حقيقة العرفان - مولوي صاحب مثنوي
مُلا جلالالدين محمد بن بهاءالدين رومي صاحب كتاب ديوان شمسالحقائق كه تمام آن در مدح شمسِ تبريزي است و ديگر كتاب فيه ما فيه، و مجالس سبعه و كتاب مثنوي و... است. بعضي از مردم او را صاحب افكار بلند و عرفان مشايخ ميدانند و با اينكه خود مولوي در مثنوي مذهب خود را اشعري سُني معرفي كرده، ادعا دارند كه او شيعهء خالص است و افتخار پيروي او را دارند و بعضي ديگر او را گمراه و داراي افكار باطل ميدانند. ولي آنچه مسلم است و همه قبول دارند اين است كه مولوي از اهل عصمت نبوده و با وحي ارتباط نداشته و معصوم نيست. بنابراين جائز يا ممكنالخطاء است و محقق است كه خطاء بزرگان بزرگترين خطاها است، زيرا باعث خطا و لغزش ديگران ميشود. از اين جهت لازم است توضيحات بيشتري براي جدا شدن حقّ و باطل از يكديگر ارائه شود.
البته مؤلف تأكيد دارد كه در بارهء مولوي از خودش چيزي نميگويد تا باعث رنجيدگي خاطر ديگران شود و فقط كلمات و اشعار خود مولوي بيان شده و مطرح نظر قرار ميگيرد تا خواننده عقائد حقّ و باطل، خوب و بد، زشت و زيباي او را در ميان كلمات و اشعار خود او پيدا كند. امّا بايد توجه داشت:
اولاً بايد گفت هر شاعري در اول كتابش چند شعر در عقائد ديني خود و مدح و ثناي خدا و رسول انشاء ميكند. ولي مولوي در كتاب مثنوي بدون اينها شروع كرده به ترويج موسيقي و نواختن ني و ميگويد: بشنو از ني چون حكايت ميكند...
ثانياً در مقدمه اول كتاب ميگويد اين كتاب اصولِ اصولِ اصولِ ايمان دين و فقه الله الاكبر و شرع الله الازهر است. اين كلام چه معني دارد، آيا اين كلام اغراق بيجا و توهين به قرآن است.
ثالثاً در مقدمه دفتر پنجم مثنوي ميگويد: « لو ظهرت الحقائق بطلت الشرائع. اگر حقائق آشكار شود، شريعتها باطل ميگردد » و تفكيك كرده بين حقائق و شرايع و آنها را از يكديگر جدا نموده است. مگر شرايع هر چه دارد، حقائق نيست؟ خصوصاً دين مبين اسلام و مذهب حقّهء جعفري كه آنچه دارد حقيقت است. پس حقيقت را مقابل شريعت دانستن و دين و قوانين دين را مَجازي شمردن، معني ندارد. زيرا بيان ميدارد كه شريعت خالي از حقيقت است، با اينكه كفّار هم فهميدهاند شريعت اسلام مملو از حقائق است، ملاي رومي چگونه آن را خالي از حقيقت دانسته؟!
وبلاگ سفیر انتظار به هیچیک از نظامهای سیاسی حاکم بر کشورهای مختلف اعتقاد نداشته و هیچیک را به رسمیت نمیشناسد.