بُشر حافي كه نامي از او در كتب رجال شيعه نيست. ولي در كتب سنيّان بسيار از او تعريف كرده‌اند. ابن عساكر در تاريخ شام بسيار از او تعريف كرده و گويد: « كانَ بُشْرٌ رَجُلاً كَثِير الشّعْرِ طَوِيل الشّارب. پر مو بود و شاربهاي دراز داشت.

خطيب بغدادي بعد از تعريف بسيار از او مي‌گويد: مردي نزد بُشر آمد و گفت من خدا را در خواب ديدم كه فرمود به بُشر بگو اي بُشر اگر روي آتش سرخ مرا سجده نمائي اداي شكر من نتواني كرد در مقابل آنچه به تو دادم و نام تو را بلند نمودم. بُشر گفت تو چنين خوابي ديدي؟ گفت بلي، دو شب پشت سر هم. اين نقل اگر راست باشد، معلوم مي‌شود بُشر از طائفهء مجسميّه است كه بر خدا رؤيت جائز مي‌دانند و اگر نه بايد تكذيب كند و نهي از چنين خوابي نمايد و بگويد اين شيطان بوده كه به خواب تو آمده. در نفحات، صفحه 48 گويد: پيش از احمد بن حنبل او رياست داشت بر سنيّان و چون احمد حنبل معروف شد، بُشر از او تعريف كرد و گفت احمد حنبل در مقام پيامبران ايستاده. معلوم مي‌شود شيعه نبوده، زيرا شيعه غير از چهارده معصوم به كسي معتقد نيست و رؤساي مذاهب سنيّان را گمراه مي‌دانند. از كتاب تذكرةالاولياء، صفحه 106 معلوم مي‌شود با احمد بن حنبل كه از رؤساي مذاهب سنيّان است مراوده داشته و از كتب اهل سنّت معلوم مي‌شود كه بُشر از دشمنان آلِ محمّد و مريد مخالفين آنان بوده، زيرا خطيب بغدادي مي‌نويسد كه بُشر از بسياري از اهل سنت حديث دارد و آنچه كتب داشت، همه را در خاك دفن كرد و بر سبيل مذاكره احاديثي از او نقل شده از آنجمله نقل كنند از بُشر كه اميرالمؤمنين علي (ع) بر منبر كوفه خطبه مي‌خواند و فرمود آگاه باشيد بهترين مردم بعد از رسول خدا ابوبكر است، سپس عمر و اگر بخواهم نفر سومي را كه او نيز بهترين است، مي‌گويم. چون از منبر فرود آمد فرمود نفر سوم عثمان است. كسي كه چنين افترائي به حضرت امام علي (عليه السّلام) بزند، از نواصب است، زيرا سنيّان غير ناصبي عثمان را بهتر از امام علي (عليه السّلام) نمي‌دانند و ابراهيم بن هاشم نقل كرده هجده سبد كتاب از بُشر حافي بود، همه را دفن كرد و دعا كرد كه خدايا هر چه حديث در قلب من است محو نما. اين كار ضد دستور پيغمبر اسلام است كه فرموده « مَنْ حَفظَ مِنْ اُمَّتِي اَرْبَعِينَ حَدِيثاً... » و اخبار ديگر كه حفظ حديث فضيلت دارد و در بدعت دهم از مطلب پنجم ذكر خواهد شد. امّا بُشر كتب حديث را زير خاك دفن مي‌كند. اگر حديث صحيح و از احكام دين بود كه بايد محافظت كند و تعليم ديگران نمايد و امّا اگر بدعت بوده، پس واي به حال او كه عمر خود را صرف نوشتن بدعت نموده.

از آنچه ذكر شد روشن مي‌شود كه بُشر اهل بدعت و از رؤساي منافقين و رياكاران است، پس چگونه است كه در منبرها ذاكرين نام او را به نيكي ياد مي‌كنند؟ جواب آن است كه گول كرامات جعلي او را خورده‌اند و تأمل نكرده‌اند كه ناقل آنها چه كسي است. مثلاً روايت مي‌كنند كه حضرت امام موسي كاظم (عليه السّلام) از خانهء بُشر مي‌گذشت، آواز غنا و سازي شنيد، كنيزي را بر درب خانه ديد، فرمود صاحب اين خانه آزاد است يا بنده؟ كنيز گفت آزاد است. حضرت فرمود راست گفتي، اگر بنده بود بندگي مي‌كرد و از خدا مي‌ترسيد.كنيز نزد بُشر رفت و قصه را گفت. بُشر از اين سخن هدايت يافت و خود را به حضرت رسانيد و در قدم او توبه كرد؛ معلوم مي‌شود اهل فسق و فجور بوده.

اول- اين روايت سند متصل ندارد و بدون سند ذكر شده و معلوم نيست چه كسي اين حديث را از بُشر يا از حضرت كاظم نقل كرده. در تذكرةالاولياء، صفحه 106 نقل كرده كه بزرگي در خواب ديد كه برو به بُشر بگو ما نام تو را در دنيا و آخرت پاكيزه و معروف كرديم. او آمد درب خانه بُشرِ حافي كه پيغام خدا را برساند، بُشر توبه كرد و در تذكرةالاولياء نامي از حضرت موسي بن جعفر (عليه السّلام) نيست.

دوم- بر فرض صحت روايت دلالت بر تشيّع او ندارد.

سوم- آنكه اگر قبول كنيم توبه كرده، بايد فهميد بعد از توبه آيا چه كرده؟ اگر رفته باشد عقائد خود از اصول و فروع دين را مطابق مذهب حقّ درست كرده باشد و به دنبال ضلالت نرفته باشد، خوب است. امّا متأسفانه از احوال او معلوم مي‌شود با ائمه هدي ارتباطي نداشته و يك حديث از امام صادق و امام كاظم (عليهما السّلام) يا ساير ائمه نقل نكرده، بلكه از بزرگان اهل سنت محسوب شده و علماء رجال شيعه او را در شماره رجال شيعه نياورده‌اند. امّا سنيّان براي او نقل كرامات سفيهانه كرده‌اند و كارهاي مخالف عقل او را كرامت دانسته‌اند. مثلاً تذكرةالاولياء، صفحه 107 مي‌گويد: بُشر شبي خواست به خانه درآيد، يك پاي در آستانه نهاد و يك پاي بيرون خانه و تا روز همچنان متحير ايستاده بود كه وارد بشود يا نه! و در صفحه 108 گويد: بُشر در سرماي سخت برهنه شده بود و مي‌لرزيد، به او گفتند لباس خود در بر كن. گفت مال ندارم با درويشان مواساة كنم، خواستم با تن موافقت كنم. خودش را مريض مي‌كند و حفظ سلامتي را كه واجب است، ترك مي‌كند براي خيال موهومي و در صفحه 111 نقل كرده كه تا بُشر زنده بود، هرگز در بغداد هيچ حيوان چهارپا فضله و پشكل نيانداخت در راه براي احترام او كه پاي برهنه رفته بود. يك شب مردي حيوانش روث و فضله انداخت، او فرياد كرد كه بُشر حافي مرده است. و اين دروغ بزرگي است، زيرا حيوانات ملاحظهء رسول خدا (صلّي الله عليه و آله) نكردند و علي مرتضي (عليه السّلام) را پاي برهنه به مسجد بردند و حيوانات ملاحظه نكردند.

براي چه او را حافي مي‌گويند؟ حافي يعني پابرهنه، اصلاً پابرهنگي شرعاً مذمّت شده و بر خلاف دستور اسلام است. امّا براي چه او را حافي گفته‌اند، در كتاب روضات نقل كرده كه بند نعلين او پاره شد، نزد پاره‌دوزي برد كه بدوزد. پاره‌دوز گفت شما با اين گردن كلفت سربار جامعه شده‌ايد. بُشر با شنيدن اين سخن نعلين از پا فكند و ديگر نپوشيد، از اين جهت او را حافي گفتند. مثلاً در تذكرةالاولياء، صفحه 106 مي‌نويسد: آن كس كه خواب ديد خدا را و پيغام خدا به او رسانيد، در آنحال بُشر پاي‌برهنه و مست بود و در آنحال توبه كرد كه ديگر به كار مستي نرود.

ابراهيم ادهم در كتب رجال شيعه نامي از او نيست، ولي سنيّان بسيار از او مدح كرده‌اند و او را از اصحاب ابوحنيفه و سفيان ثوري و مانند ايشان شمرده‌اند. مثلاً جامي در نفحات‌الانس، صفحه 41 گويد: ابراهيم با سفيان ثوري و فضيل عياض صحبت داشته. تذكرةالاولياء، صفحه 88 مي‌نويسد: ابراهيم از اصحاب ابوحنيفه بوده و ابوحنيفه به او سيدنا خطاب مي‌كرده. همچنين ذكر شده در ربيع الابرار زمخشري و نفحات جامي و كتاب غزالي. از روايات شيعه معلوم مي‌شود كه از مخالفين ائمه معصومين بوده، چنانكه ابن شهر آشوب گفته و علامه مجلسي در عين الحيوه و جلد 11 بحار، صفحه 144 و سفينةالبحار محدث قمي، صفحه 76 و علماء ديگر روايت كرده‌اند كه چون حضرت صادق (عليه السّلام) به كوفه آمد و خواست مراجعت كند، مردم به مشايعت آمدند. ابراهيم ادهم با سفيان ثوري و جماعتي از هم مسلكان خود پيش از حضرت صادق (عليه السّلام) براه افتادند، اتفاقاً شيري بر سر راه ظاهر شد. ابراهيم ادهم گفت توقف كنيد تا جعفر بيايد ببينيم چه مي‌كند. پس ماندند تا حضرت رسيد و نزد شير رفت و گوش او را گرفت و از راه دورش كرد. پس رو به مردم كرد و فرمود: آگاه باشيد اگر مردم آنطوري كه شايسته است خدا را اطاعت كنند، بار خود را بر دوش سباع گذارند.

مؤلف گويد: اين مرد بي‌دانش مي‌گويد جعفر بيايد و نمي‌گويد امام ششم يا پسر پيغمبر (صلّي الله عليه و آله)، بايد به مريدان او كه كرامات براي او جعل كرده‌اند گفت: چرا اينجا كه در ملاء عام بود و همه مي‌توانستند ببينند، كرامت نكرد و شير را دفع ننمود؟

محي‌الدين اعرابي گويد: شيطان سلطان العرفاء است، بنابراين تعجب نبايد كرد از سلاطين ديگر عرفاء و درويشان كه مانند سلطان محمود غزنويِ سنّي و سلطان ابراهيم ادهم و سلطان بايزيد و متوكل عباسي را قطب بدانند، با اينكه پيغمبر فرمود « اولي الامر » منحصر به دوازده نفر است كه اول ايشان علي (عليه السّلام) و آخر ايشان امام مُنْتَظَر است. ولي صوفيان نوشته‌اند سلطان محمود غزنويِ حنفي به ديدن شيخ ابوالحسن خرقاني صوفي رفت و گفت من اولي‌الامر مي‌باشم و خدا فرموده « أَطِيعُواْ اللّهَ وَ أَطِيعُواْ الرَّسُولَ وَ أُوْلِي الأَمْرِ مِنكُمْ. خدا را اطاعت كنيد و پيامبر و اولياى امر خود را[نيز] اطاعت كنيد (سوره نساء، آيه 59) »، چرا بديدن من نيامدي؟ خرقاني جواب داد من در أَطِيعُواْ اللّهَ تنها گير كرده‌ام، چه رسد به اطاعت رسول و اولي الامر، بيچاره مرشد خراقاني نمي‌داند كه اطاعت خدا همان اطاعت رسول و اولي الامر است. سيدمرتضي در تبصره، صفحه 84 مي‌نويسد: اول صوفيان ابراهيم ادهم بود، مريدان او گويند كسي را ديد و اسم اعظم از او آموخت و آن را خواند، خضر را ديد، خضر گفت اسم اعظم را برادر داود پيغمبر به تو آموخت.

مؤلف گويد: بزرگان سنيان و صوفيان خضر را ابزار دست خود كرده‌اند و هر كدام ادعا مي‌كنند كه خضر را ديده‌ كه در مطلب پنجم بيان خواهد شد. اكنون بايد گفت برادر داود تا زمان امام صادق (عليه السّلام) زنده نبوده، اضافه اينكه جناب خضر (عليه السّلام) خادم آلِ محمد است. اگر راست مي‌گوئيد چرا دنبال دشمنان آلِ محمد مانند سفيان و ابوحنيفه رفته و يك حديث از آلِ محمد از او نقل نشده و از علوم ايشان بهره نگرفته؟ صوفيه مي‌گويند: ابراهيم ادهم سلطنت ظاهري را گذاشت و به او وحي و الهام شد، چنانكه در صفحه 88 تذكرةالاولياء بيان كرده كه به سلطنت باطني و به حق پيوست كه يك سوزن ميان دريا انداخت و به ماهيان گفت سوزن مرا بياوريد، صد هزار ماهي آمد و بر دهان هر يك سوزني از طلا بود، چنانكه مثنوي آن را به نظم آورده است:

هم ز ابراهيم ادهم آمده است                        كو ز راهي بر لب دريا نشست...

مؤلف گويد: تعجب مي‌كنم از بي‌اطلاعي صوفيه، زيرا سلطنت واقعي از امام صادق (عليه السلام) بود و به ظاهر هم كه بني‌عباس سلطنت داشتند و تمام مملكت اسلام بدست ايشان بود و امام را هم شهيد كردند كه مبادا رقيب ايشان باشد. پس ابراهيم ادهم كجا سلطنت داشت؟ و براي چه ماهيان دريا صد هزار سوزن طلا آوردند؟ و اين معجزه چه فائده‌اي داشت؟ و در اين لاف و گزاف چه ثمري است؟

حقيقت مطلب اين است كه اين افسانهء ترك شاهي و رياضت و ستايش را بدون كم و زياد بودائي‌ها براي بودا نوشته بودند كه بودا براي آنكه به مقام ربوبيّت برسد ترك شاهي كرد و رياضت كشيد و به بيابانها رفت براي دستگيري مردم و در آن زمان مذهب بودا چنانكه تاريخ نشان مي‌دهد در بلخ و بخارا منتشر بوده و به صوفيان بلخ و خراسان اين افسانه سرايت كرده. آنها هم براي ابراهيم ادهم و ابوسعيد ابي‌الخير تمام سرگذشت بودا را نوشته‌اند. و حتي تذكرةالاولياء، صفحه 97 فراتر از داستان بودا را براي او بيان كرده و گفته است: يكبار ابراهيم را نفقه نبود، پانزده روز ريگ بيابان خورد. اهل تحقيق به كتاب تاريخ تصوف از دكتر قاسم غني، صفحه 158 و مقدمه نفحات‌الانس جامي از مهدي توحيدي‌پور، صفحه 94 و 99 مراجعه نمايند.

شقيق بلخي ابوعلي شاگرد ابراهيم ادهم، نامي از او در كتب رجال شيعه نيست. از حال استاد، حال شاگرد هم معلوم است. امّا مختصر اشاره‌اي مي‌گردد. تذكرةالاولياء در صفحه 180 مي‌گويد: ركن محترم و قبلهء محتشم، شقيق را گَبري همراه بود كه او را هدايت مي‌كرد و بيدار بود و هشيار مي‌گرداند. در نفحات‌الانس، صفحه 49 مي‌نويسد كه شقيق همكلاسي و همدرس بود با ابويوسف قاضي(عامل تحريك خليفهء عباسي براي مسموم نمودن حضرت امام جواد) و مي‌نويسد شقيق شاگرد ابوخنيفه بود و وفاتش سال 147 با آنكه معاصر حضرت كاظم، امام هفتم بوده، يك حديث از ايشان يا از ساير ائمه معصومين اخذ يا روايت نكرده و در هيچ كتابي نقل نشده. فقط يك مرتبه حضرت كاظم را در سفر حج ديده، آنهم نشناخته، چنانكه در سفينه البحار و جلد 11 بحارالانوار نقل كرده، در حاليكه پيغمبر فرمود: « مَنْ ماتَ وَ لَمْ يَعْرِف إمام زَمانِهِ ماتَ مِيتة الْجاهِلِيه. هر كس بميرد و امام زمان خويش را نشناخته باشد، به كفر و جاهليت از دنيا رفته است ». از خبر مذكور در سفر حج نقص شقيق و همهء صوفيان ظاهر مي‌شود. آنوقت ملاي رومي در مثنويِ خود نامي از امام كاظم(عليه السلام) نبرده، ولي شقيق گمراه را در رديف پيغمبران ذكر كرده، در صفحه 128 مثنوي گويد:

و آن شقيق از شق آن راه شگرف                    گشت او را خورشيد رأي و تيز طرف

جُنيد بغدادي ابوالقاسم بن محمد بن جنيد، نامي از او در كتب رجال شيعه نيست. مذهب جنيد شافعي بوده، چنانكه يافعي در مرآت الجنان ذكر كرده و جامي در نفحات، صفحه 80 مي‌نويسد، مذهب از ابوثور داشت كه شاگرد شافعي است و گفته‌اند مذهب سفيان ثوري داشته و سني بودن او مورد اتفاق است و سنيان و صوفيان به او بسيار عقيده دارند و او را سيدالطائفه خوانند. او را در رديف انبياء شمرده و براي او بيشتر از انبياء معجزه‌ها ساخته‌اند. مثنوي در صفحه 128 گويد:

چون جنيد از جُند او ديد آن مدد                           خود مقاماتش فزون شد از عدد

از جنيد پرسيدند عارف كيست؟ گفت آن است كه از اندرون تو خبر دهد. حال آنكه پيغمبر اسلام فرمود: « نَحْنُ نَحْكُمْ بِالظاهِر وَاللهُ يَعلم السَرائِر ». و قرآن مي‌گويد سرائر و اسرار بشر را فقط خدا مي‌داند « و لا يعلم الغيب الا الله ».  پرسيدند از جُنيد اين علم از كجا آوردي؟ گفت از جلوس نزد خدا زير آن دريچه به سي سال و اشاره كرد به دريچه‌اي كه در خانه داشت.

از اين سخن معلوم مي‌شود اين مرد مانند بشر حافي و سري سقطي و ساير پيران صوفيه خدا را جسم مي‌دانند، علماي شيعه جُنيد را از اهل بدعت و استاد حسين حلاج و شاگرد بايزيد شمرده‌اند. اهل تحقيق به كتاب تبصره سيدمرتضي و تحفةالاخيار و كشف‌الاشتباه رجوع كنند. در تبصره، صفحه 84 مي‌نويسد: سنيان اين صوفيان را مانند جُنيد كه دائم در رقص و آواز اشتغال دارند، اولياء صاحب كرامت خوانند، ولي شيعه اگر يك كرامت واقعي از ائمه معصومين(عليهم السلام) بيان كند، رافضي و واجب‌القتل مي‌شود. وفات جُنيد سال 290 است و با آنكه معاصر حضرت عسكري(عليه السلام) و سفراء امام زمان بوده، حديثي از ايشان نقل نكرده و با ساير علماي شيعه نيز مراوده نداشته. در كتاب راهنماي دانشوران از جُنيد نقل كرده كه گفت هرگز از چيزي سود نبرم مانند سودي كه از شنيدن ابياتي چند بردم. پرسيدند آن ابيات چه بود؟ گفت: از خانه‌اي گذشتم، كنيزي با آهنگ موزون اشعار عاشقانه مي‌خواند.

سيد مرتضي در تبصره، صفحه 85 نقل كرده كه جُنيد گفت در سه موضع رحمت نازل مي‌شود. اول صوفيان را نزد سماعِ آواز، ايشان نشنوند الا از حق و برنخيزند الا به وجد. دوم نزد طعام خوردن، سوم وقتي كه صوفيان مذاكره كنند. سيد مرتضي مي‌فرمايد سبحان الله، جُنيد قناعت نكرده به آنكه حرامي را حلال كند، اضافه كرده كه رحمت هم نازل مي‌شود. اگر اين سخن را يك نفر مخالف نواصب گفتي، سنيان گفتند كافر است. ولي چون اولياء خودشان مي‌گويند، حق مي‌دانند و شك نيست كه خدا براي هيچ پيغمبري آواز نخواند و رسولان از حق آوازه نشنيدند و به وجد و سماع نيامدند(حرمت غناء و آوازه با مدارك در مطلب پنجم بيان مي‌گردد). ولي ثمره صوفيگري آن است كه نعوذ بالله حرامي از حق شنوند. جُنيد از خود و ساير صوفيان و صوفيگري تعريف كرده و حتي آنكه گفته است صوفي مشتق از صوف « الصاد صبر و صدق، و الواو ودّ و وِرد و وفا والفاء فرد و فقر و فناء ». ولي يك نفر از اهل ايمان گفته است:

الصاد صفر و صفير و صنم               والواو وِزر و وبال و وَرَم         والفاء فسق و فجور فَنَدَم

و ديگري گويد:

صاد صوفي صيد مردم باشد و صوت الحمار    صرع و صور و صفر كف هم مي‌شود اي هوشيار

علامه نراقي در طاقديس گويد:

وان دگر يك كرده صوفي نام خود                             كفرها بنهاده اندر دام خود

هيچ داني چيست صوفي مشربي                     ملحدي بنگي مباحي مذهبي

قيد شرع از دوش خود افكنده‌اي                    كهنه نباني ز كفر آكنده‌اي

جلق‌گاه صوفيان كفهاي او                            كفر و نكبت ظاهر از سيماي او

راه و رسم صوفيان خواهي تمام                      حلق و جلق و دلق باشد والسلام

حجت الاسلام خراساني نيز گويد:

نيست در صوفي از صداقت هيچ                     بجز از حرف پيچ اندر پسچ

عشق و عرفان او همه وهم است                     كه نه از علم و عقل و از فهم است

عشق و عرفان صوفيِ غافل                           چون نماز است بي‌وضو باطل

بلكه او را چو از خود آئين است                      چون يهودي خارج از دين است

زين جهت بدتر از سگ كوفي است                  سگ كوفي به از دو صد صوفي است

خطيب بغدادي در تاريخ خود از جُنيد تعريف كرده كه چون هنگام مرگ جُنيد رسيد، وصيت كرد هر چه كتب علمي دارد و هر علمي كه به او منسوب است همه را با او دفن كنند. پرسيدند اين چه وصيتي است؟ گفت دوست دارم خدا مرا نبيند كه چيزي به من نسبت دهند.

مؤلف گويد: اگر اوراق علم صحيح بوده، گناهي مرتكب شده به دفن آن، كه احاديث رسول را دفن كنند، زيرا علم از صدقه جاريه است و اگر بدعت بوده، واي به حالش و اين عيب او است كه از خوبي او شمرده‌اند.