حافظ شيرازي در مدح شاه بونصر گويد:

مسند فروز دولت كانِ شكوه و شوكت             برهان ملك و ملت بونصر بوالمعالي

ساقي بيار جامي وز خلوتم برون كن               تا دربدر بگردم قلاش و لااُبالي

و در تملق از سلطان اويس ايلخاني گويد:

كجا يابم وصال چون تو شاهي                      من بدنام رند لااُبالي

خان بن خان و شهنشاه شهنشاه نژاد              آنكه مي‌زيبد اگر جان جهانش خواني

برشكن كاكل تركانه كه در طالع تو است          بخشش و كوشش قاآني و چنگيزخاني

گرچه دوريم بياد تو قدح مي‌گيريم                بُعد منزل نبود در سفر روحاني

بعضي از بي‌خردان خيال مي‌كنند شعر اخير را از دوري امام زمان (عجّل الله تعالي فرجه الشريف) گفته، چون ابيات قبل و بعد از آن را نگاه نمي‌كنند. حافظ و امثال او يك بيت شعر براي ترويج صالحين نگفته‌اند و آنچه خيال ميكني پند است، او به خيال پند نگفته، بلكه قصد او چيز ديگري بوده كه از بيت‌هاي قبل و بعد بيت مورد نظر معلوم مي‌شود. مثلاً چون اهل خرابات و ميكده بوده، خيال مي‌كني متنبه شده و توبه كرده و گفته « چون پير شدي حافظ از ميكده بيرون شو » اما چون مصرع بعدي را مي خواني، ميداني كه ترويج فساد نموده و گفته « رندي و هوسناكي در عهد شباب اولي ». حال بايد از مريدان او پرسيد اگر مقصود او از « مي » معرفت بود، در حال پيري نبايد ميكده را ترك كند و از ميكده بيرون رود. پس معلوم مي‌شود به اقرار خودش شراب نجسِ اهل هوس بوده و همچنين اشعار ديگرش مانند « هر سخن جائي و هر نكته مكاني دارد » كه مصرع ديگرش اين است « با خرابات نشينان ز كرامات ملاف » و مانند مصرع « فكر هر كس بقدر همت او است » كه در مصرع ديگر مي‌گويد: « تو و طوبي و ما و قامت يار » كه يار خود را ترجيح داده بر طوبيِ بهشت و طالبين بهشت را مسخره كرده... چون حافظ از اشعار خود بسيار تعريف كرده و كتاب او پرچمي شده براي دكانداران عرفان و تصوف در مقابل قرآن و خاندان وحي و حتِي در زمان ما بجاي استخاره نمودن با قرآن و طلب خير از خداوند متعال، فال مي‌گيرند با كتاب حافظ، لذا براي روشني افكار بعضي از اشعار او در معرض قضاوت قرار داده مي‌شود تا معلوم گردد كه پند نيست و گ.ن.د است و براي هوا پرستان شيرين همچون قند است.

1‌- ترسم كه صرفه‌اي نبرد روز بازخواست     نان حلال شيخ ز آب حرام ما

2‌- ترسم كه روز حشر عنان بر عنان رود      تسبيح شيخ و خرقهء رند شرابخوار

3‌- حافظا مي خور و رندي كن و خوش باش ولي    دام تزوير مكن چون دگران قرآن را

4‌- گر مريد راه عشقي فكر بدنامي مكن             شيخ صنعان خرقه رهن خانه خمّار داشت

5‌- مباش در پي آزار و هر چه خواهي كن          كه در طريقت ما غير از اين گناهي نيست

6‌- فقيه مدرسه دي مست بود و فتوي داد          كه مي حرام ولي به زمال اوقاف است

7‌- دولت آن است كه بي‌خون دل آيد بكنار    ورنه با سعي و عمل باغ جنان اين همه نيست

8‌- برو اي زاهد و بر دردكشان خرده مگير         كه ندادند جز اين تحفه به ما روز اَلَست

9‌- در عشق خانقاه و خرابات فرق نيست          هر جا كه هست پرتوي روي حبيب هست

10‌- در كنج دماغم مطلب جاي نصيحت         كاين گوشه پر از زمزمهء چنگ و رباب است

11‌- نصيب ماست بهشت اي خداشناس برو      كه مستحق كرامت گناهكارانند

12‌- چه شود گر من و تو چند قدح باده خوريم       باده از خون رزانست نه از خون شما

13‌- اين نه عيب است كزين عيب خلل خواهد بود   ور بود نيز چه شد آدم بي‌عيب كجا است

14‌- نگويمت همهء سال مي پرستي كن              سه ماه مي خور و نه ماه پارسا مي‌باش

اي صاحبان هوش و بصيرت و دانائي، اي ملت شيعه سرپوش از اين اشعار برداشته نمي‌شود تا مبادا متأذي گرديد، ولي خود دقت كنيد و ببينيد:

آيا ابيات اول و دوم تمسخر از احكام اسلام و حلال و حرام دين نيست؟

در بيت سوم اگر كسي تزوير كرد، آيا جائز است انسان ميخوارگي كند و لااُبالي باشد؟

اين شاعر عارف نيست، بلكه گمراه و فاسق است، مگر نه بايد مي‌گفت:

حافظا وحي خدا را تو به اخلاص بخوان             دام تزوير مكن چون دگران قرآن را

در بيت چهارم ترغيب به گناه و بدنامي كرده و از شيخ صنعانِ ناصبي ترويج نموده. نبايد عمل او را مدرك قرار دهد.

در بيت پنجم مي‌گويد هر كس مردم آزاري نكند هر چه مي خواهد انجام دهد و مرتكب هر كبيره و ضغيره‌اي كه مي‌خواهد بشود. مانند شاعر نادان ديگري كه مي‌گويد: « مي بخور منبر بسوزان آتش اندر كعبه زن مردم آزاري مكن » يا مي‌گويد:‌« عبادت بجز خدمت خلق نيست به تسبيح و سجاده و دلق نيست ». خير، عبادت به تمام آنچه خدا مقرر كرده، مي‌باشد. معلوم مي‌شود اينها دكان مقابل خدا باز كرده‌اند.

در بيت ششم غيبت و افتراء و تمسخر از علماء و فقهاء حرام، بلكه از هر گناهي بدتر است و « خوردن شراب بهتر از خوردن مال اوقاف است » سخني غلط و نادرست است. زيرا حرام به و بهتر و خوب و خوبتر ندارد، بلكه بد و بدتر است.

در بيت هفتم بر خلاف قرآن و انبياء از سعي و تلاش و عمل براي آخرت تحقير كرده است.

در بيت هشتم مي‌گويد امر و به معروف ونهي از منكر واجب نيست و اين تكليف ديني را از مردم ساقط كرده است. زيرا هر گناهي از روز ازل مقدّر شده به مذهب جبرِ حافظ كه مخالف مذهب عدل است.

در بيت نهم مسجد را با خانقاه برابر كرده و بعد از آن خانقاه را رجحان داده و با ميكده يكي دانسته و نتيجه مي‌گيرد بين مسجد و ميخانه فررقي نيست، لذا بين بين اهلش هم فرقي نيست. زيرا انديشه و تربيت حافظ چنين است. چنانكه خودش مي‌گويد:

گر مرشد من پير مغان شد چه تفاوت     در هيچ سري نيست كه سري ز خدا نيست

مرشد شيطاني باشد يا پيشواي رحماني، در مذهب حافظ تفاوتي ندارد.

در بيت دهم هر گونه پند شنوي را ردّ كرده و فقط به نواهاي آلات موسيقي و طرب با مطربان پرداخته است.

در بيت يازدهم بر اساس اعتقادات مكتب حافظ خداشناسي و عمل به دستورات خدا و دوري از محرمات لازم نيست. بايد به فتواي حافظ گناه كرد تا مستحق بهشت شد.

در ابيات دوازدهم و سيزدهم شرابخواري را ترويج نموده و آن را عيب نمي‌شمارد و اكر هم عيب باشد، چون همه معيوب هستند، گناهي بر آن نيست.

در بيت چهاردهم هم كشف ديني نموده و فهميده كه چيزهاي حرام فقط براي نه ماه حرام بوده و سه ماه ديگر سال حلال مي‌باشد.

آنچه بيان شد يك از هزار و مشتي از خروار از گفتار حافظ بود براي تذكر به خود و ديگران تا معلوم شود حافظ لسان‌العيب است نه لسان‌الغيب و آنچه بدها همه دارند، حافظ به تنهائي همه را در خود دارد. شيعيان ساده‌دل گول تبليغات بيگانگان و دشمنان اسلام و شيعه را نخورند و دو پرچم فسق و ضلالت، يعني مثنوي مولوي و ديوان حافظ را نابود كنند، مردم هوشيار باشند و از درب خانهء آلِ محمّد كسب عرفان، دانش و معالم دين كنند. البته كه حافظ بيش از ششصد سال پيش فوت شده و كسي با او نزاع ملكي ندارد، اما براي بسته شدن دكان نفاق و فسق و فجور و گمراهي بايد كتاب او جمع و نابود گردد.

در يكي از روزنامه‌ها (شماره 99 روزنامهء وظيفه) ناداني اعتراض كرده و گفته « اينك كه بنا شده ما دنبال اخلاق و عرفان فرنگي برويم، بهتر است مكتب تصوف ايراني(يعني هوي و هوس مولوي و حافظ) را محكوم به الحاد و كفر نمائيم ». عجب است از اين افراد و چرا متوجه نيستند، عزيزم بايد دنبال عرفان قرآن و اهلِ بيت و ائمه معصومين (عليهم السلام) رفت. چه كسي گفت دنبال عرفان فرنگي بروي؟ اگر گفته مي‌شود دنبال عشق و عاشقي وهوي و هوس وشعراء نرويد، يعني دنبال عقل و خرد و هدايت قرآن برو. آيا سزاوار است كه پاي فرنگي‌مآبي را جلو بكشي؟ بخدا قسم همين شعر و شاعري و عشق و عاشقي هم فرنگي‌مآبي است، اما از شدت جهالت بعكس تفسير مي‌كنند. بايد دنبال اسلام و قرآن برويم.

باز همان نويسنده نوشته: « كتاب رضوان اكبر انواع نسبت و تهمت زده و يك غوغا و سرگرمي تازه‌اي براي ما بوجود آورده ». بايد به اين نويسندهء مغرض گفت: « كدام مطلب آن نسبت و تهمت است؟ چرا بيداري و هوشياري مردم را غوغا و سرگرمي خوانده‌ايد »؟ اگر شما مغرض نيستيد، چرا يكي از مجلات عشقي و روزنامه‌هاي هوس‌انگيز را نقد نمي‌كنيد؟ البته توصيه مي‌شود جوانان پاك شيعه كتاب « رضوان اكبر » را بخوانند و اگر كسي طالب رضوان الهي باشد، با مطالعه اين كتاب هويت مولوي فاسق بر او آشكار مي‌گردد.

خلفاي غاصب و فاجر بني‌اميه و بني‌عباس نتوانستند مردم را از معارف و عقائد آلِ محمّد منصرف كنند، ولي اين عرفاء و شاعران با شعر و شاعري مردم را از احاديث و علوم آلِ محمّد باز داشتند. بواسطهء عرفاء عقائد سني‌گري باقي ماند و مردم فرقي بين اصول اعتقادي شيعه و سني و حقّ و باطل نمي‌گذارند. اگر اين عرفاء و شعراء مردم را مشغول نمي‌كردند، آبروي ابوبكر و عمر رفته بود و حقائق عقائد اهل عصمت و ائمه معصومين آشكار مي‌شد و يك نفر طرفدار براي خلفاء غاصب باقي نمي‌ماند.

بسيار شده مردم مي‌پرسند فلان شاعر يا فلان عارف شيعه بوده يا سني؟ بايد گفت: جانِ من، اينان از سني هزار درجه بدتر هستند. زيرا سني طعنه بر دين نمي‌زند و مقدسات ديني را مسخره نمي‌كند و عمل به فسق و فجور را به گردن خدا نمي‌اندازد. حتّي ابوبكر چنانكه تمام مورخين شيعه و سني نوشته‌اند، بر بالاي منبر اعلان كرد « اِنَّ لِي شَيْطاناً يَغْوِينِي. براي من شيطاني است كه مرا اغواء مي‌كند، اگر خلافي از من در گفتارم صادر شد و نادرست بود، مرا آگاه سازيد » و اظهار كرد بدگفتاري من از شيطان است. ولي اين عرفاء و شعراء تمام گفتارهاي زشت و باطل خود را گردن خداوند تعالي مي‌گذارند.چنانكه حافظ مي‌گويد عشق‌بازي با امردان از خدا است و تمام گفتار خود را از خدا مي‌داند و مي‌گويد:

در پس آينه طوطي صفتم داشته‌اند                 آنچه استاد ازل گفت بگو مي‌گويم

گر خورد خون دلم مردمك ديده رواست            كه چرا دل بجگر گوشهء مردم دادم

انبياء و اولياء اظهار اشتياق به بهشت مي‌كردند، « وَ الدْخِلْنِِي الْجَنَّة » مي‌گفتند. اما اين دغل‌بازان خود را مقيد به عالم آخرت نمي‌دانند، شايد خود را از انبياء و ائمه بالاتر مي‌دانند، چون مي‌گويند:

فاش مي‌گويم و از گفتهء خود دل‌شادم              بندهء عشقم و از هر دو جهان آزادم

اين عرفاء و شعراء صوفيه به اقرار خودشان همه جبري و قدري مذهب بوده و هزاران عيب ديگر دارند و توحيدشان درست نيست و با تشبيه خالق به خلق مشرك شده‌اند، چنانكه با مدارك ذكر خواهد شد. حالا مردم مي پرسند شيعه بوده‌اند يا سُني؟ اين مي و مطربي و عشق به زلف و خط و خال و ابرو را عرفاء و شعراء صوفيه رواج دادند و اين عشق و عاقي و تصنيفات عاشقانهء شعراء كم‌كم باعث بي‌بند و باري و زنا و لواط شده، « شهر نو » را بوجود آورده است. در كتاب كافي وكتب معتبر ديگر خبرهاي بسياري از امام باقر و مام صادق(عليهما السلام) روايت كرده‌اند كه « من علم باب ضلال كان عليه مثل اوزار من عمل به. هر كس دري از گمراهي را به مردم ياد دهد، وزر و وبال هر كس به جانب آن درب رفته باشد و به آن عمل كرده، مانند تمام آن بر گردن او است ».

بنابراين ميليونها عفت بر باد رفته و هرزگي‌هاي انجام شده تمام بر گردن كساني است كه با شعر و شاعري و عشق و عاشقي مردم را تحريك و تهيج كردند و سرمشق اين كار شدند. حالا طبل و دُهُل مي‌زنند و امراء و پادشاهان و روئساي جمهور كشورها به زيارت قبر سعدي و حافظ مي‌روند تا خوب ملت را غافل كنند و جاهلي را عقل و گمراهي را راهنمائي نشان دهند و اگر مردم به تحقيقات ديني پرداخته بودند و عقائد آلِ محمّد و ائمهء هدي (عليهم السلام) را مي‌فهميدند، كم‌كم هوشيار مي‌شدند و علوم ديني از خانهء وحي ترويج مي‌شد و ديگر از ابوبكر و عمر ترويج نمي‌شد كه تمام كرهء زمين براي مسلمين فتح مي‌شد. اسلام قلدر مملكت بگير جاهل نمي‌خواهد، اسلام افكار و انديشهء صحيح و هدايت براي بشريت مي‌خواهد.