فلسفه و عرفان(7): فصل دوم - پاسخ به گفتههاي آمده در رساله رفع شبهات(4) - از محمد صدرزاده
براي جلوگيري امت اسلامي از وساوس شيطاني و در نتيجه از بكار بردن ايدههاي و ذوقيات در معارف الهي و اسلامي است كه پيامبر اكرم(صلي الله عليه و آله) و ائمهء معصومين(عليهم السلام) با عبارات گوناگون امت اسلامي را از چنين اموري منع و نهي ميفرمايند: « مَنِ الْتَمَسَ الْهُدي فِي غَيْرِهِ (القران) اَضَلَّةُ اللهُ وَ هُوَ حَبْلُ اللهِ الْمَتِين وَ هُوَ الذِّكْرُ الْحَكِيم وَ هُوَ الْصِراطُ الْمُسْتَقِيم. هر آنكس در پي رسيدن به هدايت باشد، ولي به سراغ غير قرآن برود، خداوند متعال او را گمراه خواهد نمود. قرآن ريسمان و رابطي است مطمئن و محكم، و او است جامع فرمودههائي از حكمت، و او است صراط مستقيم. »*84
و يا ميفرمايند: « مَنْ طَلَبَ الْهِدايةَ مِنْ غَيْرِ الْقُرانِ اَضَلَّهُ الله. » و يا « مَنْ اِبْتَغي الْعِلْمَ فِي غَيْرِهِ اَضَلَّهُ الله. هر كس علم و هدايت را از منبعي غير از قرآن جستجو نمايد، خداوند او را گمراه مينمايد. »*85
بزرگاني از عرفاء و صوفيّه چون محيالدين ابن عربي و صدرالدين قونوي چنين ميگويند: « نحن اِذا قابلنا و طبقنا عقائدنا علي ميزان القران و الحديث، وجدنا منطبقة علي ظواهر مدلولاتها من غير تأويل فعلمنا اَنَّها الحق بلاشبهة و ريب، و لمّا كانت تأويلات المتكلمين و الظاهرييّن من العلماء في القران و الحديث مخالفة لمكاشفاتنا المتكرّرة الحقّة طرحناها. ما به محض مقابله و تطابق آراء و عقائد خود با ميزان قرآن و حديث، پي برديم به مطابق بودن آن با ظواهر آنچه را كه در قرآن و حديث آمده است، بدون تأويل و توجيه نمودن آنها. پس معلوم شد بر ما كه آراء و عقائد ما بدون هيچگونه شكّ و شبههاي، حق و صحيح است. و چون تأويلات اهل كلام و علماء ظاهربين در قرآن و حديث را با آنچه را كه از طريق كشف به دفعات براي ما ثابت شده است مخالف يافتيم، گفته آنان را دور افكنديم. »*86
اين گفته، خود صراحت تام دارد بر اينكه، اين عارف اندلسي و همانند او، علوم اصطلاحي خود را از غير قرآن گرفتهاند و منبع تعلّم آنان در مورد معارف الهي غير قرآن بوده است، چون اعتراف مينمايند كه آراء و عقايد خود را با قرآن مطابقه و مقابله نمودهاند؛ پس آنها را از قرآن نگرفتهاند، بلكه از منابع ديگري غير از قرآن جمعآوري نموده و افكار و ايدههاي قبل از اسلام را احياء و ترويج نمودهاند، همانگونه كه جناب صدرالمتالّهين در مورد مكتب « شيخ اشراق » ميگفت.
طبق روايات فراوان كه نمونههائي از آن گفته شد، سراغ و پيگيري علم و هدايت از غير قرآن مستلزم گمراهي و ضلالت آن فرد است توسط خداوند متعال. و بديهي است كه در گرفتن هر ايده از ديگران و كار روي آن و رياضتهاي عارفانه در اطراف آن، ايدهها در شخص گيرنده كاملاً رسوخ كرده و از معتقدات حتميِّه او ميشود به طوري كه هيچگونه ظنّ و گماني به اينكه شايد اين ايده مطابق با حق و حقيقت نباشد، در او نميتواند راه يابد و هرچه و هر ايدهاي را كه مخالف ايده خود ببيند آن را به شدّت دور افكنده وحاضر به فكر كردن درباره آن نيز نميباشد، همانگونه كه خداوند متعال ميفرمايد: « وَ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطَانُ مَا كَانُواْ يَعْمَلُونَ. و اعمال بشري را شيطان تزئين نموده و بر انسان نيكو جلوه ميدهد. »*87
در صورتي كه تطبيق و مقابله آراء و عقائد با قرآن، بابد در حضور معلمين قرآن يعني حضرت رسول اكرم(صلي الله عليه و آله) يا يكي از ائمه معصومين(عليهم السلام) باشد، زيرا آنان به علوم قرآن آگاه بوده و از وساوس شيطاني و سلطهء او در القاء مطالب خلاف مصون هستند و غير آنان از اين مزيت والا برخوردار نيستند. چنانكه خداوند متعال ميفرمايد: « وَ لاَ تَتَّبِعُواْ خُطُوَاتِ الشَّيْطَانِ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُّبِينٌ * إِنَّمَا يَأْمُرُكُمْ بِالسُّوءِ وَ الْفَحْشَاء وَ اَن تَقُولُواْ عَلَى اللّهِ مَا لاَ تَعْلَمُونَ. و متابعت و پيروي نكنيد راههاي ارائه شده از جانب شيطان را، زيرا كه او دشمن آشكار شما است و شما را به كارهاي زشت و ناپسند واميدارد و اينكه بگوئيد نسبت بخداوند انچه را كه نميدانيد.»*88
پس يكي از كوششهاي مداوم و مستمر شيطان در اين است كه بشر را به ياوهسرائي در مورد ذات خداوندي وادارد. و اين كوشش او نسبت به هر انسان عامي و جاهل چندان نيست، بلكه نسبت به آناني شديد است كه در معرّفي ذات الهي به مردم ميكوشند. و يه همين دليل است كه قرآن مجيد و خاندان وحي همواره و به شدّت ما را نهي ميفرمايند از پذيرش سخناني در اين مورد كه از جانب ذات الهي و يا خاندان وحي نباشد.
سعي شيطان در واداشتن انسان به عقائد و گفتار خلاف حقيقت در مورد ذات خداوندي در فلاسفه و عرفاء از همه بيشتر است، چون اينها همواره در پي شناخت و شناساندن ذات الهي بوده كه پس از چندي خود را خالق آسمانها و زمين مييابند، و اين همان القائات شيطاني است. بنابراين، از آنان سخني در مورد ذات الهي پذيرفتني نيست مگر اينكه نقل قولي از گفتار خداوندي نازله بر پيغمبر اكرم(صلي الله عليه و آله) و يا خاندان وحي باشد. و با عدم جواز تقليد در اصول اعتقادات حتّي از شخص پيغمبر و خاندان گرامي او، بر ما است دقّت در تطابق گفتار ديگران با فرمودههاي قرآني و خاندان وحي. پذيرش و قبول گفتار خاندان وحي توسط ما، نه از روي تقليد، بلكه مطمئن هستيم كه شيطان بر آنان نفوذ و سلطهاي ندارد و در نتيجه آنان نميفرمايند مگر آنچه را كه حق است. و پس از اخذ و گرفتن گفتار حقّ به صورت آموزشهائي، آن گفتار را بايد با راهنمائيهاي معلمين قران خود توجيه و تحليل نموده، تا حقائق بر ما روشن و سپس به صورت عقائد در جان و قلب ما جايگزين گردد.
بهترين و سادهترين معرّف و شناساننده ذات الهي، سوره توحيد در قرآن مجيد است كه براي تنفيذ و سپس جايگزيني كامل عقائد توحيدي در مسلمين، از امت اسلامي قرائت آن را در نمازهاي روزانه خواسته است، كه ميفرمايد: « بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ * قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ * اللَّهُ الصَّمَدُ * لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ * وَ لَمْ يَكُن لَّهُ كُفُوًا أَحَدٌ. به نام خداوند رحمتگر مهربان. بگو اوست خداى يگانه. خداى صمد[ثابت متعالى]. [كسى را] نزاده و زاده نشده است. و هيچ كس او را همتا نيست. »
اين فرمايش دلالت تام و واضح دارد بر بطلان آنچه را كه عرفاء و صوفيه ميگويند، زيرا آنان ميگويند: « مخلوقات و ممكنات صادره از ذات الهي بوده بلكه ذات الهي است كه به صورت اين ممكنات، از هر نوع و جنس، تميز و كثيف آن درآمده است. » و ميگويند: « فرق بين خالق و مخلوق تنها از اطلاق و تقيّد و نامحدود بودن آن دو است كه خداوند متعال وجودي است مطلق و نامحدود و مخلوقات همان وجود، به صورت محدود و مقيّد آن ميباشند. »!!
و براي تفهيم مطلب مثال ميزنند به آب دريا همراه با ظروف گوناگون و با گنجايشهاي مختلف در كنار دريا، كه آب درون ظرفها، نيستند مگر همان آب دريا با اين تفاوت كه آب در اين ظروف و مخازن به حسب ظرفيت هر يك و گنجايش آن به صورت محدود و مقيد قرار گرفته است، در صورتي كه آب در دريا مطلق و مثلاً نامحدود است. بنابراين از نظر وجودي آبهاي درون ظرف با آب دريا مشتركند و تماماً از يك جنس و سنخ ميباشند.
و همچنين ميگويند: « نزديكترين مثال براي بيان و شناساندن ذات باري با مخلوقاتش، آب دريا است. همانگونه كه موج يك حالت عارضي است براي دريا و نيست مگر خود دريا، مخلوقات و ممكنات نيز نسبت به ذات باريتعالي چنين هستند، و آنان نيستند جز يك حالت عارضي بر ذات خداوند و حقيقت تمام آنها يعني تمام مخلوقات از كثيفترين آن تا عاليترين آن، نيست مگر همان ذات خداوندي. »
ولي سوره توحيد و فرمايشات خاندان وحي در توضيح آن با صراح تمام اين معنا را از ذات خداوندي كه در فكر عرفاء و صوفيه ايجاد شده است دفع مينمايد. زيرا دريا است كه بوسيله عواملي چون باد، امواجي لطيف يا سهمگين توليد نموده و بوجود ميآورد. و عرفاء نام توليد را بر امواج، نسبت بدريا ميدهند. و هرچه را كه در تعريف رابطه بين خالق و مخلوق نام توليد و زايش به هر نحو بر آن صدق كند خداوند متعال آن را انكار نموده است. در تحت همين كلمه « لَمْ يَلِدْ » خاندان وحي فرمودهاند: « لَمْ يَلِدْ فَيُوَّرِث. توليد ننموده تا به ارث گذارد. »*89
در صورتي كه امواج دريا خاصيّت وجودي خود را از دريا گرفته و به ارث بردهاند! و مخلوقات و ممكنات نيز طبق تعريف آقايان عرفاء وجود را از خداوند گرفته و به ارث بردهاند و در وجود با او شريك هستند و اصلاً خود او هستند! از اينجا قدري پي ميبريم به دلايل نهي صريح خداوند به اينكه « فَلاَ تَضْرِبُواْ لِلّهِ الأَمْثَالَ إِنَّ اللّهَ يَعْلَمُ وَ اَنتُمْ لاَ تَعْلَمُونَ. براي خداوند متعال و شناساندن او مثال نزنيد، خداوند متعال ميداند و شما نميدانيد. »*90
ولي با چنين نهي صريح كه خود از گناهان كبيره است و انذار موليالموحدين(عليه السلام) و ترساندن او خداپرستان را از اينگونه سحن پراكنيها، چنانكه ميفرمايد: « ما وَحَّدَه مَنْ كَيَّفَهُ وَ لا حَقِيقتَهُ اَصابَ مَنْ مَثَّلَه. اقرار به توحيد ننموده است كسي كه در مورد خداوند و ذات او بگويد چنين و چنان و ذات باري را آنطور كه بايد نشناخته است، كسي كه او را با مثال زدن تعريف و توصيف نمايد. »*91
كساني كه در پي شناساندن خداوند متعال هستند از مثال زدن اجتناب نميكنند. مثلاً ميگويند: « خميري موجود است »، در بيان ماديّون و كساني كه معتقد به خدا نيستند، اين خمير مثلاً « مادّه » نام دارد. در بين عرفاء و صوفيه اين خمير، يعني آنچه كه تمام مخلوقات از آن ساخته شده است، « وجود » نام دارد. از اين مادّه و يا وجود؛ مجسمههائي به نام مخلوقات ساخته ميشود به اشكال گوناگون و اندازههاي مختلف، اينگونه سازش همان توليد و زايش است كه در لسان قرآن و خاندان وحي به شدّت انكار شده است. و ميبينيم فرق و اختلاف بين مذاهب ماديگري و عرفان فقط در نامگذاري است، كه يكي اصل و ماده هستي را، مادّه مينامد و ديگري وجود، با اين تفاوت كه ماديون براي « مادّه » حيات و شعوري قائل نيستند ولي عرفاء براي « وجود » اينگونه خواص قائل هستند. مگر خداوند متعال نميفرمايد: « وَ لِلّهِ الأَسْمَاء الْحُسْنَى فَادْعُوهُ بِهَا وَ ذَرُواْ الَّذِينَ يُلْحِدُونَ فِي أَسْمَآئِهِ سَيُجْزَوْنَ مَا كَانُواْ يَعْمَلُونَ. نامهاى نيكو به خدا اختصاص دارد پس او را با آنها بخوانيد و كسانى را كه در مورد نامهاى او به كژى مىگرايند رها كنيد بزودي به [سزاى] آنچه انجام مىدادند كيفر خواهند يافت. »*92
اسامي حُسني و نيكو يعني چه؟ آيا اين اسامي از كشفيات بشر است و يا نامهائي است كه خداوند متعال خود را بدان نامها بر بشر معرفي نموده است؟ پس بديهي است اگر نامي را براي خداوند متعال قائل شويم كه او خود را بدان نام ننهاده باشد به سوي الحاد و كفر رفتهايم، هرچه هم كه نماز شب خوانده و روزه بگيريم! در كجاي قرآن و در كدام فرمايش خاندان وحي خداوند متعال خود را « وجود » و « واجبالوجود » معرفي نموده است؟ طي آيات گوناگوني خداوند متعال چنين ميفرمايد: « أَتُجَادِلُونَنِي فِي أَسْمَاء سَمَّيْتُمُوهَا أَنتُمْ وَ آبَآؤكُم مَّا نَزَّلَ اللّهُ بِهَا مِن سُلْطَانٍ. آيا با من بحث و مجادله ميكنيد در اسامي و نامهائي كه ساخته و نامگذاري شما و پدرانتان است و خداوند هيچگونه حجّت و دليلي بر تأئيد اين اسامي فرو نفرستاده است؟ »*93
آيا كساني كه وجود را ميپرستند و يا مادّه را، همان كساني نيستند كه اين آيهء شريفه آنان را مورد عتاب و سرزنش قرار داده است؟
لازمه قول به تشكيك در وجود در ميان فلاسفه، يعني اشتراك وجودي در خالق و مخلوق به صورت شدّت در خالق، و ضعف در مخلوق، و يا تقدُّم آن در خالق و تأخر آن در مخلوق، و لازمه قبول به تطوّر و تشأن*94 در ميان عرفاء و صوفيّه يعني ظهور خود خالق و تجلي او به صورت مخلوقات، از كثيفترين آن مخلوقات همچون ويروسهاي موجود در مزبلهها و سوسك و پشه و مگس و مانند آن، و يا موجودان برتر و عاليتر، اشتراك وجودي بين خالق و مخلوق است. و اينكه هر دو از يك جنس بلكه هر دو يكي باشند همچنانكه ميگويند و شعار آنان است: « لَيْسَ فِي الدّارِ غَيْرَهُ دَيّار. نيست زيست كنندهائي در دار تحقق و وجود، جز خداوند متعال ».
مثلاً ابوحامد محمد غزالي ميگويد: « ... وَ لَمْ يكن علمه بالعالم الِا علمه بنفسه اذ لم يكن في الوجود الا هو ... و اِنَّ كل ما يتصور المتصور فهو عينه لا غيره. علم خداوندي به عالَم نيست مگر علم او به خودش، زيرا نيست در وجود مگر ذات او ... و هرچه را كه انسان و هر تصور كنندهائي تصور ميكند و به ذهن ميآورد همان عين خداست نه غير او ».*95
صدرالمتألّهين نيز با اصرار ميگويد: « الفصل في اَنَّ واجب الوجود تمام الاشياء و كل الموجودات. فصلي در اثبات اينكه واجبالوجود يعني خداوند متعال، تمام چيزها و جميع موجودات ميباشد ».*96
البته آنچه بيان ميشود به عنوان نمونهائي است از فرمايشات بزرگان عرفاء و از اينگونه گفتار كتابها و مقالات آنان مملو ميباشد و همانطور كه مشاهده ميفرمائيد از نظر عقيده و مرام هيچگونه فرقي بين يك دشمن خاندان وحي و يك عارفِ مدعيِ دوستيِ خاندان وحي نميباشد.
همانگونه كه قبلاً نيز بيان شد عبارت: « اَشْهَدُ اَنْ لا اِلهَ اِلَّا الله وَحْدَهُ لا شَرِيكَ لَهُ. گواهي ميدهم كه معبود و خدائي جز ذات مقدس الله كه يكتا است و هيچ شريكي براي اونيست »، بهترين دليل است بر بطلان عقائد عرفاء و صوفيّه، زيرا عبارت « لا شَرِيكَ لَهُ » هرگونه شركتي را به هر نسبت، گرچه به نسبت ذرّه به بينهايت و فوق بينهايت از ذات خداوندي نفي مينمايد. چون بيان نفي شريك و شركت به نحو اطلاق است.
بنابراين موجودات و مخلوقات و ممكنات را با خالقشان در هيچ امري و هيچ صفتي از صفات حتّي صفت وجود، شراكتي نيست ولو به كمترين نسبت و به همين دليل است كه حضرت امام حسين(عليه السلام) ميفرمايد: « لا يُوصَفُ بِشَيءٍ مِنْ صِفاتِ الْمَخْلُوقِين. خداوند متعال وصف نميشود به چيزي از آنچه كه مخلوقان به آن وصف شوند ».*97
لازمهء اين فرمايش مغايرت و مباينت و جدائي صفات خداوندي است به صفات موجود در مخلوقات. پس صفت وجود، علم، قدرت، و ... در خداوند متعال غير از وجود و علم و قدرتي است كه در مخلوقات يافت ميشود، و فقط اشتراك و تشابه لفظي است، و از نظر واقع و حقيقتِ اُمور؛ هيچگونه وجه اشتراكي بين خالق و مخلوق نميباشد. پس وجود خداوندي و همچنين علم، قدرت، رحمت و ... او، غير از آنچه است كه در مخلوقات و يا بشر يافت ميشود. همچنان كه موليالموحدين حضرت اميرالمؤمنين علي(عليه السلام) ميفرمايد: « وَ تَوْحِيدهُ تَمييزُهُ مِنْ خَلْقِهِ وَ حُكْمُ التَّمييزِ بَينُونَةُ صِفَةٍ لا بَيْنُنَةُ عُزْلَةٍ، اِنَّهُ رَبُّ الْخالِقٌ غَيْرُ مَرْبُوبٍ مَخْلُوقٍ، كُلُّ ما تُصوِّرَ فَهُوَ بِخِلافُهِ. توحيد و وحدانيت خداوند يعني جدائي او از خلقش، و معناي جدائي و حكم آن، جدائي و بينونت صفتي است، نه بينونت و جدائي كنار بودن، و او است پروردگاري خالق بدون اينكه پروردهائي خلق شده باشد، و هر آنچه را كه به ذهن درآيد و نصور شود او بخلاف آن است. »*98
با مراجعه به هر كتاب لغتي خواهيم يافت كه مباينت و بينونت بين دو چيز يعني مغايرت و جدائي تام بين آن دو، بطوري كه در هيچ امري و به هيچ نسبتي با يكديگر وجه اشتراك نداشته باشند. حضرت اميرالمؤمنين امام علي (عليه السلام) ميفرمايند: « وَ لَمْ يَلِدْ فَيَكُونَ مَوْرُوثاً هالِكاً. و توليد و زايش نميكند تا از او ارث برده شود. »*99
بنابراين، اگر گفته شود صفاتي كه در انسان يافت ميشود كامل آن صفات، در ذات الهي وجود دارد، اين مباينت نيست بلكه اختلاف است. ظروفي كه داراي ظرفيت و گنجايشهاي متفاوت ميباشند و آنها را از يك ماده پر كرده باشند، آن ظروف از نظر ماده داخل در آن با يكديگر تباين ندارند، بلكه اختلاف دارند؛ زيرا در ظرفي مثلاً مايع بيشتر و در ديگري مايع كمتري جاي گرفته است. پس اگر خداوند متعال به لفظ بينونت و مباينت با مخلوق در لسان شرع مقدّس وصف شده است دليل بر عدم هيچگونه اشتراكي است از طرف مخلوق، نسبت به هيچيك از كمالات خالق خود.
اين است لسان شرع مقدّس، ولي آقايان عرفاء و صوفيّه ميگويند: « همه چيز او است و غير از او چيزي نيست و مخلوقات و ممكنات همان ذات تعيّن يافته و به شكل درآمده خداوندي است كه در نتيجه، اين مخلوقات در جميع صفات با خالق خود شريك بوده، با اين تفاوت كه آنچه را كه در ذات باري است كامل و تمام است ولي در مخلوق به صورت غيرتمام و ناقص! »
نتيجه گفتار عرفاء و صوفيّه « همجنس بودن » و « يكي بودن خالق و مخلوق از نظر ماده اصلي و جنسيت » ميباشد. در صورتي كه حضرت موليالموحدين اميرالمؤمنين امام علي(عليه السلام) ميفرمايد: « يا مَنْ دَلَّ علي ذاتِهِ بِذاتِهِ وَ تَنَزَّهَ مُجانَسَةِ مَخْلُوقاتِهِ. اي آن كس كه خود بر خود و به سوي ذات خود ديگران را هادي و راهنما ميباشد و منزه است از اينكه همجنس با مخلوقاتش باشد. »*100
همچنين ائمه اطهار(عليهم السلام) بر اين گفته اصرار دارند كه: « كُنْهُهُ تَفْرِقَةٌ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ خَلْقِهِ. ذات خداوندي جدائي و تفرقه است بين او و خلقش. »*101 و در دنباله همين كلام ميفرمايند: « قَدْ جَهِلَ اللهَ مَنْ اِسْتَوصَفَهُ. هر آينه نادان و جاهل است كسي كه در پي توصيف ذات الهي برآيد. »
در صورتيكه ميبينيم آقايان عرفاء گفتارشان و اذكارشان نيست مگر توصيفهائي غير واقعي براي ذات خداوندي. ذات خداوندي را كه ما هيچگونه احاطه عقلي و علمي به او نداريم به گونهاي توصيف ميكنند همچون يك توپ بازي رنگارنگ كه در دست كودكي است و ميگويد: اين قسمت آن اين رنگ و قسمت ديگر آن، آن رنگ است.
براي دفع همين شبهه و ايده اشتراك بين خالق و مخلوق است كه ائمه معصومين و خاندان وحي(صلوات الله عليهم اجمعين) با عبارات مختلفي غيريت ذات خداوندي را با مخلوقاتش و عدم اشتراك مخلوق را در هيچگونه از صفات الهي بيان داشتهاند. حضرت ثامنالائمه امام علي بن موسي الرضا(عليه السلام) ميفرمايد: « فَلَيْسَ اللهُ مَنْ عُرِفَ بِالتَشْبِهِ ذاتُهُ، وَ لا اِيّاهُ وَحَّدَهُ مَنْ اِكْتَنَهَه وَ لا حَقِقَتَهُ اَصابَ مَنْ مَثّلَهُ ... وَ كُنْهُهُ تَفْرِيقٌ بَيْنَهُ وَ يَيْنَ خَلْقِه، وَ غُيورُهُ تحديدٌ لماسِواهُ، فَقَدْ جَهِلَ اللهَ مَني الْتَوْصَفه ... وَ مَنْ قالَ كَيْفَ فَقَدْ شَبَّههُ ... فَكُلَّ ما في الْخَلْقي لايَوجَدُ في خالِقِه وش كُلُّ ما يُمْكِنِ فِيه يَمْتَنِعُ فِي صانِعه ... پس خداوند متعال نيست آن كس كه با تشبيه، ذات او شناخته شود. و اقرار به توحيد ننموده و موحّد نيست كسي كه در پي شناخت ذات باري برآيد. و حقيقت خداوندي را نيافته است كسي كه براي شناخت يا شناساندن او مَثَل و مِثال بزند ... ذات خداوندي جدائي و تفرقه است بين او و بين مخلوقاتش. و آناني كه غير او هستند و مخلوق او، موجب محدوديت ذات او نميشوند. بلكه موجب محدوديت خود و ساير مخلوقات ميباشند. پس بتحقيق نادان و جاهل است كسي كه كه در پي وصف الله برآيد ... و هركس در بارهء ذات او بگويد چنين و چنان، پس او را تشبيه به ساير اشياء نموده است ... پس آنچه را كه در ممكنات و مخلوقات وجود دارد در ذات خالق يافت نميشود، و آنچه را كه امكان وجودش در مخلوقات باشد وجود آن در ذات خداوندي ممتنع است ... »*102
آيا از اين بيان، واضح و روشنتر براي ابطال موضوع تشكيك و اشتراك وجودي بين خالق و مخلوق، يا ظهور خالق به صورت مخلوق انتظار ميرود؟ اگر اشتراك وجودي بين خالق و مخلوق در بين باشد، اين فرمايش « آنچه را كه در مخلوقات ديده و يافت ميشود در خالق وجود ندارد » بايد خلاف و ناصحيح باشد! زيرا بنابر قاعده تشكيك، خالق و مخلوق در وجود مشتركند، ولي وجودي كه در خالق تمام و كمال است و در مخلوق بصورت ناقص آن. بديهي است هر شئ كامل، دربر دارنده تمام جزئيات كمالي درجات پائينتر و موجودات پستتر ميباشد، همانگونه كه عرفاء ميگويند به اينكه آنچه را در مخلوقات يافت ميشود همان صفات ذات الهي است ولي به صورت ناقص و غيرتمام.
مغايرت اين ايده با آنچه را كه شرع مقدس ميفرمايد و در نتيجه بطلان گفتههاي عرفاني، بر ما ثابت شد. چون در اعتقادات حق تقليد نداريم، پس بر ما است گرفتن ايدههاي قرآني كه از طريق معلّمين انحصاري قرآن يعني خاندان نبوت به ما رسيده است. زيرا فقط آنان از هرگونه سلطه شيطاني و وساوس گوناگون او بدور و مصون هستند. و ساير انسانها، حتي دانشمندترين دانشمندان علوم الهي، به انحاء مختلف اسير سلطه شيطان ميگردند. و مولايمان و موليالموحدين، حضرت اميرالمؤمنين امام علي(عليه السلام) ميفرمايد: « لَمْ يَخْلُقِ الْاَشْياءَ مِنْ اُصُولٍ اَزَليّةٍ. خداوند متعال اشياء را از مواد ازلي و ابدي نيافريده است. »*103
اگر مخلوقات بر مبناي ادعاي عرفاء و صوفيّه، صادره از ذات باري بلكه تعيّن و شخصيت يافته و شكل گرفته خود خالق باشند، و او است كه به صورت هر موجود پستي چون: مگس، سوسك و مانند آن درآمده است، پس چه مادّه و اصلي قديميتر و ازليتر از ذات خود خداوندي؟
بنابراين، مييابيم كه گفتار معلّمين قران و خاندان وحي تماماً مغاير با دعاوي عرفاي بشري است و اگر به آيه و روايتي هم تمسّك ميجويند با تفسير و توجيه دلخواهي و ترجمه آن مطابق با آراء و نظريات خود ميباشد. مجدداً تمسك ميجوئيم به فرمودهاي از مولايمان و موليالموحدين حضرت اميرالمؤمنين امام علي(عليه السلام) كه ميفرمايد: « لا يَخْطُرُ بِبالِ اُولِي الرَّواياتِ خاطرةٌ مِنْ تَقْدِيرِ جَلالِ عِزَّتِهِ لِبُعْدِهِ مِنْ اَنْ يَكُونَ فِي قُوي الْمَحْدُودين لاَنَّهُ خِلافُ خَلْقِهِ. خطور نميكند به خاطرهء صاحبان فكر، خاطرهاي از ارزش جلال عزّت او به دليل دوري او از اينكه در نيرو و قدرتهاي محدود قرار گيرد. زيرا او خلاف مخلوقاتش ميباشد. »*104
و يا ميبينيم مولايمان حضرت امام رضا(عليه السلام) ميفرمايد: « سُبْحانَكَ ما عَرَفُوكَ وَ لا وَحَّدُوكَ فَمِنْ اَجَلِ ذَلِك وَصَفُوكَ، سُبْحانَكش لَوْ عَرَفُوكَ لَوَصَفُوكَ بِما وَصَفْتَ بِهِ نَفْسَكَ، سُبْحانَكَ كَيْفَ طاوَعْتَهُمْ اَنْفُسَهُمْ اَنْ يُشَبِّهُوكَ بِغَيْرِكَو اَللّهُمَ لا اَصِفُكَ اِلّا بِما وَصَفْتَ بِهِ نَفْسَكَ وَ لا اُشَبِّهُكَ بِخَلْقِكَ ... ما تَوَهَّمْتُمْ مِنْ شَيءٍ فَتَوَهَّمُوا اللهَ غَيْرَهُ. منزهي تو خداوندا، نشناختند تو را و موحّد و يكتاپرست نگرديدند، و به دليل همين عدم شناخت زبان به توصيف تو گشودند! منزهي تو خداوندا، اگر تو را شناخته بودند وصف ميكردند تو را آنگونه كه خود وصف نمودهاي، منزهي تو، چگونه نفس آنان رضايت داد به اينكه تو را به غير تو تشبيه كنند. بار خدايا، وصف نميكنم تو را مگر بدانچه تو خود را بدان وصف نمودهاي و تو را تشبيه به مخلوقاتت نميكنم ... هرچه را به وهم و خاطر شما خطور ميكند خداوند متعال را غير آن بدانيد. »*105
و يا حضرت امام جواد(عليه السلام) ميفرمايد: « فَما وَقَعَ وَهْمُكَ عَلَيْه مِنْ شَئ فَهُوَ خِلافُهُ، لا يُشْبِهُهُ شَئُ وَ لا تُدْركُهُ الْاَوْهامُ، كَيْفَ تُدْرِكُهُ الْاَوْهامُ وَ هُوَ خِلافُ ما يُعْقَل وَ خِلافُ ما يُتَصَوَّرُ في الْاُوْهامٍ، فَما وَقَعَ وَهْمُكَ عَلَيْهِ مِنْ شَيءٍ فَهُوَ خِلافُهُ. بر هر چه نيروي وهم تو قرار گيرد، خداوند خلاف آن است. چيزي شبيه او نيست و اوهام را نيز توان درك او نيست. چگونه ميتوانند نيروي وهم او را دريابند در حاليكه او خلاف آن چيزي است كه عقل را توان درك او است، و خلاف آن چيزي است كه نيروي وهمي انسان را توان تصور آن ميباشد. پس آنچه را كه نيروي وهم تو بر آن قرار گرفت بدان كه خداوند خلاف آن است. »*106
البته روايات مذكور نمونههائي از سلسله روايات وارده در اين مورد بود. آيا اين فرمودههاي صاحبان شريعت دلالت تام و تمام ندارد بر اينكه مخلوقات غير خداوند متعال و خداوند متعال غير مخلوقات خود است و آنان را هيچگونه شراكتي در ذات و در صفات با يكديگر نيست؟
فلاسفه ميگويند: ما فهم و برداشتي از وجود داريم، « مَفْهُومُهُ مِنْ اعرافِ الْاَشْياء. مفهوم وجود از شناختهترين اشياء است. » در صورتي كه ديديم ائمهء اطهار(عليهم السلام) ميفرمايند: هرچه به ذهن و خاطر و وهم و تصور ما درآيد ذات خداوندي غير آن و خلاف آن است.
بنابراين، و بنابر تعليمات قرآن و دين مبين اسلام « وجود »، خداوند متعال نميتواند باشد بلكه خود او يكي از مخلوقات خداوندي است، چه رسد به اينكه مخلوقات كه قوام و استواري آنان به اين وجود است همه خود خداوند باشند!
حال، وحدت وجودي كه بزرگانِ عرفاء و صوفيّه بيان ميدارند چيست و مطابقت و يا عدم مطابقت آن با شرع چگونه است؟ مثلاً محيالدين ابن عربي كه شيخ كبير و رئيس العرفاء لقب دارد، ميگويد: « سبحان من اَظهر الاشياء و هو عينها. منزه است كسي كه ظاهر و آشكار نموده اشياء را و او خود همان اشياء است. »*107
و يا ميگويد: « فانّ الوجود منه ازلي و منه غير ازلي و هو الحادث، فالازلي وجود الحق انفسه، و غير الازلي وجود الحق بصور العالم الثابت فيسمّي حدوثاً لانّه يظهر بعضه لبعضه و ظهر بصور العالم فكمل الوجود و كانت حركة العالم حبيّة للكمال. وجود دو بخش است قسمتي از آن ازلي و قديم و بخشي از آن غير ازلي و غير قديم كه بخش ثاني از وجود است كه حادث نام دارد. پس وجود ازلي و قديم همان وجود خداوند است براي خودش، و وجود غير ازلي و غير قديم نيز وجود خداوند است بصورتهاي عالم ثابت كه اينگونه صورتها و وجود حادث ناميده ميشوند. چون وجود ظاهر ميشود بخشي از آن براي بخش ديگر و خداوند ظاهر شده است براي خودش بصورت عالم و در نتيجه اين ظهور است كه وجود تكامل يافته است و حركت عالم، كه همان ظهور الهي و خود خداوند است، به دليل محبت به سوي كمال. »*108
و در توضيح گفته همين عارف و صوفي، قيصري ميگويد: « هم المسمّي بالمحدثات بحسب تنزلاته في منازل الاَكوان. او است يعني خداوند است كه به نام حوادث و پيشآمدها ناميده ميشود بجهت ترتيب نزول و فرود آمدنش از مقام خدائي و قرار گرفتنش در جايگاه موجودات و مخلوقات. »*109
حديثي قدسي است به نام « قرب النوافل » كه عرفاء و صوفيّه براي اثبات مطلوب خود، يعني اتحاد خالق و مخلوق و يا تجلي و ظهور خالق بصورت جميع مخلوقات، بدان بسيار استناد ميكنند و اين حديث چنين است كه خداوند متعال ميفرمايد: « ما يقرِب اليّ عبد من عبادي بشيءٍ اَحَبّ اليّ افترضت عليه و انه ليتقرّب اليّ بالنافلة حتّي احبّه فاذا احببته كنت سمعه الَّذي يسمع به و بصره الّذي يبصر به و لسانه الّذي ينطق به و يده الّذي يبطش بها ان دعاني اجبه و ان سئلني اعطيته. تقرب نميجويد به سوي من بندهاي به چيزي دوست داشتنيتر از آنچه بر او فرض و واجب داشتهام، و هر آينه بندهء من نزديكي و قرب به سوي من حاصل ميكند به سبب اداء نافلهها بطوريكه او را دوست خواهم داشت، پس هنگامي كه او را دوست داشته باشم خواهم بود گوش او كه بوسيله آن ميشنود و چشم او كه بوسيله آن ميبيند و زبان او كه بوسيله آن سخن ميگويد و دست او كه بوسيله آن گير و داد دارد، اگر مرا بخواند اجابت ميكنم او را و اگر چيزي از من بخواهد عطا ميكنم او را. »*110
محيالدين ابن عربي در مورد اين حديث چنين ميگويد: « و قد قال تعالي عن نفسه انه عين قوي عبده في قوله كنت سمعه و هو قوة من قوي العبد و بصره و هو قوة من قوي العبد و اسانه و هو عضو من اعضاء العيد و رجله و يده فما اقتصر في التعريف علي القوي فحسب حتي ذكر الاعضاء و ليس العيد بغير هذه الاعضاء و القوي فعين مسمي العبد هو الحق لا عين العبد هو السيد. هر آينه خداوند متعال، از نفس خود خبر داده است كه همانا او است عين قوا و نيروهاي بندهاش در فرموده خود كه من ميباشم گوش او، كه آن نيروئي از نيروهاي بنده من است و من هستم ديده او كه آن نيز نيروئي از نيروهاي بنده من است، و من هستم زبان او كه عبارت است از عضوي از اعضاء بنده و پاي او و دست او و خداوند اكتفاء فرموده است در تعريف خود به همين قوا و نيروها تا اينكه اعضايي را ذكر نموده و بنده نيز به جز همين اعضاء و جوارح چيز ديگري نيست. پس آنچه را كه بنده ناميده ميشود، همان ذات خداوندي است. »*111
طبق گفتهء عرفاء و توجيه آنان از اين حديث قدسي، خداوند متعال است كه به صورت تمامي اعضاء و جوارح انسان از قبيل گوش، چشم، دست، پا و ساير آلات انسان درميآيد، و ميگويند انسان نيز نيست مگر همين اعضاء و جوارح! در صورتي كه فرموده خداوند متعال ميفرمايد: « وَ يَوْمَ يُحْشَرُ أَعْدَاء اللَّهِ إِلَى النَّارِ فَهُمْ يُوزَعُونَ * حَتَّى إِذَا مَا جَاؤُوهَا شَهِدَ عَلَيْهِمْ سَمْعُهُمْ وَ أَبْصَارُهُمْ وَ جُلُودُهُمْ بِمَا كَانُوا يَعْمَلُونَ * وَ قَالُوا لِجُلُودِهِمْ لِمَ شَهِدتُّمْ عَلَيْنَا قَالُوا أَنطَقَنَا اللَّهُ الَّذِي أَنطَقَ كُلَّ شَيْءٍ وَ هُوَ خَلَقَكُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ. و هنگامي كه محشور ميشوند دشمنان خداوند به سوي آتش پس بازداشت ميشوند تا چون بيايند بر دوزخ گواهي و شهادت بر عليه آنان گوشهايشان و چشمانشان و اندامشان نسبت به آنچه كه عمل نمودهاند. با حالت اعتراض اينگونه دشمنان خدا به اندامشان ميگويند: چرا بر عليه ما شهادت داديد؟ اندامشان در جواب خواهند گفت: ما را به سخن و نطق وا داشت آن خداوندي كه همه چيز را به سخن وا داشته است و او است كه اوّلين نوبت شما را خلق نموده و به سوي او برميگرديد. »*112
اين كلام الهي دليل آشكاري بر بطلان ايده عرفاء و صوفيه است؛ زيرا از اين آيه شريفه شهادت دادن اعضاء و جوارح انسان بر عليه انسان و اعتراض خصمانه انساني را نسبت به آنان ميفهميم. پس انسان همان اعضاء و جوارح نيست، برخلاف گفته محيالدين ابن عربي، بلكه انسان ذاتاً چيز ديگري است و اعضاء و جوارح او آلات و ابزاري است قرار داده شده در اختيار او، همانگونه كه انسان خود اين مطلب را وجدان ميكند و درمييابد كه با قطع مثلاً يكي از اعضاء و جوارح او چون دست، پا و غيره چيزي از او كم نگرديده است، پس انسان دست و پا و ساير جوارح و آلات نيست.
بنابراين، بر فرض بپذيريم كه خداوند متعال با تقرّب و نزديكي جوئي بندهاش به سوي او، به اعضاء و جوارح و آلات بنده خود درميآيد، كه اين معني يك توهين و جسارت بذات ربوبي چيز ديگري نيست، پس با وجود اين نيز حتّي خداوند به صورت بندهاش و آنچه كه او هست درنيامده است.
اگر اين فرض صحت ميداشت چرا خداوند متعال نفرموده است: « من عين او هستم » و فرموده است: « من گوش او هستم كه بوسيله آن ميشنود و يا چشم او هستم كه بوسيلهء آن ميبيند و زبان او هستم كه بوسيلهء آن سخن ميگويد »؟ ميبينيم معصومين(عليهم السلام) فرمودهاند: « المؤمنُ يَنْظُر بِنُورِ الله. نگاه و نظر مؤمن بوسيله نور الهي است. »*113
اين بدان معني نيست كه ذات الهي نور ديدهء بندهاش ميباشد. با ازدياد ايمان و در نتيجه زياد شدن هدايت « يَزِيدُ الله الَّذِينَ اهْتَدُوا هُديً. هدايت آناني كه هدايت يافتهاند. »*114 انسان مييابد و وجدان ميكند حقيقت اين مطلب را كه خداوند متعال ميفرمايد: « لَهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَ مَا فِي الأَرْضِ. آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است از آنِ او است. »*115
و يا « وَ لِلّهِ مُلْكُ السَّمَاوَاتِ وَ الأَرْضِ وَ مَا بَيْنَهُمَا يَخْلُقُ مَا يَشَاءُ. از آنِ خداوند متعال است ملكيّت و مالكيّت آسمانها و زمين و آنچه را كه بين آسمان و زمين است و ميآفريند آنچه را كه بخواهد. »*116
و نفرموده است، در هيچ آيهائي كه، او است عين آسمان و زمين و ساير مخلوقات. يا اينكه مخلوقات و آسمانها و زمين عين او ميباشند.
مالكيّت غير عينيَّت و خودِ شئ بودن است، و چنانكه گفتار عرفاء و صوفيه صحيح ميبود، ديگر عبارت مالكيّت، و از آنِ او بودن همهء چيزها، معني نداشت.
يكي از چيزهائي كه بين آسمانها و زمين و در روي زمين قرار دارد، و يكي از ضعيفترين مخلوقات خداوندي است، بشر است. خداند متعال ميفرمايد: « لَخَلْقُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ أَكْبَرُ مِنْ خَلْقِ النَّاسِ وَ لَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ. قطعا آفرينش آسمانها و زمين بزرگتر[شكوهمندتر] از آفرينش انسان است ولى بيشتر مردم اين مطلب را نمىدانند. »*117
و يا ميفرمايد: « اللَّهُ الَّذِي خَلَقَكُم مِّن ضَعْفٍ ثُمَّ جَعَلَ مِن بَعْدِ ضَعْفٍ قُوَّةً ثُمَّ جَعَلَ مِن بَعْدِ قُوَّةٍ ضَعْفًا وَ شَيْبَةً يَخْلُقُ مَا يَشَاءُ وَ هُوَ الْعَلِيمُ الْقَدِيرُ. خداست آن كس كه شما را ابتدا ناتوان آفريد آنگاه پس از ناتوانى قوت بخشيد سپس بعد از قوت ناتوانى و پيرى داد هر چه بخواهد مىآفريند و او است دانا و توانا. »*118
پس ذات بشري ضعف و ناتواني است اگر ذات او، چنانكه عرفاء و صوفيّه ميگويند، همان ذات باري ميبود نسبت ناتواني به او بيش از يك توهين و اسائه ادب نبود. و بايد ميفرمود: كه خلق نموده بشر را از قدرت و قوت و سپس او را تنزل داده است به ضعف و ناتواني، چنانكه در قوس نزولي عرفاء چنين ميگويند.
بنابراين با ازدياد ايمان، بشر به ضعف و ناتواني و فقير الذّات و ميت الذّات و جاهل الذّات و ... بودن خود پي برده و در مقابل درمييابد كه چه خالق كريم و رحيمي به اين موجود پست توجه نموده است و او را از عدم بوجود آورده و با چه نعمتهاي ظاهري و باطني او را متنعم نموده است!
اين بشري كه ذات او ضعف، فقر، جهل و ... ميباشد با توفيقات الهي و كسب رضاي او به هر درجهاي از كمال كه برسد خدا نخواهد شد. چون امور ذاتي قابل تغيير نيستند و اگر عرفاء و صوفيه با رياضت و چلهنشيني احساس خدا بودن و خالق آسمانها و زمين بودن ميكنند نيست مگر القائات شيطاني كه همواره سعي او بر اين است كه انسان را به تخيلات غير حقيقي نسبت به ذات باري وادارد.
با تفكر انسان در خود و در ساير مخلوقات ارضي و سماوي، ضعف، ذلّت، خواري، جهالت، و حتّي غيرقابل توجه و نظر بودن خود و ساير مخلوقات را درمييابد. ولي با همين وجدان و شناخت خود به كرامت، رأفت، رحمانيّت و قدرت پروردگار عالم نيز پي ميبرد. و به همين دليل است كه فرمودهاند: « مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ. هر كس خود را شناخت، به تحقيق خداي خود را شناخته است »، كه عرفاء و صوفيّه بدينگونه تعبير ميكنند: « هر كس خود را شناخت درمييابد كه همان ذات الهي است كه بصورت انساني درآمده است و در نتيجه خداوند را خواهد شناخت.! »
با ازدياد ايمان و در نتيجه هدايت، آدمي بهتر و بيشتر متوجه حقائق شده و مييابد آنچه را كه به عنوان نيرو و قدرت در اختيار دارد و از آن براي ادامه زندگي چند روزهء خود استفاده ميكند، از آنِ خود او و ملكِ او نيست، بلكه امانتهائي است كه در اختيار او قرار داده شده است. بخشندهء اين مواهب و ودايع كيست؟
فقط خداوند متعال، و او است كه مالكيت تمام هستي و موجودات و مخلوقات از آنِ او است و به علت عدم محدوديتش، در هر حال و همهجا حاظر و ناظر است و جائي از او خالي نيست. و در نتيجه احاطه و آگاهي كامل نسبت به رفتار و كردار مخلوقات خود و نوع انسان دارد. همانگونه كه ميفرمايد: « يَسْتَخْفُونَ مِنَ النَّاسِ وَ لاَ يَسْتَخْفُونَ مِنَ اللّهِ وَ هُوَ مَعَهُمْ إِذْ يُبَيِّتُونَ مَا لاَ يَرْضَى مِنَ الْقَوْلِ وَ كَانَ اللّهُ بِمَا يَعْمَلُونَ مُحِيطًا. كارهايشان را از مردم مخفي و پنهان ميكنند و از خدا پنهان نميدارند در حاليكه او همواره با آنان است و از دسيسههاي ناپسند و شبانه آنها آگاه است و خداوند به آنچه كه عمل ميكنند احاطه كامل دارد. »*119
با اين آگاهي از خداوند متعال و كرم و احسان او، و در مقابل عدم لياقت بشر به اينگونه اكرام و احسانها، شخص مؤمن شرم و حياء ميكند از اينكه اعضاء و جوارح و نيروهاي خود را در راهي صرف نموده و به فعاليتي وادارد كه خالق او بدان راضي نباشد. به همين دليل است كه فرمودهاند: « لا يَسْرِقُ السّارِقُ حِينَ يَسْرِق وَ هُوَ مُؤْمِنٌ. » و يا « لا يَزْنِي الزّاني حِينَ يَزْني وَ هُوَ مُؤْمِنٌ. » يعني هيچ شخص دزد و زناكاري در حين دزدي يا زناكاري ايمان بخدا ندارد. با ازدياد ايمان و معرفت به ذات الهي و حاضر يافتن او را در جميع احوال، شخص مؤمن به مرز عصمت نزديك ميشود بطوريكه از انجام هر گناه كوچك نيز شرم نموده و خودداري ميكند.
اين است معناي « عصمت » در انبياء و خاندان وحي(عليهم السلام)، زيرا عصمت يعني خودداري از كوچكترين كاري كه رضاي خالق را به همراه نداشته باشد. و اين به دليل همان عرفان ربّ و شناخت عظمت او، در مقابل عرفان و شناخت حقارت و ناچيز بودن مخلوق است. و عبادت نيز يعني انجام آنچه را كه خداوند متعال خواسته و ما را به آن امر نموده است و اجتناب و دوري از آنچه كه ما را از آن نهي فرموده است. و هرچه اصرار ما بر اين امر، يعني انجام واجبات و ترك محرمات بيشتر باشد، عبادت ما بيشتر است. حضرت اميرالمؤمنين امام علي(عليه السلام) ميفرمايند: « اِلهي ما عَبَدْتُكَ خَوْفاً مِنْ عِقابِكَ وَ لا طَمَعاً فِي ثَوابِكَ وَ لكِن وَجَدْتُكَ اَهْلاً لِلْعِبادةِ فَعَبَدْتُكَ. خداوندا، من تو را نه به جهت ترس از آتش و جهنم تو و يا به خاطر شوق و طمع در پاداشت و بهشت تو عبادت و پرستش ميكنم، بلكه دريافتهام كه تو شايسته و زيبندهء پرستش هستي، پس تو را پرستش مينمايم. »*120
با اين بيان علت و سبب بندگي اولياء الهي را مييابيم و همچنين سبب و علت دوري جستن آنان را از معاصي و گناهان و آنچه را كه موجب ناخشنودي ذات باري ميگردد.
اين است معناي « عصمت » و دوري از گناه و عدم انگيزه و علت و سبب بر انحراف شخص معصوم از صراط مستقيم. و به دليل همين امتياز عصمت است كه مورد ستايش و تمجيد قرار گرفته و ميگيرند، نه آنكه قدرت خداوند و مشاهده غضب او و در نتيجه ترس از آن، مانع و بازدارندهء شخص معصوم از خلاف گردد، زيرا اين تعبير اخير به زور بيشتر نزديك است تا باور. چه بسيارند كساني كه ضرر كاري را باور دارند ولي اين باور، بازدارندهء آنان از انجام كار زيانآور نيست و تن به ضرر ميدهند، همچون استفاده از سيگار و مُسكرات توسط افرادي كه پزشك هستند. بنابراين، مييابيم لطافت و سپس حقيقت فرمايش مولايمان اميرالمؤمنين(عليه السلام) را كه ميفرمايند: «وَجَدْتُكَ اَهْلاً لِلْعِبادةِ فَعَبَدْتُكَ. دريافتهام كه تو شايسته و زيبندهء پرستش هستي، پس تو را پرستش مينمايم.»
اين است نفس عبادت، كه در انجام آن عوامل اكراه، ترس و يا طمع و دلباختگي نسبت به دستيابي به محلي و يا مقامي، مؤثر نيستند، و تكميل اينگونه يافت و وجدانها، و عبادت براساس آن در فرد مساوي است با معصوم ماندن او از گناه. حضرت اميرالمؤمنين امام علي(عليه السلام) ميفرمايند: « اِنَّ قَوْماً عَبَدُوا اللهَ رَغْبَةً فَتِلْكَ عِبادةُ التُّجار، وَ اءنَّ قَوْماً عَبَدُوا اللهَ رَهْبَةً فَتِلْكَ عِباةُ الْعَبِيدِ، وَ اِنَّ قَوْماً عَبَدُوا اللهَ شُكراً فَتِلْكَ عِبادَةُ الْاَحْرارِ. گروهي خدا را از روي رغبت و ميل به ثواب و پاداش پرستش ميكنند، اين پرستش بازرگانان است. و گروهي خداوند را از روي ترس عبادت ميكنند، اين نوع پرستش، عبادت و بندگي غلامان است. و گروهي خداوند را براساس شكر و سپاسگزاري عبادت ميكنند كه عبادت آزادگان است. »*121
همانگونه كه عبادت از روي ترس ارزش چنداني ندارد، اجتناب از گناهان نيز اگر از روي ترس باشد، نيز چنين است. پس « عصمت » براساس ترس غلط است. شخص مؤمن در نمازهاي روزانه خود و در جميع حالات ميگويد: « بِحولِ اللهِ وَ قُوَّتِهِ اَقُومُ وَ اَقْعُد. به ياري و نيروي خدادادي بلند ميشوم و مينشينم. » و مييابد كه نيروي تأميني جهت تمام حركات و كارهاي او بوسيلهء ذات خداوند متعال است، پس همواره از او استمداد نموده و كمك ميطلبد، بدون اينكه از اين استمداد و اقرار به اينكه قدرت و نيروي در اختيار او از آنِ خدا است، منظورش تجسم و يا تعيُّين خداوند در زانوها و ساير اعضاي خويش باشد، به نحوي كه عارف و صوفي بيان ميكند. بلكه همواره به حقيقتي اقرار و اعتراف مينمايد كه هرچه من دارم از آن خداند است و هرچه ميكنم به سبب نيرو و قدرتي است كه او در اختيار من قرار داده است، پس حمد و سپاس براي او است. خداوند متعال نيز ميفرمايد: « وَ اللّهُ أَخْرَجَكُم مِّن بُطُونِ أُمَّهَاتِكُمْ لاَ تَعْلَمُونَ شَيْئًا وَ جَعَلَ لَكُمُ الْسَّمْعَ وَ الأَبْصَارَ وَ الأَفْئِدَةَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ. و خداوند متعال شما را از شكم مادرانتان در حالى كه چيزى نمىدانستيد بيرون آورد و براى شما گوش و چشمها و دلها قرار داد شايد كه سپاسگزار باشيد. »*122
خداوندي كه با احسان اوليهء خويش، انسان را آفريده و براي او اعضاء و جوارحي همچون گوش و چشم و دست و پا و غيره قرار داده است، خداوندي كه مخلوقات او و قدرت بوجود آمده بوسيله او از نظر چگونگي و مقدار، قابل تصور اين بشر ضعيف و ناتوان نميباشد چه رسد به خود او!
آيا بر عقل و دانش بسيار كم و محدود اين بشر ثابت شده است كه خداوند متعال بصورت اعضاء و جوارح و آلات او درآمده است؟!! « سُبْحان اللهِ عَمّا يَصِفُون. منزه است خداوند متعال از آنچه كه ديگران او را وصف مينمايند. »
پينوشت
*84- بحارالانوار، جلد 92، صفحه 25 و تفسير عياشي، جلد 1، صفحه 3
*85- بحارالانوار، جلد 92، صفحه 27
*86- اسفار، جلد 2، صفحه 342
*87- قرآن مجيد، سوره انعام، آيه 43
*88- قرآن مجيد، سوره بقره، آيات 168 و 169
*89- كتاب توحيد شيخ صدوق، صفحه 48
*90- قرآن مجيد، سوره نحل، آيه 74
*91- نهج البلاغه، خطبه 186
*92- قرآن مجيد، سوره اعراف، آيه 180
*93- قرآن مجيد، سوره اعراف، آيه 71
*94- به طور، شكل و گونههاي مختلف درآمدن خود خداوند.
*95- اسفار، جلد 7، صفحه 181
*96- اسفار، جلد 6، صفحه 110
*97- بحارالانوار، جلد 4، صفحه 301 و تحف العقول، صفحه 244
*98- احتجاج، جلد 1، صفحه 299
*99- نهج البلاغه، ترجمه فيض الاسلام، خطبه 181
*100- دعاي صباح
*101- تحف العقول، صفحه 63
*102- عيون اخبار الرضا، جلد 1، صفحه 150
*103- نهج البلاغه، ترجمه فيض الاسلام، خطبه 163
*104- كتاب توحيد شيخ صدوق، صفحه 52
*105- اصول كافي، جلد 1، صفحه 101
*106- كتاب توحيد شيخ صدوق، صفحه 106
*107- فتوحات مكيه، جلد 2، صفحه 459
*108- فصوص الحكم، صفحه 457
*109- فصوص الحكم، صفحه 159
*110- الوسائل، جلد 3، صفحه 53
*111- فصوص الحكم، صفحه 433
*112- قران مجيد، سوره فصلت، آيات 19 الي 21
*113- اصول كافي، جلد 1، صفحه 218
*114- قرآن مجيد، سوره مريم، آيه 76
*115- قرآن مجيد، سوره بقره، آيه 255
*116- قرآن مجيد، سوره مائده، آيه 17
*117- قرآن مجيد، سوره غافر، آيه 57
*118- قرآن مجيد، سوره روم، آيه 54
*119- قرآن مجيد، سوره نساء، آيه 108
*120- بحارالانوار، جلد 41، صفحه 14
*121- نهج البلاغه، ترجمه فيض الاسلام، صفحه 1182
*122- قرآن مجيد، سوره نحل، آيه 78
وبلاگ سفیر انتظار به هیچیک از نظامهای سیاسی حاکم بر کشورهای مختلف اعتقاد نداشته و هیچیک را به رسمیت نمیشناسد.