حقيقة العرفان - تاريخ تصوف معصوم عليشاه هندي
محل اتفاق اهل تاريخ است كه قبل از سلطنت صفويه در ايران سنيگري و افكار گوناگون اشعري و معتزلي و صوفيگري و قلندري رايج بوده و مرشدبازي در همه جاي اين سرزمين آشكار بوده و علماي شيعه هم مانند زمان ما مرجع امور قضائي و كارهاي دنيائي نبودند. وقتي مردم به علماي واقعي ديني احتياج نداشته باشند و مراوده ننمايند، زود ميشود ايشان را ربود و به دام انداخت. چنانكه در همين زمان ما هر گوشه و كناري محفلها و لانههاي راهزنان باز شده، آن زمان هم علماء واقعي ديني قدرتي نداشتند تا به هدايت مردم بپردازند. چون زمان صفويه شد، علماء شيعه تا اندازهاي قدرت و نفوذ پيدا كردند و براي هدايت مردم دامن همّت بر كمر زدند. سلاطين صفويه هم از كثرت مشغله و اينكه تمام همّت خويش را متوجه دفع سنيان نموده بودند و به تمام مسائل مربوط به صوفيه آگاهي نداشتند و چون اجداد صفويه كه از جملهء ايشان شيخ صفيالدين اردبيلي(صفويه را به علت انتساب به صفيالدين؛ صفويه گويند) مسند ارشادي داشتند كه در آن صحبت از اصول و فروع اسلامي ميشد، و اين مسند ارشاد بعضي از افراد را به اشتباه انداخته و خيال كردهاند كه ايشان صوفي مسلك بودهاند و حال آنكه ما دلائل محكمي داريم كه سلاطين صفويه صوفي نبودهاند:
1- در هيچ كتاب تاريخي ذكر نشده كه سلاطين صفويه به يكي از مرشدها سر سپرده باشند.
2- در كارهاي خودغالباً به فقها و مجتهدين رجوع ميكردند. حتّي شاه طهماسب صفوي در اصل سلطنت و تصرف امور از فقيه بزرگ محقق كركي اجازه گرفت و نامهاي را كه محقق كركي براي او نوشته و در كارهائي او را مجاز به تصرف نموده، معروف و در كتب مسطور است.
3- حضور فقهائي در دربار صفويه كه مخالف بودند با صوفيگري و كتابها و مقالاتِ ردّ بر صوفيه نوشتهاند كه بسياري از آنها فعلاً موجود است. مانند نوشتههاي محقق داماد و علامه مجلسي و محقق سبزواري.
4- سلاطين صفويه با مسجد و مدرسه سر و كار داشتند و شنيده نشده كه به خانقاهي رفته باشند.
5- يك نفر مرشد و قطب معروف از صوفيه در زمان صفويه نبوده و حتّي صوفياني كه بعد از صفويه پيدا شدند از هند آمدند و سلسلههاي درويشان بعد از صفويه خود را اتصال به مرشدهاي هندي ميدهند و اگر صفويه صوفي بودند، قطب معروفي در ايران پيدا ميشد. بالاخره در زمان صفويه صوفيگري در ايران آوازهاي نداشته و اگر هم بوده، يك عده درويش گمنام بودهاند كه از ترس اظهار تشيع ميكردهاند.
6- اصلاً جهانگيري و سُنيكشي مخالفت دارد با مرام صوفيگري و گوشه نشيني صوفي كه همه را مظهر حقّ ميداند. چگونه امكان دارد فردي با انديشهء تصوف و عرفان، سُني را بكشد؟ البته دلائل ديگري هم ميباشد كه سلاطين صفويه صوفي نبودهاند، پس نبايد گوش به سخن درويشان زمان ما داد كه هر وزير و اميري را به خود منتسب مينمايند و ميگويند صفويه از ما هستند. علماء شيعه در اول زمان صفويه كوشيدند و مردم را به راه حق ارشاد كردند، مذهب تشيع تازه رواج ميگرفت و همّت علماء شيعه مصروف بود به هدايت سُنيان و چندان به صوفيه نميپرداختند، زيرا اولاً از چند طرف نميشد به ستيزه برخيزند، ثانياً به نشر عقائد شيعه و ابطال مذهب باطلهء اهل سُنّت، قهراً صوفيگري هم كه از مذهب گمراه سنيان بوجود آمده بود، باطل و مضمحل ميگرديد و با رفتن تسنن، شعبهء آن كه صوفيگري باشد زائل ميشد. ولي صوفيه و عرفان كه هر دم به يك رنگ مي باشند و خود را به هر مذهبي ميچسبانند و در عين حال به هيچ مذهبي عقيده ندارند، زيرا خودشان ميگويند « القيد كفر » و «صوفي ابن الوقت باشد اي رفيق»، چون ديدند غلبه با شيعيان است، آمدند با حفظ مسلك خود دم از علي(عليه السلام) زدند و دست از عقائد فاسد و باطل خود برنداشتند. تا آنكه علامهء جليل، شيخ الاسلام و المسلمين آخوند ملا محمدطاهر قُمي دامن همّت به كمر زد و او مجتهدي جامع الشرائط بود در زمان شاه سليمان صفوي و شروع كرد علناً به مبارزه و مشت عرفاء و صوفيان را باز كرد و مردم را هوشيار نمود كه گول فريب كاري ايشان را نخورند و كتابها بر ردّ صوفيه نوشت و صوفيان آن زمان كه معلوم نبود چكارهاند پردهء رسوائي ايشان بالا رفت و خرافات ايشان گوشزد عدّهاي گرديد تا آنكه نوبت به مرحومِ محدّث، جناب علامهء مجلسي رسيد و او مبارزه را دنبال كرد و صوفيان را تعقيب كرد، عدّهاي را توبه داد و عدّهاي را به قتل رساند و سر و صداي صوفيگري خاموش شد و تا اواخر زمان كريم خان زند خبري نبود و مردم در آسايش و متحد بودند. ناگاه شخص مرموزي مانند جوكيان مرتاض هند با شارب بلندتر از ريش و ناخنهاي دراز و گيسوهاي بلند پيدا شد كه خود را معصومعليشاه هندي و مريد شاه عليرضاي دكني معرفي كرد.
او داراي اعمال غريبه بود كه مردم خيال ميكردند آن كارها كشف و كرامات بوده و او از اولياءِ خدا است. چيزي كه باعث رواج بازار او شد، فيضعليشاه بود و فرزندش نورعليشاه كه نابالغِ اَمردِ خوبرويِ مشكين بويِ خوش آوازِ خوش طبعِ طربانگيزي بود. او نخستين شكاري بود كه به دام اين جوكي دلخسته افتاد، چنانكه در طرائق و ديگر صوفيان نوشتهاند كه در سَفَر و حَضَر انيس و مونس او بود و بعد از او جوان زيباي ساده دلِ زيبا رُخ ديگري را به نام مشتاقعليشاه با كمند افسون به زير خرقه كشيد كه جوان بيسواد نوازندهء تار بود.
مالكم انگليسي مينويسد: « مشتاق عليشاه تار را خوب مينواخت كه هر كس در مجلس بود، بياختيار گريه ميافتاد(اي والله مرشد جمالت عشق است). نورعليشاه و مشتاق عليشاه هر كدام از زيبائي دلبري كامل عيار بودند، از طرف معصوم عليشاه در شهرها گشته و با خواندن سرود و تصنيف و اشعار شورانگيز معركه بر پا ميكردند ». بدينگونه مردم دسته دسته از كسب و كار دست كشيده و به معصومعليشاه سر ميسپردند و از انجام امور مذهبي رويگردان و بدنبال صوفيان افتادند و آرامش شهرها و مملكت را مختل كرده، عليه علماء و مجتهدين تظاهرات و امور ديني را استهزاء ميكردند. بالاخره اين كارها منجر به فتنه و فساد و كشتار جمعي از صوفيان گرديد و معصوم عليشاه و جماعت او را از شيراز بيرون كردند و چون به مورچهخورت اصفهان رسيدند، گوش آنها را بريدند. ايشان به طهران و كرمان و خراسان رفتند. در خراسان مرحوم علامه ميرزا مهدي خراساني جلوي معركهء آنها را گرفت و دستور داد زلفهاي مجعد نورعليشاه را كه اطراف صورت زيبايش افكنده بود، بريدند و با رسوائي آنها را از مشهد بيرون كردند. معصوم عليشاه به طرف هرات رفت تا به كابل و پاكستان و هند برود. پادشاه افغان مانع شد و آنها را به ايران برگرداند(معلوم ميشود فقط ايران براي صوفيه جنگل مولا است).
معصوم عليشاه به كرمان برگشت و در مسجدي معركهء خود را بر پا نمود. به دستور مرحوم ملاعبدالله كه عالم بزرگوار كرمان بود، ايشان را از مسجد بيرون كردند. در آن گير و دار مشتاق عليشاهِ تارزن به قتل رسيد، صوفيان عزادار شدند و رونق عليشاه براي او مرثيهاي گفت:
ز اولياء حق يكي فرزانهاي از مي اسرار حق مستانهاي
بس كه مشتاق رخ عشاق بود نزد عشاقش لقب مشتاق بود
نرم نرمك سوي كرمان آمديم مي پرست و باده خواهان آمديم
چونكه در آن شهرمان مأواي شد شهريان را شورشي بر پاي شد
آتش رشك و حسد شد شعلهور حاسدان را كرد دامان پر شرر
واعظي بودش در آن كشور مقام اهل ظاهر را در آن كشور مقام
سوي مسجد رفت با اصحاب خويش كي گروه مؤمنان خوب كيش
قتل اين درويش و يارانش كنيد تيغ بر كف سنگبارانش كنيد
چون بناحق كشت آن مشتاق را نغمهساز پردهء عشاق را
درويشان نسبت حسد به اهل كرمان دادند، ديگر فكر نكردند حسد براي نعمت يا ثروت يا فضيلت است.
معصوم عليشاه و اصحابش به همدان و كرمانشاه و عراق رفتند. در اين موقع به ادعاي جان ملكم انگليسي مريدان او رسماً به شصت هزار نفر رسيده بود. خلاصه خطر آنها زياد شده بود، زيرا از شاهزادگان و رجال درباري و دولت تا اعيان و تجار و طلاب مقدماتي كه فريفته ذوق شاعر مسلكي بودند با اين دسته همراه بودند.
گاهي معصوم عليشاه با جمعي كه همه دراويش پشم پوش با كلاه بوقي، تبرزين، كشكول و سبيلهاي كلفت و شاربهاي دراز و چشمهاي از حدقه بيرون آمده براه ميافتادند و اين دولت شارب محشري برپا ميكرد كه در طرائق گويد:
معصومعلي است شاه درويش سلطان همه سپاه درويش
وبلاگ سفیر انتظار به هیچیک از نظامهای سیاسی حاکم بر کشورهای مختلف اعتقاد نداشته و هیچیک را به رسمیت نمیشناسد.