.
از اين سخن معلوم ميشود اين مرد مانند بشر حافي و سري سقطي و ساير پيران صوفيه خدا را جسم ميدانند، علماي شيعه جُنيد را از اهل بدعت و استاد حسين حلاج و شاگرد بايزيد شمردهاند. اهل تحقيق به كتاب تبصره سيدمرتضي و تحفةالاخيار و كشفالاشتباه رجوع كنند. در تبصره، صفحه 84 مينويسد: سنيان اين صوفيان را مانند جُنيد كه دائم در رقص و آواز اشتغال دارند، اولياء صاحب كرامت خوانند، ولي شيعه اگر يك كرامت واقعي از ائمه معصومين(عليهم السلام) بيان كند، رافضي و واجبالقتل ميشود. وفات جُنيد سال 290 است و با آنكه معاصر حضرت عسكري(عليه السلام) و سفراء امام زمان بوده، حديثي از ايشان نقل نكرده و با ساير علماي شيعه نيز مراوده نداشته. در كتاب راهنماي دانشوران از جُنيد نقل كرده كه گفت هرگز از چيزي سود نبرم مانند سودي كه از شنيدن ابياتي چند بردم. پرسيدند آن ابيات چه بود؟ گفت: از خانهاي گذشتم، كنيزي با آهنگ موزون اشعار عاشقانه ميخواند.
سيد مرتضي در تبصره، صفحه 85 نقل كرده كه جُنيد گفت در سه موضع رحمت نازل ميشود. اول صوفيان را نزد سماعِ آواز، ايشان نشنوند الا از حق و برنخيزند الا به وجد. دوم نزد طعام خوردن، سوم وقتي كه صوفيان مذاكره كنند. سيد مرتضي ميفرمايد سبحان الله، جُنيد قناعت نكرده به آنكه حرامي را حلال كند، اضافه كرده كه رحمت هم نازل ميشود. اگر اين سخن را يك نفر مخالف نواصب گفتي، سنيان گفتند كافر است. ولي چون اولياء خودشان ميگويند، حق ميدانند و شك نيست كه خدا براي هيچ پيغمبري آواز نخواند و رسولان از حق آوازه نشنيدند و به وجد و سماع نيامدند(حرمت غناء و آوازه با مدارك در مطلب پنجم بيان ميگردد). ولي ثمره صوفيگري آن است كه نعوذ بالله حرامي از حق شنوند. جُنيد از خود و ساير صوفيان و صوفيگري تعريف كرده و حتي آنكه گفته است صوفي مشتق از صوف « الصاد صبر و صدق، و الواو ودّ و وِرد و وفا والفاء فرد و فقر و فناء ». ولي يك نفر از اهل ايمان گفته است:
الصاد صفر و صفير و صنم والواو وِزر و وبال و وَرَم والفاء فسق و فجور فَنَدَم
و ديگري گويد:
صاد صوفي صيد مردم باشد و صوت الحمار صرع و صور و صفر كف هم ميشود اي هوشيار
علامه نراقي در طاقديس گويد:
وان دگر يك كرده صوفي نام خود كفرها بنهاده اندر دام خود
هيچ داني چيست صوفي مشربي ملحدي بنگي مباحي مذهبي
قيد شرع از دوش خود افكندهاي كهنه نباني ز كفر آكندهاي
جلقگاه صوفيان كفهاي او كفر و نكبت ظاهر از سيماي او
راه و رسم صوفيان خواهي تمام حلق و جلق و دلق باشد والسلام
حجت الاسلام خراساني نيز گويد:
نيست در صوفي از صداقت هيچ بجز از حرف پيچ اندر پسچ
عشق و عرفان او همه وهم است كه نه از علم و عقل و از فهم است
عشق و عرفان صوفيِ غافل چون نماز است بيوضو باطل
بلكه او را چو از خود آئين است چون يهودي خارج از دين است
زين جهت بدتر از سگ كوفي است سگ كوفي به از دو صد صوفي است
خطيب بغدادي در تاريخ خود از جُنيد تعريف كرده كه چون هنگام مرگ جُنيد رسيد، وصيت كرد هر چه كتب علمي دارد و هر علمي كه به او منسوب است همه را با او دفن كنند. پرسيدند اين چه وصيتي است؟ گفت دوست دارم خدا مرا نبيند كه چيزي به من نسبت دهند.
مؤلف گويد: اگر اوراق علم صحيح بوده، گناهي مرتكب شده به دفن آن، كه احاديث رسول را دفن كنند، زيرا علم از صدقه جاريه است و اگر بدعت بوده، واي به حالش و اين عيب او است كه از خوبي او شمردهاند.
حقيقة العرفان - يكي از صفات زشت عرفاء و صوفيه - 1
از صفات زشت ايشان يكي آن است كه بدِ خود را نام خوب ميگذارند. مثلاً دفن علم و حديث را از فروتني ميدانند. در تذكرةالاولياء، جلد 2، صفحه 16 مينويسد: دزدي را در بغداد به دار آويخته بودند. جُنيد پاي او را بوسه داد. از او سؤال كردند چرا اين كار كردي؟ گفت هزار رحمت بر دزد باد كه در كار خود مرد بوده، زيرا در اين كار سر داده و در صفحه 13 مينويسد: جُنيد با مريدي در شبي راه ميرفت، سگي بانگ نمود. جُنيد گفت: لبيك لبيك! مريد گفت: اين چه حال است؟ گفت: صداي سگ را قهر حقّ ديدم و آواز از قدرت حقّ شنيدم و سگ را در ميان نديدم، لاجرم لبيك جواب دادم. بدون شك اين كارها و چنين گفتارها از كفر و ناداني است و ائمه اهلِ بيت هيچوقت چنين كارها و گفتارها نداشتهاند. و در احوال غزالي بيايد كارهاي باطل و زشتي را كه به نام تعليم و تربيت و تكميل نفس انجام ميدهند و در بدعت پنجم از مطلب پنجم شرحي در اين مطلب بيايد. در تذكرةالاولياء بسيار معجزه و وحي براي جُنيد نقل كرده، از آنجمله، جلد 2، صفحه 110 مينويسد: سري سقطي گفت: من خداي را به خواب ديدم، فرمود رسول ما يعني محمّد را فرستادم تا جُنيد را بگويد بر منبر رود و سخن بگويد. پس جُنيد روزي در مجلس سخن گفت، چهل تن حاضر بودند، هيجده تن جان بدادند و بيست و دو نفر بيهوش شدند. ايشان را بر گردن نهادند و به خانهها بردند. و در صفحه 11 گويد جنيد گفت: يك روز دلم گم شده بود، گفتم الهي دل من بازده، ندائي شنيدم كه اي جُنيد ما دل تو را ربودهايم تا با ما بماني! و در صفحه 12 گويد جنيد رنجور شد، گفت: اللهم اشفني، هاتفي آواز داد اي جُنيد ميان بنده و خداي چه كار داري؟ و يك بار پاي جُنيد درد كرد، فاتحه خواند و بر پاي دميد، خطاب رسيد كه شرم نداري كلام ما را در حقّ نفس خود صرف ميكني؟
مؤلف گويد: بايد خودشان اين چيزها را بنويسند تا حقّ بر مردم اشتباه نشود و خدا و قيامت و احكام دين را مسخره كرده و در صفحه 13 گويد: چشم جُنيد درد كردي، طبيب گفت: اگر چشم خود را لازم داري، آب مرسان. جُنيد وضو بساخت و نماز كرد و به خواب رفت. چون بيدار شد، چشمش خوب شده بود. خطاب الهي به او شد كه جُنيد در رضاي ما ترك چشم كرد. اگر بدان عزم دوزخيان را از ما بخواستي اجابت يافتي و همهء دوزخيان را رحمت كرديم. بايد گفت: « وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرَى عَلَى اللّهِ كَذِباً. و كيست ستمكارتر از آن كس كه بر خدا دروغ بسته(سوره انعام، آيه 21) ».
ابوعلي دقاق مرشد صوفيان گويد سماع آواز بر عوام حرام و بر زُهاد حلال است. همچنين ابوعلي گويد: چون حضرت ابراهيم به اسماعيل گفت: « يَا بُنَيَّ إِنِّي أَرَى فِي الْمَنَامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ. اى پسر من، من در خواب[چنين] مىبينم كه تو را سر مىبرم(سوره صافات، آيه 102) » اسماعيل گفت اين جزاي كسي است كه به خواب رود از دوست، اگر به خواب نرفته بودي، اين خطاب با تو نكردي.
مؤلف گويد: اين تبعيض در احكام دين در حلال بودن بعضي از حرامها بر عدّهاي، و نيز چنين گفتارهائي در شأن پيغمبران الهي، به نصّ قرآن كفر است.
شبلي جعفر بن يونس شاگرد جُنيد و حلاج و به اتفاق مذهب او را مالكي نوشتهاند. در تبصره از او نقل كرده كه حقتعالي نظر كرد و به من گفت: هر كه بخوابد غافل شود و از حق در حجاب شود. گويند شبلي هر شب پارهاي نمك در چشم كردي تا خواب نرود و در تذكرةالاولياء، صفحه 139 گويد شبلي هفت من نمك در چشم كرده بود. بنابراين شبلي به خواب نميرفت تا از خدا در حجاب نباشد و ابراهيم خليلالرحمن به خواب رفت و از خدا در حجاب شد و سزاي او شد كه اسماعيل را ذبح كند! سيدمرتضي گويد: اين سخن را اگر يكي از شيعه در حقّ امامي معصوم ميگفت، او را رافضيِ واجبالقتل ميدانستند. زيرا امام را افضل از پيامبر دانسته، ولي چون شبليِ سني ميگويد؛ به آن ايمان دارند و او را از اولياء ميشمرند. بايد گفت اگر شبليها تا قيامت نخوابند و عبادت كنند، چون بر باطلند، ارزشي ندارد و شيطان هم مانند او را كاري ندارد و در تذكره كلمات كفرآميز بسيار از او نقل كرده بعنوان تعريف. مثلاً در صفحه 138 گويد: شبلي را ديدند پارهاي آتش بر كف نهاده و ميدود. گفتند كجا ميدوي؟ گفت ميدوم تا آتش در كعبه زنم تا خلق به خداي پردازند و يك روز چوبي بدست داشت كه هر دو سر آن آتش درگرفته بود. گفتند چه خواهي؟ گفت ميروم تا به يك سر دوزخ را بسوزانم و به يك سر بهشت را تا خلق را پرواء خدا پديد آيد. ابوالقاسم قشيري در كشفالمحجوب گفته شبلي چهار هزار دينار داشت و جمله را در آب دجله انداخت.
مؤلف گويد: معلوم ميشود رئيس اهل تبذير بوده. شيخ عطار هم در منطقالطير از او تعريف كرده كه ميان لوطيان و مخنثان ميرفت، گويد:
گم شد از بغداد شبلي چند گاه كس به سوي او كجا ميبرد راه
باز جستندش به هر موضع بسي در مخنث خانهاي ديدش كسي
در ميان آن گروه بيادب چشم تر بنشسته بود و خشك لب
عجب است كه صوفيان كه اين گناه را تعريف او ميشمرند، آنوقت در تذكرةالاولياء از او تعريف كرده و در صفحه 11 كه شبلي گفت: اگر حقتعالي مرا در قيامت مخير گرداند ميان بهشت و دوزخ، من دوزخ را اختيار كنم، زيرا بهشت مراد من است و دوزخ مراد دوست. پس بايد گفت: زهي از اين بي شرمي و بيپروائي!
حسين بن منصور الحلاج اكثر علماء شيعه او را ساحر و كذّاب خواندهاند، ولي صوفيه و مرشدان جان فداي او ميكنند و به وجود او افتخار ميكنند. علامه حلّي و شيخ طوسي و محقق بحراني و علامه مجلسي و شيخ طبرسي در احتجاج و علامه ممقاني در تنقيح، او را كافر و كذّاب شمردهاند و كفايت است در ذمّ او لَعن امام زمان بر او در توقيع شريف. چنانكه در احتجاج طبرسي و شرح نهج البلاغه علامه خوئي و كتاب غيبت شيخ طوسي و قربالاسناد ابن بابويه القمي و بسياري از علماي ديگر نامهء امام زمان كه توسط سفير سوم و نائب خاص خود شيخ ابوالقاسم حسين بن روح نوبختي در لعن و برائت از او صادر فرمودند، نوشته و همچنين نقل كردهاند. مقدس اردبيلي در حديقه و علامه مجلسي در جلد 13 بحارالانوار و بسياري از اهل اطلاع نوشتهاند كه چون حلاج اظهار خدائي و كفر و الحاد نمود و توقيع بر لعن او از طرف حضرت صاحبالامر(عليه السلام) صادر گرديد، بسياري از فقهاي خاصه و عامه فتوي به قتل او دادند. يكي از كساني كه فتوي به قتل او داد و به خط شريف خود نوشت كه او واجبالقتل و فاسدالعقيده است، حسين بن روح، وكيل و سفير و نائب خاص حضرت ولي عصر(عليه السلام) بود، با اين حال اگر كسي از ناداني خود از حلاج تمجيد كند مخالفت با امام زمان نموده، اگر متوجه نبوده، توبه كند و اگر متوجه بشود و توبه نكند، معلوم ميشود فاسدالعقيده ميباشد. مانند مثنوي كه بسيار تعريف كرده در صفحه 473 ميگويد:
گفت فرعوني اَنا الحق گشت پست گفت منصوري اَنا الحق و برست
و در صفحه 140 گويد:
چون قلم در دست غداري بود لاجرم منصور بر داري بود
مؤلف گويد: نميدانم مقصود مولوي از غدّار كيست. اگر مقصود او امام زمان شيعيان و يا نائب خاصّ او است كه بسيار خطا كرده، ولي عجب است از شاعري مانند حافظ، با اينكه بعضي افراد او را شيعه ميدانند باز از ناداني مدح حلاج نموده بر خلاف امام زمان (عليه السلام) گويد:
گفت آن يار كزو گشت سرِ دار بلند جرمش آن بود كه اسرار هويدا ميكرد
و در جاي ديگر گويد:
حلاج بر سر دار اين نكته خوش سرايد از شافعي مپرسيد امثال اين مسائل
شيخ طوسي و محدث قمي و شيخ صدوق و ديگران روايت كردهاند كه چون خدا خواست حلاج را رسوا كند، نامه به ابيسهل بن اسماعيل نوبختي كه از بزرگان علم و اصحاب حضرت عسكري(عليه السلام) و پيشواي شيعه بود، نوشت و مكرر اظهار كرد كه من وكيل حضرت حجّت ميباشم و از جانب امام مأمورم تو را دعوت كنم و براي تسليم تو حجّت و برهان آورم تا شك نكني و حلاج خيال ميكرد اگر اوتسليم شود، مردم ديگر به تبع او تسليم او خواهند شد. پس ابوسهل در جواب پيغام داد: من مردي هستم كه دختران جوان را دوست ميدارم، ولي چون موي من سفيد است كنيزهاي من از من دوري ميكنند و بايد هر جمعه خضاب كنم و زحمت بسياري متحمّل شوم. اگر تو ريش مرا سياه كردي، من مطيع تو و به سوي تو خواهم آمد. حلاج فهميد خطا كرده و او را نميتواند صيد كند، ديگر جواب نداد. ابوسهل هم اين حكايت را همه جا نقل و او را مضحكه نمود.
علامه خوئي در كتاب شرح نهج البلاغهء خود ميگويد به كساني كه حسين حلاج را حلاج اسرار ميدانند بايد گفت او حلاج پنبه است، چرا ريش ابوسهل نوبختي را نتوانست سياه كند تا پنبهء رسوائي او زده نشود؟
ابن نديم و سيدمرتضي و ديگران نقل كردهاند كه حلاج حيلهگر و ساحر بود و تسخير جنّ داشت و ادعاي تمام علوم ميكرد، ولي خالي بود و با سُني سني بود و با شيعه شيعه، و نزد اصحاب خود ادعاي خدائي ميكرد. صوفيه و مريدان او قبول دارند كه او ادعاي خدائي ميكرد. ولي ميگويند در كوه طور درختي « انا الحق » گفت، اگر انساني بگويد مانعي نيست.
روا باشد اَنا الحق از درختي چرا نبود روا از نيك بختي
جواب آن است كه:
اولاً - در طور خدا با موسي تكلّم كرد به « اِنّي اَنا الله » و صدائي خلق نمود كه از شش طرف به گوش ميرسيد، نه آنكه درخت « اَنا الله » گفته باشد و اگر نداي الهي از درخت شنيده، چون صوت عرض است و محتاج به محل و محل صوت آن درخت بوده و حاصل آنكه درخت نگفته « اَنا الله »، بلكه خدا فرموده « اَنا الله » و دليل مطلب آيات قرآن است در سوره قصص آيه 30 ميفرمايد: «نُودِي مِن شَاطِئِ الْوَادِي الْأَيْمَنِ فِي الْبُقْعَةِ الْمُبَارَكَةِ مِنَ الشَّجَرَةِ. از جانب راست وادى در آن جايگاه مبارك از آن درخت ندا آمد كه اى موسى منم من خداوند پروردگار جهانيان ». پس « قالَ الشَّجَره » نگفته و « نادي الشجره » نگفته، بلكه « نودي من الشجره » و در سوره طه، آيه 11 ميفرمايد: « فَلَمَّا أَتَاهَا نُودِي يَا مُوسَى * إِنِّي أَنَا رَبُّكَ ...».
ثانياً - شرك و كفري بالاتر از ادعاي خدائي نيست. اگر آن را تأويل و حمل بر صحت كنيم، پس مشرك و كافري در عالم نيست، زيرا ميشود براي هر كفري محملي درست كرد.
ثالثاً – خدا را در ميان بشر و شَجَر جاي دادن، محدود نمودن حقّ است. مانند نصاري كه در حقّ حضرت عيسي (عليه السلام) چنين گفتند و كافر شدند « لَقَدْ كَفَرَ الَّذِينَ قَآلُواْ إِنَّ اللّهَ هُوَ الْمَسِيحُ ابْنُ مَرْيَمَ. كسانى كه گفتند خدا همان مسيح پسر مريم است مسلما كافر شدهاند(سوره مائده، آيه 17) » و خداي حال در محل و عارض در جسم محتاج به محل ميشود و از جاي ديگر عالم بيخبر ميماند و ديگر احاطه ندارد و حال آنكه « إِنَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ مُّحِيطٌ. مسلماً او به هر چيزى احاطه دارد(سوره فصلت، آيه 54) ».
حال بايد انصاف داد مشركين عرب كه از جهل و ناداني چند بت ساخته و ميگويند: « هَؤُلاء شُفَعَاؤُنَا عِندَ اللّهِ. اينها نزد خدا شفاعتگران ما هستند.(سوره يونس، آيه 18) » مشرك و نجسترند يا اين صوفيه كه به وحدت وجود و يا به حلول اعتقاد دارند؟ هر زنديق و كافري را خدا ميدانند، بلكه تمام مخلوق را عين خالق ميدانند و ادعاي پاكي و عرفان ميكنند. معلوم ميشود عارف به معني كافر بيدين است. حلاج ميگويد: « لَيْسَ فِي جُبَّتِي اِلَّا الله. نيست در لباس من جز خدا »، ساير مرشدان نيز به او اقتداء كرده و هر كدام دمّ از خدائي ميزنند و شيخ عطار در كتاب بيسرنامهء خود مكرر ميگويد:
من خدايم من خدايم من خدا فارغم از كبر و كينه وَز هوا
اگر چه در بيسرنامه كلمات پوچ زياد دارد، از آنجمله به خود و پيشوايان خود بد ميگويد:
اي دريغا در خودي درماندهام لاجرم در بند تو افتادهام
اي دريغا پيشوايان لعين راه رفتند و بماندم اين چنين
اي دريغا نفس ما در معصيت خود خودي كردي بدي از معرفت
و در كتاب اسرارنامه خود تعريف ميكند از حلاج و ادعاي خدائي او و گويد:
چه منصور اندر آئي در اَنا الحق شوي اندر حقيقت واقف حق
شناسا شد به نور خويش آنگاه به سوي بحر وحدت يافت او راه
و در كتاب جواهر الذات، صفحه 303 خود را به منصور شبيه كرده و دمّ از خدائي زده و گويد:
منم منصور در عين خدائي ز غير خويشتن كرده جدائي
همه بود من است و من نمودم گره از كارها اينجا گشودم
چه آدم من فرستادم به دنيا حقيقت باز بردم سوي عقبي
اَنا الحق گفت او و من نگفتم ولي او آشكارا من نهفتم
صفي عليشاه ميگويد تمام صوفيان در نهاني خدا ميباشند و در صفحه 110 عرفانالحق ميگويد:
صوفي كه فكند از تن و سر خرقه و تاج بازار اَنا الحقش به حق يافت رواج
تن بر سر دار خود نما نيست مبر شو پنبهاي عشق را نهاني حلاج
همچنين تمام اين مرشدان چنين ادعاهاي شركآوري دارند، امّا پيغمبر اسلام ميگويد: « الهي انا العبد الذليل الحقير المسكين. خدايا من بندهاي ذليلِ بيچارهء مسكين هستم ». مخلوقي كه نميتواند پي ببرد به يكي از كوچكترين مخلوقات خدا مانند مورچه، چقدر بيحياء است كه ادعاي خدائي كند، امام علي(عليه السلام) در اول دعاي قاموس ميگويد: « الهي قد تلاطمت امواج قاموس قدرتك فظهر في كل مقدور آثار قدرة عريبة عجيبة »كه عقلها حيران است از دستگاه كوچكترين مخلوق محيرالعقول خداوند.
حقيقة العرفان - يكي از صفات زشت عرفاء و صوفيه - 2
ابوعلي در رجال خود و شيخ طوسي در كتاب غيبت و محدث قمي در منتهيالآمال و علامه مجلسي در جلد 13 بحارالانوار و ديگران روايت كردهاند كه حسين حلاج در زمان علي بن بابويه وارد قم شد و ابن بابويه را با خويشانش دعوت كرد به سوي خود و نوشت به او كه من رسول و وكيل امام زمان هستم. چون ابن بابويه نامهء او را ديد پاره كرد و به قاصد گفت چه باعث شده طالب جهالت شدهاي؟ قاصد گفت او ما را دعوت كرده، چرا نامهء او را پاره كردي؟ ابن بابويه و حاضرين به قاصد خنديدند و او را مسخره نمودند. پس ابن بابويه حركت كرد براي دكان خود با جماعتي از اصحاب و غلامان خود. چون وارد كاروانسرائي شد كه دكانش آنجا بود، كساني كه آنجا بودند براي احترام او برخاستند مگر يك نفر كه برنخاست. ابن بابويه او را نشناخت، چون نشست و دفتر خود را مانند ساير تجار حاضر كرد، از بعضي پرسش كرد آن مرد غريب كيست؟ حلاج شنيد و نزديك آمد و گفت راجع به من سؤال ميكني و حال آنكه خود حاضرم. ابن بابويه فرمود من تو را عظمت دادم كه از خودت نپرسيدم. او گفت نامهء مرا پاره ميكني و حال آنكه من شاهد عمل تو بودم. ابن بابويه فرمود آيا تو همان صاحب نامهاي؟ و فرمود اي غلامان سر و پاي او را گرفته و بيرون اندازيد دشمن خدا و پيغمبر را. پس به او فرمود اي ملعون ادعاي معجزه ميكني، خدا تو را لعنت كند. سپس او را بيرون انداختند و ديگر كسي حسينِ حلاج را در قم نديد.
ابن جوزي در كتاب تلبيس ابليس از محمد بن رازي روايت كرده كه گفت شنيدم عمر بن عثمان لعن ميكرد حلاج را و ميگفت اگر بتوانم او را ميكشم. گفتم براي چه؟ گفت براي آنكه من آيهاي از قرآن قرائت كردم، آن ملعون گفت من ميتوانم مانند قرآن سخن گويم. پس نقل كرده كه نامهاي بخط خود نوشت به يكي از مريدانش: از رحمن بسوي فلاني... به او گفتند تو ادعاي نبوت ميكردي، اكنون ادعاي خدائي ميكني؟ گفت ادعا نيست، بلكه اين مقام عينالجمع است نزد ما. آيا كاتب جز خدا است و دست آلت است.
مؤلف گويد: عقيدهء كفار يونان و صوفيان و مرشدان تمام همين است. مثنوي در باره ابن ملجم ميگويد:
آلت حقي و فاعل دست حق كي زنم بر آلت حق طعن و دق
شيخ مفيد ميفرمايد پيروان حلاج اهل كفر و زندقه ميباشند و هر حرامي را حلال ميدانند، مانند مجوس كه براي زردشت معجزات ميتراشند... در كتاب مستدرك و سفينةالبحار نقل كردهاند كه حلاج را مريداني بود كه به بول او استشفاء ميجستند و از او كتابي يافتند كه نوشته بود هرگاه انسان سه روز و شب روزه بگيرد و افطار نكند، پس از آن با چند ورق برگ كاسني افطار كند، از روزهء ماه رمضان بينياز ميشود و كسي كه يك شب تا صبح دو ركعت نماز كند، ديگر احتياج به نماز ندارد.
ابن جوزي و ديگران نقل كردهاند كه حلاج دفن ميكرد مقداري از حلوا و نان و كباب را در محلي از بيابان و به يكي از اصحاب خود كه محل سرش بود خبر ميداد، چون صبح ميشد به ساير اصحاب خود ميگفت اگر ميل داريد بيرون رويم براي سياحت. پس برميخاست و ميرفت و مردم هم به همراهي او، چون به آن محل ميرسيد، آن صاحب سرّش ميگفت ما ميل و اشتهاء به فلان غذا داريم. پس حلاج به كناري ميرفت و دو ركعت نماز ميكرد و به ايشان وانمود ميكرد معجزه ميكند و ميگفت همان محل را بكنيد. پس خاكها را برطرف ميكردند و آنچه خواسته بودند، پيدا ميشد و همواره حقهبازي ميكرد تا آنكه كفرش مسلَّم شد. چون خواستند او را دار بزنند به اصحابش ميگفت مترسيد، من سي روز ديگر نزد شما برميگردم.
در روضات و شرح نهج البلاغهء خوئي، جلد 6، صفحه 266 نوشتهاند كه جدّ حسين حلاج مجوسي بود و اي كاش بر دين جدّش ميماند و به اسم اسلام اين همه كفر و زندقه نميآورد. علامه خوئي گويد: مريدان او جعل كردهاند كه چون خون نجس او را ريختند، خون بر زمين نقش الله بست. در صورتي كه خون نجس است جائز نيست اسم خدا را به آن آلوده كرد. مضافاً اينكه امام حسين(عليه السلام) كه امام معصوم است، مظلوم كشتند و همچنين ساير اوصياء و انبياء را و از خون ايشان نقش الله بسته نشد، چه رسد به خون ساحر كافري و در كشكول شيخ بهائي و ساير كتب و تواريخ قتل او را در سال 309 چنين نوشتهاند كه چون او را گرفتند، چند نفر دانشمند آمدند با او مناظره و گفتگو كنند. ديدند معلوماتي از قرآن و فقه و حديث ندارد و مشت او خالي است و حتّي مسائل محل ابتلاء را نميداند. به او گفتند تو اگر مسائل طهارت و واجبات خود را فرا ميگرفتي بهتر از اين بود كه در نامههاي خود بنويسي مكرر كه نازل ميگردد صاحب نور شعشعاني كه به لمعات خود تشعشع ميكند. چقدر محتاج به ادب هستي و بعد از آنكه ثابت شد كفر و زندقهء او، امر كردند او را تازيانه زدند و او اظهار ميكرد من سُني ميباشم و نوشتههاي من نزد مردم هست. خيال كردند راست ميگويد، بعد در نامههاي او يافتند كه نوشته منم غرق كنندهء قوم نوح و هلاك كنندهء عاد و ثمود. چون امر او فاش شد، دست و پاي او را بريدند و بر دار آويختند.
خطيب بغدادي در تاريخ خود و مرحوم شيخ علي اكبر نهاوندي در عبقريالحسان و ديگران نقل كردهاند كه حلاج از ساحران ماهر بود و علم سحر را در هند آموخته بود. چنانكه احمد بن حاسب از پدرش نقل كرده كه معتضد عباسي مرا براي بعضي از امور به هند فرستاد. در كشتي ملاقات كردم با مردي خوشسخن، چون از كشتي بيرون آمديم، به او گفتم تو براي چكار آمدهاي؟ گفت براي تعلُّم سحر و نامم حسين بن منصور است، براي آنكه خلق را به سوي خدا بخوانم. ناگاه در كنار شط كوخي كه در آن مردي بود ديديم، حلاج از او پرسيد كسي پيدا ميشود سِحر بداند؟ چون آن مرد شنيد، كپهاي از ريسمان بيرون آورد و سر ريسمان را بدست حلاج داد و باقي را به آسمان انداخت. ناگاه طاقهاي شد و خود آن مرد به هوا رفت و روي طاقه نشست و با هم بر روي زمين آمدند. پس به حلاج گفت مانند اين را ميخواهي؟ گفت بلي و همانجا ماند و من دنبال كار خود رفتم.
شيخ مفيد در كفر و شرك و حيلهبازي او كتابي نوشته، از جمله حيلههاي او نقل كردهاند كه با مردي از مريدان خود قرار گذاشته و او را به بلاد كوهستان فرستاد. آن مرد مدتي در آن بلاد به زُهد و عبادت پرداخت كه مردم به او علاقه پيدا كردند. در اين بين اظهار كرد كه كور شدهام، ديگري دست او را ميگرفت و بعد از مدتي خود را زمينگير نشان داد كه فلج شده تا يك شبي اظهار كرد خواب ديدهام بدست يكي از اولياء كه بزودي وارد اين شهر ميشود، شفاء پيدا خواهم كرد. بايد جستجوي واردين كرد. در اين اثناء حلاج آمد و در مسجدي مشغول عبادت شد. چون غريبي غير او نديدند، آن كور و افليج مصنوعي را نزد او آوردند. دستي بر سر و صورت و پاي او كشيد، فوري از جا جست و اظهار كرد شفا يافتم. مردم بر سر حلاج هجوم كردند، او خود را پنهان كرد، پس از چند روزي آن كور مصنوعي گفت ميخواهم به سر حدّات اسلامي بروم براي شكر خدا كه مرا شفا داد و جهاد كنم. مردم چون ديدند با اين عزم ميرود، صدها و هزارها دينار و درهم به او دادند. او رفت و به حلاج ملحق شد و قسمت كردند.
همچنين نقل كردهاند كه مرد منجمي خبر شد كه حلاج اظهار معجزه ميكند. نزد او رفت در بلاد جبل. گويد روزي به حلاج گفتم ماهي تازه اشتهاء دارم، گفت اينجا باش تا حاضر كنم. داخل حجره شد و گفت خدا را بخوانم تا ماهي تازه تو را عطا نمايد. پس در را بست و پس از چند لحظه از حجره بيرون آمد در حاليكه پاي او تا ساق تَر و گلآلوده بود و ماهي تازه در دست داشت كه هنوز اضطراب داشت، گفتم چه شد؟ گفت خدا به من امر فرمود به شط اهواز رفتم و اين را آوردم و گل پايم از شط اهواز است، ميگوئي اين حيله ميباشد؟ گفتم بگذار من بروم در اين حجره، اگر برايم حيله كشف نشد، به تو ايمان ميآورم. گفت برو. پس داخل حجره شدم، ديدم دامن ديوار از چوب ساج است و علامت حيله در آن نيست. از گفتهء خود پشيمان شدم، زيرا اگر حيلهء او را كشف كنم ايمن از قتل نيستم و اگر كشف نكنم بايد به او ايمان آورم. پس آنجا پردهاي بود، چون آن را بلند كردم، درب كوچكي نمايان شد كه راه باريكي در عقب آن بود. داخل شدم، چند قدمي كه رفتم وارد باغي شدم بسيار بزرگ و در آن استخري بود مملو از ماهي كوچك و بزرگ. من نيز در ميان آن رفتم و يك ماهي صيد كردم. بيرون آمدم و در حاليكه پايم مانند حلاج تر و گلآلوده بود، برگشتم. وارد حجره شدم و حيله كردم و فرياد زدم من حيلهاي نديدم و ايمان آوردم. حلاج خيال كرد من راست ميگويم، در را باز كرد، من دوان دوان فرار كردم. چون ديد گول او را نخوردهام و او را گول زدم و مشت او باز شد، گفت به خدا قسم اگر بخواهم تو را ميكشم، مبادا تا زندهام به كسي اظهار كني!
خطيب بغدادي و علامه نهاوندي و ديگران نوشتهاند كه حلاج تسخير جنّ هم داشت و قصههائي نقل كردهاند كه گاهي حلواي تازه حاضر ميكرد در جائي كه حلوا نبود و در جلد 13 بحارالانوار و ساير كتب است كه حسين بن روح وكيل امام زمان(عليه السلام) شلمغاني را لعن كرد، زيرا او نيز ادعاهائي كرده بود و لذا از طرف امام زمان لعن او را اعلام فرمود. به اين نحو كه او ادعاي حلول كرده و ميخواهد بعد از اين به قول حلاج قائل شود كه نعوذ بالله بگويد خدا در من حلول كرده، چنانكه نصاري در حقّ عيسي گفتند و كافر شدند، با اينحال صاحب مثنوي با اعتقاد به وحدت وجود؛ او را با پروردگار يكي دانسته و گويد:
هر لحظه به شكلي بت عيار برآمد، دل برد و نهان شد
هر دم به لباس ديگر آن يار برآمد، گه پير و جوان شد
ني ني كه هم او بود كه ميگفت انا الحق، در صورت بلها
منصور نبود آنكه بر آن دار برآمد، نادان بگمان شد
در تاريخ حبيبالسير ادعاي كفرآميز و حقهبازي و حيلهگريهاي او را نقل كرده تا آنكه ميگويد: چون گرفتار شد ميگفت من سُني هستم و خلفاء را افضل از علي(عليه السلام) ميدانم و كتبي هم در مذهب سُنيان نوشته بود، در روضات و در رسالهء شيخ حرّ عاملي كاملاً كفر و بيديني او را ثابت كردهاند، سپس فرمودهاند مردم بايد حذر كنند از پيروان او؛ سيدمرتضي در تبصره احوال حلاج را شرح داده، گويد: ابوالقاسم زنجي گفت با پدرم نزد وزير خليفه بوديم در آن ايامي كه حسين حلاج در حبس بود، ناگاه غلامي وارد شد با رنگ پريده و اشاره كرد به وزير، وزير رفت و بعد از ساعتي آمد. حال پرسيديم، گفت اين غلامي كه آمد مأمور بر حلاج است و همه روزه غذا براي او ميبرد، آمده ميگويد چون طبق غذا را بردم، ديدم زمين تا سقف را حلاج پُر كرده، ترسيدم. ابوالقاسم زنجي گفت: ما نيز نزد غلام رفتيم، او تعريف كرد و پس از آن تب نمود. سپس كتابي از حلاج پيدا شد كه بدعتها نوشته بود و احكام قرآن را نسخ نموده بود. قاضي ابوعمر از حلاج پرسيد چنين احكامي از كجا آوردهاي؟ گفت: از كتاب حسن بصري. قاضي گفت دروغ ميگوئي، چنين مطالبي در كتاب بصري نيست.
تذكرةالاولياء بسيار از حلاج تعريف كرده و تمام بدون مدرك، و تعجب است با اينكه در صفحه 117 نقل كرده از خود حلاج كه در پنجاه سالگي گفت تاكنون هيچ مذهب نگرفتهام و امروز كه پنجاه سالهام، نماز كردهام و هر نمازي غسلي كردم. كسي كه با نقل خود صوفيان تا پنجاه سالگي بيدين بوده و نميداند كه هر نمازي غسل نميخواهد و آيا بعد از آنهم دين داشته يا نه، كسي نميداند جز خداي تعالي. آنوقت چگونه و براي چه اين همه به او اظهار علاقه ميكنند و براي او مقامي قائل شدهاند؟ اصلاً خوبي و بدي و سعادت و شقاوت و حسن عاقبت و سوء عاقبت كسي را ديگران ممكن نيست بفهمند، مگر آنكه خدا و پيغمبر و يا امام معصوم خبر دهد. حال بايد از اين عرفاء و درويشان پرسيد شما از كجا مطلع ميشويد كه اين مرشدان واقعاً و حقيقتاً به خدا ايمان دارند؟ اگر به ظاهر حكم ميكنيد، پس در ظاهر همه مسلمين مساوي هستند، شما چرا اين همه كلمات علماء اسلام را كه شهادت بر كفر و گمراهي كسي ميدهند نميپذيريد؟ علاوه اينكه امام زمان و سفير او كه به باطن و قلب مردم مطلع هستند، خبر دادند به فساد و گمراهي حسين حلاج و لعن او را اعلام نمودند. در مطلب ششم كساني كه مانند حسين حلاج ادعا كردند و ائمه(عليهم السلام) آنها را كافر و نجس خواندهاند، بيان خواهد شد.
ابوريحان بيروني كه از بزرگان علم نجوم است، در تاريخ خود مدعيان نبّوت و گول خوردگان ايشان را ذكر كرده و گويد بعد از ايشان ظاهر شد مردي صوفي معروف به حسين حلاج و او مردي بود شعبدهباز و به هر كس خود را مطابق اعتقاد او نشان ميداد و به هر ديني كه طرف داشت اظهار علاقه ميكرد، سپس ادعا كرد كه خدا حلول كرده در او با روح القدس، و نامههائي به اصحاب خود مينوشت كه عنوان آن چنين بود: « من الهو الازلي النور الساطع اللامع و الاصل الاصلي و حجة الحجج و رب الارباب و المتصور في كل صورة الي عبده فلان » و اصحاب او در جواب مينوشتند: « سبحانك يا ذات الذوات و منتهي غاية اللذات يا عظيم يا كبير اشهد انك الباريء القديم ». تا آنكه مينويسد حسين حلاج كتابي هم در ادعاي خود نوشته مانند كتاب نور الاصل و جم الاكبر.
مؤلف گويد: هر كس بيشتر از اينها بخواهد از احوال حسين حلاج و كفر و حقهبازي او مطلع شود، رجوع كند به تاريخ حبيبالسير و تبصره سيدمرتضي و عبقريالحسان و كشفالاشتباه و نيز كتب خود صوفيه.
ابوحامد محمد بن محمد الغزالي الشافعي الطوسي، يكي از بزرگان و مراشد صوفيان و عرفاء است. در مذهب اشعري بوده و كتبي دارد. در كتاب احياءالعلوم الدّين از صوفيه بسيار تعريف كرده و بدعتهاي ايشان را رياضت و تكميل نفس خوانده و گويد به همان معني كه علي امام است، من هم امام هستم و در احياءالعلوم الدين، باب آفات اللسان گويد: لعن يزيد جائز نيست و هر كس يزيد را لعنت كند، گنهكار است.
مؤلف گويد: بنابراين خدا كه فرموده« أَن لَّعْنَةُ اللّهِ عَلَى الظَّالِمِينَ. همانا لعنتِ خدا بر ستمكاران باد(سوره اعراف، آيه 44) » و ائمه معصومين كه در زيارت عاشورا و ساير موراد گفتهاند « و لعن الله يزيد بن معاويه » به عقيده غزالي همه العياذ بالله گنهكار هستند. و نيز غزالي ساز و آواز را حلال دانسته و ادعا كرده كه پيغمبران را ميبيند و نيز كتابهائي در ردّ شيعه مانند « المنقذ من الضلال » نوشته كه شيعه را گمراه خوانده و در بسياري از موارد كتاب احياءالعلوم از شيعه مذمت كرده و گفته « روافض خذلهم الله »، با اين حال يك عده درويش عوام سلسلهء ارشاد خود را به چنين كسي كه خود هزار مرتبه فخر ميكند به پيروي سنيان ميرسانند و عجب اين است كه با اين احوالات دمّ از علي(عليه السلام) ميزنند، بعضي ميگويند غزالي آخر عمر بدست سيدمرتضي رازي توبه كرد و شيعه شد و كتابي در تشيع نوشته، بايد گفت چه فايده، كساني را كه گمراه كرده است چه جواب خواهد داد؟
حقيقة العرفان - آيا كارهاي صوفيه مخالف شرع ، ارشاد ، تعليم و تربيت نيست
ابن جوزي در كتاب تلبيس ابليس، صفحه 597 گويد: غزالي كتابي به نام احياءالعلوم به دلخواه صوفيه ترتيب داد كه مملو است از بدعت و احاديث باطله و در حقيقت از كتب بدعت و ضلالت است. همچنين در همان كتاب گويد غزالي براي تعليم وتربيت ديگران گفته بعضي از شيوخِ ما از قيام شب كسل ميشدند، لذا خود را از سر آويزان و معلق ميداشتند در تمام شب تا دل راضي شود به قيام سرِ پا، و بعضي از مرشدها معالجه كرد حب مال را به اينكه هر چه داشت فروخت و پول آن را به دريا ريخت و اگر بذل ميكرد خوف ريا داشت و بعضي از پيرانّ طريقت، كسي را اجير ميكرد تا ميان عموم مردم برود و او را فحش دهد تا آنكه نفس او حليم شود و بعضي از ايشان وقت اضطراب و موج دريا سوار كشتي ميشد و ميان دريا ميرفت تا شجاع شود.
بعد از آن غزالي ادعاي فقه و علم دين ميكند و اين كارهاي حرام مخالف شرع و عقل را چگونه دستور تعليم و تربيت قرار داده و امور مخالف امر خدا را ارشاد دانسته؟ شايسته بود كه نهي كند اين كارها را، نه آنكه مستحسن شمرد و در جاي ديگر بگويد اگر شيخ مال زيادي بدست مريد ديد، از او بگيرد و دور بريزد و اگر او را مبتلاي به كبر ديد، گدائي در بازار به او ياد دهد و او را به گدائي عادت دهد و اگر ديد وقت را به بطالت و تنبلي ميگذراند، نظافت مستراح و نجاستروبي به او تعليم كند. بعد از آنچه ذكر شد، ميگويد: من تعجب دارم از غزالي چگونه امر كرده به اين چيزهاي حرام و چگونه تجويز كرده كه خود را به سر معلق سازد و خون به صورت برگردد و باعث امراض بسيار شود و ضرر بر نفس مخالف شرع و عقل است و چگونه حلال دانسته مال را به دريا بريزد و حال آنكه خدا حرام كرده و آيا حلال است اجير گرفتن براي فحش در حضور مردم؟ سوار شدن به دريا در موقع خطر حرام است و حتّي حج ساقط است. چقدر غزالي ارزان فروخته فقه دين را به تصوف، و در صفحه 379 گويد: ابوحامد غزالي گفته يكي از مشايخ ما در محلي به صلاح و خوبي شناخته شد، خواست نفس خود را به بدنامي ادب كند، پس داخل حمام شد و جامههاي فاخر ديد و سرقت كرد و زير لباس خود پوشيد و بيرون رفت. چون مردم را جستجو كردند، او را گرفتند و لباس را از بدن او كندند و كتكي به او زدند و به دزد حمام معروف شد، براي آنكه هواي نفس او ساكن شود و اينطور بودند مرشدها و مشايخ و آنانكه حالي دارند، متحمل رياضاتي ميشوند.
ابن جوزي در اينجا بسيار تعجب كرده و گويد: سبحان الله كسي نيست غزالي را از فقها خارج كند؟ عجب آن است كه حالات قبيحه را نيك شمرده و صاحب آن را تعريف كرده و اصلاح را به كارهاي زشت و عصيان موقوف دانسته. چگونه دزدي كه باعث بريدن دست و تصرف در مال غير است، از شرع ميداند؟ اينگونه عالم نمايان فقيهنما و دزدان دين از سارق حمام پستترند و اگر چنين كارها را پيشواي دين انجام دهد باعث توهين به دين ميشود كه فلان عالم دزدي كرده، مگر آنكه قطب درويشان باشد كه پيبند دين نيست.
مؤلف گويد: تمام كتب صوفيه و عرفاء مانند تذكرةاولياء و نفحاتالانس جامي و... مملو از رياضات باطله و كارهاي خلاف شرع و عقل بنام حال نيك و تربيت نفس ميباشد. عجب است از عوام صوفيه كه با وجود چنين مشايخي و كراماتي كه براي آنان قائل هستند، دم از امام علي(عليه السلام) ميزنند. حضرت علي(عليه السلام) براي آنكه چنين بدعتهائي وارد اسلام نشود عمري مبارزه نمود. با آنكه وفات غزالي در سال 505 هجري بوده است و بر جنايات يزيد بن معاويه در حقّ خاندان نبوّت آگاهي داشته است، در كتاب خود مدح يزيد كرده و او را مجتهد دانسته است. يكي از ذاكرين صوفي مسلك گفته است: حضرت سجاد امضاء كرد كار يزيد را و با او بيعت كرد. به او اعتراض گرديد كه: « نعوذُ بالله، بنابراين حضرت سجاد شريك ظالمين است، چون پيغمبر فرموده است مَنْ رَضِيّ بِفِعْل قَوْمٍ فَهُوَ مِنْهُمِ. هر كس به كار قومي راضي باشد، پس او از آن قوم است » و اخبار متواتر است كه هر كس امضاء كند و راضي به ظلمي باشد، شريك در ظلم است.
حقيقة العرفان - مولوي صاحب مثنوي
مُلا جلالالدين محمد بن بهاءالدين رومي صاحب كتاب ديوان شمسالحقائق كه تمام آن در مدح شمسِ تبريزي است و ديگر كتاب فيه ما فيه، و مجالس سبعه و كتاب مثنوي و... است. بعضي از مردم او را صاحب افكار بلند و عرفان مشايخ ميدانند و با اينكه خود مولوي در مثنوي مذهب خود را اشعري سُني معرفي كرده، ادعا دارند كه او شيعهء خالص است و افتخار پيروي او را دارند و بعضي ديگر او را گمراه و داراي افكار باطل ميدانند. ولي آنچه مسلم است و همه قبول دارند اين است كه مولوي از اهل عصمت نبوده و با وحي ارتباط نداشته و معصوم نيست. بنابراين جائز يا ممكنالخطاء است و محقق است كه خطاء بزرگان بزرگترين خطاها است، زيرا باعث خطا و لغزش ديگران ميشود. از اين جهت لازم است توضيحات بيشتري براي جدا شدن حقّ و باطل از يكديگر ارائه شود.
البته مؤلف تأكيد دارد كه در بارهء مولوي از خودش چيزي نميگويد تا باعث رنجيدگي خاطر ديگران شود و فقط كلمات و اشعار خود مولوي بيان شده و مطرح نظر قرار ميگيرد تا خواننده عقائد حقّ و باطل، خوب و بد، زشت و زيباي او را در ميان كلمات و اشعار خود او پيدا كند. امّا بايد توجه داشت:
اولاً بايد گفت هر شاعري در اول كتابش چند شعر در عقائد ديني خود و مدح و ثناي خدا و رسول انشاء ميكند. ولي مولوي در كتاب مثنوي بدون اينها شروع كرده به ترويج موسيقي و نواختن ني و ميگويد: بشنو از ني چون حكايت ميكند...
ثانياً در مقدمه اول كتاب ميگويد اين كتاب اصولِ اصولِ اصولِ ايمان دين و فقه الله الاكبر و شرع الله الازهر است. اين كلام چه معني دارد، آيا اين كلام اغراق بيجا و توهين به قرآن است.
ثالثاً در مقدمه دفتر پنجم مثنوي ميگويد: « لو ظهرت الحقائق بطلت الشرائع. اگر حقائق آشكار شود، شريعتها باطل ميگردد » و تفكيك كرده بين حقائق و شرايع و آنها را از يكديگر جدا نموده است. مگر شرايع هر چه دارد، حقائق نيست؟ خصوصاً دين مبين اسلام و مذهب حقّهء جعفري كه آنچه دارد حقيقت است. پس حقيقت را مقابل شريعت دانستن و دين و قوانين دين را مَجازي شمردن، معني ندارد. زيرا بيان ميدارد كه شريعت خالي از حقيقت است، با اينكه كفّار هم فهميدهاند شريعت اسلام مملو از حقائق است، ملاي رومي چگونه آن را خالي از حقيقت دانسته؟!
حقيقة العرفان - مولوي شيعه بوده يا سني
مريدان مولوي ميگويند او شيعه بوده، چون در مدح امام علي(عليه السلام) شعر گفته، حال بايد اشعار مدح او را ديد كه دلالت بر تشيع او دارد يا خير؟
اولاً بايد دانست كه اكثر علماء اهل سنت از علي
مدح كردهاند. حتّي شافعي كه يكي از
ائمه چهارگانه اهل سنت است ميگويد:
مات الشافعي و ليس يدري علي ربّه ام ربّه الله
و حتي نصاري در مدح امام علي(عليه السلام) كتابها نوشتهاند و دشمنان سرسخت علي(عليه السلام) مانند معاويه و يزيد در مدح علي(عليه السلام) شعر گفتهاند كه اهل تحقيق ميتوانند به كتاب و اشعار ابن ابيالحديد معتزلي و ساير اهل سنت مراجعه نمايند. پس مدح علي دليل بر تشيع نيست.
ثانياً چند شعري كه به او نسبت ميدهند و از او نيست، ذكر ميشود كه شاعر آن ملا جلالالدين اسماعيل رومي است، مانند اين شعر:
رومي نشود از سِرّ علي كس آگاه زيرا كه نشد كس آگه از سرّ اله
و اين شعر:
تو به تاريكي علي را ديدهاي زين سبب غيري بر او بگزيدهاي
ثالثاً اشعاري كه ميگويند مدح است، در نظر سطحي مدح است و با نظر دقيق مذمّت است. مثلاً به اعتقاد به وحدت وجود، علي(عليه السلام) را ازلي و ابدي خوانده كه از صفات خاصه و مخصوص خداوند است و از سوي ديگر علي را با هر موجودي يكي دانسته، حتّي با اراذل و اوباش و ميگويد:
مسجود ملائك كه شد آدم ز علي بود آدم چو يكي قبله و مسجود علي بود
چندان كه در آفاق نظر كردم و ديدم از روي يقين در همه موجود علي بود
اين كفر نباشد سخن كفر نه اين است تا هست علي باشد و تا بود علي بود
سر دو جهان جمله ز پيدا و ز پنهان شمسالحق تبريز كه بنمود علي بود
و امثال اين اشعار در ديوان شمس تبريزي كه امام علي(عليه السلام) را انسان فاسقي چون شمس تبريزي يكي دانسته...
اشعار مدح مولوي از مثنوي چاپ تهران، كتابخانهء اسلاميه، ذكر ميگردد تا خوانندگان محترم خودشان قضاوت نمايند. مثلاً در زمان حضرت رسول اكرم(صلّي الله عليه و آله) بسياري از اصحاب ايشان در جاهائي، در اَمر قضاوت خطا ميكردند و آن حضرت به حضرت علي(عليه السلام) ميفرمود: قضاوت سوء آنها را به حسنالقضاء خود جبران كن. حتّي تمام علماء سُنيان قبول دارند كه پيغمبر(صلّي الله عليه و آله) به اصحاب خود فرمود « اقضاكم علي. علي براي قضاوت از شما داناتر است ». پس اگر كسي به اين فضيلت كه همه سُنيان اقرار دارند، اقرار كند شيعه نميشود. مولوي نيز اقرار دارد و در صفحه 98 ميگويد:
راز بگشا اي علي مرتضي اي پس از سوءالقضا حُسنالقضا
و اگر در غزوهء عمرو بن عبدود از علي(عليه السلام) مدح كرده كه بر عمرو غالب شد و با اخلاص او را كشت و در صفحه 97 ميگويد:
از علي آموز اخلاص عمل شير حقّ را دان منزه از دغل
اين مطلب را تمام مورخين سُني نوشته و قبول دارند و اختصاص به شيعه ندارد، امّا مولوي بر ضد عقائد شيعه، عمرو بن عبدود را نيز مدح كرده و او را نومسلمانِ ولي خوانده، با اينكه همه مورخين نقل كردهاند كه پيغمبر(صلّي الله عليه و آله) عمرو را « كُل كفر » و علي را « كُل ايمان » خواند و فرمود: « وَ لَقَدْ بَرَزَ الْاِيما كُلُّهُ فِي مُقابِل الْكُفر كُلُّهُ. علي كه تمام ايمان است در مقابل عمرو كه تمام كفر است، قرار گرفته است ». امّا مولوي او را نومسلمانِ ولي دانسته و گويد چون علي بواسطهء آب دهان انداختنِ او از روي سينهء او برخاست، عمرو گفت چرا مرا رها كردي؟
پس بگفت آن نومسلمانِ ولي از سرِ مستي و لذّت با علي
در محل قهر اين رحمت ز چيست اژدها را دست دادن كار چيست
و بعد از اشعاري چند، ميگويد: علي به او جواب داد كه چون آب دهان انداختي، هواي نفس من جنبيد.
گفت اميرالمؤمنين با آن جوان كه به هنگام نبرد اي پهلوان
چون خيو انداختي بر روي من نفس جنبيد و تبه شد خوي من
نيم بهر حق شد و نيمي هوي شركت اندر كار حق نبود روا
آيا اين شعر مذّمت علي(عليه السلام) نيست؟ حضرت علي كه تمام وجودش خالص براي خدا و در فرمايش رسول الله(صلّي الله عليه و آله)، علي تمام ايمان و از سر تا پاي او مملو از ايمان است، چرا مولوي نيمي از علي را هوي دانسته؟ مولوي در صفحه 376 درباره بايزيد بسطامي ميگويد:
با مريدان آن فقير محتشم بايزيد آمد كه يزدان نك منم
گفت مستانه عيان آن ذوفنون لا اله الا اناها فاعبدون
لذا مقدس اردبيلي فرموده: اگر مولوي علي را مدح بگويد و او را امام نداند، نتيجه ندارد و نبايد گول خورد، زيرا او بايزيد را خدا ميداند. همچنين بسياري از دانشمندان سُني بيشتر از مولوي حضرت علي(عليه السلام) را مدح كردهاند، پس اينها دليل بر تشيع نميشود و دليل بر تشيع آن است كه اصول و فروع شيعه را ذكر كند و ثابت كند و از دشمنان ائمه معصومين و مخالفين ايشان و عليالخصوص اولين كساني بر آنان ستم روا داشتند، بيزاري جويد و تبري كند، چنانكه در مطلب پنجم از بدعت سيزدهم ذكر خواهد شد. اگر فقط با مدح حضرت علي(عليه السلام) كسي شيعه شود، ابوبكر نيز گفته است: « اَقِيلُونِي لَسْتُ بِخَيْرِكُمْ وَ عَلي فِيكُمْ ». پس او نيز شيعه بوده و نيز معاويه هم گفته است:
خير البريه بعد احمد حيدر فالنّاس ارض و الوصي سماء
عُمر نيز هفتاد بار گفته است: « لَوْ لا عَليٍ لَهَلَكَ عُمَر. اگر علي نبود، عمر هلاك بود ». پس عمر نيز شيعه است.
حقيقة العرفان - تولي بدون تبري باطل است و بيزاري از دشمنان علي(ع) نشانهء شيعه بودن است
تشيع افراد وقتي معلوم ميشود كه در كتب خود عقائد شيعه را ذكر كند و طرفداري نمايد و از دشمنانِ مذهب تبري جويد. خصوصاً از خلفاء غاصب و ظلم كنندگان به آلِ محمد. امّا مولوي اصول و فروع اشعري و سُنيان را در كتب خود ترويج نموده، چنانكه نمونهاي از آن اشعار ذكر خواهد شد. همچنين به جاي تبري از ظلم كنندگان به آلِ محمد، با اينكه در تقّيه نبوده، در مثنوي بسيار تعريف و تمجيد كرده و دلائل بسياري موجود است كه او شيعه نبوده است، از جمله:
اول آنكه شيعه ميگويد ولايت و امامت بعد از پيغمبر منحصر است به دوازده نفر كه خداوند متعال تعيين و نصب كرده و خود پيغمبر با نام و نشان آنان كه امام علي(عليه السلام) و اولاد او باشند، نه اولاد عمر و غير او. امّا مولوي هر مرشدي را كه مدعي ولايت باشد و در هر دورهاي امام ميداند. در صفحه 126 ميگويد:
پس بهر دوري وليي قائم است تا قيامت آزمايش دائم است
پس امام حيّ قائم آن ولي است خواه از نسل عمر خواه از نسل علي است
مهدي هادي وي است اي راه جو هم نهان و هم نشسته پيش رو
دوم شيعه قاتل علي را دست خدا و اهل بهشت نميداند. مولوي به حضرت علي(عليه السلام) تهمت زده كه آن حضرت به عبدالرحمن ابن ملجم مرادي گفته تو دست حقي و من فرداي قيامت شفيع تو هستم و تو را بَد نميدانم. پس هر كس امامي را بكشد، نبايد لعن كرد و اگر مولوي موافق شيعه بود، چرا ابولؤلؤ قاتل عمر را دست حق ندانسته است؟ در صفحه 100 ميگويد: علي به ابن ملجم گفت:
آلت حقي و فاعل دست حق كي زنم بر آلت حق طعن و دق
غم مخور فردا شفيع تو منم مالك روحم نه مملوك تنم
سوم در تعريف خلفاء غاصب بسيار مبالغه كرده است، مثلاً در قضيه پير جنگي، در صفحه 51، در تعريف عمر ميگويد:
چونكه فاروق آئينهء اسرار شد جان پير از اندرون هشيار شد
و در صفحه 34 در مدح عمر ميگويد:
بُد عمر را نام اينجا بت پرست ليك مؤمن بود نامش از الست
و در صفحه 550 در مدح ابوبكر ميگويد:
مر ابوبكر تقي را گو ببين شد ز صديقي امير الصادقين
اندرين نشأه نگر صديق را تا بحشر افزون كني تصديق را
و در صفحه 78 ميگويد: پيغمبر به علي(عليه السلام) گفت: اگر چه تو شيري، اما بايد مطيع ابوبكر عاقل باشي و مولوي ابوبكر را افضل از علي(عليه السلام) دانسته و گويد:
گفت پيغمبر علي را كاي علي شير حقي پهلواني پر دلي
ليك بر شيري مكن هم اعتميد اندرآ در سايهء نخل اميد
اندرآ در سايهء آن عاقلي كس نتاند برد از ره ناقلي
چون گرفتي پير هين تسليم شو همچو موسي زير حكم خضر شو
و در صفحه 74 از عمر تعريف نموده و گويد:
آمده عمر به حرب مصطفي تيغ در كف بسته بس ميثاقها
گشتهاند در شرع اميرالمؤمنين پيشوا و مقتداي اهل دين
از اين قبيل مداحي بسيار كرده از خلفاء كه باز هم بيان خواهد شد. شايد كسي بگويد تقيّه كرده ، بايد پرسيد از چه كسي تقيّه كرده است؟ دلايل بسياري وجود دارد كه ثابت ميكند مولوي در تقيّه نبود،كه بيان ميگردد.
اول- آنكه اگر تشيع و عقائد شيعه را در كتابي نوشته باشد و اقرار كرده باشد، آن وقت اگر مدح خلفاء ميكرد، ميشود گفت تقيّه كرده است. دربارهء عقيده و تشيع مولوي كتاب و مدركي نيست، ولي مداركي وجود دارد كه او با اخلاص مدح خلفاء غاصب و قاتلان حضرت فاطمهء زهرا نموده است. از جملهء اين مدارك، مجالس سبعهء مولوي است كه تمام در صلوات و سلام بر ابوبكر و عمر است.
دوم- مولوي در زمان خلفاء نبوده تا تقيّه كند. زيرا مولوي در زمان مغول بوده و در آن موقع بساط خلافت برچيده شده بود و شاعران شيعه بدون ترس و تقيّه مدح حضرت علي(عليه السلام) و مذّمت از دشمنان و خلفاي غاصب ميكردند. همچنين علماي شيعه در بغداد و ساير بلاد رياست داشتند و بدون خوف كتابها بر ردّ اهل سنت و ابطال خلفاي غاصب مينوشتند و اثبات مذهب شيعه ميكردند، مانند محقق طوسي و علامهء حلّي و محقق صاحب شرايع و هزاران نفر مانند ايشان. پس چطور شد فقط مولويِ خلوتگزينِ گوشهگير تقيّه كرده است؟
سوم- آنكه تقيّه وقتي لازم است كه در حضور اميري يا وزيري سخن گفته شود و يا مجمعي براي سخنراني باشد، امام كسي كه شعر ميگويد بايد گوشهء خلوتي باشد تا حواس او جمع شود و در گوشهء خلوت ظالمي نيست. پس اگر مدحي از خلفاء غاصب كرد، از روي اخلاص است.
چهارم- آنكه مولوي مدح كرده است ابراهيم ادهم و فضيل عياض و بُشر حافي و شيخ دقوقي و امثال اين افراد را. اگر اين افراد شيعه بودهاند، چگونه در تقيّه مدح شيعه را گفته و اگر سُني بودند، چرا مداحي آنان كرده است؟ در مدح ايشان كه تقيّه نبوده و مسلم اين است كه اينان سُني بودهاند و مولوي تعريف از ايشان كرده، ولي نامي از امام صادق(عليه السلام) و ساير بزرگان شيعه و علماء تشيع نبرده است.
پنجم- آنكه فرضاً از تقيّه مدح خلفاي غاصب گفته باشد، اگر به آنان عقيده نداشت، چرا در مثنوي عقائد فاسد سُنيان را چرا ترويج كرده است؟
ششم- آنكه در تقيّه ميخواست قناعت كند به مدحِ خلفاي غاصب، ديگر چرا هزاران مذمّت از شيعه كرده است و چرا مردمان منافقِ مجهول را تمجيد نموده است؟
هفتم- مجبور نبوده شعر بگويد در تقيّه، به اضافه اينكه حال كه فرضاً در تقيّه شعر گفته، بدگوئي نكند، نه آنكه هزاران مدح دروغي و جعل كرامت براي دشمنان اهل بيت نمايد.
هشتم- حال كه خلفاي غاصب را مدح كرده، چرا زيادهروي كرده و ايشان را در رديف انبياء آورده و معجزاتي براي ايشان قائل شده است كه در صفحه 128 ميگويد:
آن خداوندي كه از خاك ذليل آفريد او شهسوران جليل
پاكشان كرد از مزاج خاكيان بگذرانيد از تك افلاكيان
آن سنا برقي كه بر ارواح تافت تا كه آدم معرفت ز آن راه يافت
جان ابراهيم از آن انوار زفت بيحذر در شعلههاي نار رفت
چون محمّد يافت آن ملك نعيم قرص مه را كرد در دَم او دو نيم
چون ابوبكر آيت توفيق شد با چنان شه صاحب صديق شد
چون عمر شيداي آن معشوق شد حق و باطل را چه دل فاروق شد
چونكه عثمان آن عيان را عين گشت نور فائض بود و ذوالنورين گشت
چون جُنيد از جُند او ديد آن مدد خود مقاماتش فزون شد از عدد
بايزيد اندر مزيدش ره چه ديد نام قطب العارفين از حق شنيد
پور ادهم مركب آن سو رادند شاد گشت او سلطان سلطانانِ راد
شد فُضيل از راهزني ره بين راه چون به لحظه لطف شد ملحوظ شاه
و براي بسياري از اهل باطل وحي قائل شده، آيا كدام پيغمبر خبر داده كه بايزيد بسطامي نام قطبالعارفين از خدا شنيده و فضيلِ عياض ملحوظ كدام شاه بوده، جُز سلاطين و خلفاي عباسي؟ و ...
نهم- در مدح خلفاء تقيّه كرده، براي عايشه چرا مداحي كرده و پنهان شدن حضرت زهرا(سلام الله عليها) را در هنگام ورود مرد كور تحريف كرده و به عايشه نسبت داده، چنانكه در صفحه 52 و صفحه 548 ميگويد:
چون در آمد آن ضرير از در شتاب عايشه بگريخت بهرِ احتجاب
دهم- آنكه در مثنوي بسياري از عقائد فاسد سُنيان را آورده و ترويج نموده و حتي انبياء را معصوم نميداند و مانند ساير سُنيان انبياء را خطاكار ميداند، چنانكه در صفحه 251 حضرت داود را حريص و طمعكار به مال مردم دانسته و ميگويد:
همچو داودم نود نعجه مرا است طمع در نعجهء حريفم هم بجا است
و اين عقيده بسياري از عرفاء است، مثلاً جامي در نفحات، صفحه 443 ميگويد انبياء سهواً گناه مرتكب ميشوند.
ذكر بعضي از عقائد فاسد اهل سنت در مثنوي
سنيان عقيده دارند كه سياره زُهره زني فاحشه بوده و مولوي در صفحه 16 مثنوي ميگويد:
چون زني از كار بد شد روي زرد مسخ كرد او را خدا و زُهره كرد
عورتي را زُهره كردن مسخ بود خاكِ گِل گشتن چه باشد اي عَنود
اهل سنت در حديث غدير خُم كه حضرت رسول(صلّي الله عليه و آله) فرمود: « مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِي مَوْلاهُ. هر كس من سرپرست و صاحب اختيار او هستم، پس علي نيز سرپرست و صاحب اختيار او است»، ميگويند: « مولي » به معني وليِ امر و صاحب اختيار نيست، بلكه به معني دوست داشتن است. مولوي نيز همين عقيدهء سُنيان را اظهار كرده و در صفحه 642 ميگويد:
گفت هر كس را منم مولا و دوست ابن عمّ من علي مولاي اوست
ديگر آنكه عدهاي از سنيان خدا را جسم يا حلول در جسم ميدانند، مولوي نعوذبالله خدا را در جسم ناقه صالح حلول داده و در صفحه 66 ميگويد:
ناقهء صالح به صورت بُد شتر پي بريدندش ز جهل آن قوم مُر
حق از آن پيوست با جسمي نهان تاش آزارند و بينند امتحان
زان تعلق كرد با جسمش اِله تا كه گردد جمله عالم را پناه
همچنين خدا را ديدني فرض كرده و بدتر از همه آنكه خدا را عروس پيغمبر كرده و گويد در شب عروسي خدا نماز حضرت رسول فوت شد، با اينكه نماز شب بر آن حضرت واجب بوده، چه رسد به نماز صبح. حتّي نوادگان او در اسيريِ سفر كوفه و شام نماز شب را ترك نكردند، بالاخره مولوي مطابق با مذهب سُنيان هر كفر و زشتي را بر خداوند متعال جائز ميداند كه انسان از قلم خود شرم دارد بنويسد و چقدر جرئت ميخواهد چنين نسبتها را به خدا دادن. در صفحه 53 مثنوي ميگويد:
مصطفي بيخويش شد از آن خوب صوت شد نمازش در شب تعريس فوت
سر از آن خواب مبارك برنداشت تا نماز صبحدم آمد به چاشت
در شب تعريس پيش آن عروس يافت جان پاك ايشان دستبوس
عشق و جان هر دو نهانند و ستير گر عروسش خواندهام عيبي مگير
عيب شد نسبت به مخلوق جهول ني به نسبت با خداوند قبول
كفر هم نسبت به خالق حكمت است چون به ما نسبت كني كفر آفت است
حقيقة العرفان - مولوي خلفاي غاصب را بر حضرت علي(عليه السلام) ترجيح ميدهد.
مولوي سومين خليفهء غاصب را افضل از حضرت علي(عليه السلام) دانسته و حال آنكه اهل سنت هم همه عثمان را افضل نميدانند. مولوي دليل آورده بر افضليت عثمان كه چون عثمان روز اول خلافتش نتوانست خطبه بخواند، پس او امام فعّال بود، نه مانند علي(ع) كه فقط قوّال بود و كردار برتر از گفتار است و جسارت كرده به ساحت مقدّس حضرت امام علي(عليه اسلام)، در صفحه 336 ميگويد:
پند فعلي خلق را جذّابتر كو رسد بر گوش هر بيگوش و كَر
دور عثمان آمد و بالاي تخت بَر شد و بنشست آن مسعود بخت
بعد از آن بر جاي خطبه آن وَدود تا به قرب عصر لب خاموش بود
هيبتي بنشسته بُد بر خاص و عام پر شده از نور يزدان صحن و بام
هر كه بينا ناظر آن نور بود كور را ز آن تاب گرمي ميفزود
تا ز گرمي فهم كردي آن ضرير كه بر آمد آفتابي بس منير
سخت خوش مستي ولي اي بوالحسن پارهاي راه است تا بينا شدن
گر شود صد تو كه باشد اين زبان كو بجنباند به كف پردهاي عيان
مولوي ابوبكر را افضل از حضرت علي(عليه السلام) دانسته است. پيغمبر فرمود: « مَثَلُ اَهْلُ بَيْتِي كَسَفِنَةُ نُوحٍ »، و به اتفاق جميع محدثين، اهل بيت خود را كشتيِ نجات خواند. ولي مولوي تحريف كرده و تهمت زده به پيغمبر كه اصحاب خود را كشتي نجات گفت و طعنه بر شير خدا ميزند كه اگر به هدايت ابوبكر نروي، گمراه هستي! در صفحه 337 مثنوي ميگويد:
بهر اين فرمود پيغمبر كه من هم چو كشتيام به طوفانِ زَمَن
ما و اصحابيم چون كشتي نوح هر كه دست اندر زند يابد فتوح
گرچه شيري چون روي ره بيدليل همچو روبه در ضَلالي و ذليل
هين مپر الا كه بر پرهاي شيخ تا ببيني عَوْن لشكرهاي شيخ
حقيقة العرفان - آيا مولوي با حضرت علي(عليه السلام) و شيعيانش دشمني دارد؟
اول- در صفحه 282 ديوان خويش شيعيان را كر خوانده و مسخره كرده و ميگويد:
آنكه آدم را بدن ديد او رميد و آنكه نور مؤتمن ديد او خميد
كي توان با شيعه گفتن از عُمَر كي توان بربط زدن در پيش كَر
دوم- چون سُنيان نتوانستند عيبي از علي(عليه السلام) پيدا كنند، كوشيدند كه كفري براي حضرت ابوطالب ثابت كنند و حال آنكه حضرت ابوطالب از اوصياء انبياء بوده و پشت و پناه اسلاميان بود و حضرت امام صادق(عليه السلام) فرمود: « ايمان ابوطالب ترجيح داشت بر ايمان تمام اهل زمانش ». امّا مولوي ميگويد ابوطالب ايمان نياورد و با جذب حقّ بددلي كرد و مورد لطف الهي قرار نگرفت، لذا در صفحه 535 مثنوي ميگويد:
خود يكي بوطالب آن عمّ مصطفي مينمودش شنعت عربان مهول
گفتش اي عمّ يك شهادت تو بگو تا كنم با حقّ شفاعت بهر تو
گفت ليكن فاش گردد از سماع كل سر جاوز الاثنين شاع
ليك اگر بوديش لطف ما سبق كي بُدي اين بددلي با جذب حقّ
سوم- دليل ديگر آنكه از مردم شيعهء سبزوار مذمّت كرده كه ابوبكر را ضايع كردند، ولي از خوارزمشاه شيعهكُش كه سُني بود و شيعيان را قتل عام كرد، تعريف كرده، حتّي در ري امامزادهء عظيم الشأن و جليلالقدر امامزاده يحيي را به قتل رسانيد، زيرا از بزرگان و مراجع شيعه بود. مولوي در صفحه 443 چنين ميگويد:
سبزوار است اين جهان و مرد حقّ اندر اينجا ضايع است و ممتحق
سبزوار است اين جهان بيقرار ما چو بوبكريم در وي خوار و زار
هست آن خوارزم شه شاه جليل دل همي خواهد از اين قوم ذليل
چهارم- واقعاً اگر مولوي مسلمان بود بايد به وظيفهء اسلامي عمل كند و براي قتل عام مسلمين به دست مغول و بيچارگي و اسيري دختران و زنان و نالهء جگرخراش اطفال اظهار تأسف كند. در تمام مثنوي ابداً يادي از بيچارگي مسلمين نكرده . جلد يكم مثنوي را پس از يكسال از قتل عام مغول تنظيم نموده، زيرا قتل عام بغداد در سال 656 ميباشد، ميگويد:
آن ايام كه ما را روز خوش بود ز هجرت ششصد و پنجاه و شش بود
و دليل آن است كه جلد دوم را در پنج سال بعد نوشته، چنانكه خودش در صفحه 106، جلد دوم ميگويد:
مطلع تاريخ اين سودا و سود سال هجرت ششصد و شصت و دو بود
آنقدر مشغول خيالات شاعرانه، عشق و عاشقي، وجد و شاهدبازي بوده كه در فكر بيچارگي مسلمين نشده كه آنها را به شجاعت دعوت كند و يا اقلاً تسليت گويد.
پنجم- غافل و مغفلي كه عمر را ضايع ميكند تشبيه كرده به عزادارن امام حسين(عليه السلام) در شهر حلب كه چرا بعد از سالهاي زياد گريه ميكنند و در صفحه 550 ميگويد: حسين از زندان تن راحت شد، شما خفته بوديد، پس بر خواب خود گريه كنيد.
روز عاشورا همه اهل حلب باب انطاكيه اندر تا به شب...
ششم- شيعه قرآن را بر هر كتابي مقدم ميدارد و شعر و شاعري را مخالف قرآن ميداند، نه مغز قرآن. ولي مولوي ادعا دارد كه اشعار من مغز قرآن است و ميگويد:
ما ز قرآن مغز او برداشتيم پوست را بهر خران بگذاشتيم
جاي دارد از او بپرسيم آيا اشعار ذيل كه از نوشتن آن انسان را شرم ميآيد، مغز قرآن است كه در صفحه 522 گفته است:
چون برون انداخت شلوار و نشست در ميان پاي زن آن زنپرست
چون ... سوي مقر ميرفت راست رستخيز و غلغل از لشكر بخاست
و همچنين در صفحه 539 و بسياري از صفحات ديگر، از جمله صفحه 507 ميگويد:
همچو آن زن كو جماع خر بديد گفت آه وه زان خرِ فحل فريد
گر جماع اين است كه آيد از خران در .. ما ميريند اين شوهران
حقيقة العرفان - چه كسي معني اشعار مثنوي را ميفهمد؟
براي گول زدن عوام بعضي از افراد مغلطه ميكنند و تا كسي بخواهد از اشعار باطل مثنوي بيان كند، ميگويند: شما معني آن را نميفهميد. بايد پرسيد چه كسي معني اين اشعار را ميفهمد؟ خداوند قرآن را فرستاد براي آنكه مردم بفهمند و عمل كنند، و مثنوي از قرآن بالاتر نيست. فرض كنيم مثنوي را كسي نميفهمد، چرا بايد كتابي در دست مردم بگذارند كه هيچكس معني آن را نفهمد و ظاهر آن گمراه كننده باشد و بگويند مخالف قرآن و اهل بيت است و بعداً عُذر آورد كه مقصود اين نيست، بلكه مقصودم چيز ديگري است كه فقط جنّ ميداند. چگونه است كه بزرگان علماي شيعه مثل علامه محمّدباقر مجلسي و استادش ملامحمدطاهر قمي و همچنين مقدّس اردبيلي و شيخ مرتضي انصاري و... نميفهمند! اين كلمهء « نميفهمند» را عرفاء و صوفيه ترويج دادهاند، براي اينكه عوام را آلت دست كرده و علماي اعلام و حافظان علوم آلِ محمد(صلوات الله عليهم) را هو نموده و كتب آنان را يا خودشان يا احاديث كتب آنان را ضعيف اعلام نمايند. علمائي كه با مدارك محكم مثنوي را مملو از كفر و بدعت ميدانند؛ نميفهمند، ولي چند صوفي و درويش منحرف و گمراه ميفهمند، بايد گفت: آقايان خيلي عصبيت نداشته باشيد، زيرا خدا خواسته كه مولوي ناخواسته خودش و شما را رسوا نمايد. مولوي كه صفحهء 118 صوفيان را خر دزد و مقلد هر فعل ناصوابي معرفي ميكند ، در صفحهء 624 خانقاه را عزبخانه مينامد و در صفحات 116 و 431 گويد:
صوفيان طبل خوار لقمهجو سگدلان همچو گربه روي شو
صوفئي گشته به پيش اين لئام الخياطه و اللواطه و السّلام
حقيقة العرفان - مذهب و عقيدهء مولوي
مولوي خود را سُني اشعري معرفي كرده و عقيده به جبر خاصي داشته است. انديشهء ثواب آن است كه وقتي خود مولوي مذهب خود را معرفي كرده است، سايرين حقّ ندارند در بارهء چگونگي اعتقاد او نزاع كنند. بايد دانست كه سُنيان از نظر فقهي پيرو چهار فقيه سني، يعني ابوحنيفه، مالك بن انس، احمد بن حنبل و شافعي ميباشند و از نظر فكري دو دستهء اشعري و معتزلي هستند. مولوي در مثنوي ميگويد معتزلي باطل است، ولي سُني اشعري حقّ است.
مولوي ميگويد: حقانيّت اشعري براي آن است كه به حسّ خود قناعت نكرده و حقّبين است، ولي معتزله باطل هستند كه مسخر حسّ ميباشند و ديگر آنكه اشعري قائل به اختلاف عقول است، پس بايد مؤافق ايشان بود، نه معتزلي كه عقول را مساوي ميدانند. چنانكه در صفحه 107 ميگويد:
چشم حسّ را هست مذهب اعتدال ديدهء عقل است سني در وصال
سخرهء حسند اهل اعتزال خويش را سني نمايد از ضلال
هر كه در حسّ ماند او معتزلي است گرچه گويد سُنيّم از جاهليست
هر كه بيرون شد ز حسّ او سني است اهل بينش چشم حسّ خويش بست
و در صفحه 240 گويد:
اختلاف عقلها در اصل بود بر وفاق سنيان بايد شنود
بر خلاف قول اهل اعتزال كه عقول از اصل دارند اعتدال
و تمام كساني كه مثنوي را شرح كردهاند و از مخلصين مولوي بودهاند، تصريح كردهاند كه مولوي اشعري سني است، از آنجمله شبلي نعماني هندي و بايد گفت كه بيشتر شارحين مثنوي به اصول و فروع آلِ محمّد (صلّي الله عليه و آله) بيعقيده ميباشند.
حقيقة العرفان - مولوي جبري است يا اختياري
مولوي عقيده دارد كه جبر در تشريعيات دو قسم است، يكي باطل و ديگري حقّ است، چنانكه در صفحه 502 ميگويد:
ترك كن اين جبر را كه بس تهي است تا بداني سَرِ سر جبر چيست
تر كن اين جبر جمع منبلان تا خبر يابي از آن جبر چو جان
قبل از آنكه عقيدهء مولوي بيان شود، بايد دانست كه اهل جبر دو طائفه ميباشند.
طائفهء اول جُهميّه و تابعان صفوان بن جهم كه تمام افعال بنده را از خدا ميدانند ميباشند. آنان ميگويند: هيچ كاري مقدور بنده نيست و حركت دست رعشهدار و حركت دست صحيح با هم فرقي ندارد و هر دو از خدا است. بطلان اين عقيده آشكار است و لازمهء اين عقيده آن است كه تمام گناهان بنده از خدا باشد و بشر هيچ كاره است و چون قدرتي ندارد، تكليف خدا بر او تكليف « ما لا يطاق » است و عذاب و عقاب و ثواب هم ديگر معني ندارد. به اضافه اينكه اُلاغي به جوي آب ميرسد، گاهي خود را قادر ميداند كه بگذرد و گاهي خود را قادر نميداند، پس فرق ميگذارد بين مقدور و غير مقدور، پس آن كسي كه تمام افعال بشر را غيرمقدور ميداند، به قدر حيواني نفهميده است. مولوي چنين جبري را ردّ كرده و باطل ميداند و هر جا بر اهل جبر طعن زده، مقصودش چنين جبري است كه مثلاً در صفحه 498 ميگويد:
اينكه گوئي اين كنم يا آن كنم اين دليل اختيار است اي صنم
اختيار خود ببين جبري مشو ره رها كرده به ره آي كج مرو
و آن پشيماني كه خوردي از بَدي ز اختيار خويش گشتي مهتدي
طائفهء دوم جبر اشعري است كه ايشان ميگويند فرق است ميان حركت دست رعشهدار و دست صحيح و گويند در حركت دست صحيح بنده را قدرتي هست و خدا را نيز قدرتي هست. ولي قدرت بنده ضعيف و بياثر است و قدرت خدا با اثر و غالب است و غلبه دارد بر قدرت بنده و قدرت بنده محو در قدرت خدا و از قدرت او صادر شده و چنين قدرت بياثر عَبد را كسب ناميدهاند و تحقيق آن است كه اين قول نيز جبر است، زيرا قدرت ضعيف بنده كه مغلوب قدرت حقّ است، اثري ندارد. بنابراين باز امر و نهي خدا و ثواب و عقاب معني ندارد و اثبات قدرت بياثر براي بنده چه فايدهاي دارد؟ زيرا فعل بنده منسوب ميشود به قدرت غالب حقتعالي و اين نيز جبر است و اگر به هر دو نسبت داده شود، شركت محسوب ميشود و قبيح است كه شريك قوي شريك ضعيف را مؤاخذه نمايد و در واقع اشعري مذهبان تمام گناهان را از خدا ميدانند و بنده را آلت اجراء فعل. بر اساس همين انديشه مولوي حتّي شهادت و قتل حضرت علي(عليه السلام) را از دست خدا ميداند و اين جبر را قبول دارد و در مثنوي مكرر آن را تأئيد كرده و گويد اين مطلب را از راه عشق و وحي جان فهميدهام، نه از راه عقل. چنانكه در صفحه 40 بيان كرده كه بنده فاني در خدا ميشود و قدرت او با قدرت حقّ يكي ميشود و اين جبر صحيحي است كه عشاق فهميدهاند، نه جبر عاميانهء جهميّه و ميگويد:
پس محل وحي گردد هوش جان وحي چه بود گفتن از حسّ نهان
گوش جان و چشم جان جز اين حس است گوش عقل و چشم ظنّ زآن مفلس است
لفظ جبرم عشق را بي صبر كرد و آنكه عاشق نيست حيّ جبر كرد
اين معيّت با حقّ است و جبر نيست اين تجلي مهست و ابر نيست
ور بود اين جبر جبر عامه نيست جبر آن اَمارهء خودكامه نيست
جبر را ايشان شناسند اي پسر كه خدا بگشادشان در دل بصر
اختيار و جبر ايشان ديگر است قطرها اندر صدفها گوهر است
فعل حقّ و فعل ما هر دو ببين فعل ما راه است دان پيدا است اين
گر نباشد فعلِ خلق اندر ميان پس مگو كس را چرا كردي چنان
خلق حق افعال ما را موجد است فعل ما آثار خلق ايزد است
تا انكه بيان ميكند كه ما در افعال خود اختيار داريم، ولي اختيار ما از خدا است، اگر مي و شراب عشق بياشامي، ميفهمي كه ما و اختيار ما همه از حقّ است و ما هيچ كاره هستيم. در صفحه 500 ميگويد:
جهد كن كز جام حقّ يابي نوي بيخود و بياختيار آنگه شوي
آنگه آن مي را بود كل اختيار تو شوي معذور مطلق مستوار
هر چه گوئي گفتهء ميباشد آن هر چه روبي رُفتهء ميباشد آن
اختيارش اختيارت هست كرد اختيارش چون سواري زير كرد
اختيارش اختيار ما كند امر شد بر اختيار اي مستند
بالاخره ميگويد اختيار و قدرت ما تحت اختيار اوست، ما قدرتي داريم، مانند سنگ و كلوخ نيستيم، امّا قدرت ما بياثر و مغلوب قدرت خدا است.
مخفي نماند كه جبر جُهمي كه مولوي ردّ نموده و جبر اشعري كه مولوي قبول دارد، هر دو باطل و مخالف مذهب شيعه است. زيرا قدرت و اختيار بياثر مورد تكليف واقع نميشود و قدرت بياثر مانند عدم است، پس عذاب عاصيان قبيح است، زيرا قدرت ايشان مقهور و مغلوب قدرت حقّ است. بر خلاف مذهب مولوي، شيعه ميگويد كه بنده قدرت تامّه دارد و اختيار كار خوب و بد با خود او است، لذا خدا كار خوب و ايمان خواسته است. بندگان اگر بر خلاف امر خدا رفتار كردند، خدا ايشان را مجبور نكرد كه به ارادهء او عمل كنند، بلكه خدا خواسته كه ايشان مختار باشند، زيرا اگر با زور و غلبه امر و ارادهء خود را بر بندگان تحميل كند، ديگر قانونگذاري، كتب و دستورات آسماني و ارسال رُسُل معني ندارد و هر چه خداي بخواهد، بنده انجام ميدهد.
اگر كسي بگويد خدا اراده كرده كار خوب و ايمان را و هر چه اراده كند، ناچار شدني است، پس چرا نشد و بندگان او بر خلاف امر و ارادهء او رفتار كردند، جواب آن است كه ارادهء حقتعالي در عالم كون و خلقت، تخلف از مراد ندارد و حتماً شدني است و اين را ارادهء تكويني ميگويند، ولي ارادهء تشريعي و تكليفات ديني چنين نيست. يعني با ارادهء او تكليف انجام نميشود، يعني او اراده كرده كه بنده با اراده و اختيار خود كاري كند، نه با ارادهء حقتعالي. با اين احوال مولوي اصرار دارد كه جبر اشعري را كه اندكي مقرون به اختيار است ثابت كند، لذا در صفحه 17 ميگويد:
ما چو نائيم و نوا در ما ز تست ما چه كوهيم و صدا در ما ز تست
ما كه باشيم اي تو ما را جان جان تا كه ما باشيم با تو در ميان
ما عدمهائيم و هستيهاي ما تو وجود مطلقي فاني نما
ما همه شيران ولي شير عَلَم حملهمان از باد باشد دَم به دَم
حملهمان از باد و ناپيداست باد جان فداي آنكه ناپيداست باد
باد ما و بود ما از داد تو است هستي ما جمله از ايجاد تو است
گر بپرانيم تير آن كي ز ماست ما كمان و تيراندازش خداست
اين نه جبر اين معني جبّاري است ذكر جبّاري براي زاري است
زاري ما شد دليل اضطرار جلت ما شد دليل اختيار
حاصل آنكه ميگويد ما كه اختياري داريم در واقع مغلوب قدرت حق هستيم و اختياري نداريم، جبر نيست. امّا گاهي خجل و پشيمان ميشويم، امّا صاحب دست مرتعش از حركت دست خود پشيمان نيست، ما كه پشيمان ميشويم دليل اين است كه اختياركي داريم، امّا اختيار بياثر، نه آنكه به كلي بياختيار باشيم مانند دست مرتعش و نتيجه ميگيرد كه قول جبريه معتزله باطل است و قول جبريه اشعريه صحيح است. لذا مولوي بنده را فاعل فعل خود نميداند و فعل را مستند به خدا ميداند، ولي ميگويد فرقي هست ميان جبر ما و جبر معتزله و حركت دست صحيح و دست مرتعش را فرق ميگذاريم و آن فرق اين است كه صاحب رعشه از حركت خود پشيمان نيست، ولي ما كه اختيار غير مؤثري داريم، خيال ميكنيم فعل ما از ما است و خجل ميشويم و فقط براي حفظ ادب بَد را به خدا نسبت نميدهيم و حقيقت آن است كه واقعاً از خدا است، چنانكه حضرت آدم هم براي حفظ ادب ظلم را نسبت به خود ميداد، ولي غافل نبود و ميدانست كه ظلم و جرم از خدا است، نعوذ بالله براي اين عقيدهء فاسد خود در صفحه 40 ميگويد:
خلق حق افعال ما را موجد است فعل ما آثار خلق ايزد است
گفت آدم كه ظلمنا نفسنا او ز فعل حق نَبُد غافل چو ما
در گنه او از ادب پنهانش كرد ز آن گنه بر خود زدن او بر بخورد
بعد توبه گفتش اي آدم نه من آفريدم در تو آن جرم و محن
ني كه تقدير و قضاي من بُد آن چون به وقت عذر كردي آن نهان
گفت ترسيدم ادب بگذاشتم گفت من هم پاس آنت داشتم
هر كه آرد حرمت او حرمت برد هر كه آرد قند لوزينه خورد
يك مثل اي دل پي فرقي بيار تا بداني جبر را از اختيار
دست كان جنبان شود از ارتعاش و آنكه دستي را تو لرزاني ز جاش
هر دو جنبش آفريده حقّ شناس ليك نتوان كرد اين با آن قياس
ز آن پشيماني كه لرزانيديش چون پشيمان نيست دست مرتعش
مولوي اين جبر را پسنديده و به دهان حضرت اميرالمؤمنين امام علي(عليه السّلام) گذاشته كه آن حضرت قتل خود را از خدا ميدانست نه از ابن ملجم، بلكه ابن ملجم را آلت و دست حقّ ميديد و به او لطف داشت و روز قيامت هم ابن ملجم را شفاعت ميكند. كسي نيست به اين مولوي گمراه بگويد اگر ابن ملجم دست حقّ باشد، دست حقّ كه محتاج به شفاعت نيست.
حقيقة العرفان - آيا افتراء و تهمت زدن به امام علي (عليه السّلام) جائز است؟
شيعه و سُني تماماً روايت كردهاند كه پيغمبر به علي(عليه السلام) فرمود: « اشقي الاولين و الآخرين تو را ميكشد و محاسنت را به خون سرت رنگين ميكند ». آيا قتل نفسي بدتر از اين ميشود كه سيدالاوصياء و امام المتقين را شهيد كنند؟ خداوند در سوره نساء، آيه 93 ميفرمايد: « وَ مَن يَقْتُلْ مُؤْمِنًا مُّتَعَمِّداً فَجَزَآؤُهُ جَهَنَّمُ خَالِداً فِيهَا وَ غَضِبَ اللّهُ عَلَيْهِ وَ لَعَنَهُ وَ أَعَدَّ لَهُ عَذَاباً عَظِيماً. و هر كس عمداً مؤمنى را بكشد، كيفرش دوزخ است كه در آن ماندگار خواهد بود و خدا بر او خشم مىگيرد و لعنتش مىكند و عذابى بزرگ برايش آماده ساخته است » پس اگر امام مبين را بكشد، خداوند چگونه با او رفتار خواهد نمود؟ آيا سزاوار است كه مولوي ابن ملجم را بيتقصير نشان دهد و از دهان امام علي بگويد كه « من به تو لطف دارم و تو چاكر مني و من شفيع تو هستم و تو تقصير نكردهاي »، و باز مولوي از دهان حضرت علي نقل ميكند كه « پيغمبر به گوش ركابدار و چاكر من گفت كه قتل علي به دست تو است ». چنانكه در صفحه 100 از قول حضرت علي(عليه السلام) ميگويد:
من چنان مردم كه بر خوني خويش نوش لطف من نشد در قهر نيش
گفت پيغمبر به گوش چاكرم كه بُرَد روزي ز گردن اين سرم
كرد آگه آن رسول از وحي دوست كه هلاكم عاقبت بر دست اوست
او هميگويد بكش پيشين مرا تا نيايد از من اين منكر خطا
من هميگويم چو مرگ من ز توست با قضا من چون توانم حيله جست
هيچ بغضي نيست در جانم ز تو زآنكه اين را من نميدانم ز تو
آلت حقي و فاعل دست حقّ چون زنم بر آلت حقّ طعن و دق
غم مخور فردا شفيع تو منم مالك روحم نه مملوك تنم
چنانچه ملاحظه شود، در اين اشعار چند افتراء بر امام علي(عليه السلام) وارد نموده است.
اول- آنكه علي(عليه السلام) گفت با خوني خود مهربان هستم و بر قاتل خود لطف دارم، بنابراين پيروان علي هم قاتل و ظالم او را بايد دوست بدارند. پس تبري كه دشمن داشتن دشمنان اهلبيت است معني ندارد و حضرت صادق(عليه السلام) و امامان ديگر كه دستور لعن بر ابن ملجم صادر نموده و امر فرمودهاند كه شب قدر صد مرتبه بگوئيد « اَللّهُمَّ الْعَنْ قَتُلَةَ اَمِيرالمُؤْمِنين » بيمفهوم است و به خيال مولوي متوجه لطف حضرت علي نبودهاند.
دوم- علي(عليه السلام) گفت پيغمبر به گوش چاكر من ابن ملجم گفته تو علي را ميكشي، و اين هم تهمت است. زيرا ثبت تمام تواريخ است كه ابن ملجم پيغمبر را نديده و از اصحاب ايشان نبوده و بعد از سي سال از وفات پيغمبر آمده كوفه و حضرت اميرالمؤمنين چون او را ديد، فرمود اسم تو چيست و اهل كجائي؟ پس معلوم ميشود ركابدار حضرت علي(عليه السلام) نبوده است.
سوم- افتراء زده به علي(عليه السلام) كه فرمود ابن ملجم ميگفت مرا بكش تا چنين خطائي از من سر نزند. مولوي از قول حضرت امام علي(عليه السلام) ميگويد: « من اين قتل را از تو نميدانم و تو تقصير نداري، بلكه تو آلتي و نبايد آلت را رنجانيد و قتل من فعل خدا است » و اين جبري است كه باعث شده ابن ملجم را محبوب امام علي(عليه السلام) شود و به قول مولوي در قيامت علي از او شفاعت ميكند. پس جاي مولوي خالي كه خود مرتكب قتل علي(عليه السلام) بشود و به فيض شفاعت برسد.
چهارم- آنكه چون ابن ملجم آلت حق بوده، اهل عذاب نيست، بنابراين هر كس انبياء و ائمه را بكشد، بلكه هر جنايتي بكند، تقصير ندارد. ضمناً قاتل امام حسين(عليه السلام) هم تقصير ندارد و نبايد عذاب شود و اصلاً بهشت و دوزخ معني ندارد و قصاص و اجراي حدود الهي تماماً بيوجه است. چرا؟ زيرا مذهب و عرفان مولوي چنين تجويز كرده و شيعيان هم به قاتل امام خود بدبين نباشند و مجلس عزا برپا نكنند. شيطان هم بايد قدر اين عرفان را بداند، زيرا خوب وسيلهاي براي گمراه كردن است و لذا خداوند شُعراء را محل نزول شياطين و وحي شيطاني قرار داده و در سورهء شعرا، آيات 221 الي 224 فرموده: « هَلْ أُنَبِّئُكُمْ عَلَى مَن تَنَزَّلُ الشَّيَاطِينُ * تَنَزَّلُ عَلَى كُلِّ أَفَّاكٍ أَثِيمٍ * ... وَ الشُّعَرَاء يَتَّبِعُهُمُ الْغَاوُونَ. آيا شما را خبر دهم كه شياطين بر چه كسى فرود مىآيند * بر هر فرد دروغگوي گناهكارى فرود مىآيند *... و شاعران را افراد گمراه پيروى مىكنند ».
در تحفة الاخيار و ساير كتب است كه روزي يك نفر اشعري جبري به منزل خود رفت، ديد مردي با عيالش زنا ميكند، تازيانه برداشت او را بزند، زنش گفت مگر تو شيعه شدهاي كه او را مقصر ميداني؟ مگر نميداني فاعل هر فعلي خدا است و اين مرد تقصيري ندارد؟ آن مرد اشعري چون اين بشنيد، براي آنكه رافضي نشود، تازيانه را به كناري نهاد و از آن مرد و عيال خود عذرخواهي كرد! ما به مولوي كاري نداريم، او به عقيدهء خود سخن گفته است، تعجب از اين است كه بعضي او را شيعه ميدانند و با آيه عقائد سخيفي كه دارد، به دنبال او ميروند.
البته هر مسلماني در هر راهي كه ميرود، بايد به دستور پيغمبر اسلام باشد. حضرت رسول قبل از رحلت خويش فرمودند: « اني تارك فيكم الثقلين، كتاب الله و عترتي. ان تمسكتم بهما لن تضلّوا بعدي. من دو چيز گرانمايه در بين شما گذاشتهام، كتاب خدا و اهل بيت خود را. اگر به اين دو تمسك بجوئيد، هرگز بعد از من گمراه نميشويد ». پيغمبر نگفت: « كتاب الله و مولوي »، پس چرا بعضي قران و احاديث معصومين را گذاشتهاند و كمال بندگي خود را از مثنوي ميخواهند؟ آيا از طريق وحي فهميدهاند كه مولوي هر چه گفته است حقّ است؟ ميگويند مطالب عرفاني دارد، بايد پرسيد هر چيز كه نامش عرفان شد، خوب است؟ ولو مخالف قرآن و اهل بيت پيغمبر و ضد مذهب شيعه جعفري باشد؟ اگر كسي چنين معتقد باشد، بسيار خطا رفته و بايد بداند كه بسياري از مطالب و عرفان اين عرفاء بر ضد قرآن و مذهب تشيع است. اگر شعراء مطالب عرفاني دارند، با اينكه اشعار آنان ادعا ميشود كه مملو از عرفان است، چرا قرآن و پيغمبر از شعراء مذمّت كردهاند كه در مطالب بعدي بيان خواهد شد. حتي آنكه اگر شاعري يكي از ائمه را مدح ميكرد، امام به او دينار و درهم صله ميداد، نه مسند ارشاد.
حقيقة العرفان - آيا مولوي تحصيل علم را لازم ميداند؟
آيات و روايات و احاديث و متون مقدس ديني تأكيد دارند بر اينكه مسلمانان قرآن و احاديث و كتب ديني را بخوانند، چنانكه در بدعت دهم از مطلب پنجم ذكر خواهد شد. اما مولوي مانند ساير صوفيه تمام علوم انبياء را از رياضت و صفاي دل حاصل ميداند، عدم مراجعه به تفسير قرآن و كتب حديث و تعليم و تعلّم را تأكيد كرده، بلكه جائز ميداند كه فردي بيسواد شب در جهل باشد و صبح داراي علوم تمام انبياء بشود و اين سخن باطلي است. زيرا ملائكه داراي صفاي باطن ميباشند، با اينحال بر اساس آيه 32 از سوره بقره گفتند: « سُبْحَانَكَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا. منزهى تو، ما را جز آنچه به ما آموختهاى هيچ دانشى نيست » و خدا به آدم (عليه السلام) فرمود: « أَنبَأَهُمْ بِأَسْمَآئِهِمْ. ايشان را از اسامى آنان خبر ده ». به اضافه اينكه جوكيان هند تصفيه باطن ميكنند با رياضت و داراي هدايت نيستند، چه رسد به اينكه داراي اسرار الهي و علوم انبياء بشوند و اين مخالف اسلام است. اما مولوي در صفحه 91 مثنوي ميگويد:
همچو آهن ز آهني بيرنگ شو در رياضت آئينهء بيرنگ شو
خويش را صافي كن از اوصاف خود تا ببيني ذات پاك صاف خود
بيني اندر دل علوم انبياء بيكتابي و بيمعيد و اوستا
بيصحيحين و احاديث و روات بلكه اندر مشرب آب حيات
سر امسينا لكرديا بخوان راز اصبحنا عربيا بدان
و تهمت به حضرت موسي كليم الله زده كه نهي كرده از خواندن كتاب و استماع سخن و در صفحه 284 ميگويد:
عبرت و بيداري از يزدان طلب نه از كتاب و از مقال و حرف و لب
اين عقيده را همهء صوفيه دارند چنانكه در مطلب پنجم ذكر خواهد شد و در نفحات، صفحه 320 گويد بابوني مردي كُرد بود كه به يكي از مدارس شيراز رفت، ديد طلاب به بحث علمي مشغولند، سئوالي كرد، همه خنديدند. گفت ميخواهم از علوم شما چيزي بياموزم. گفتند اگر ميخواهي عالم شوي، امشب ريسماني از سقف خانه خود بياويز و خود را از پا معلق ساز به آن و هر چه تواني تا صبح بگو « كزبره عصفره » و اين مرد احمق رفت همين كار را انجام داد، وقت سحر حقتعالي درهاي علوم لدني بر وي بگشاد و ولي گرديد و عالِم شد و هر مسئلهء مشكل را جواب ميداد! بنابراين پيغمبر كه فرموده « طَلَبُ الْعِلْم فَرِيضَة عَلَي كُلِّ مُسْلِمٍ وَ مُسْلِمَه. جستجوي علم بر هر زن و مرد مسلمان تكليف است. » و قرآن كه در آيه 122 سوره توبه ميگويد: « لَيَتَفَقَّهُواْ فِي الدِّينِ. تا در دين آگاهى پيدا كنند »، نبايد اهميت داد و بايد رفت دنبال دروغي كه بابا طاهر عريان شب زمستان تا صبح ميان حوض يخ مدرسه رفت و تمام علوم بواسطهء اين فعل سفيهانهء حرام بر او كشف شد و زبانها دانست و گفت: « اَمْسَيْتُ كُردِياً وَ اَصْبَحْتُ عَرَبِياً ». چگونه است كه عارفي بدنبال چنين اوهامي رفته و مردم مدعي دينداري هم از او ميپذيرند، در حاليكه اگر اين رياضت و عرفان درست بود چرا پيغمبرِ اسلام دستور نداده است؟
حقيقة العرفان - كسي كه دعا نميكند ، از اولياء خدا نيست
در صفحه 249 مثنوي گويد: من كساني از اولياء را ميشناسم براي آنكه راضي به قضاي الهي هستند دعا كردن را كفر ميدانند.
قوم ديگر ميشناسم ز اوليا كه دهانشان بسته باشد از دعا
از رضا كه هست رام آن كرام جستن دفع قضاشان شد حرام
كفر باشد نزدشان كردن دعا كاي اله از ما بگردان اين قضا
بايد پرسيد آيا صلوات دعا نيست؟ اِهدِنَا الصِّرَاطَ المُستَقِيمَ كه در سورهء حمد آمده است، دعا نيست؟ كدام پيغمبر و امام دعا نكرده و قرآن از دعاي انبياء پر است. حضرت ابراهيم با آنكه در قضيه آتش نمرود گفت: « علمه بحالي كفي عن سئوالي »، باز توسل به پنج تن جست و در قرآن دعاهائي از آن حضرت نقل شده است. از جلمه در سوره ابراهيم، آيه 35: « رَبِّ اجْعَلْ هَذَا الْبَلَدَ آمِناً وَ اجْنُبْنِي وَ بَنِيَّ أَن نَّعْبُدَ الأَصْنَامَ. پروردگارا اين شهر را ايمن گردان و مرا و فرزندانم را از پرستيدن بتها دور بدار » و آيه 40: « رَبِّ اجْعَلْنِي مُقِيمَ الصَّلاَةِ وَ مِن ذُرِّيَّتِي رَبَّنَا وَ تَقَبَّلْ دُعَاء. پروردگارا مرا برپا دارنده نماز قرار ده و از فرزندان من نيز و دعاى مرا بپذير » و آيه 41: « رَبَّنَا اغْفِرْ لِي وَ لِوَالِدَيَّ وَ لِلْمُؤْمِنِينَ يَوْمَ يَقُومُ الْحِسَابُ. پروردگارا روزى كه حساب برپا مىشود بر من و پدر و مادرم و بر مؤمنان ببخشاى » و در سوره بقره، بعد از آيه 123 دعاهاي حضرت ابراهيم را نقل كرده است. همچنين قرآن در سوره غافر، آيه 60 امر به دعا نموده « وَ قَالَ رَبُّكُمُ ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ. و پروردگارتان فرمود مرا بخوانيد تا شما را اجابت كنم » و در سوره نساء، آيه 32 « وَ اسئَلُواْ اللّهَ مِن فَضْلِهِ. از فضل خدا درخواست كنيد » و ...
همچنين دعاهائي كه از ائمه اطهار (عليهم السلام) روايت شده، با اينكه به قضاي الهي راضي بودند، زيرا هر چه خدا صلاح ميداند ميخواستند و وظيفه بنده آن است كه دست احتياج به طرف مولا و خالق خود دراز نمايد و اظهار احتياج كند. صفي عليشاه در رباعيات خود حاجت خواستن از خدا را مسخره كرده و گويد:
گويند خداي را به حاجات بخوان حاضرتر از آني كه بخوانيم تو را
و در زبدةالاسرار گويد مشايخ ما ذكر خدا را جائز نميدانند و گويد خدا را بايد به چشم سر ديد و اگر نديده ذكر كني غيبت است و حرام و اگر خدا را ديدي باز نبايد ذكر او كني، زيرا ذكر حاضر ترك ادب است، در صفحه 227 گويد:
شبلي اندر نزد شيخ دين جنيد آن شه وارسته از هر شرط و قيد
گفت الله گفت شيخ پاك دلق از چه بردي نام او را نزد خلق
غايب از چشم تو گر آن حضرت است ذكر غايب در شريعت غيبت است
ور كه حاضر باشد آوردن به لب نام حاضر را بُوَد ترك ادب
و همين مطلب را شيخ عطار در تذكرةالاولياء، صفحه 14 از قول جنيد نقل كرده و در صفحه 137 گفته كه شبلي غيرتش بجنبيد و شمشير كشيد و گفت هر كس نام الله برد، به اين تيغ سرش بياندازم. بنابراين عرفاء و صوفيه گفتهاند مسلماني كه در همه حال خدا را حاضر و ناظر ميداند، بايد نام او را نبرد. پس آنچه قرآن ميگويد: « وَ اذْكُر رَّبَّكَ كَثِيراً. و پروردگارت را بسيار ياد كن(سوره آل عمران، آيه 41) » و « وَ اذْكُرُواْ اللّهَ كَثِيراً. خدا را بسيار ياد كنيد(سوره انفال، آيه 45 - سوره شعرا، آيه 227) » و « يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا اللَّهَ ذِكْرًا كَثِيراً. اى كسانى كه ايمان آوردهايد خدا را ياد كنيد يادى بسيار(سوره احزاب، آيه41) » با گفتار عرفاء و صوفيه مغايرت دارد! آيا اين عرفان مولوي و ساير عرفاء مخالف قرآن و ضروري دين نيست؟
قرآن ميفرمايد: « لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ. چيزى مانند او نيست(سوره شوري، آيه 11) » و « وَ كَانَ اللّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ مُّحِيطاً. خدا همواره بر هر چيزى احاطه دارد(سوره نساء، آيه 126) » و حضرت امام سجاد(عليه السلام) ميفرمايد: « كَلَّتَ الْعُقُول عَنْ كُنْهِ مَعْرِفَته. عقلها از درك ذات اوعاجز است ». اما مولوي در مثنوي ميگويد درك ذات او جائز است، مانند محيالدين و حلاج و ساير عرفاء. در مثنوي، صفحه 294 گويد عقلِ بحثي نميفهمد كه آيات رؤيت خدا را تأويل ميكند.
عجز از ادراك ماهيت عمو حالت عامه بود درياب تو
چونكه او مخفي نماند از محرمان ذات و وصفي چيست كآيد در ميان
عقل بحثي گويد اين دور است رو بي ز تأويلي محالي كم شنو
و در صفحه 175 گويد:
واصلان چون غرق ذاتند اي پسر كي كنند اندر صفات او نظر
چون كه اندر قعر جو باشد سرت كي به رنگ آب افتد منظرت
گر كسي ادعاي خدائي كند، از او تعريف ميكند، بلكه كراماتي براي او نقل مينمايد. در صفحه 376 ادعاي خدائي بايزيد بسطامي را پسنديده و در صفحه 473 در باره حلاج ميگويد:
گفت فرعوني اَنا الحق گشت پست گفت منصوري اَنا الحق و برست
آن اَنا را لعنة الله در عقب وين اَنا را رحمت الله اي محب
كسي نبوده به او بگويد شما از وحي فهميدهايد كه رحمت خدا بر منصور حلاج وارد شد؟ از وحي به شما رسيده كه ادعاي خدائي فرعون و منصور فرق دارد؟ يا علم به باطن او داشتهايد كه رياست طلب نبوده يا به خيالات عرفاني و شاعري ميخواهيد مرشد خود را عين خدا بدانيد؟
مولوي هر كس خود را خدا بداند يا خدا را صاحب اعضاء و جوارح بداند؛ بد نميداند، بلكه او را به لاهوت و ملكوت و معراج ميرساند. حال آنكه چنين اشخاصي اگر چه عوام باشند، در منطق عقل و مذهب جعفري كافر هستند. مولوي در قصه حضرت موسي كليم و شبان، زحمت بسيار كشيده تا مذمّتي را نثار حضرت موسي(عليه السلام) نمايد كه چرا شبان را ارشاد نموده و امر به معروف و نهي از منكر كرده و از كفر او را باز داشت. مولوي آن حضرت را مورد عتاب خدائي قرار داده و عمل شبان را به مذهب عشق و عاشقي صحيح و كمال دانسته و حال آنكه راجع به موسي(عليه السلام) و شبان موصوف چنين حديثي نيست، در تاريخ واقعيت نداشته و اين يك جعل بزرگ از سُنيان است. مثنوي در صفحه 148 ميگويد:
ديد موسي يك شباني را به راه كو همي گفت اي خدا و اي اله
تو كجائي تا شوم من چاكرت چارقت را دوزم كنم شانه سرت
تو كجائي تا سرت شانه كنم چارقت را دوزم و بخيه كنم
دستكت بوسم بمالم پايكت وقت خواب آيم بروبم جايكت
گفت موسي هاي خيره سر شدي خود مسلمان ناشده كافر شدي
بالاخره ميگويد موسي(عليه السلام) او را به صفات الهي راهنمائي و ارشاد نمود، ولي خداوند او را عتاب كرد كه چرا شبان را نهي از كفر نمودي و راهنمائي كرد.
وحي آمد سوي موسي از خدا بندهء ما را چرا كردي جدا
تو براي وصل كردن آمدي ني براي فصل كردن آمدي
هر كسي را سيرتي بنهادهايم هر كسي را اصطلاحي دادهايم
ملت عشق از همه دينها جداست عاشقان را مذهب و ملت خداست
چون كه موسي اين عتاب حق شنيد در بيابان از پي چوپان دويد
عاقبت دريافت او را و بديد گفت مژده ده كه دستوري رسيد
كفر تو دين است دينت نور جان ايمني وز تو جهاني در امان
گفت اي موسي از آن بگذشتهام من كنون در خون دل آغشتهام
من ز سدره منتهي بگذشتهام صد هزاران سال زآن سو رفتهام
تازيانه بر زدي اسبم گذشت گنبدي كرد و ز گردون بر گذشت
بالاخره يك جهان بواسطهء ناداني شبان در امان هستند و شبان ميگويد سوار بر اسب من به معراج رفتم و شك نيست كه تمام بر خلاف شرع است و دين عاشقي دين باطلي است و همه كس بايد به منطق و عقل و وحي رسيده به رسول اكرم (صلي الله عليه و آله) متدين شوند.
حقيقة العرفان - آيا عاشق را دين لازم نيست؟
مولوي و ساير عرفاء ميگويند چون به عشق واصل شدي، به حقيقت رسيدهاي، ديگر نبايد مقيد به شرع و دين بود.كسي نبوده به ايشان بگويد حقيقت كدام است و به حقيقت رسيده چه كسي است؟ ميگويند چون مست عشق شدي، مراعات ادب و شرع روا نيست، چون به خدا رسيدهاي، ديگر طلب علم قبيح است و كسي كه نزد خدا نشسته ديگر قرآن و رسول جستن از ناداني است. در صفحه 406 و نيز صفحه 237 گويد:
ز آنكه عاشق در دم نقد است مست لاجرم از كفر و از ايمان برست
كفر و ايمان هر دو چون دربان اوست اوست مغز و كفر و دين او را دو پوست
در چنين مستي مراعات ادب خود نباشد ور بود باشد عجب
اندر استغنا مراعات نياز جمع ضدين است چون گرد و دراز
حاصل اندر وصل چون افتاد مرد گشت دلاله به پيش مرد سرد
چون به مطلوبت رسيدي اي مليح شد طلب كاري علم اكنون قبيح
پيش سلطان خوش نشسته در قبول جهل باشد جستن نامه و رسول
و اين مقام را مقام وصل و مستي و بيرنگي ميداند كه ديگر رنگ ندارد و كفر و ايمان را رنگ روا نباشد، چنانكه در صفحه 65 ميگويد:
چون كه بيرنگي اسير رنگ شد موسئي با موسئي در جنگ شد
چون به بيرنگي رسي كان داشتي موسي و فرعون دارند آشتي
نعلها واژگونه است اي سليم نفرت فرعون را دان از كليم
ميگويد موسي و فرعون يك وجودند و در باطن با هم هستند و تنفر و نزاعشان نعل وارونه زدن است. شك نسيت كه تمام اينها مخالف دين اسلام و منطق عقل است.
حقيقة العرفان - مولوي ساز و چنگ و مطرب بودن را جائز ميداند
در شريعت اسلام مطربي و موسيقي مخالف دين و سلامتي روان و انديشه است و مولوي پير چنگ زني را كه مطربي ميكرده، بندهء خاص خدا و مورد لطف او قرار داده و چنين آوازهائي را تعريف ميكند. در صفحه 56 گويد:
مطربي كز وي جهان شد پر طرب رسته ز آوازش خيالات عجب
از نوايش مرغ دل پران شدي در صدايش هوش جان حيران شدي
و بالاخره ميگويد وحي شد به عُمَر كه به اين مطرب پير بگو خدا سلام ميرساند و از تو بسيار تعريف ميكند:
چند يزدان مدحت خوي تو كرد تا عُمَر را عاشق روي تو كرد
در اول مثنوي نيز بدون ذكر نام خدا شروع كرده به ترويج ني و گويد بشنو از ني چون حكايت ميكند... و در صفحه 342 گويد:
پس غذاي عاشقان باشد سماع كه در او باشد خيال آن جماع
در كتاب ولدنامه و زندگاني مولوي، صفحه 99 و در نفحات، صفحه 468 تعريف كرده از مولوي كه حضرت مولانا از حوالي بازار زركوبان ميگذشت، از آواز ضرب چكش ايشان حالي در وي ظاهر شد و به چرخ آمد. صلاح الدين زركوب كه صاحب دكان و جوان خوشگلي بود و بعدها عنوان خليفهاي مولانا را به عهده گرفت، با الهام از دكان بيرون جست و سر در قدم مولانا نهاد و حضرت مولانا مدتي در سماع بود و اين غزل ميخواند:
نيست در آخر زمان فرياد رس جز صلاح الدين صلاح الدين و بس
يكي گنجي پديد آمد در اين دكان زركوبي زهي صورت زهي معني زهي خوبي زهي خوبي
حجتالاسلام رفيعي قزويني نقل كرده روزي مردي آمد و تعريف از معرفت و بزرگي مولوي كرد. من گفتم مولوي در كتاب « فيه ما فيه » خود تعريف كرده از رقص خود و ميگويد وقت رقص رفقا به من طعنه ميزدند تا آنكه مدير مجلس سفارش كرد كه مولوي را ملاحظه كنيد. كسي كه برخيزد و برقصد، وزني ندارد، چگونه او را از بزرگان ميشماريد؟ آدم متدين رقص نميكند. مولوي از رقص و پايكوبي خود و صوفيه اشعار بسياري دارد، مثلاً در صفحه 119 مثنوي نيز آن را بيان كرده است.
ابوسعيد ابيالخير كه قطب صوفيه است، در اسرار التوحيد، صفحه 186 گويد: ابوسعيد به سماع نشستي، روزي او را حالتي پديد آمده بود و جمله جمع در آن حالت خوش بودند. مؤذن بانگ نماز گفت و شيخ همچنان در حال وجد و رقص بود و نعره ميزد. در ميان آن احوالات ، امام محمد قائني گفت نماز ! ابوسعيد گفت ما در نمازيم و همچنان در رقص بود. امام محمد ايشان را گذاشت و به نماز شد. نفحات در صفحه 462 نقل كرده از مولوي كه آواز رباب سرير بهشت است كه ما ميشنويم.
حقيقة العرفان - به عقيدهء مولوي چه كساني اولياء الهي هستند؟
مولوي بسياري از مردمان گمراه را كه كارهاي مخالف عقل و شرع انجام دادهاند از اولياء و عرفاء ميداند. براي نمونه چند نفر از اولياء ادعائي مولوي ذكر ميگردد.
1- محمد سرزي: مولوي ميگويد او ميخواست خدا را ببيند، ميرفت بالاي كوه و ميگفت خدايا خود را به من بنما وگرنه خود را از كوه پرتاب ميكنم. بالاخره مدتي اين كار ميكرد و خود را پرتاب ميكرد و از كرامت او آنكه نميمرد و آسيبي هم به او نميرسيد تا آنكه خدا به او وحي كرد برو گدائي كن و بسيار كرامتها و وحي براي او نقل كرده و در صفحه 489 ميگويد:
زاهدي در غزني از دانش مزي بُد محمّد نام و كنيت سرزي
بس عجائب ديد از شاه وجود ليك مقصودش جمال شاه بود
بر سر كُه رفت آن از خويش سير گفت بنما يا فتادم من بزير
كه زمين و آسمان پر نور شد در مقالات آن همه مذكور شد
تا دو سال اين كار كرد آن مرد كار بعد از آن امر آمدش از كردگار...
تعجب اين است كه اين ديوانگي و كفر را زهد و عرفان ميداند و به حضرت رسول(صلي الله عليه و آله) نيز نسبت داده به اينكه ديدن جمال خدا محال و انداختن خود از كوه، هلاكت و حرام است، ولي باز مولوي ميگويد پيغمبر از هجر خدا خود را پرتاب ميكرد از كوه و هر چه جبرئيل نهي او ميكرد، گوش نداد. در صفحه 511 گويد:
مصطفي را هجر چون بفراختي خويش را از كوه ميانداختي
تا بگفتي جبرئيلش هين مكن كه تو را بس دولت است از امر كن
باز خود را سرنگون از كوه او ميفكندي از غم و اندوه او
2- تعريف ميكند از مرشد و عارفي كه داراي كرامتها بود و از آن جمله به ميكده ميرفت و ميگفت براي من « مي » بياوريد. مريدها ميرفتند « مي » بياورند، ميديدند تمام خمهاي شراب عسل شده، آن وقت مريدها بر سر خود زده و گريه ميكردند. چنانكه در صفحه 189 ميگويد:
گرد خمخانه برآمد آن مريد بهر شيخ از هر خمي او ميچشيد
در همه خمخانهها او مي نديد گشته بُد پر از عسل خمّ نبيد
جمله رندان نزد آن شيخ آمدند چشم گريان دست بر سر ميزدند
در خرابات آمدي شيخ اجل جمله ميها از قدومش شد عسل
3- ابوالحسن حنفي خرقاني را نوح وقت كرده و معجزاتي براي او تراشيده، از جمله معجزهء حضرت نوح كه شير هيزمش را كشيد، در صفحه 583 براي ابوالحسن خرقاني حنفي آورده است.
شير غران هيزمش را ميكشيد بر سر هيزم نشسته آن سعيد
تازيانهاش مار نر بود از شرف مار را بگرفت چون خرزن بكف
4- همانگونه كه هنديان براي بودا افسانهها جعل كردهاند كه او از سلطنت دست برداشت و لباس فقر در بر كرد تا كمكم به خدا وصل شد و كراماتي پيدا كرد، عين همان افسانهها را صوفيان براي ابراهيم ادهم نقل كردهاند. مولوي در صفحات 342 و 343 و 184 گويد چون ابراهيم ادهم سوزن خود را به دريا انداخت، ماهيان دريا صد هزار سوزن طلابراي او آوردند:
صد هزاران ماهي اللهئي سوزن زر بر لب هر ماهئي
سوزن زرين در آن دندان او كه بگير اي شيخ سوزنهاي هو
همچنين كراماتي بر خلاف عقل براي شيخ دقوقي و حتّي وحي الهي براي او قائل شده و در صفحات 250 و 339 و 245 كراماتي براي شيخ مجعول و مجهول ديگري نقل كرده، مثلاً فضيل راهزن را مورد وحي الهي ميداند.
حقيقة العرفان - آيا آتش نمرود چشم بندي بود؟
مولوي ميگويد مكر كن تا پيغمبر شوي و به مقام بندگي ، بلكه خدائي برسي. در صفحه 433 ميگويد:
مكر كن در راه نيكو خدمتي تا نبوت يابي اندر امتي
مكر كن تا كمترين بنده شوي در كمي افتي خداونده شوي
آيا آتش نمرود چشم بندي بود؟
مولوي آتش نمرود را كه براي سوزاندن حضرت ابراهيم(عليه السلام) افروحته شده بود چشم بندي دانسته و گويد آتش نبوده است. پس خداوند چرا در سوره انبياء، آيه 69 فرموده: « قُلْنَا يَا نَارُ كُونِي بَرْداً وَ سَلَاماً عَلَى إِبْرَاهِيمَ. گفتيم اى آتش براى ابراهيم سرد و بىآسيب باش. » مثنوي در صفحه 432 ميگويد:
چشم بندي كردهاند اهل نظر در من آ و هيچ مگريز از شرر
اي خليل اينجا شرار و دود نيست جز كه سحر و خدعهء نمرود نيست
با اين عقائد باطل و ذكر وحي براي مردمان مجهول كه تمام مخالف مذهب شيعه است، چگونه او را شيعه ميدانند با اينكه نامي و يا حديثي از ائمهء اثني عشر در تمام مثنوي نيست. حتّي نامي از علماء شيعه و اصحاب ائمه نبرده و بزرگاني مثل زراره بن اعين و محمد بن مسلم و سيد مرتضي و شيخ صدوق و كليني را نام نبرده است. پس بسيار روشن است كه نه تنها شيعه نبوده، بلكه حتّي با شيعيان مراده هم نداشته است.
حقيقة العرفان - تقوي و خدا پرستي مولوي
مولوي در ديوان شمس، شمس تبريزي را از پيغمبران بالاتر برده تا جائي كه او را خداي خود خوانده و غزلي گفته و در آخر هر بيت از طريقهء وحدت وجود كه اعلي درجهء شرك است، شمس را خداي خود خوانده و گويد:
پير من و مراد من درد من و دواي من فاش بگويم اين سخن شمس من و خداي من
و در همان ديوان ميگويد براي زيارت خانهء خدا به حج نرويد، زيرا خدا در وجود معشوق من يعني شمس تبريزي است و ميگويد:
اي قوم به حج رفته كجائيد كجائيد معشوق همين جاست بيائيد بيائيد
و خدا را تنزل داده در مخلوقات و گويد كه به هر شكلي آمد و رفت دارد. گهي نوح شد، گهي يوسف، گهي منصور حلاج و به همين اشعار ميرزاي قمي او را كافر و گمراه دانسته است. چنانكه مولوي گويد:
هر لحظه به شكلي بت عيار برآمد دل برد و نهان شد
هر دم به لباس ديگر آن يار برآمد گه پير و جوان شد
گه نوح شد و كرد جهان را به دعا غرق خود رفت به كشتي
گه گشت خليل و به دل نار برآمد آتش گل از آن شد
در مطلب ششم باقي اين اشعار ذكر ميشود و ثابت ميگردد كه وحدت وجود يا حلول اعلي درجهء كفر است و در جاي ديگري از همان ديوان به وحدت وجود علي(عليه السلام) را با عُمَر(ل) يكي دانسته و به هم آميخته و به رافضي كه همان شيعه باشد طعن زده و گويد:
باز شيري با شكر آميختند عاشقان با يكدگر آميختند
رافضي انگشت بر دندان گرفت چون علي را با عمر آميختند
بالاخره چنان دم از عشق شمس تبريزي زده حتّي گاهي كلمات ركيك گفته كه مناسب شخصيت يك مرد وزين و مؤمن نميباشد. در تصنيفي ميگويد:
تلخي نكند شيرين ذقنم خالي نكند از مي دهنم
عريان كندم هر صبح دمي گويد كه بيا من جامه كَنَم
و در جاي ديگر از همان ديوان ميگويد:
با من صنما دل يك دله كن گر سر ننهم آنگه گله كن
مجنون شدهام از بهر خدا زآن زلف خوشت يك سلسله كن
اي روي خوشت دين و دل من اي بوي خوشت پيغمبر من
امشب تو مرا رحمي نكني اي فتنهء پر شور و شر من
گفتم چه شود گر لطف كني آهسته روي در بستر من
اگر مولوي عاشق خدا بوده، چرا به دلبر خود شمس ميگويد مست تو ميباشم، در حاليكه عشق به خدا نيز غلط است. مولوي ميگويد:
شمس تبريز ز جام عشق تو خلق عالم جملگي مست و خراب
تو آن كسي كه همه مجرمان عالم را به بحر رحمت غوطه دهي كني مغفور
شمس تبريز تو جاني و همه خلق تنند پيش جان و تن تو صورت تنها چه تنند
ماه خوبان شمس دين و مهر تابان شمس دين گوهر جان شمس دين و شمس دين ليل و نهار
سر چه باشد تا فداي پاي شمسالدين كنم نام شمسالدين بگو تا جان كنم بر تو نثار
عقل و دينم شمس دين و چشم گوشم شمس دين - بر زبانم شمس دين آيد هميشه بيشمار
در صفحه 4 مثنوي ميگويد:
شمس تبريزي كه نور مطلق است آفتابست و ز انوار حق است
چون حديث روي شمسالدين رسيد شمس چهارم آسمان رو در كشيد
در كتاب هداية الموحدين ملا احمد كوزهكناني فرموده كلمات مولوي بوي كفر ميدهد كه در اشعار خود شمس تبريزي را بر انبياء ترجيح داده و گويد:
مطربم سر مست شد انگشت بر رق ميزند پردهء عشاق را از دل به رونق ميزند
انبياء و اولياء حيران شده در حضرتت يحيي و يعقوب و يوسف خوش معلق ميزند
جان ابراهيم مجنون گشت اندر شوق تو تيغ را بر حلق اسماعيل و اسحاق ميزند
كيست آن كس كين چنين مردي كند اندر جهان – شمس تبريزي كه ماه بدر را شقّ ميزند
هر كه نام شمس تبريزي شنيد اندر جهان روح او مقبول حضرت شد اَنَا الْحَقّ ميزند
حقيقة العرفان - افتراء صوفيه به شيخ بهائي
اگر كسي بگويد بسياري از اشعار مثنوي صريح است در مخالفت شرع و عقل، پس چرا شيخ بهائي در بارهء او گفته است:
من نميگويم كه آن عاليجناب هست پيغمبر ولي دارد كتاب
حقيقت امر آن است كه اين شعر از شيخ بهائيِ معروف نيست، بلكه از شيخ بهاءالدين وَلَد مولوي است كه در آخر مثنوي اشعاري به آن ملحق كرده و صوفيان براي ترويج مرام خود با دروغ و افتراء به شيخ بهائي(ره) نسبت دادهاند، زيرا ملا محمدطاهر قمي كه خود شاگرد شيخ بهائي است و از حال استادش با خبر ميباشد در صفحه 201 كتاب تحفة الاخبار گويد: « حاشا، اين بيت از شيخ بهائي نيست، بلكه شيخ در قيامت با كسي كه اين بيت را به ايشان نسبت داده خصومت كند و بسيار ظاهر است كه اگر شيخ بهائي را صد دشنام دهند بهتر از اين است كه اين شعر را به او نسبت دهند... ».
خود شيخ بهائي نيز در صفحه 7 كتاب نان و حلواي خود مولوي را مذمّت كرده و او را اهل گمان خوانده و گويد:
مولوي را هست دائم اين گمان كو بيابد زيب ز اسباب جهان
علاوه بر اينها اگر از شيخ بهائي عاملي هم باشد چون معصوم نبوده، اشتباه كرده، زيرا شيخ در مثنوي نان و حلوا از نجد و ياران نجد كه تمام مخالف دين و آئين جعفري ميباشند تعريف كرده و در صفحه 2 گويد:
بازگو از نجد و از ياران نجد تا در و ديوار را آري به وَجد
حقيقة العرفان - گفتار علماء در بارهء مولوي
بديع الزمان فروزانفر رسالهاي در احوال مولوي نوشته و در صفحات 64 و 75 گويد: اخبار و آثار بر اين متفق است كه مولوي بعد از آنكه عاشق شمس تبريزي شده، با او به خلوت رفته و روش خود را تغيير داده و بجاي اقامه نماز و وعظ، به آواز و رقص پرداخت. با اينكه شمس تبريزي پايبند به دين نبود و مردم او را كافر ميدانستند، مولوي او را ميپرستيد و او را مغز دين و سرُّالله ميشمرد و آشكار ميگفت شمس من و خداي من و غزلي هم به اين مضمون گفته ... و فرزند مولوي اين مطلب را در ولدنامه بشعر آورده است ».
علامه جليل آخوند ملا محمدطاهر قمي در تحفةالاخيار، صفحه 169 ميگويد: « مولوي اهل ماوراءالنهر است و در ولايت روم به تدريس و ترويج مذهب اهل سنت اشتغال داشت تا آنكه شمس تبريزي را ملاقات كرد و طريق حلاج و بايزيد را اختيار كرد ». تحفةالاخيار در همان صفحه 169 و مقدس اردبيلي در حديقه و فاضل محلاتي در كشف در مقام ذمّ مولوي و ملاي جامي كه خودش صوفي است در نفحات، چاپ تهران، صفحه 466 در مقام مدح مولوي گفته و عين عبارت جامي چنين است: « مولانا دست شمس را بگرفت و روانه شد و مدت سه ماه در خلوت ليلاً و نهاراً به صوم وصال نشستند كه اصلاً بيرون نيامدند و كسي را زَهرهء نبود كه در خلوت ايشان درآيد. روزي شمسالدين از مولانا شاهدي التماس كرد، مولانا حرم خود را دست گرفت، در ميان آورد و فرمود كه او خواهر جاني من است. گفت: نازنين پسري ميخواهم، فيالحال فرزند خود سلطان وَلَد را پيش آورد و فرمود كه وي فرزند من است. حاليا اگر قدري شراب دست ميداد، ذوقي ميكردم. مولانا بيرون آمد و سبوئي از محلهء جهودان پر كرده، بر گردن خود بياورد. و ملا شمسالدين فرمود كه من قوت مطاوعت وسعت مشرب مولانا را امتحان ميكردم و از هر چه گويند زيادت است ».
مؤلف گويد: مشرب مولوي عجب مشربي بوده و عجب امتحاني داده است و « وَ لا طاعَة الْمَخْلُوق فِي مَعْصِيت الْخالِق ».
در نفحات، صفحه 465 و كتب سابقالذكر همه نقل كردهاند كه چون شمس به قونيه آمد، مولوي در آنجا مدرس بود. پس مولوي را سواره دريافت و عنان مركبش بگرفت و گفت يا امام المسلمين بايزيد بزرگتر است يا محمد مصطفي؟ مولوي گفت مصطفي بزرگترين عالميان است. شمس گفت چه معني دارد كه مصطفي ميفرمايد « مَا عَرَّفْناكَ حَقِّ مَعْرِفَتِكَ » و بايزيد ميگويد: « سُبْحانِي مَا اَعْظََ شَأنِي ». مقدس اردبيلي و فاضل محلاتي در كتب خود و فروزانفر در صفحه 75 كتاب خويش و ملاي جامي در صفحه 467 نفحات نقل كردهاند كه چون مولوي عاشق شمس شد، درس و بحث را تعطيل كرد و بدنبال شمس افتاد و هر چه او حكم ميكرد، مولوي بدون تأمل انجام ميداد. پسر مولوي علاءالدين محمد از اين عمل زشت و بيغيرتي پدر عصباني شد و رگ غيرتش به حركت آمد و شمس را كشت. در صفحه 470 نفحات چيزي نقل كرده كه معلوم ميشود سر و سري با نصاري داشتهاند و در كتاب زندگاني مولانا، صفحه 82 نقل كرده از سلطان ولد فرزند مولوي كه مولوي از عشق شمس دائماً ميرقصيد و آنچه داشت به مطربان ميداد:
روز و شب در سماع رقصان شد بر زمين همچو چرخ گردان شد
سيم زر را به مطربان ميداد هر چه بودش ز خان و مان ميداد
يك زمان بيسماع و رقص نبود روز و شب لحظهاي نميآسود
غلغله اوفتاد اندر شهر شهر چه بلكه در زمانه و دهر
كاين چنين قطبي و مفتي اسلام كوست اندر دو كون شيخ و امام
ورد ايشان شده است بيت و غزل غير اين نيستشان صلوة و عمل
عاشقي شد طريق و مذهبشان غير عشق است پيششان هذيان
كفر و اسلام نيست در رهشان شمس تبريز شد شهنشهشان
و تمام اينها را سلطان وَلَد فرزند او در مثنوي خود كه وَلَدنامه نام دارد، ذكر كرده و قابل انكار نيست. صفي عليشاه كه خود از صوفيان است در زبدة الاسرار نقل كرده كه:
مولوي سني جبري بوده است حرفهايش جمله جبر آلوده است
علامه مجلسي و مقدس اردبيلي و محقق قمي صاحب قوانين و ملا محمدطاهر قمي و آيت الله كوزهكناني و صاحب تحفة و بسياري از علماء ديگر كفر مولوي را بواسطهء اشعارش در وحدت وجود اعلان كردهاند و گفتهاند ورقي از مثنوي نيست كه خالي باشد از كفر و يا دروغ و يا بدعت و لذا بسياري از علماء خريد و فروش كتاب مثنوي را حرام ميدانند. صاحب روضات الجنان گويد: « مولوي گمراه بوده و از فقه اماميه حظي نداشته و از كساني است كه ترويج باطل ميكردند ». اهل تحقيق ميتوانند به كتاب جامع الشتات مراجعه نمايند.
دكتر قاسم غني در كتاب تاريخ تصوف، صفحه 118 ثابت كرده كه مولوي افكار خود را از فلوطين يوناني گرفته و گويد فلوطين از حكماء و كفار يونان است، عقيده دارد به وحدت وجود و اينكه تمام موجودات از خدا جدا شده، انسان نيز از خدا جدا شده و بايد با رياضت و فناء فيالله و عشق برگردد به سوي خدا و به او وصل شود. مولوي نيز در مثنوي همين عقائد را كه از او گرفته است، نقل ميكند. معلوم ميشود از كتب يوناني كه در زمان بنيعباس به عربي ترجمه شده بود به دست مولوي افتاده و لذا در تمام اشعارش افكار فلوطين را منعكس است. دكتر قاسم غني تفضيلاً كلمات و اشعار مثنوي را نقل كرده و تطبيق نموده با كلمات فلوطين و حتّي گويد پنجاه شعر اول مثنوي بدون كم و زياد از كلمات فلوطين يوناني گرفته شده، ولي مولوي رنگ حديث و قرآن به آن زده و اسلام را خراب كرده تا اگر خوانندهاي عوام باشد، خيال كند آن مطالب از شرع ميباشد.
بعضي از مردم ميپندارند علماي رباني بيجهت با مولوي عداوت دارند و اين پنداري نادرست است، زيرا هفتصد سال از مرگ مولوي گذشته و عداوت با او جهتي ندارد و اثر و بهرهاي بر آن مترتب نيست، بلكه علماي ديني گفتار و انديشهء مولوي را مخالف دين اسلام و مذهب شيعه تشخيص دادهاند و چون ديدند بعضي از شيعيان ساده دل به اشتباه دلباختهء او شدهاند، لذا از سر خيرخواهي پرده از افكار مولوي برداشتهاند.
اميد است مردم از عصبيت دست بردارند و به حق و حقيقت آشنا شوند، واقعاً شيطان وعده كرد كه باطل را لباس حق بپوشاند و در نظر مردم جلوه دهد و خوب به وعدهء خود وفا كرد. پس انسان نبايد گول سخنان دهان پركن بعضي از افراد را بخورد كه مدعي ميشوند كلمات مرد جاهلي كه افسانههاي بسيار گفته براي هر كس قابل فهم نيست و بدتر اينكه هيچكس را قابل نميدانند كه آن كلمات را بفهمد، لذا او را از عرفاء بزرگ ميشمارند.
عدهاي از افراد از مولوي بسيار تعريف ميكنند، ولي اگر از يكي از آنان سؤال شود حُسن و قُبح عقلي است يا شرعي، نميداند، بلكه اصول مذهب را نيز نميداند، در اينحال چگونه ميتوان ايشان را مميز قرار داد؟ بايد متوجه بود كه هر كس باطلي دارد، با حرف حقّي آن را مخلوط ميكند تا بتواند به خورد مردم دهد. پس اگر شاعري در بين اشعارش ده شعر خوب داشت، دليل بر خوبي خود او يا تمام اشعارش نميشود.
سلطان ولد در كتاب ولدنامه زشتي افعال پدرش مولوي را آشكار نموده و در حقِ پدرش ميگويد: بعد از مفقود شدن شمس تبريزي (در واقع شمس تبريزي به دست علاءالدين محمد فرزند بزرگ مولوي بقتل رسيد و جنازهاش را به رودخانهء قونيه انداختند و آب جنازه او را برد. راز مفقود شدن شمس همين مطلب است.) مولوي عاشق و مفتون صلاح الدين زركوب كه جواني ساده و بيسواد بود گشت، او را سجده ميكرد و هر چه داشت نثار او ميكرد.
شيخ با او چنانكه با آن شاه شمس تبريز خاص خاص اله
خوش درآميخت همچو شير و شكر كار هر دو ز همدگر شد زر
نظر شيخ جمله با وي بود غير او نزد شيخ لا شئ بود
باز در منكران غريو افتاد باز در هم شدند اهل فساد
كاي عجب از چه روي مولانا كه نيامد چو او كسي دانا
روز و شب ميكند سجود او را بر فزونان دين فزود او را
كه ورا حظ علم و نه گفتار بر ما خود نداشت او مقدار
عامي و محض و ساده و نادان پيش او نيك بَد بُده يكسان
دائماً در دكان زركوبي همه همسايگان در او كوبي
نتواند درست فاتحه خواند گر كند زو كسي سؤالي ماند
شيخ با او چو در دو تن يك جان بود آسوده و خوش و شادان
مست از همدگر شده ده سال داشته بيخمار هجر وصال
حقيقة العرفان - محييالدين بن العربي
در اول كتاب فصوص گويد: پيغمبر اين كتاب را به من داد و فرمود به مردم ابلاغ كن و در اين كتاب بسيار كوشيده در وحدت وجود كه بالاترين درجه كفر است، حتّي در فصّ هروني عبادت گوسالهء سامري را عين عبادت خدا دانسته و گوسالهپرستي را تصويب نموده و گويد عارف كامل آن است كه هر بُتي را خدا بداند. چنانكه شيخ محمود شبستري و ساير مرشدان را همين عقيده بوده كه در گلشن راز گويد:
مسلمان گر بدانستي كه بُت چيست بدانستي كه دين در بُت پرستي است
انسان را شرم ميآيد كه كفريات زشت ايشان را بنويسد، ولي براي بيدار كردن مردم لازم است. محييالدين در فصّ نوحي گويد: نوح كه مردم را به خدا دعوت ميكرد، خدعه و مكر بود. زيرا او ميدانست كه هر چه صورت بُت بود، صورتهاي حق بود. و اين مطلب كه از وحدت وجود است، در مطلب ششم بطلان آن ثابت ميشود. در فصّ ابراهيمي گويد: « انما سمي الخليل خليلاً اتخلله. براي آنكه خدا در ابراهيم بود او را خليل گفتند، و خلق در ميان حق و حق در ميان خلق سريان دارد ». پناه ميبريم به خدا از كفريات محييالدين كه ميگويد: خدا غذاي خلق است و در جاي ديگر گويد بعضي از اولياء رافضي را به صورت خوك ميبيند و در جاي ديگر گويد متوكل عباسي هم خلافت ظاهري و هم خلافت باطني داشت و قطب بود(با اينكه از واضحات است كه متوكل دشمنترين مردم نسبت به اهل بيت عليهم السلام بوده است) و در جاي ديگر گويد همانطور كه جبرئيل براي محمْد مجسم ميشد براي من خدا مجسم ميشود. در فصّ هودي گويد تمام انبياء به زيارت من آمدند و در جاي ديگر گويد به معراج رفتم و مقام علي(عليه السلام) را از ابوبكر(ل) پائينتر ديدم. در فتوحات گويد: من به مقام قطبيّت نرسيدم مگر آنكه به جميع آداب رسولخدا(صلّي الله عليه و آله) عمل كردم. البته بايد گفت به اين مقام نرسيده، مگر احمد بن حنبل كه خربوزه نخورده، زيرا ميگفت نميدانم پيغمبر چگونه خربوزه ميخورد. در فصّ موسوي گويد: فرعون اهل رحمت است. و بالجمله كفريات محييالدين بسيار است و اهل تحقيق ميتوانند به فصوصالحكم او مراجعه نمايند. علامه خوئي در شرح نهج البلاغه، جلد ششم بسياري از كفريات او را كه واضح البطلان است آشكارتر نموده. در جلد هشتم الذريعه، صفحه 269 گويد: « دوازده امامي به محييالدين نسبت دادهاند، ولي معلوم نيست از او باشد ... كتب او كتب ضلالت است».
مؤلف گويد: كسي كه توحيد او درست نباشد، معلوم ميشود توحيد خود را از دوازده امام تعليم نگرفته است. پس نوشتن دوازده امام چه نتيجه دارد؟ مگر آنكه مؤاخذه او زيادتر بشود، در صورتي كه واقعاً خود او نوشته باشد. بعضي از محصلين علوم حوزوي و ديني خيال ميكنند عرفان و علم در كتب محييالدين و امثال او است و كتاب او را زينت اطاق خود قرار ميدهند، ديگر نميدانند او خود گمراه است و در كتب او غير جهل و گمراهي چيزي نيست.
در شرخ نهج البلاغهء خوئي، جلد ششم، صفحه 225 و نيز كتب ديگران از شيخ احمد غزالي و محييالدين و شيخ عبدالرزاق كاشي و سهل بن عبدالله شوشتري كه تمام از عرفاء و مراشد صوفيه هستند نقل كرده كه ايشان معتقدند كه شيطان سلطانالعارفين است و گويند كه شيطان براي تواضع و اخلاص و توحيدي كه داشت و محكم بود در دين خود، غيرت به او اجازه نداد كه براي غير خدا سجده كند و لذا رئيسالموحدين و سلطانالعارفين شد و سجده نكردن او عين طاعت بود.
مؤلف گويد: گفتار ايشان ضد قرآن است و جواب ايشان همان است كه قرآن فرموده: وَ إِذْ قُلْنَا لِلْمَلاَئِكَةِ اسْجُدُواْ لآدَمَ فَسَجَدُواْ إِلاَّ إِبْلِيسَ أَبَى وَ اسْتَكْبَرَ وَ كَانَ مِنَ الْكَافِرِينَ. چون فرشتگان را فرموديم براى آدم سجده كنيد، پس همه سجده كردند، به استثناء ابليس كه تكبر ورزيد از سجده كردن و از كافران بود(سوره بقره، آيه 34) و از كبر بود كه گفت « انا خير منه. من از او بهترم » و از تكبر بود كه ترك سجده كرد نه از تواضع، و از همه مهمتر اينكه خلاف امر خداي متعال عمل نمودن توحيد نيست.
بنده آن باشد كه بند خويش نيست جز رضاي خواجهاش در پيش نيست
عجب است از صوفيه كه شيطان را رئيس خود ميدانند و ميخواهند كار و حال او را نيز خوب جلوه دهند و عجب است از ميرزاي جلوه كه فلسفه و عرفان او را لغزانده، لذا ميگويد:
حديث بوالعجبي دوش ژنده پوشي گفت كه در مراتب توحيد هم چو شيطان باش
حقيقة العرفان - چگونه شيطان سلطان العرفاء است؟
اين عرفاء و مرشدان ديدند خليفه و قطب ايشان ابوبكر و عُمر از تكبر تابع اميرالمؤمنين امام علي(عليه السلام) نشدند، ولي در نزد مردم اوليالامر گرديدند، لذا شيطان را كه از كِبر تمرد از امر خدا نمود، سلطانالعرفاء ناميدند. پس معلوم ميشود عارف يعني چه و سلطانالعرفاء يعني كه، لذا سعدي هم كه افكار درويشي و صوفيگري داشته در مدح عُمَر گويد:
غير از عمر كه لائق پيغمبري بُدي گر سيد رسل نبدي ختم رسل
و در مدح شيطان نيز در كتاب بوستان خود ميگويد:
ندانم كجا ديدهام در كتاب كه ابليس را ديد شخصي به خواب
ببالا صنوبر بديدار حور چه خورشيدش از چهره ميتافت نور
فرو رفت و گفت اي عجب اين توئي فرشته نباشد به اين نيكوئي
تو كي روي داري چه قرص قمر چرا در جهاني بزشتي سَمَر
بزاري بگفت اين نه شكل من است و ليكن قلم در كف دشمن است
شيخ سهل بن عبدالله گويد: شيطان را ديدم، گفتم: آيا اميد به رحمت حق داري؟ گفت: چگونه مرا از رحمت خدا دور ميداني؟ مگر خدا نگفته « وَ رَحْمَتِي وَسِعَتْ كُلَّ شَيْءٍ. و رحمت من همه اشياء را فرا گرفته است(سوره اعراف، آيه 156 » و من هم داخل شئ ميباشم. پس شيخ گويد: اعتراف كردم به غلط خود و از شيطان عذر خواستم.
مؤلف گويد: چگونه بحثي درست كرده و خود را مجاب شيطان و مغلوب بحث او كرده تا شيطان را جلوه دهد. معلوم ميشود بين عرفاء و شيطان سر و سري است، خدا فرموده: « وَ إِنَّ الشَّيَاطِينَ لَيُوحُونَ إِلَى أَوْلِيَآئِهِمْ. همانا شياطين وحي ميكنند به دوستان خود و چيزهائي كه باعث گمراهي است به دوستان خود ميرسانند(سوره انعام، آيه 121) ». معلوم ميشود مراد از أَوْلِيَآئِهِمْ همين عرفاء ميباشند و جواب اين وحي شيطاني اين است كه بلي شيطان داخل شيئ است، ولي خدا در دنباله « وَسِعَتْ كُلَّ » فرمود: « فَسَأَكْتُبُهَا لِلَّذِينَ يَتَّقُونَ. پس مقرر ميدارم براي كساني كه پرهيزكاري ميكنند » و شيطان و اولياء او چون تقوي ندارند، اين رحمت شامل آنان نميشود. عجب آن است كه جامي صوفي مذاكره و وحي شيطان را نخواسته از زبان خودش بگويد كه مردم بفهمند با شيطان مراوده دارد، آمده اين بحث شيطاني را بر دهان حضرت موسي كليم(عليه السلام) گذاشته و آن جناب را مغلوب شيطان قرار داده و تهمت زده به ايشان و لابد آن بحث را هم شيطان به اولياء واقعي خود كه صوفيه ميباشند، رسانده كه جامي به نظم درآورده و گويد:
پور عمران به دل آن غرقهء نور ميشد از بهر مناجات سوي طور
ديد در راه سر دوران را قائد لشكر مهجوران را
گفت كز سجده آدم به چه روي تافتي روي رضا راست بگوي
گفت عاشق كه بود كامل سير پيش جانان نبرد سجدهء غير
گفت موسي كه بفرمودهء دوست سر نهد هر كه بجان بندهء است
گفت مقصود از آن گفت و شنود امتحان بود محب را نه سجود
گفت موسي كه اگر حال اين است لعن و طعن تو چرا آئين است
بر تو چون از غضب سلطاني شد لباس مَلَكي شيطاني
گفت كاين هر دو صفت عاريتند مانده از ذات به يك ناحيتند
گر بيايد صدا ز اين يا برود حال ذاتم متغير نشود
ذات من بر صفت خويشتن است عشق او لازمهء ذات من است
عشق شُست از دل من نقش هوس عشق با عشق همي بازم و بس
علامهء خوئي فرموده ظاهراً راوي اين حديث براي جامي ، خود شيطان بوده و مولوي نيز نخواسته به زبان خود از شيطان دفاع كند، آمده اين دفاع را از زبان خود شيطان نقل كرده و ظاهراً اين دفاع را نيز خود شيطان براي مولوي روايت كرده كه در مثنوي، صفحه 170 گويد شيطان به معاويه گفت:
گفت ما از اول فرشته بودهايم راه طاعت را به جان پيمودهايم
ما هم از مستان اين مي بودهايم عاشقان درگه وي بودهايم
ناف ما بر مهر او ببريدهاند عشق او بر جان ما كاريدهاند
چند روزي گر ز پيشم رانده است چشم من در روي خوبش مانده است
لطف سابق را نظاره ميكنم هر چه آن حادث دو پاره ميكنم
ترك سجده از حسد گيرم كه بود آن حسد ازعشق خيزد نه ز جحود
هر حسد از دوستي خيزد چنين كه شود با دوست غيري هم نشين
در بلا هم ميچشم لذات او مات اويم مات اويم مات او
خود اگر كفر است و گر ايمان او دست باف حضرتست و آن او
صوفيه همانطوريكه براي جواز عصيان خودشان صدها دليل عرفاني ميتراشند، براي شيطان نيز دليلها تراشيدهاند تا كار شيطان را خوب جلوه دهند و عصيان و ترك سجدهء او را معرفت و توحيد معرفي كنند و حق رفاقت را در حق او بجاي ميآورند. ولي ملا احمد نراقي جواب ايشان را داده و عرفاء و صوفيه و مرشد اعظم ايشان، يعني شيطان را رسوا كرده و گويد:
بنده آن باشد كه بند خويش نيست جز رضاي خواجهاش در پيش نيست
گر بگويد چاكر اين باشد و آن بر زند از بهر خدمت او ميان
همچو آن روحانيان كز امر ربّ سجده كردند و نگفتند از سبب
زآن ميان شيطان كه خاكش بر دهن گفت نايد سجدهء آدم ز من
من از آن خاكي نسب بالاترم او ز خاك پست و من از آذرم
من ز نارم نار نوراني بود او ز خاك و خاك ظلماني بود
خاك بر فرق وي و بر نور او اي تفو بر او و چشم كور او
ني ز آتش هر چه زايد خوش بود دود و دوده زادهء آتش بود
گر نبودي ديدهء آن كور كور ديدي از آدم همه اشراق نور
حقيقة العرفان - شاه نعمتالله ولي
متولد سال 703 در قصبه كوهبنان كرمان است و صوفيان و مرشدان ايراني غالباً سلسلهء خود را به او ميرسانند و او را « ام السلاسل » ميدانند چنانكه در احوال معصوم عليشاه و گونآبادي بيان خواهد شد و در كتاب طرائق بسيار از او تعريف كرده و گويد مريدان او به صد هزار رسيد، بيچاره نميداند كثرت مريدان دليل بر خوبي نيست. زيرا اگر مرام او باطل باشد، كثرت مريد موجب زيادي وزر و وبال است. شيرواني در كتاب بستانالسياحه ميگويد شاه نعمتالله سفر ايران و عربستان كرد و به خدمت شيخ عبدالله يافعي رسيد و چندين اربعين رياضت كشيد تا به رخصت شيخ عبدالله يافعي سُني شافعي مذهب به وطن خود برگشت. مورخين و محدثين و بلكه خود صوفيه نيز نوشتهاند كه شاه نعمتالله به شهر يزد آمد و آنقدر كفر و زندقه بافت كه او را زدند و بيرون كردند، چنانكه در بستانالسياحه و كشفالاشتباه ذكر شده و عبدالحسين آيتي در تاريخ يزد از شاه نعمتالله نقل كرده شعر ذيل را در وحدت وجود كه در ديوان خود شاه نعمتالله، صفحه 413، چاپ تهران موجود است و كفر او را ميرساند:
من عين تو و تو عين من و عين عينين يك عين بود ظهور او در كرتين
قاضي نورالله كه مشهور به شيعهتراش است؛ زيرا ميخواسته در مقابل اهل سنت جمعيت شيعه را زياد نشان بدهد، لذا بسياري از گمراهان و مخالفين شيعه را در شمارهء شيعه آورده، در كتاب مجالس از شاه نعمتالله ولي تعريف كرده و بعد ميگويد چون شاه نعمتالله به كرمان رفت علماء كرمان كفريات او را شنيدند، تكفيرش كردند و او را از كرمان بيرون كردند و او به هرات رفت.
مؤلف گويد: هفتصد سال قبل با اينكه ايران مملو از عقائد فاسده اهل سُنت و صوفيان بوده، شاه نعمتالله چقدر در فساد عقيده زيادهروي كرده كه بنظر آنان كفر آمده است.
ميرزاي قمي صاحب كتاب قوانين در آخر كتاب جامع الشتات او را فاسدالعقيده و بيدين دانسته و استشهاد كرده به اشعار ذيل و آن را دليل بر كفر او آورده كه به وحدت وجود خدا را با هر چيز يكي دانسته است. در صفحه 515 ديوان شاه نعمتالله آمده است:
در مرتبهاي جسم است در مرتبهاي روح است در مرتبهاي جان است در مرتبهاي جانان
در مرتبهاي جام است در مرتبهاي باده در مرتبهاي ساقي در مرتبهاي رندان
در مرتبهاي شاه است در مرتبهاي درويش در مرتبهاي بنده در مرتبهاي سلطان
در مرتبهاي فرعون در مرتبهاي موسي در مرتبهاي كفر و در مرتبهاي ايمان
در تاريخ فلسفه و تصوف گويد مشاعر شاه نعمتالله مختل بوده است كه اينگونه پوچ و بدون مغز شعر گفته و چرا نگفته:
در مرتبه اي پا و در مرتبهاي موزه در مرتبهاي كوزه هم شيره و خربوزه
لوازم اشعار شاه نعمتالله بعضي از شاعران را وادار نموده است كه نَعُوذُ بِالله بگويند:
ذات واجب يكتا گه بنده و گه مولا گه يك است گاهي ده در مرتبهء صدها
در مرتبهاي جاهل در مرتبهاي عالم در مرتبهاي دزد و در مرتبهاي آقا
در مرتبهاي خالق در مرتبهاي مخلوق در مرتبهاي زشت و در مرتبهاي زيبا
آمر شده و مأمور هم عاقل و ديوانه در مرتبهاي دكتر در مرتبهاي مرضي
در مرتبهاي عباس در مرتبهاي رقاص در مرتبهاي كرباس در مرتبهاي ديبا
قطع نظر از دين و تقوي، بايد پرسيد آيا كسي كه ذرهاي وجدان و شعور داشته باشد چنين شعري ميگويد؟
حقيقة العرفان - شاه نعمت الله چه مذهبي داشته است؟
وقتي خود شاه نعمتالله مذهب خود را معرفي كرده است، سزاوار نيست كه كسي در مذهب او نزاع كند و براي او مذهبي معرفي نمايد. ديوان او بخوبي روشن كرده فساد عقيدهء او را و ديگر لازم نيست كه پيرامون اعتقاد او قضاوت شود. در صفحه 487 ديوان خود ميگويد من سني اشعري، دشمن معتزلي هستم و چهار خليفه را دوست دارم.
رافضي كيست دشمن بوبكر خارجي كيست دشمنان علي
هر كه او چهار يار دارد دوست امت پاك مذهب است و ولي
دوستدار صحابهام به تمام يار سُني و خصم معتزلي
مؤلف گويد: خوب بود شاه نعمتالله در عوض اين همه شعر و شاعري و ديوان، يك حديث در معارف ديني از ائمه اثني عشر نقل ميكرد كه مريدان او بتوانند بگويند او يك مرد ديني و مؤمن بوده است.
حقيقة العرفان - مريدان شاه نعمت الله چه ميگويند؟
مريدان شاه نعمتالله ميگويند او شيعه است به دليل اينكه از علي(عليه السلام) مداحي كرده و نام مهدي آخرالزمان را در ديوانش ذكر كرده؛ اما بايد بدانند كه بسياري از اهل سنت از علي(عليه السلام) تعريف كرده و حتي نصاري و ساير كفار هم از علي(عليه السلام) مدح كردهاند و كتابها در فضائل اميرالمؤمنين نوشتهاند و اكثر نويسندگان سني در كتب خود اخبار مهدي آخرالزمان را ذكر كردهاند و از آمدن او خبر دادهاند كه اهل تحقيق ميتوانند به كتب ابن ابيالحديد و ثعالبي و فخر رازي و ساير علماء سني مراجعه كنند. پس اينها دليل بر تشيع نميشود، تشيع كسي وقتي ثابت ميشود كه در كتاب و يا اشعار خود از اصول و فروع شيعه ترويج كند و از دشمنان آل محمّد(صلوات الله عليهم) و خلفاء غاصب و قاتلين حضرت فاطمه(سلام الله عليها) تبري جويد و مداحي آنان ننمايد. اما شاه نعمتالله چنانكه ديوان اشعار و ساير كتب او ميرساند، عقائد فاسده دارد كه تمام ضد شيعه، بلكه ضد توحيد و مخالف اسلام است و هرگاه توحيد كسي خراب باشد، نبايد نزاع كرد در عقيده به امامت براي او.
حقيقة العرفان - شاه نعمتالله به وحدت وجود اعتقاد داشت
ديوان او به خوبي ميرساند كه همواره از خود تعريف ميكند و دم از خدائي و وحدت وجود ميزند. از جمله در صفحه 317 ديوانش ميگويد:
منم آن رند عاشق مطلق كه اَنَا الْحَقّ همي زند بر حق
ظاهر و باطن تو اي سيد ظاهرت خلق گير و باطن حق
شاه نعمتالله بسيار كوشيده در اثبات عقيدهء فاسدهء فلوطيت كه از كفار يونان بوده قبل از ميلاد مسيح كه خدا را با خلق يكي ميدانند و خلق را يك درجهء نزولي خدا ميداند و ميگويد خدا چون دريا و خلق موج و حباب آن دريا ميباشند و اين غلط و كفر محض است. زيرا دريا محدود است و خدا محدود نيست و ديگر آنكه دريا و موج او هر دو جسم و از يك سنخ ميباشند، ولي خالق و مخلوق از يك سنخ نيست و ديگر آنكه دريا مضطر و بياختيار است در موج و خدا فاعل مختار است و دليلهاي بسياري است بر بطلان اين عقيده، اما شاه نعمتالله مكرر در ديوانش اين عقيده را اظهار كرده، مثلاً در صفحه 539 ميگويد:
گرد داعيان مدتي گرديدهام عين اعيان عين او را ديدهام
يك وجود است و صفاتش بيشمار آن يكي در هر يكي خوش ميشمار
مظهر و مظهر به نزد ما يك است آب اين دريا و اين دريا يكي است
يك حقيقت صد هزارش اعتبار آن يكي باشد يكي ني صد هزار
و در صفحه 14 و 15 گويد:
رندان باده نوش كه با جام هم دمند واقف ز سر عالم و از حال آدمند
حقند اگر چه خلق نمايند خلق را بحرند اگر چه در نظر ما چو شبنمند
عشق و معشوق و عاشق اي عارف گر چه اندر ظهور اشياء شد
شاه نعمتالله خود را منصور و بايزيد دانسته و از ايشان بسيار تعريف كرده، ولي نامي از ائمه اثني عشر نبرده است. در صفحه 78 ميگويد:
من چو منصورم روم بر دار عشق بر سر دار فناء دار بقاء است
در صفحه 409 در باره استاد خود يافعي ناصبي گويد:
اي دل ز جهان جان گذر كن در عالم نيستي سفر كن
خواهي كه خداي خود ببيني در چهرهء سيدم نظر كن
حقيقة العرفان - شاه نعمتالله به تناسخ اعتقاد داشت
شاه نعمت الله در كتاب ارواح خود صريحاً منكر معاد و قائل به تناسخ شده و از اسرار دانسته و گويد:
دريغاً اين سخن كفر است گفتن و ليكن سِرّ نشايد هم نهفتن
تا اينكه ميگويد:
پس مردن صفات و روح اشياء چنين باشد كه من گفتم هويدا
برند و آورند او را به كَرّات گهي حيوان بود گاهي نباتات
نبايد بيش از اين اسرار گفتن نبايد از خران گوهر نهفتن
حضرت امام رضا(عليه السلام) فرمود: آن كس كه قائل به تناسخ باشد كافر به خداي عظيم شده و بهشت و دوزخ را تكذيب كرده است. با اين حال خيلي خندهآور است كه مريدان او خود را اثني عشري ميدانند، زيرا ديوان شاه نعمتالله بياطلاع هستند و در مقابل از عقائد شيعه نيز بيخبرند.
بسياري از علماء اعلام از شاه نعمتالله مذمّت كردهاند و ظاهر اشعار او دليل كفر و بيديني او است و اگر كسي بخواهد كلمات او را حمل بر صحت كند، بايد خيلي به فكر و انديشهء خود فشار بياورد تا متوجه شود كه اشعار او باطني ندارد تا قابل توجيه و تأويل باشد. البته كفر هر كافري را ميشود حَمل بر ايمان كرد و اصلاً كفر در عالم وجود ندارد و كافري پيدا نميشود، به اضافه از شاه نعمت الله كتابي نمانده كه دليل بر حُسن اعتقاد او باشد. فقط تعدادي اشعار از او مانده كه مريدانش ميگويند از غيب خبر داده است!
شاه نعمتالله در صفحه 12 ديوانش اشعاري دارد كه بيانگر غيبگوئي او ميباشد، چنانكه ميگويد:
قدرت كردگار ميبينم حالت روزگار ميبينم
چون زمستان پنجمين بگذشت ششمين خوش بهار ميبينم
نايب مهدي آشكار شود بلكه من آشكار ميبينم
اولاً زمستان پنجمين كه گذشت، بلكه زمستان پانصدمين هم گذشت و هنوز نايب مهدي آشكار نشده!
ثانياً مهدي در روران غيبت كبري نائب خاص و بخصوصي ندارد.
ثالثاً مريدان او به مناسبت وقايعي كه واقع ميشود، به اسم او چند بيت شعر ديگر به اشعار او اضافه ميكنند.
رابعاً « لَا يَعْلَمُ الْغَيْب الّا الله. غيت نميداند مگر خدا »، شاه نعمتالله پيغمبر نبوده كه به او وحي شود كه علوم غيبي را از خدا بگيرد و اگر علم غيب و اخبار او از طريق رياضت باشد كه كفار هند نيز از اين اخبار دارند و اين دليل بر خوبي افراد نيست، بلكه عيب است و اسلام نيز از آن نهي كرده است.
خامساً اخبار مهدويت را اكثر علماي سُني در كتب خود نوشتهاند و شاه نعمتالله از آنها شنيده و استفاده كرده.
حقيقة العرفان - سلسلهء ارشاد و مشايخ شاه نعمتالله
بايد از كساني كه مدعي شيعه بودن شاه نعمتالله ولي هستند، بپرسيم كه اگر او شيعه بود، چگونه علماء شيعه را گذاشت و دست به دامان مرشدان حنفي يا شافعي سني مذهب زده و سلسلهء ارشاد خود را به آنها متصل ميداند و كاسه ليس عبدالله يافعي سنيِ ناصبي شده و با او بيعت كرده و بعد از رياضتهاي مديد از او اجازه گرفته و به چنين استادي افتخار كرده، چنانكه خود او سلسلهء ارشاد و اساتيد خود را به نظم درآورده و تا حسن بصري رسانيده و در صفحه 494 ديوانش گويد:
پير ما كامل و مكمل بود قطب وقت و امام عادل بود
وقت ارشاد چون سخن گفتي دُر توحيد را نكو سفتي
يافعي بود نام عبدالله رهبر رهروان اين درگاه
صالح بربري روحاني شيخ شيخ من است تا داني
پير او هم كمال كوفي بود كز كمالش بسي كمال افزود
باز باشد ابوالفتوح و سعيد كه سعيد است آن سعيد شهيد
مختصر آنكه سلسلهء ارشاد خود را چنين ذكر كرده: 1- يافعي 2- صالح بربري 3- كمال كوفي 4- ابوالفتوح
5- ابومدين مغربي 6- ابوالسعود اندلسي 7- ابوالبركات 8- ابوالفضي بغدادي 9- احمد غزالي 10- ابوالقاسم نساج 11- ابوعثمان 12- بوعلي كاتب 13- بوعلي روزباري 14- جنيد بغدادي 15- سري سقطي. چون به سري سقطي رسيد ميگويد:
باز شيخ سري بود معروف چون سري سر او بود مكشوف
شيخ معروف را نكو ميدان شرط داود طائيش ميدان
شيخ او هم حبيب محبوب است عجمي طالب است و مطلوب است
پير او بصري و حسن باشد شيخ شيخان انجمن باشد
مؤلف گويد احوال احمد غزالي، جنيد بغدادي، معروف كرخي و حسن بصري در مطالب پيشين بيان شد و بقيه مشايخ او نيز همگي از اهل بدعت و گمراهان سني و ناصبي بودهاند كه اين مختصر گنجايش ذكر احوال ايشان ندارد و در كتب رجال شيعه نامي از آنان نيست. مثلاً شيخ عبدالله يافعي كه مرشد و استاد بلافصل شاه نعمتالله است، چنانكه خودش ذكر نمود، اهل يمن بوده و از تأليفات او است كتاب مرآةالجنان و روضالرياحين و غير اينها و كتاب روضالرياحين او مملو است از كذب و ترويج بزرگان اهل سنت و شاهد خوبي است بر نصب و عداوت او با اهل بيت پيغمبر. در كتاب روضاتالجنان در بارهء او آمده است: « يافعي از دنيا نرفت مگر آنكه صورت درهم كشيد براي ديدن آثار عذاب ». پس هرگاه حال استاد چنين باشد، حال شاگرد آشكار ميگردد.
و مخفي نماند كه معروف كرخي چنانكه ذكر شد، به اقرار شاه نعمتالله شاگرد داود طائي ناصبي و او شاگرد حبيب اعجمي و بواسطهء او مريد حسن بصري است. پس درويشان ايراني براي گول زدن مردم او را دربان و مريد حضرت امام رضا(عليه السلام) معرفي ميكنند. ابومدين مغربي كه يكي ديگر از مشايخ شاه نعمتالله است، چنانكه در نفحات از ابومدين تمجيد شده و گويد ابومدين كسب و حرفه خود را ترك كرد زيرا معتقد بود به اينكه كه ميهمان خدائيم و مهمان نبايد كار كند و در صفحه 528 ذكر شده كه گفته است: « من گردن نهادم زير قدم شاه عبدالقادر(گيلاني) ». و بر همگان آشكار است كه عبدالقادر موصوف سُني ناصبي و شيطاني گمراه كننده بوده است.
شاه نعمتالله در ديوانش بسيار تعريف از خود كرده و خودپسندي كرده و در صفحه 515 گويد:
صراط مستقيم است اينكه گفتم طريق نعمتالله را مكن كم
صفي عليشاه نيز در زبدةالاسرار بسيار تعريف كرده و گويد: « صِراطَ الَّذِينَ اَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ » يعني راه ارشاد شاه نعمت الله، ديگر فكر نكردهاند قرآن هفتصد سال قبل از زمان او نازل شده و چيزي كه وجود نداشته، چگونه خدا از ما خواسته باشد. يكي از محققين در مثنوي، خود گمراهي او را بيان كرده و گويد:
اين سخن بشنو دمي از مثنوي مثنوي منطقي معنوي
من رسيدم نكتهها را مو به مو گر تو خواهي فاش گويم اي عمو
عارف ديوانهاي گم كرده راه از ولايت دم زد آن شيطان پناه
از علي باشد زبانش چاپلوس ليك باشد دشمنان را دست بوس
هر كه را مذهب بود اثني عشر در ره حق است ني راه عمر
چون صراط مستقيم حق علي است راه معوج نعمتالله ولي است
ز آنكه دست او بدست يافعي است بيعتش با سنيان ناصبي است
دست بر دست است تا دست عُمَر لاجرم او را بود راه دگر
سلسله جنبان او بصري حسن رشته از تدليس صدها گز رَسَن
هر كه بيرون شد ز راه مستقيم ضال و مغضوب است ني اهل نعيم
چون جدا شد ز اهل بيت مصطفي كرد بر خود ظلم و بر امت جفا
نعمتاللهي كه باشد اين چنين اِنَّ عَهْدِي لاَ يَنَالُ الظَّالِمِينَ
نعمتالله است نزد جاهلان نقمتالله است نزد عاقلان
نعمتاللهي كجائي شو نهان سر فرود آور ز خجلت زين بيان
گر ز غصه جان دهي هر دم رواست قهر حق مخصوص پيران شماست
بر شما اين قهر ارزاني بُوَد ز آنكه رهتان راه شيطاني بود
ناسخ التواريخ، جلد قاجاريه چند مورد ذكري از صوفيه نموده و از هوچيگري و زشت كاري ايشان نوشته، از جمله در صفحه 169 مينويسد: « كار درويشان شاه نعمتاللهي از لااُباليگري و بيقيدي به جائي رسيد كه فقهاء و علماء شكايت كردند به فتحعليشاه قاجار و حاج محمّدجعفر كبوترآهنگي و سيدحسن همداني كه دو نفر از بزرگان درويشان بودند كه خود را به شاهزاده محمّدرضا نزديك كرده و از دستگاه دولتي سوء استفاده ميكردند و بر لاقيدي ميافزودند. پس به امر فتحعليشاه دو هزار تومان از اموال كبوترآهنگي مصادره شد.
مؤلف گويد: دوهزار تومان آن زمان در مقايسه با پول زمان حاضر مبلغ بسيار زياد و قابل توجهي بوده است و اين كبوترآهنگي كتابي دارد در ترويج صوفيه و آنجا دم از زُهد و كنارهگيري و ترك دنيا زده و گويد من آمدهام گوشهء دهي كه به زراعت و قناعت مشغول و از كدّ يمين نان ميخورم. و با همين كلمات خواسته خود را به موش مردگي بزند و مردم را گمراه كند، امّا وقتي انسان صفحات تاريخ را ورق ميزند، مشت ايشان باز ميشود. اگر چه كساني هم هستند كه از تاريخ اطلاعي ندارند و از زد و بند او با دستگاههاي دولتي آگاهي ندارند و گول سخنان او را ميخورند و اتفاقاً در آن كتاب بسياري از علماء ديني را به دروغ از صوفيه شمرده است.
حقيقة العرفان - تاريخ تصوف معصوم عليشاه هندي
محل اتفاق اهل تاريخ است كه قبل از سلطنت صفويه در ايران سنيگري و افكار گوناگون اشعري و معتزلي و صوفيگري و قلندري رايج بوده و مرشدبازي در همه جاي اين سرزمين آشكار بوده و علماي شيعه هم مانند زمان ما مرجع امور قضائي و كارهاي دنيائي نبودند. وقتي مردم به علماي واقعي ديني احتياج نداشته باشند و مراوده ننمايند، زود ميشود ايشان را ربود و به دام انداخت. چنانكه در همين زمان ما هر گوشه و كناري محفلها و لانههاي راهزنان باز شده، آن زمان هم علماء واقعي ديني قدرتي نداشتند تا به هدايت مردم بپردازند. چون زمان صفويه شد، علماء شيعه تا اندازهاي قدرت و نفوذ پيدا كردند و براي هدايت مردم دامن همّت بر كمر زدند. سلاطين صفويه هم از كثرت مشغله و اينكه تمام همّت خويش را متوجه دفع سنيان نموده بودند و به تمام مسائل مربوط به صوفيه آگاهي نداشتند و چون اجداد صفويه كه از جملهء ايشان شيخ صفيالدين اردبيلي(صفويه را به علت انتساب به صفيالدين؛ صفويه گويند) مسند ارشادي داشتند كه در آن صحبت از اصول و فروع اسلامي ميشد، و اين مسند ارشاد بعضي از افراد را به اشتباه انداخته و خيال كردهاند كه ايشان صوفي مسلك بودهاند و حال آنكه ما دلائل محكمي داريم كه سلاطين صفويه صوفي نبودهاند:
1- در هيچ كتاب تاريخي ذكر نشده كه سلاطين صفويه به يكي از مرشدها سر سپرده باشند.
2- در كارهاي خودغالباً به فقها و مجتهدين رجوع ميكردند. حتّي شاه طهماسب صفوي در اصل سلطنت و تصرف امور از فقيه بزرگ محقق كركي اجازه گرفت و نامهاي را كه محقق كركي براي او نوشته و در كارهائي او را مجاز به تصرف نموده، معروف و در كتب مسطور است.
3- حضور فقهائي در دربار صفويه كه مخالف بودند با صوفيگري و كتابها و مقالاتِ ردّ بر صوفيه نوشتهاند كه بسياري از آنها فعلاً موجود است. مانند نوشتههاي محقق داماد و علامه مجلسي و محقق سبزواري.
4- سلاطين صفويه با مسجد و مدرسه سر و كار داشتند و شنيده نشده كه به خانقاهي رفته باشند.
5- يك نفر مرشد و قطب معروف از صوفيه در زمان صفويه نبوده و حتّي صوفياني كه بعد از صفويه پيدا شدند از هند آمدند و سلسلههاي درويشان بعد از صفويه خود را اتصال به مرشدهاي هندي ميدهند و اگر صفويه صوفي بودند، قطب معروفي در ايران پيدا ميشد. بالاخره در زمان صفويه صوفيگري در ايران آوازهاي نداشته و اگر هم بوده، يك عده درويش گمنام بودهاند كه از ترس اظهار تشيع ميكردهاند.
6- اصلاً جهانگيري و سُنيكشي مخالفت دارد با مرام صوفيگري و گوشه نشيني صوفي كه همه را مظهر حقّ ميداند. چگونه امكان دارد فردي با انديشهء تصوف و عرفان، سُني را بكشد؟ البته دلائل ديگري هم ميباشد كه سلاطين صفويه صوفي نبودهاند، پس نبايد گوش به سخن درويشان زمان ما داد كه هر وزير و اميري را به خود منتسب مينمايند و ميگويند صفويه از ما هستند. علماء شيعه در اول زمان صفويه كوشيدند و مردم را به راه حق ارشاد كردند، مذهب تشيع تازه رواج ميگرفت و همّت علماء شيعه مصروف بود به هدايت سُنيان و چندان به صوفيه نميپرداختند، زيرا اولاً از چند طرف نميشد به ستيزه برخيزند، ثانياً به نشر عقائد شيعه و ابطال مذهب باطلهء اهل سُنّت، قهراً صوفيگري هم كه از مذهب گمراه سنيان بوجود آمده بود، باطل و مضمحل ميگرديد و با رفتن تسنن، شعبهء آن كه صوفيگري باشد زائل ميشد. ولي صوفيه و عرفان كه هر دم به يك رنگ مي باشند و خود را به هر مذهبي ميچسبانند و در عين حال به هيچ مذهبي عقيده ندارند، زيرا خودشان ميگويند « القيد كفر » و «صوفي ابن الوقت باشد اي رفيق»، چون ديدند غلبه با شيعيان است، آمدند با حفظ مسلك خود دم از علي(عليه السلام) زدند و دست از عقائد فاسد و باطل خود برنداشتند. تا آنكه علامهء جليل، شيخ الاسلام و المسلمين آخوند ملا محمدطاهر قُمي دامن همّت به كمر زد و او مجتهدي جامع الشرائط بود در زمان شاه سليمان صفوي و شروع كرد علناً به مبارزه و مشت عرفاء و صوفيان را باز كرد و مردم را هوشيار نمود كه گول فريب كاري ايشان را نخورند و كتابها بر ردّ صوفيه نوشت و صوفيان آن زمان كه معلوم نبود چكارهاند پردهء رسوائي ايشان بالا رفت و خرافات ايشان گوشزد عدّهاي گرديد تا آنكه نوبت به مرحومِ محدّث، جناب علامهء مجلسي رسيد و او مبارزه را دنبال كرد و صوفيان را تعقيب كرد، عدّهاي را توبه داد و عدّهاي را به قتل رساند و سر و صداي صوفيگري خاموش شد و تا اواخر زمان كريم خان زند خبري نبود و مردم در آسايش و متحد بودند. ناگاه شخص مرموزي مانند جوكيان مرتاض هند با شارب بلندتر از ريش و ناخنهاي دراز و گيسوهاي بلند پيدا شد كه خود را معصومعليشاه هندي و مريد شاه عليرضاي دكني معرفي كرد.
او داراي اعمال غريبه بود كه مردم خيال ميكردند آن كارها كشف و كرامات بوده و او از اولياءِ خدا است. چيزي كه باعث رواج بازار او شد، فيضعليشاه بود و فرزندش نورعليشاه كه نابالغِ اَمردِ خوبرويِ مشكين بويِ خوش آوازِ خوش طبعِ طربانگيزي بود. او نخستين شكاري بود كه به دام اين جوكي دلخسته افتاد، چنانكه در طرائق و ديگر صوفيان نوشتهاند كه در سَفَر و حَضَر انيس و مونس او بود و بعد از او جوان زيباي ساده دلِ زيبا رُخ ديگري را به نام مشتاقعليشاه با كمند افسون به زير خرقه كشيد كه جوان بيسواد نوازندهء تار بود.
مالكم انگليسي مينويسد: « مشتاق عليشاه تار را خوب مينواخت كه هر كس در مجلس بود، بياختيار گريه ميافتاد(اي والله مرشد جمالت عشق است). نورعليشاه و مشتاق عليشاه هر كدام از زيبائي دلبري كامل عيار بودند، از طرف معصوم عليشاه در شهرها گشته و با خواندن سرود و تصنيف و اشعار شورانگيز معركه بر پا ميكردند ». بدينگونه مردم دسته دسته از كسب و كار دست كشيده و به معصومعليشاه سر ميسپردند و از انجام امور مذهبي رويگردان و بدنبال صوفيان افتادند و آرامش شهرها و مملكت را مختل كرده، عليه علماء و مجتهدين تظاهرات و امور ديني را استهزاء ميكردند. بالاخره اين كارها منجر به فتنه و فساد و كشتار جمعي از صوفيان گرديد و معصوم عليشاه و جماعت او را از شيراز بيرون كردند و چون به مورچهخورت اصفهان رسيدند، گوش آنها را بريدند. ايشان به طهران و كرمان و خراسان رفتند. در خراسان مرحوم علامه ميرزا مهدي خراساني جلوي معركهء آنها را گرفت و دستور داد زلفهاي مجعد نورعليشاه را كه اطراف صورت زيبايش افكنده بود، بريدند و با رسوائي آنها را از مشهد بيرون كردند. معصوم عليشاه به طرف هرات رفت تا به كابل و پاكستان و هند برود. پادشاه افغان مانع شد و آنها را به ايران برگرداند(معلوم ميشود فقط ايران براي صوفيه جنگل مولا است).
معصوم عليشاه به كرمان برگشت و در مسجدي معركهء خود را بر پا نمود. به دستور مرحوم ملاعبدالله كه عالم بزرگوار كرمان بود، ايشان را از مسجد بيرون كردند. در آن گير و دار مشتاق عليشاهِ تارزن به قتل رسيد، صوفيان عزادار شدند و رونق عليشاه براي او مرثيهاي گفت:
ز اولياء حق يكي فرزانهاي از مي اسرار حق مستانهاي
بس كه مشتاق رخ عشاق بود نزد عشاقش لقب مشتاق بود
نرم نرمك سوي كرمان آمديم مي پرست و باده خواهان آمديم
چونكه در آن شهرمان مأواي شد شهريان را شورشي بر پاي شد
آتش رشك و حسد شد شعلهور حاسدان را كرد دامان پر شرر
واعظي بودش در آن كشور مقام اهل ظاهر را در آن كشور مقام
سوي مسجد رفت با اصحاب خويش كي گروه مؤمنان خوب كيش
قتل اين درويش و يارانش كنيد تيغ بر كف سنگبارانش كنيد
چون بناحق كشت آن مشتاق را نغمهساز پردهء عشاق را
درويشان نسبت حسد به اهل كرمان دادند، ديگر فكر نكردند حسد براي نعمت يا ثروت يا فضيلت است.
معصوم عليشاه و اصحابش به همدان و كرمانشاه و عراق رفتند. در اين موقع به ادعاي جان ملكم انگليسي مريدان او رسماً به شصت هزار نفر رسيده بود. خلاصه خطر آنها زياد شده بود، زيرا از شاهزادگان و رجال درباري و دولت تا اعيان و تجار و طلاب مقدماتي كه فريفته ذوق شاعر مسلكي بودند با اين دسته همراه بودند.
گاهي معصوم عليشاه با جمعي كه همه دراويش پشم پوش با كلاه بوقي، تبرزين، كشكول و سبيلهاي كلفت و شاربهاي دراز و چشمهاي از حدقه بيرون آمده براه ميافتادند و اين دولت شارب محشري برپا ميكرد كه در طرائق گويد:
معصومعلي است شاه درويش سلطان همه سپاه درويش
حقيقة العرفان - چرا معصوم عليشاه بقتل رسيد؟
سبب قتل او چند چيز بود:
1- جمع بسياري بر فسق و فجور، فاعل و مفعول شدن، حلال دانستن چرس و بنگ و شراب، جان دادن براي ديدن يك بيريش و اغواي مسلمين توسط او؛ شهادت دادند و تأئيد كردند مايل نبودن او به يك مسلك و مذهب معين و اينكه مَني و خون را مطلقاً حلال ميدانست.
2- ارادهء او براي رفتن به همدان براي خروج، اضافه بر اين چون مريدان او در همدان شنيدند حبس او را، جمع شدند كه به كرمانشاه رفته و او را خلاص كنند و عدهاي هم به كرمانشاه آمدند كه بعد ذكر ميگردد.
3- نامههاي مريدان و خطابهاي ايشان به او كه او را شاه مطلق و واجبالاطاعه ميدانستند و او را معبود خطاب ميكردند و صفات الهي براي او قائل بودند كه شب و روزي چندين دفعه واصل ميشود و به آسمان عروج مينمايد. از اين جهت چون صوفيان همدان كه از جملهء ايشان سرخ عليشاه بود (نورعليشاه او را لقب سرخ عليشاه داد و قبلاً نام او ابوالمعالي و خيلي سرخ و سفيد و خوشگل و زيبا بود و چون به حوض آب ميرفت براي شنا و خنك شدن، مردم براي تماشاي قامت زيباي او جمع ميشدند و اين فرد متأسفانه در دام و كمند مرشد افتاد و چون زير خرقه رفت، ملقب به اين لقب شد و نورعليشاه دختر خود را نيز به او داد)، وارد كرمانشاه شدند، چندي به جمعآوري مريدان و گول زدن مسلمين مشغول بودند. سپس آمدند در مجلس آقا براي معارضه و مخاصمه و سر دستهء ايشان سرخ عليشاه بود. در محضر عام اول سؤالي كه نمود اين بود: « معصوم علي بيچاره سيد عزيزي است، چه تقصيري دارد و كجا است »؟ آقا فرمود: « امّا مكان او حالا آسمان است و عروج نموده، چنانكه مذهب شما چنين است و امّا تقصير او علاوه بر فسق و فجور، كفر او است ». گفتند از كجا و به چه دليل؟ فرمود شهادت مردمان عادل و بزرگان علماء. گفتند شما از عداوت ميگوئيد. فرمود شما قول چه كسي را باور داريد؟ گفتند اگر جناب آقا سيدمهدي بحرالعلوم نجفي و آقا سيدعلي كربلائي(صاحب رياض) بنويسند كه كفر او بر ما مشخص است، قبول داريم (اين قول و اقرار را براي آن دادند كه نجف و كربلا دور بود، آيا كسي برود براي استفسار و آيا علماء نجف و كربلا مطلع باشند يا نه و آيا فتوي بنويسند يا نه. ولي خبر نداشتند كه مرحوم آقا براي رفع تهمت و اتمام حجّت به علماي كربلا نامه نوشته و استفتاء كرده بود و چون علماي عراق سابقهء معصوم عليشاه را داشتند و حتّي مدتي معصوم عليشاه در عراق به اغواي مردم اشتغال داشته بود، علماء عراق هر يك در جواب آقا نامهاي جداگانه نوشتند و فتواي خود را درج كردند. در اين موقع نامهها نزد آقا حاضر بود). فرمودند فتواي ايشان را قبول داريد؟ گفتند: بلي. آقا نوشتهها را نشان داد و فرمود: اين نوشته و خط و مهر شريف ايشان است كه نوشتهاند كفر او و نورعليشاه بر ما ثابت است.
بعداً آقا از سلسله و مشايخ اجازهء ايشان سؤال كرد. آنان مشايخ صوفيّه را شمردند و يك نفر شيعه در آنها نبود. آقا فرمودند: « خوب، معلوم شد كه مذهب شما غير از مذهب اهل ايمان است. با وجود اين چرا نام اسلام و ايمان بر خود بستهايد »؟ گفتند ما هم به طريقهء اهل ايمان هستيم. يكي از علماي عراق به نام آقا سيداحمد حاضر بود، از سرخ عليشاه پرسيد كه بنا به طريقهء اهل ايمان انسان بايد يا مجتهد باشد يا مقلد، تو در عبادات خود چه ميكني؟ گفت: مجتهدم! از طريق اجتهاد و دليل آن و چند نفر از رجال سند احاديث سؤال نمود، بكلّي عاجز شد، لذا گفت مقلُد هستم! فرمود: مقلد كدام مجتهد؟ گفت مقلد آقاي بحرالعلوم. پس چند مسئله از او سؤال كردند، كاملاً عاجز و معلوم شد كه از مسائل خبري ندارد. بعد گفت من مدتها همخوابهء نورعليشاه بودم و از او غيرِ نيكي نديدم! چند نفر كه از افعال و اعمال نورعليشاه مطلع بودند گفتند اي بيچاره تو اين عيب را داشتي و اظهار و اقرار كردي! آقا فرمود اين دور شدگانِ از خدا را بيرون كنيد و با افتضاح ايشان را بيرون كردند. بعد آقا اذن عام داد و معصوم عليشاه را طلبيد و اول فرمود توبه كن، قبول نكرد. آقا در حضور عموم به آواز بلند به او خطاب كرد: « اي شاه! مريدان تو ميگويند تو باطن داري و عروج ميكني. من تو را ميكشم. هر فكري داري بكن و هر دَمي داري بدم و هر نفريني داري بكن و به هر جائي خواهي عروج كن. سه روز ديگر مهلت تو است كه هر فكري و وردي داري بكني و به هرجا خواهي عروج كن تا بر مريدان تو معلوم شود كه تو صادقي يا كاذب و باطن تو تأثير دارد يا ندارد و نالهء تو به من اثر ميكند يا نه؟ سه روز ديگر او را مهلت داد براي اتمام حجّت و بعد از سه روز او را در جوالي كردند و دستور داد به نهر آب قرهسو غرق كردند.
بعد از قتل معصوم عليشاه، نورعليشاه توطئه كرد تا بر آقا محمّدعلي بشورند و با كشتن آقا خود و صوفيّه را از خطر حتمي نجات دهد، ولي آقا به او مهلت نداد و خود براي دستگيري او به محل اقامتش كه سرپل ذهاب بود تشريف برد. نورعليشاه از آنجا گريخت و پناه به دولت عثماني برد كه از آنجا به روم برود، ولي در موصل فوت كرد. چندي بعد هم مظفرعليشاه كرماني را در تهران دستگير و به فرمان فتحعليشاه قاجار به كرمانشاه نزد آقا فرستادند و رفيق او معطرعليشاه را در همان تهران كشتند. مظفرعليشاه در حبس آقا كه بود، نامهاي به نورعليشاه نوشت كه آن نامه بدست آقا افتاد.
در كتاب خيراتيّه كه مرحوم آقا ردّ بر صوفيه نوشته، نامهء مذكور است، بعضي از جملات آن از كتاب وحيد بهبهاني نقل ميشود كه نوشته بود: از كدام درد بنالم، از درد فراق و غم مهاجرت « يا كاشف غم المغمومين » يا از عناد و لجاج مخالفين « يا مهلك الجبابرة و الفراعنه » يا از ضعف و فتور مؤافقين « السلام عليك يا معين الضعفاء » يا از درد ضعف قلب و وحشت دل اين ضعيف « يا نور المستوحشين ». چه عرض كنم « كفي علمك عن المقال و كفي كرمك عن السؤال برحمتك يا ارحم الرحمين يا من هو الحفيظ تعالي شأنه ».
در ظَهر نامه نوشت: اين عريضهاي است كه به آستان الرونقية النورية المعصومية المرتضوية النورية و الولاية و الالهية و العلوية عصمت عظمته و كبريائه و عظمت قدرته و نعمائه...
چون نامه بدست آقا افتاد و همچنين وجود او را براي جامعه شيعي و ايراني مُضر و خطرناك تشخيص داده بود، دستور داد او را نيز مسموم نمودند. چون چنين شد، عرفاء و صوفيان هر يك مانند مورچهاي فرار كردند و به گوشهاي مخفي شدند و سر و صدا خوابيد. مخفي نماند هر يك از مظفرعليشاه و نورعليشاه و ساير همدستان او اشعاري دارند كه دلالت بر كفر و ضلالت آنها دارد. بعد از آنكه مرحوم آقا چنانكه ذكر شد، از ساير علماء فتوي گرفت، صوفيه را به دارالبوار فرستاد. فتواي بعضي از علماء كه به مرحوم آقا جواب دادهاند چنين است:
فتواي علامهء بحرالعلوم در بارهء صوفيه: بسم الله خير الاسماء؛ در خروج اين طائفهء مردوده از طريقهء سداد و رشاد و سعي اينها در فساد و افساد عباد و بلاد شك و شبههاي نيست، و به سر حدّ ظهور رسيده و تأملي در آن نمي باشد. سيد محمدمهدي طباطبائي.
فتواي علامه آقا سيدعلي صاحب رياض: بسم الله، مخفي نماند كه مخالفت طريقه و رفتار اين طائفهء هالكه با طريق شرع انور در ميان عالميان مشهور و به سر حدّ ظهور رسيده، تأملي در آن نميباشد. بلكه پارهاي اخبار و نقلهاي چند از ايشان نزد داعي به حدّ شياع و استفاضه رسيده كه هرگاه يكي از آنها از كسي ظاهر و صادر شده، ثابت شود كه اعتقادي او است، بلاتشكيك قتل و احراق او عقلاً و نقلاً واجب و لازم است.
فتواي علامه سيدمحمد مهدي شهرستاني: بسم الله تعالي، مخالفت رفتار و طريقه ناهنجار اين اشقيا با طريقهء شرع انور و ملت مطهر حضرت سيدالبشر عليه و علي آلاف التحية و السلام در نهايت وضوح و ظهور كالنور علي الطور و بر كافهء خلائق ظاهر و واضح ميباشد، خصوصاً اين شقيالاشقياء(معصوم عليشاه) كه پيرو مرشد بقيهء ارباب ضلال بوده و آن شقي(نورعليشاه)كه در اطراف و اقطار او را مرشد ميدانند و تعظيم و توقيري كه نسبت به او مينمودند، احدي نسبت به ائمه طاهرين ننموده و اين شقي(معصوم عليشاه) را تعظيم مينمودند، به حدّي كه او را در السنه و افواه اين اشقياء به معبود خطاب نموده و به همين لقب بدبخت نامحمود را اسم برده و خود او هم اِبا و امتناعي از اين خطاب نداشته، براي كفر و الحاد و زندقهء او كفايت ميكند « كَفي بِهِ اِثْماً مُبِيناً ». مجملاً بر كافه اهل اسلام تعزير و تكفير و طرد و نفي و ابعاد ايشان متحتم و از لوازم ايمان است.
حقيقة العرفان - عقيدهء ميرزاي قمي صاحب قوانين در بارهء معصوم عليشاه و پيروان او
ميرزاي قمي از مراجع تقليد آن زمان و ساكن قم بودند و در آخر كتاب جامع الشتات ايشان مرقوم فرمودهاند كه: « از مشايخي كه در عصر ما مرشد بودند مثل مشتاقعلي و مقصودعلي و امثال آنها كه مريدان ايشان در شأن ايشان غلو داشتهاند و مريدان صاحب كمال ايشان آنها را به صفات خاصه الهيّه خطاب ميكردند، تاليتلو عبادت با آنها بسر ميبردند. محقق شد كه متصف به همهء ناخوشيها بودهاند و احوال همگي به فضيحت و رسوائي رسيده و معلوم شد كه غير عوام فريبي و دنيا پرستي و رياست عوا و بيمبالاتي در دين و بيخبري از احكام شرع مبين از براي ايشان نبوده. اگر همهء مشايخ اين زمان اين طائفه به نشان اين جماعتند، حال ايشان معلوم ... »
بياطلاعي معصوم عليشاه از مسائل واجب و اصول دين
ايامي كه معصوم عليشاه در تحت نظر مرحوم آقا بود، روزي در محضر خود او را احضار و نزد عموم مردم به او خطاب فرمودند: شاه! اصول دين چند است؟ گفت شش، فرمود: نام ببر، گفت اول توحيد. دليل از او پرسيد، عاجز شد و همچنين دليل عدل را از او تحقيق فرمود، عاجز شد. فرمود: شاه! فروع دين چند است ، عاجز شد. بعد فرمود: اركان نماز چند است؟ گفت هفده، بعد از آن از فردي كه هميشه همراه او بود، هر چه از او تحقيق كردند ؛ ميگفت: هر چه شاه هست، من هم همان هستم. مرحوم آقا ايشان را در ملاء عام امتحان كرد و مشت ايشان را باز نمود تا معلوم شود ايشان از احكام شرع كاملاً بيبهره هستند.
حقيقة العرفان - اشعار آقا سيد محمدعلي در ردّ شعراي صوفيّه
صوفيه جز شعر و شاعري سرمايهء ديگري ندارند و از اين راه مقاصد خود را پيش بردهاند و هرگاه عالمي يا واعظي مانع بيقيدي و لااُباليگري ايشان شده، با حربهء شعر و غزليات هوسپرور و اشعار عشق و عاشقي كه خوشآيندمردم عوام است، عليه آن عالم وارد ميشوند و او را بيذوق و رياكار و عوام فريب و سالوس و اهل ظاهر و خشك معرفي ميكنند و با اين حربه علماء را هو ميكنند، چنانكه ديدهايم ديوان شعراء پر از نكوهش شيخ شهر و فقيه زاهد و مدرس و عابد و سبحه و مسجد و منبر و دين و ايمان است. عوام هم به اين چيزها بدبين و رويگردان ميشوند. براي نمونه چند نفر عالم بيعمل را هم دستآويز كرده و رو به اهل بدعت و ضلالت ميروند.
صوفيان عصر آقا هم خواستند از همين راه او را هو كنند و مردم را از علماء و بخصوص از آن فقيهِ بيدار منزجر كرده و به زير خرقه بكشند، ولي غافل از آنكه آقا محمدعلي از آن علمائي نبود كه از ترس شعر و شعراء از ميدان در برود و عبا بر سر كشد. بلكه آن مرحوم شاعري توانا و مجتهدي بيدار بود و در قافيه پردازي و قريحهء شاعري نيز بر ديگران ترجيح داشت. لذا هر چه صوفيان با تكلف و كمك شيطان شعر ميسرودند، مرحوم آقا بدون زحمت از اين راه هم به نفع دين و عليه كفر و بيديني استفاده كرده و به محض نشر اشعار آن مرحوم، صوفيان بيچاره و فراري ميشدند. چون كرمانشاه در ارتفاع و مجاور كوهها قرار دارد، نورعليشاه مرحوم آقا را جبلي خواند و آن را ذمّ آقا قرار داده، چنانكه در ديوان اشعارش موجود است
اشعار نورعليشاه در ذَمّ آقا
ما ابر گهر باريم هيهي جبلي قمقم ما قلزم زخاريم هيهي جبلي قمقم
اين روز تو هم چون شب گر تيره و تاريك است ما شمع شب تاريم هيهي جبلي قمقم
با قافلهء وحدت گر زآنكه سري داري ما قافله سالاريم هيهي جبلي قمقم
ما رند قدح نوشيم از نام و نشان رسته در ميكده خماريم هيهي جبلي قمقم
با جنت و با دوزخ ما را نبود كاري ما طالب ديداريم هيهي جبلي قمقم
اي زاهد افسرده رو طعنه مزن ما را ما ابر شرر باريم هيهي جبلي قمقم
در ميكدهء وحدت چون نور علي دائم مست مي خماريم هيهي جبلي قمقم
اگر چه نورعليشاه خود را در اين اشعار ضايع كرده و تناقض گفته، گاهي خود را گهربار و گاهي شرربار خوانده، در عينحال آقا او را جواب گفته است.
اشعار مرحوم آقا در مقابل وي
تو ابر شرباري هيهي دغلي گمگم تو خرسك دمداري هيهي دغلي گمگم
تو كافر مقهوري از نور خدا دوري كي مشرق انواري هيهي دغلي گمگم
اي كاخ دلت بينور از شمع هدايت دور كي شمع شب تاري هيهي دغلي گمگم
در وادي گمراهي تنها شدهاي راهي كي قافله سالاري هيهي دغلي گمگم
تو جرعهكش زقّوم از خُمر حميم اي شوم نايد چه تو خماري هيهي دغلي گمگم
كو ديدهء حق بينت چون كفر شد آئينت كي طالب ديداري هيهي دغلي گمگم
در اول و در آخر در باطن و در ظاهر تو كافر غداري هيهي دغلي گمگم
اشعار رضا عليشاه صوفي در ذمّ آقا
روز و شب در وجد و حالم يللي محو آن زلف و جمالم يللي
نيست جز سوداي عشقش در سرم فارغ از فكر و خيالم يللي
قطع كردم ساحل بحر وجود غرقه در بحر وصالم يللي
تا شدم هم صحبت دُردي كشان صافتر ز آب زلالم يللي
جز رضاي حقّ ندارم مطلبي طالب صاحب كمالم يللي
اشعار مرحوم آقا در مقابل وي
روز و شب در قيل و قالي يللي محو هر زلف و جمالي يللي
بر رُخ هر ساده رخ از نفس بد نقش بند خط و خالي يللي
ضالّي گاهي تو و گاهي مضلّ در پي وزر و وبالي يللي
از شقاوت نيستي در فكر دين فارغ از فكر و خيالي يللي
از رضا جوئي حقّ واقف نهاي در پي هر بيكمالي يللي
اشعار مظفرعليشاه به يادبود استادش مشتاق عليشاه
گنجينه منم پيمبري را آئينه منم سكندري را
باقي به خدا منم در اين دور مشتاق شراب حيدري را
مطرب به خدا منم در اين قرن دستان مقام جعفري را
نايب به خدا منم در اين عصر آن مهدي دين عسكري را
من شمس حقيقتم كه حقم آموخته ذرّه پروري را
در راه ولي منم مربي سلماني را و قنبري را
از فرق شهان برم به يك دم من تاج و كلاه و سروري را
امروز عيان و فاش كرده مشتاقعلي قلندري را
اشعار مرحوم آقا محمدعلي در ردّ ادعاهاي او
گنجينهء مكر و ساحري را رونق دهِ دين سامري را
از روي ضلالت و غوايت غارت زده شرع جعفري را
از سعي بليغ همچو شيطان افراخت لواي كافري را
گه كرده مباح نرد و شطرنج گه كرده حلال مُسكري را
گه ساده پرست گاه مرشد مر ساده رُخان آذري را
گاهي زده دمّ ز كشف باطن گه مظهر سر ظاهري را
گاهي به اَنَا الْحَقّ است مشعوف گه مدعي پيمبري را
گه مثبت شرك و ارتداد است گه معلن كفر و مدبري را
گه قائل اِنَّنِي اَنَا الله گاهي خلف است عسكري را
گه گفته كه لا اِلهَ غيري گه كرده قبول چاكري را
گاهي به مريد كرده طاعت گه داده مراد مشتري را
تا نعره نداد روز دعوت مجذوب نشد قلندري را
مشتاقعلي نگشته بالغ آموخت به خلق دلبري را
حقيقة العرفان - سلسله و مشايخ نورعليشاه و استادش معصوم عليشاه
چنانكه رضا عليشاه خراساني شماره كرده، نورعليشاه مريد معصوم عليشاه، او مريد عليرضا دكني، او مريد شمسالدين، او مريد شاه محمود، او مريد شاه نعمتالله ولي، او مريد شيخ عبداله يافعي... باقي سلسله با عنوان شاه نعمتالله در صفحات قبل ذكر شد. مخفي نماند صوفيان ميگويند آقا در كتابش بسيار بدگوئي و فحش داده، اما بايد بدانند كسي كه به اهل بدعت كه دشمن دين ميباشد، قربانت گردم نميگويد، خصوصاً مرحوم آقا محمّدعلي كه در مقابل هرزههايي از صوفيه ايستاد. البته صوفيان نيز از آن مرحوم به شدّت عصباني بوده و تهمتهائي هم به ايشان و اولاد او زدهاند از قبيل حَسَد و گمراهي و اختيار نمودن طريقهء درويشي. ولي تمام را آقاي فاضل دواني در كتاب وحيد بهبهاني جواب داده و دروغ صاحب طرائق و امثال او را فاش كرده و ديگر اينكه صوفيان از كثرت عصبانيت دور قبر مرحوم آقا خانقاه ميسازند و حتي مرشدها وصيّت ميكنند كه ايشان را در آنجا دفن كنند و دمّ و دستگاه ترتيب دهند و به روح پُر فتوح آقا صدمه بزنند. لذا ذوالرياستين (مونس عليشاه) در تهران فوت شد و جنازهء او را حسب وصيت به كرمانشاه بردند.
ملاسلطانعلي گنابدي، متولد 1251 هجري و متوفي 1314 كه كتبي مانند سعادتنامه و تفسير جامع السعاده را به او نسبت ميدهند، ولي فاضل محلاتي از شيخ علياكبر نهاوندي كه از علماء بزرگ خراسان بود نقل كرده كه جمعي از اهل اصفهان شهادت دادند كه اين تفسير از مرشد نجفآبادي بوده و زماني كه ملاسلطان در مدرسهء اصفهان درس ميخوانده، هم حجرهء او فاضل يزدي فوت شد و كتبي داشت كه ملاسلطان آنها را برداشت و به نام خود نمود و جمعي شهادت دادند كه مرشدي بود نجفآبادي به نام شاكوخان و تفسير مزبور از او بوده و همچنين علامه شهير شيخ محمدباقر بيرجندي در اكفاءالمكائد ذكر كرده كه تفسير از او نيست و فرموده شاهد بر اين نامهها و قبالجات موجوده از ملاسلطان است كه شهادت بر بيعلمي او ميدهد.
در دو كتاب، يكي بنام كشفالاشتباه كه مؤلف آن عالم ثقه است و ديگر كتاب عنوانالبراهين يا براهين جليه كه از مرحوم عالم عامل كامل حاج شيخ علي معصومي گنابدي است كه در سال 1379 هجري قمري فوت نمودند، احوال ملاسلطان و جانشينان او را به تفضيل نوشتهاند و فساد عقيده و كارهاي زشت او را شرح دادهاند كه مناسب است اهل تحقيق به اين كتب مراجعه نمايند. در عنوان البراهين نقل كرده كه مُلا حيدرمحمّد پدر ملاسلطان از نابكاري مادر ملاسلطان، عيال خود قهر كرد و رفت و ناپديد شد. در كتاب مزبور به شهادت جمعي از مردمان گنابد و نوكرها و كلفتها و مريدها و خانوادهء خود ملاسلطان و جمعي ديگر از صالحين و ثبوت نزد جماعتي از فقهاء و ائمهء جماعات و حكام شرع ثابت كرده كه نَسَب ملاسلطان خراب، ملاسلطان و فرزندش ملاعلي ملقب به نورعليشاه مرتكب هر عمل قبيحي ميشدهاند و داراي عمل قوم لوط و مرض منسوب به خليفهء ثاني بوده و از هر كار خلاف شرعي روي گردان نبودهاند و چون صاحب كتاب عنوان البراهين هم شهري و هم محل بوده با ملاسلطان و مدت سي سال معاصر بوده با او و بعد از ملاسلطان نيز مدت شصت سال معاصر بوده با اولاد و جانشين او، كاملاً به حال ايشان واقف بوده، هر كس بخواهد هويت ملاسلطان رابداند به كتاب عنوانالبراهين مراجعه كند. در كتاب هدايتنامهء شريعتمدار تهراني و همچنين مغني حاج شيخ علي گنابدي مطالب كفرآميز و شرك و خلاف اسلام ملاسلطان كه در كتاب سعادتنامهء خود نقل كرده، بيان شده و او را رسوا نموده است. مثلاً:
1- در صفحه 11 و 12 سعادتنامه گويد: « مريد بايد در هر حال چه در نماز و چه در غير آن از اذكار، توجه تام به مرشد ظاهري نمايد و صوت او را در نظر آورد »، تا آنكه ميگويد: « مرشد مظهر تمام اسماء و صفات، بلكه عين اسماء و صفات خدا ميباشد ».
مؤلف گويد: اين سخن باطل و كفر است. زيرا توحيد عبادتي آن است كه قرآن ميگويد: « وَ لَا يُشْرِكْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ أَحَداً. و هيچ كس را در پرستش پروردگارش شريك نسازد »، و اگر در حين عبادت توجه عارف به مرشد شد، اگر مرشد عين خدا باشد كه شرك لازم ميآيد و اگر غير خدا باشد نيز شرك لازم ميآيد و ديگر آنكه ميگويد مرشد عين اسماء و صفات خدا است و چون صفات خدا زائد بر ذات او نيست و عين ذات خدا است، لازم ميآيد كه مرشد هم عين خدا باشد.
2- در همانجا ميگويد: « صوفيه معرفت خدا را در وجود پير و پيروي از او منحصر ميسازند». اين نيز غلط است، زيرا هر عاقلي اول بايد خدا را به عقل خود بشناسد و باور كند تا اينكه دين الهي را قبول كند و اما كسي كه به عقل خود خدا را نشناسد، ديني قبول ندارد كه مرشد و پيري را پيروي كند.
3- در صفحه 20 ميگويد: « سالك بايد در اول تحصيل كند عقائد حقه را، هر چند به تقليد باشد، تا آخر كار اگر توفيق يار شود، به شهود انجامد ». اين سخن نيز غلط است و حق و باطل را به عقل بايد تميز داد نه به تقليد. زيرا ممكن است كسي برود تقليد كند از بت پرستان و به خيال خود عقائد حقه را با تقليد از آنان بداند. امّا كشف و شهود آخر كار هم غلط است، زيرا اسلام ما را به كشف و شهود دعوت نكرده، بلكه به پيروي عقل دعوت كرده و مقصود از شهود اگر مشاهدهء ذات خدا باشد كه محال است درك ذات او و اگر مشاهده عظمت و قدرت خدا باشد، آن هم به آثار خلقت كه آن تكليف عقل است در اول امر نه در آخر كار.
4- در سعادتنامه استدلال كرده بر اينكه صورت شيخ بايد در قلب مريد در هر حال خصوصاً در عبادت حاضر باشد و استدلال كرده به عبارت كتاب « فقه الرضا(عليه السلام) » كه « وَاجْعَل واحِداً مِنَ الْاَئِمَّة نَصب عَيْنِك » و اين استدلال به چند جهت صحيح نيست:
اول- آنكه كتاب فقهالرضا مؤلف آن معلوم نيست و ميان علماء فن حديث اختلاف است. بسياري گفتهاند مؤلف آن مجهول است و بعضي گفتهاند مؤلف آن پدر شيخ صدوق است و اگر كسي نسبت به حضرت رضا(عليه السلام) داده، بدون سند نسبت داده و راويان آن را كه از حضرت امام رضا(عليه السلام) گرفتهاند، معلوم نكرده.
دوم- فرض كنيم از حضرت رضا(عليه السلام) باشد، بايد ديد معني آن چيست؟ ظاهر عبارت آن است كه قبل از نماز و يا هر عملي يكي از ائمه را ملاحظه كن كه چگونه خضوع و خشوع داشتند و در پيشگاه پروردگار اظهار ذلّت ميكردند. زيرا اخبار آلِ محمّد(عليهم السلام) هر كدام مفسر ديگري است و اخبار ديگري داريم كه معني فقهالرضا را معيّن ميكند. مرحوم نوري در صفحه 270 از جلد 10 مستدرك ميفرمايد مقصود از اين عبارت آن است كه محمّد و آلِ او را وسيلهاي نزد خدا قرار داده براي قبول شدن عمل، نه آن باشد كه دزدان دين بدعتها به هم ميبافند و ميگويند بتهاي خود را در خيال حاضر كنيد وقت عبادت و براي خدا شريك قرار دهند.
سوم- آنكه اخبار و كلمات قرآن را كه صريح و روشن است نبايد گذاشت و به عبارت مبهمي تمسك كرد. زيرا قرآن صريحاً ميگويد: « وَ لَا يُشْرِكْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ أَحَداً. و هيچ كس را در پرستش پروردگارش شريك نسازد ». حال بايد پرسيد از كجاي اين خبر معلوم شد كه مرشد گونآبادي را بايد در نظر گرفت؟ بلكه هر دستهاي بگويند ما امام خود را در نظر ميآوريم. توحيد از اصول دين است و خبري كه عقلاً مخالف توحيد باشد، پذيرفته نميشود، آن هم يك خبر مجهولي، و عجب است اينها كه خود را موحّد ميدانند، مردم را به شرك ميكشانند. حتّي آنكه در سعادتنامه گفته صورت مرشد را در نظر آوردن در عبادت از اتّفاقيّات صوفيه است، يعني تمام صوفيه واجب ميدانند و اين از بتپرستي بدتر است. زيرا بتپرستان بتِ خارجي داشتند نه بت داخل قلب و بت داخل فكر.
5- گونآبادي در مجمع السعاده ميگويد: « هر كس امام و مرشد را بشناسد، حاجت به ظهور و انتظار امام زمان نخواهد داشت »!!!
6- گونآبادي در ولايتنامهاش گويد: « ولايت عبارت است از بيعت با اوليالامر كه بواسطهء آن صورت ملكوتي شيخ داخل قلب ميشود. مقصود از ايمان همين بيعت با مرشد است كه خداوند ديگر صاحب بيعت را عذاب نكند و اگر چه فاجر باشد و مقصود از نمازها همين بيعت است ».
مؤلف گويد: بطلان اين سخنان اشكار است، زيرا ايمان و ولايت عبارت است از عقيده و محبت قلبي، و اگر اين نباشد، بيعت چه فائده دارد. تمام منافقين با حضرت علي(عليه السلام) بيعت كردند در غدير خمّ، به اضافه كساني كه پيغمبر و ائمه را نديده بودند كه بيعت كنند، پس ايمان و ولايت نداشتند و ديگر اينكه مردم با ائمه اثني عشر بيعت نكردند مگر با دو يا سه نفر، چه وقت حضرت امام جعفر صادق(عليه السلام) مردم را به بيعت دعوت كرد؟ تاريخ به ياد ندارد كه بعد از ماجراي كربلا ساير ائمه مردم را به بيعت با خود فراخوانده باشند. همچنين در اخبار زيادي است كه ولايت اهل بيت پيغمبر را عرضه كردند بر آسمان و زمين و ساير موجودات و اكثراً ولايت ايشان را قبول كردند. بايد به اين مرشد گفت آسمان و زمين بدون بيعت ولايت قبول كردند.
7- در باب پنجم ولايتنامه گفته است: « مراد از ولايت اعتقاد به امامت نيست، بلكه مراد بيعت است ». اگر چنين باشد كه آقاي گونآبادي بيان داشته است، پس عُمر هم ولايت حضرت اميرالمؤمنين امام علي(عليه السلام) را دارا بوده است، زيرا در روز غدير خمّ از نخستين كساني بود با آن حضرت بيعت نمود.
8- در فصل دوم سعادتنامهء خود گويد: « معرفت كتاب و سنت از روي لفظ محال است ». بايد گفت آقاي مرشد اصلاً كتاب و سنت تمامش لفظ است و هيچ پيغمبري لال و بدون لفظ نبوده است. در ادامهء مطلب ميگويد: « علم خاص كساني است كه به وحي و حديث ملكي موصوف هستند ». بايد گفت كه عرفاء و صوفيه جاهل هستند كه واجد آن علم نيستند و يا آنكه مدعي وحي ميباشند.
9- همچنين گفته است: « عرفاء علم لدني جويند ». بنابراين قرآن و حديث را مسلمين كناري بگذارند و بروند پي علم لدني تا به وحدت وجود و ساير كفريات عرفاء برسند.
10- گونآبادي در رسالهء محمّديهء خود منكر امر به معروف و نهي از منكر شده و دليل آورده كه چون منجر به جهاد ميشود. جواب او اين است كه به جهاد منجر نميشود و منكر امر به معروف مرتد است. زيرا منكِر ضروريات دين شده و در صفحه 136 رباي تجارتي را حلال كرده به شرط آنكه از ده، يك و ربع بيشتر نباشد و گويد زيادتر روا نيست و در صفحه 97 گويد اگر عشر تمام عايدي را بدهد كفايت از خمس و زكات ميكند. البته عشر را به مرشد بدهد. متوجه نشده است كه خمس مال سادات است، مرشد عشر را گرفته و خمس حساب كند؟
11- در كتاب ديگري به نام صالحيه گفته است: « محمّد محتاج بود به مربي كه او را از نقص به كمال رساند و مربي و مرشد او ابوطالب بود ». از سخنان اين صوفي مشخص ميشود كه عرفاء ابوطالب را افضل از پيغمبر ميدانند و نعوذُ بالله خدا نميدانسته، و بايد ابوطالب را به پيغمبري مبعوث مينمود. عجب آن است كه ساير مرشدان ميگويند ابوطالب به حالت كفر از دنيا رفت، چنانكه مثنوي در صفحه 535 گفته است.
12- گونآبادي در صالحي، حقيقة 317 گفته است: « صوفي موحّد است و موحّد غيرمحدود است و مذهب در حدّ است و صوفي رو به بيحدّي است، پس او را مذهب نباشد » و در حقيقة 411 گويد: « پس از يقين عبوديت نيست، ربوبيت است و تكليف نيست » و در حقيقة 482 و 502 گويد: « هر كس عبادت هر چه كند عبادت حق را ميكند ».
اگر مؤمن بدانستي كه بت چيست يقين كردي كه دين در بتپرستي است
13- در سعادتنامهء خود خبري جعل كرده كه خرقه و تاج از حضرت رسول است كه در معراج خدا او را عطا كرد و چون رحلت حضرت رسول رسيد، علوم و ولايت معنوي را به علي داد، ولي دعوت ظاهري و رياست ظاهري به خود حضرت رسول ختم شد. زيرا دعوت ظاهري از ديگران كه خلفاء ثلاثه باشند، برميآمد و از اين جهت رياست ظاهري به علي نرسيد.
مؤلف گويد: هر چه خواسته اين آقاي مرشد گونآبادي نوشته، حتي اين سخن كه مسلَّم از صوفيان سُني است، زيرا رياست الهي قابل تقسيم بر باطني و ظاهري نيست و به عقيدهء شيعه رئيس اسلام در ظاهر و باطن بايد معصوم باشد. در غير اين، كسي كه فاسق و يا كافر است لياقت پيشوائي به هيچ وجه ندارد. بايد گفت عقائد گونآبادي چنانكه در كتب وي مذكور است تمام بر خلاف حقّ و ديانت حقّه ميباشد كه به ذكر بعضي از آن قناعت ميشود.
الف- با ستمكاران رابطه و كمال دوستي داشت و ايشان را راهنمائي ميكرد به دخل و جريمهء رعيت و هر كس مريد ايشان نبود، به تهمت و شكنجه گرفتار ميشد.
ب- يك سهم آب قنات بيدخت را غصب كرد.
ج- فطرهء روزه و عشريهء درآمد اموال را به خود اختصاص داد.
د- هر زني را براي خودش و فرزندش حلال ميدانست.
ه- زني كه در عده بود، براي ديگري عقد كرد، به او ايراد گرفتند، گفت اين حرفها از علماء ظاهري است.
و- به دو برادر از اهل قريه خيبري گفت شما دو نفر را يك زن كفايت است چون فقير ميباشيد.
ز- به شخصي گفت مادرت بر تو حلال است.
ك- از خواص او نقل كرده كه ملاسلطان به ما ميگفت: « بهشت و جهنم در همين دنيا است. اگر آدم خوبي باشي روحت ميرود به بدن شاهزاده و اگر بد باشي روحت ميرود به بدن الاغ ».
مؤلف گويد: اين همان تناسخ است كه شاه نعمتالله قائل بود و در احوالات او ذكر شد و سلسلهء ارشاد گونآبادي به او ميرسد.
حقيقة العرفان - سلسلهء ارشاد و مشايخ گونآبادي
در صفحهء 9 كتاب سعادتنامه فرزند او سلسلهء ارشاد او را چنين ذكر كرده است: « ملاسلطان خرقه و تاج و تربيت گرفت از دست محمّدكاظم اصفهاني و او خليفهء زينالعابدين شيرازي ملقب به « رحمت عليشاه » و او خليفه ميرزا زينالعابدين ملقب به « مست عليشاه » بود و او خليفهء حاجي ملاجعفر قرهگوزلو(ظاهراً همانه كبوترآهنگي است كه فساد او قبلاً بيان شد) ملقب به « مجذوب عليشاه » و او خليفهء « حسين عليشاه » اصفهاني و او خليفهء « نورعليشاه » و او شاگرد « معصوم عليشاه » و او شاگرد « رضا عليشاه » دكني و او شاگرد شمسالدين دكني و او شاگرد محمود دكني و او شاگرد شمسالدين حسيني و او شاگرد ميرشاه كمالالدين و او شاگرد ميرشاه و و شاگرد شاه حبيبالله و او شاگرد شمسالدين محمد و او شاگرد شاه برهانالدين و او شاگرد شاه كمالالدين و او شاگرد ميرشاه محبالله و او شاگرد برهانالدين خليلالله و او شاگرد والد خود شاه نعمتالله كرماني و او شاگرد شيخ عبدالله يافعي... و سلسلهء شاه نعمتالله قبلاً ذكر شد كه تمام سرسلسلههاي او از سُنيان ناصبي بودهاند و وقتي هويت او و مشايخ او معلوم شد، پيروان او معلوم الحال هستند.
ولي بعضي از صوفيان ديگري كه در ايران هستند، ميگويند سلسلهء ارشاد از « رحمت عليشاه » به « صفي عليشاه » رسيده و او را خليفه كرده و دستهاي ديگر ميگويند حاجي آقا محمد شيرازي را خليفه كرده كه از او به ذوالرياستين رسيده و دستهء ديگر ميگويند حاجي ميرزا هادي اصفهاني را خليفه كرده و دستهاي ديگر ميگويند ميرزا عباس اصفهاني را خليفه كرده و دستهء ديگر ميگويند ظهيرالدوله را خليفهء خود قرار داده، در هر صورت هر دسته، دستهء ديگر را باطل ميداند و بالاخره هر كسي دكاني براي خودش باز كرده، اگر چه همهء آنان باطل هستند، ولي گونآبادي مداركي براي ادعاي باطل خود ندارد، مگر ادعا و هويت « معصوم عليشاه » و « نورعليشاه ». از سخنان گونآبادي و همچنين احكام خلاف او كه مغايرت كامل دارد با قرآن كه ميفرمايد: « وَ مَن لَّمْ يَحْكُم بِمَا أَنزَلَ اللّهُ فَأُوْلَئِكَ هُمُ الْكَافِرُونَ. و كسانى كه به موجب آنچه خدا نازل كرده داورى نكردهاند آنان خود كافرانند(سوره مائده، آيه 44) »، حال و هويت او كاملاً معلوم ميشود و چون خود او چنين است، احوال جانشينان او ديگر محتاج به ذكر نيست. با چنين احوالاتي در صفحه 221 از تقريظ خود مينويسد: « پوشيده نماند كه در هر زماني حكم "يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ، اى پيامبر آنچه از جانب پروردگارت به سوى تو نازل شده ابلاغ كن" جاري باشد، لذا اين ضعيف سلطان محمد، نورِ چشم خود ملاعلي را خليفهء خود قرار دادم وچون اشارهء غيبيّه شده بود تأخير روا نداشتم ».
مؤلف گويد: او خود را رسول زمان خود قرار داده و خود را مخاطب الهي ميداند و اشارات غيبي دارد كه بايد حديث مفصل از اين مجمل خوانده شود. در زمان مرحوم حاجي شيخ عبدالكريم، صالح عليشاه نوهء گونآبادي آمد قُم و در كوچهء حرم شبها عدهاي از اهل ادارات و مفتخورهاي قم جمع ميشدند، اتفاقاً همان ايام سيلي آمد كه شهر قم را تهديد ميكرد، به مرشد گفتند شما خود را قطب عالم و مبارك ميدانيد، ولي عدّهاي اين سيل را از شومي شما ميدانند، فكري كنيد. گفته بود: « سيلي بياذن من وارد كوچهء ما نميشود. اين تربت را برداريد در آب بياندازيد تا آب فرو نشيند ». چون خاك تبرك شده به دست او را به آب انداختند، آب طغيان كرد و وارد كوچهء محل اقامت مرشد شد، بطوريكه مرشد نتوانست از خانه بيرون بيايد. آمدند از بامهاي مجاور با ريسمان او را بالا كشيدند، چون چنين ديد، شبانه قم را ترك كرد.
حقيقة العرفان - سيدعبدالله مشهدي مخترع سلسلهء ذهبيّه
صاحب طرائق كه خود از صوفيان است در طرائق نوشته است كه سيدعبدالله رئيس سلسلهء ذهبيه است و جهت آنكه آن سلسله را ذهبيه ميگويند اين است كه سيدعبدالله مريد سيدمحمد نوربخش بود، چون مردم با نوربخش بيعت كردند، او حسد برد و سر برتافت و مخالفت كرد و طعن ميزد. چون سيدمحمد نوربخش مطلع شد، به اطرافيانش گفت: « ذَهَبَ عبدالله. عبدالله رفت و از جمع مريدان خارج گرديد ». لذا به پيروان او ذهبيه گويند. امّا سيدمحمد نوربخش ادعا كرد من امام زمان هستم و چون امر بيعت او انجام گرفت، در زمان شاهرخ، در سال 826 خروج كرد بر شاهرخ و جنگيد تا دستگير شد و مدتي را در حبس بود و نوربخش مريد خواجه احمد ختلاني و خواجه اسحق ختلاني بود و علامه مجلسي در عينالحيوة، لمعهء دهم نقل كرده كه سيدمحمد نوربخش دعوي كرد كه من صاحبالزمان هستم. پس حال نوربخش كه اين باشد، حال مريد او سيدعبدالله معلوم است.
در كتاب مقامات الحنفاء كه از خود صوفيان است، صفحه 145 و همچنين كتاب تحفةالاخيار، صفحه 202 چنين ذكر كردهاند : « نوربخش مريد اسحق ختلاني و او مريد محمود مزدقاني و او مريد علاءالدوله سمناني و او مريد عبدالرحمن و او مريد نجمالدين كبري و او مريد عمار بدلي و او مريد ابونجيب و او مريد احمد غزالي و او مريد ابوبكر جولا و او مريد بوعلي كاتب و او مريد بوعلي رودباري و او مريد جُنَيد بغدادي و او مريد سري سقطي و او مريد معروف كرخي و او مريد داود طائي و او مريد ابوحنيفه و حبيب اعجمي و او مريد حسن بصري است ». و مخفي نماند كه تمام اينان از دشمنان اهل بيت هستند و صاحب بدعت و نفاق بودهاند كه « ظُلُمَاتٌ بَعْضُهَا فَوْقَ بَعْضٍ. تاريكيهايى است كه بعضى بر روى بعضى قرار گرفته است(سوره نور، آيه 40) ». البته احوال بعضي از آنان بيان شد و اهل تحقيق به كتاب نفحاتالاُنس و تذكرهالاولياء و طبقات شعراني و كشفالاشتباه و تحفةالاخيار مراجعه نمايند تا ملاحظه كنند كه بيشتر اينان به اقرار خودشان سُني اشعري بودهاند. مثلاً يكي از افراد اين سلسله شيخ نجمالدين كبري است كه مريد روزبهان فارسي ناصبي است.
در حاشيهء طرائق و هم در نفحات، صفحه 418 نقل كرده از نجم الدين كبري كه گويد شنيدم در مصر از روزبهان فارسي كه ميگفت: « مكرر به من خطاب شد كه نماز را ترك كن، تو محتاج به آن نيستي. من گفتم: پروردگارا من به آن طاقت ندارم، تكليف ديگري به من بفرما ». عجب است از طائفهء ذهبيّه كه با اين مشايخ دم از تقدس و بلكه تشيع ميزنند، ولي مرشد آنها، از طرف پروردگار خود را مخاطب به ترك نماز ميداند. و از اعجائب و بزرگترين اكاذيب آنكه يكي از دراويش ذَهَبي بسيار از سلسلهء خود مدح ميكرد و ميگفت: « اين سلسله را ذهبيه براي اين ميگويند كه تا به معصوم برسد با اهل سنت مخلوط نگرديده، به خلاف ساير سلسلهها ».
مؤلف گويد: بايد گفت همانا اين درويش يا بسيار بياطلاع بوده كه از مشايخ خود بيخبر است يا خواسته حيله كند و مردم را بيشعور حساب كرده. اي كاش اين سلسلهها مطابق ادعاي خودشان سُني بودند، ولي افسوس از افكار و گفتار آنها معلوم ميشود كه بيدين و كافر بودهاند و با اينكه مشايخ اوليهء ايشان معاصر ائمه (عليهم السّلام) بودهاند، خود را مستغني از ائمه (عليهم السّلام) ميدانستند و لذا يك حديث توسط ايشان از ائمهء معصومين به ما نرسيده است.
وبلاگ سفیر انتظار به هیچیک از نظامهای سیاسی حاکم بر کشورهای مختلف اعتقاد نداشته و هیچیک را به رسمیت نمیشناسد.