بايزيد بسطامي طيفور بن عيسي بن آدم بن سروشان. در كتب رجاليه شيعه نامي از او نيست و لذا آنچه خود صوفيه در بارهء او نوشته‌اند، ذكر مي‌شود. نفحات‌الانس، صفحه 56 گويد: « بايزيد از اصحاب رأي بود، ليكن وي را ولايتي گشاد كه مذهب در وي پديد نيامد و استاد وي گردي بود ». مؤلف گويد: اصحاب رأي كساني را گويند كه بدون مراجعه به كتاب خدا و احاديث معصومين از نزد خود رأي بدهند و اين بسيار مذموم است. حضرت امام صادق (عليه السّلام) به مفضل فرمود: « تو را از دو خصلت نهي مي‌كنم كه آن دو خصلت به هلاكت انداخته مردان را، بپرهيز از آنكه فتوي دهي مردم را براي خود يا ندانسته ديني براي خود درست كني ». و بدتر از آن اين است كه نفحات مي‌گويد او را ولايتي گشاد كه مذهب در وي پديد نيامد. در صفحه 129 تذكرةالاولياء آمده است بايزيد حجّت خدا و خليفهء به حقّ و قطب عالم بود و جدّ او گَبر – مجوس - بود، و خود او هفتاد سال گَبر بود، چنانكه در صفحه 164 تذكره بيان شده است. در صفحه 130 مي‌گويد: بايزيد سي سال در شام و شامات - كه مركز دشمنان آلِ محمد است - مي‌گرديد و يكصد و سي پير را خدمت كرد. سنيان او را از اولياء و صاحب كرامت شمرده‌اند. در صفحه 56 نفحات‌الانس وفات او را سال 261 نوشته، بنابراين معاصر بوده با حضرت امام حسن عسكري (عليه السّلام) و با اينكه 130 پير طريقت را خدمت كرده، نرفته يك كلام از حضرت عسكري فرا گيرد. اصلاً وقتي امام ظاهر باشد، اين همه پيران چه كاره بوده‌اند؟ تذكرةالاولياء، صفحه 129 مي‌گويد: جُنيد گفت بايزيد ما چون جبرئيل است در ميان ملائكه و در ضمن مدح بايزيد، خودشان را مدح كرده و در صفحه 133 نقل كرده كه هفت بار او را از بسطام بيرون كردند، ولي در عين حال معجزاتي نقل كرده، حتّي در صفحه 141 نقل كرده كه ملائكه مي‌آمدند و سئوالات علمي از بايزيد مي‌پرسيدند، او جواب مي‌داد و گويد احمد خضرويّه آمد نزد بايزيد و گفت ابليس را ديدم كه در كوچهء تو بر دار آويخته‌اند. بايزيد گفت: آري با ما عهد كرده بود گرد بسطام نگردد، اكنون يكي را وسوسه كرده تا در خوفي افتاد، شرط دزدان اين است كه بر درگاه پادشاهان بر دار كنند. حاصل آنكه براي او وحي و الهام قائل شده‌اند و شيطان را به امر او بر دار آويخته‌اند، با اينكه ضروري دين اسلام است كه بعد از رسول خدا وحي قطع شده است. بعد از صفحه 148 تذكرة الاولياء براي او وحي و معراج قائل شده، چنانكه مثنوي نيز او را رديف انبياء آورده و مي‌گويد: « خدا به او وحي كرد كه توئي قطب‌العارفين ». درصفحه 128 چاپ تهران، خط ميرخاني مي‌گويد:

بايزيد اندر مزيدش ره چه ديد                        نام قطب العارفين از حق شنيد

و در صفحه 376 تعريف كرده از مستي و ادعاي خدائي او وكرامت او و مي‌گويد:

با مريدان آن فقير محتشم                            بايزيد آمد كه يزدان نَك منم

گفت مستانه عيان آن ذوفنون                        لا اله الا أناها فعبدون

چون گذشت آنحال گفتندش صباح                 تو چنين گفتي و اين نبود صلاح

گفت اين بار از كنم اين مشغله                      كاردها در من زنيد آندم هله

حق منزه از تن و من با تنم                          چون چنين گويم ببايد كشتنم

چون وصيت كرد آن آزاد مرد                        هر مريدي كاردي آماده كرد

چون هماي بيخودي پرواز كرد                       آن سخن را بايزيد آغاز كرد

عقل را سير تحيّر در ربود                            زان قوي‌تر گفت كه اول گفته بود

نيست اندر جبّه‌ام الا خدا                            چند جوئي در زمين و در سماء

آن مريدان جمله ديوانه شدند                        كاردها در جسم پاكش مي‌زدند

هر كه اندر شيخ تيغي مي‌خليد                      باژگونه او تن خود مي‌دريد

يك اثر ني بر تن آن ذوفنون                         و آن مريدان جمله در غرقاب خود

با آنكه مي‌گويد مست شد، باز « إِنّي أنا الحق » گفت و ادعاي خدائي كرد وگفت اگر چنين سخني از من سر زد، واجب القتل مي‌باشم. باز مست شد و « اني انا الله » گفت. مريدها بر او كارد زدند، از كرامت او اينكه اثر نكرد. با اينكه خود گفت من واجب‌القتل هستم، چگونه اثر نكرد؟ اگر دروغ گفته، چگونه او را صاحب كرامت مي‌شمرند؟ اميرالمؤمنين امام علي (عليه السّلام) در حال سجده كه نزديكتر‌ين حالت به خدا است ضربت زدند، اثر كرد، ولي چون بايزيد بدمست شده، اثر نكرد. لابد صاحب مثنوي هم مست بوده كه چنين كرامتهاي دروغي را به شعر آورده! اگرچه شيخ عطار همين دروغ را در صفحه 134 تذكرةالاولياء ذكر كرده است. محي‌الدين عربي نيز بعنوان تعريف و تمجيد در فصّ عيسوي كتاب فصوص الحكم گويد:« بويزيد دميد در مورچه‌اي كه خود آن را پايمال كرده بود، مورچه زنده شد».

مؤلف گويد: خدا خواسته كذّاب رسوا باشد و لذا اول فسق و فجوري براي او ذكر مي‌كنند، بعد كرامتي. اگر مورچه‌اي را پايمال كرده، ظلم كرده و چنين كسي داراي كرامت نمي‌شود. غزالي در احياءالعلوم الدينِ خود نقل كرده كه به بايزيد گفتند از مشاهدهء خود از خدا براي ما بگو. فرياد زد و گفت واي بر شما، صلاح نيست شما بدانيد. گفتند از رياضت خود بگو. گفت نفسم را خواندم به سوي خدا، پس نفس حجاب من شد. پس عزم كردم و يكسال غذا نخوردم و خواب نكردم. و نيز غزالي حكايت كرده از بزرگواري بايزيد كه يحيي بن معاذ او را ديد، بعد از نماز عشاء تا طلوع فجر روي انگشتان پا ايستاده و پاشنه‌ها را بلند نگهداشته تا صبح در حاليكه چانه خود را به سينه چسبانيده و با چشم باز نگاه مي‌كرد به يك نقطه، سپس سجده كرد و گفت خدايا قومي از تو طلب كردند طي‌الارض را، به ايشان دادي و من نمي‌خواهم. و قومي را قدرت رفتن روي آب دادي و من نمي‌خواهم و همچنين به قومي گنجهاي روي زمين دادي و من نمي‌خواهم. يحيي گويد پس به من نگاهي كرد و گفت از چه وقت اينجا بودي؟ گفتم مدتي است. پس ساكت شد، گفتم براي من حديثي بگو. گفت آنچه صلاح و فهم تو است مي‌گويم. مرا داخل كردند در آسمان اول و ملكوت سفلي و تمام طبقات زمين را تا زير ديدم. پس مرا بردند در فلك بالا و در تمام آسمانها مرا طواف دادند و بهشت و دوزخ را تا عرش به من نشان دادند. پس خدا مرا به حضور خود نگه داشت و گفت هرچه خواهي سؤال كن. گفتم اي آقاي من هيچ چيز از مخلوقات تو به نظرم نيكو نيامد كه بخواهم. پس فرمود تو بندهء حقيقي مني، با تو چنين و چنان خواهم كرد. يحيي گفت چيزهائي گفت كه مرا هول گرفت و تعجب كردم و گفتم مي‌خواستي از خدا معرفت بخواهي، زيرا خدا به تو فرمود هر چه خواهي سؤال كن. پس بايزيد صيحه‌اي بر من زد و گفت: « ساكت شو، غيرت من مانع شد. نخواستم غير او، او را بشناسد ».

همين ادعاها را شيخ عطار در تذكره، صفحه 163 براي او نقل كرده، بلكه براي او معراجها ثابت كرده است. مؤلف گويد: چگونه خدا و پيغمبر و معراج را به تمسخر گرفته‌اند! اگر راست بود و مقامي داشت، مي‌خواست برود و يك مطلب علمي از ائمه معصومين اخذ كند. تذكرةالاولياء، صفحه 164 نقل كرده كه بايزيد هفتاد مرتبه به قرب عزت خدا رفت و چون برگشتي، زُنّار ببستي و وقت مردن گفت هفتاد سال گبر بودم. بالاخره يك مدركي از اهل عصمت نرسيده براي خوبي و بزرگواري بايزيد جز ادعاهاي خودشان. يك شيّادي هم كتابي به نام فلسفهء شهادت نوشته و بايزيد را با دو مدرك رديف جناب سلمان آورده كه صدها خبر از رسول خدا و ائمهء اطهار در مدح او - جناب سلمان (رضوان الله تعالي عليه) وارد شده و واقعاً بي‌شرمي را از حدّ گذرانده‌اند كه مثل بايزيدي را با جناب سلمان هم رديف پندارند.  

و در كتاب قوائم الانوار، تأليف ميرزا ابوالقاسم كه مشهور است به بابا ميرزا و قطب سلسلهء ذهبيه بوده، در قسم سوم آن، در بيان عشق الهي خطاب به فرزندِ خود محمّد كه رئيس و قطبِ ذهبيه بعد از او است، مي‌گويد: اي پسر اگر خواهي مطلع شوي بر سير و سلوك عشّاق الهي، پس بشنو قصّهء سلطان العارفين شيخ بويزيد را در سير معراج او كه مي‌گويد بعد از آنكه 130 نفر شيخ كامل را خدمت كردم و پيوسته رياضت و مجاهده نمودم، تا آنكه خدا مرا عطا كرد دو چشمي از نور و دو بال از قدرت خويش، پس سي هزار سال پريدم در عالم وحدانيّت و سي هزار سال در مرتبه فردانيّت و سي هزار سال در مرتبهء صمديّت، پس ديدم در خود مقداري منيّت باقي مانده، به غيرت آمدم، پس چهل هزار سال ديگر پريدم در وحدت تا آنكه به انتهاي سير رسيدم، پس مشاهده كردم وجودم معدوم نشده، عاجز شدم و گفتم خداي من وجود من شريك تو است، پس چگونه خود را فاني كنم؟ خطاب رسيد سر خود را بگذار بر درب خانهء رسول الله. بويزيد گفت شوق رسول مرا فرا گرفت، پس با پَرِ همّت عشق طيران كردم تا رسيدم به ارواح انبياء و سلام كردم و همه بر من سلام كردند تا آنكه از ايشان گذشتم و سعي كردم خود را به آستان حضرت محمد (صلّي الله عليه و آله) برسانم. پس ديدم صد هزار دريا را از آتش كه چاره نبود مگر عبور از آن، پس هزار هزار حجاب ديدم و دانستم تا عبور نكنم، به محمد نرسم، و ممكن وصول نيست به جانب حجاب نور، و اگر قدم بگذارم به اول درياي آتش خواهم سوخت. سپس خوب نظر كردم از دور ديدم خيمه‌هاي رسول خدا را در انتهاي حجاب نور زده‌اند. پس گفتم اين همان چيزي است كه مرشدان ما گفته‌اند كه رسيدن به خدا سهل است و رسيدن به رسول مشكل است. پس چون مأيوس شدم، گفتم: امروز درب خانه پيغمبر جعفر بن محمد است. پس قدم بگذاشتم به آستان جعفر بن محمد و گفتم مولاي من بعد از آنكه هشتاد سال مجاهده و رياضت كشيدم و در سير و سلوك 130 نفر از اولياء را خدمت كردم، خدا مرا حواله داده به درب خانهء تو. من بعد از اين همه عبادت و تجريد و تفريد آمدم درب خانهء تو، پس مرا مجوسي يا يهودي يا نصراني فرض كن، براي طلب دين حقّ آمده‌ام، مرا داخل كن در اسلام...

در صفحه 163 كتاب تذكره الاولياء تقريباً همين معراج را براي بايزيد نقل كرده، ولي قصه « قدم گذاشتم به آستان جعفر بن محمد » را ندارد، چون زمانيكه تذكرةالاولياء نوشته شده، صوفيان محتاج به نام جعفر بن محمد نبوده‌اند، ولي فعلاً كه ايران شيعه جعفري شده، براي گول زدن شيعه لازم بوده كه آقاي مرشدِ ذهبي اين تكّه را اضافه كند. معلوم مي‌شود آقايان درويشان و عرفاي صوفي با صدق و صفا، فهم جعل دروغ را ندارند. زيرا بعد از آنكه صدهزار سال بايزيد را پرواز دادند، و معراجهاي متعدد بردند، تازه او را مي‌برند درب خانهء جعفر بن محمد براي طلب دين حقّ و دخول در اسلام. در صورتي كه بويزيد معاصر با حضرت امام حسن عسكري (عليه السّلام) بوده است. خوب بود او را درب خانهء امام زمانش حضرت امام حسن عسكري (عليه السّلام) مي‌بردند. زيرا منابع تاريخي ثابت مي‌كند كه بايزيد زمان حضرت صادق (عليه السّلام) اصلاً در دنيا نبوده، به دليل اينكه خود بايزيد گفته بعد از هشتاد سال مجاهده و خدمت 130 نفر پير خدمت امام صادق رفتم. لابد آن وقتي كه خدمت حضرت صادق (عليه السّلام) رسيده، صد سال داشته و شصت سال هم در زمان حضرت صادق (عليه السّلام) بوده، زيرا كتب صوفيه نقل كرده‌اند كه بويزيد چون در مدينه خدمت امام رسيد، امام هفت ساله بود و بازي مي‌كرد و به بايزيد گفت بازي غايب غايبك كنيم. بنابراين تا سال شهادت امام صادق (عليه السّلام) كه سال 148 هجري مي‌باشد، بايزيد 160 سال عمر كرده و بعد از آن هم تا سال 261 در قيد حيات بوده، چنانكه تمام مورخين فوت او را 261 يا 264 نوشته‌اند، پس 114 سال بعد از شهادت امام صادق زنده بوده، پس عمر او مي‌شود 274 سال. ولي متأسفانه تذكرةالاولياء و همچنين ديگران عمر او را هفتاد سال نوشته‌اند. پس معلوم مي‌شود ملاقات او و سقائي او در خدمت امام صادق (عليه لسّلام)، همه دروغ است. بايد گفت بايزيد استاد جُنيد است كه در زمان غيبت صغري بوده، بنابراين مسلم مي‌شود كه بايزيد زمان حضرت امام عسكري (عليه السّلام) بوده، پس چرا خدمت امام زمان خويش كه حضرت عسكري (عليه السّلام)  بوده، نرفته اخذ علم كند! آنوقت به دروغ درب خانهء حضرت صادق (عليه السّلام) لازم نبود برود. فعلاً جاي سؤال است از كساني كه مي‌گويند از دست امام صادق (عليه السّلام) هدايت خواسته يا سقاي آن حضرت بوده، پس چرا مثنوي آن همه تعريف از بويزيد مي‌كند و نامي از امام و مولاي او نمي‌برد؟ نقل صوفيه آن است كه حضرت صادق (عليه السّلام) بويزيد را جُبّه داد و فرزند خود را همراه او كرد و براي ترويج دين به بسطام فرستاد. اگر چنين است، پس چرا يك حديث از امام خود نقل نكرده و در هيچ كتابي ديده نشده؟ صوفيه با اين ادعا مي‌خواهند خود را گول بزنند يا مردم را؟ ادعاي زياد آنان دليل تيرگي و خرابي روح ايشان است، اضافه آنكه كلمات خودشان تكذيب مي‌كند ايشان را، زيرا از يك سو صدها كرامت براي بويزيد ذكر مي‌كنند و از سوي ديگر كفر و فسق او را مي‌نويسند. مثلاً در تذكرةالاولياء، صفحه 139 مي‌نويسد: بايزيد فرمود بعد از اين همه مقامات مرا شكي در دل پيدا شد نسبت به دين، و از اطاعت نوميد شدم، با خود گفتم به بازار روم و زُنّاري بخرم و ببندم - زُنّار كمربندي بوده است كه كافران ذمي و خصوصاً ترسايان و نصاري براي تمايز خويش از مسلمين بر كمر مي‌بستند و اين تأئيد سخنان قبلي است كه تصوف ريشه در مسيحيت دارد - چون بازار رفتم، گفتم آن را به يك دينار بخرم، پرسيدم چند مي‌فروشي؟ گفت به هزار دينار. متحير شدم، در آن حال هاتفي آواز داد كه تو نداني زُنّاري را كه تو در ميان بندي از هزار دينار كمتر نمي‌دهند؟!!!

مؤلف گويد: اين سخنان همه ضد و نقيض، بلكه لاف و گزاف است. اگر كسي به درجه قطبيّت رسيده، چرا در دين خود شك كرده، وانگهي كسي كه به دين خود يقين ندارد، چگونه هاتف غيبي يا وحي الهي با او سخن مي‌گويد و زناري كه او مي‌بندد، چه خصوصيّتي درد كه مورد وحي و الهام مي‌شود؟ در كتاب راهنماي دانشوران، جلد 1، صفحه 64 مي‌گويد: بايزيد را صوفيان صاحب كرامت دانند، چون ديگر پيران، تا جائي كه گويا پيري نباشد بي‌كرامت و اشعار ذيل را از بويزيد نقل كرده‌اند:

اي عشق تو كشته عارف و عاصي را                 سوداي تو گم كرده نكو نامي را

ذوق لب ميگون تو آورده برون                        از صومعه بايزيد بسطامي را ج

از اشعار او معلوم مي‌شود كه معشوق او خدا نبوده، زيرا سوداي خدا باعث بدنامي نمي‌شود و ديگر مي‌رساند او اهل صومعه و نصراني بوده است. سيدمرتضي علم الهدي در تبصره، صفحه 79 مي‌گويد: بايزيد گفت: « سُبْحانِي سُبْحانِي مَا اَعْظَمَ شَأنِي. من خداي منزه هستم و چقدر شأن من بزرگ است! » با اين كفر سُنيان او را از بزرگان اولياء دانند و عجب است كه دائماً بر شيعه طعن مي‌زنند كه چرا عبدالله بن سباء گفت علي خدا است. با اينكه شيعه عبدالله بن سبا را كافر و نجس مي‌داند، ولي سُنيان بايزيد و حلاج را صاحب كرامت مي‌شمرند.

مؤلف نيز گويد: خوب است سنيان او را از اولياء بدانند و شيعه را رافضي و كافر تا معلوم شود بويزيد با شيعه مراوده نداشته و شيعه گول او را نخورده است. مقدس اردبيلي گويد: صوفيه بعضي از اسرار كفرآميز خود را به صورت رمز و اشاره در خفاء اظهار مي‌كنند، مگر بايزيد كه مكرر بدون ترس همه جا مي‌گويد: « لَيْسَ فِي جُبَّتِي سَوي الله و سُبْحانِي مَا اَعْظَمَ شَأنِي » و مي‌گويد: خدا را در خواب ديدم به صورت پير زمين‌گيري؛ و در اصول دين قائل به حلول و تشبيه است، يعني براي خدا محل و صورت قائل است و در فروع سُني بوده به مذهب مالك بن انس عمل مي‌كرده در ظاهر، ولي در باطن منكر دين بوده و اين مرد شقي را مي‌گويند سقاء حضرت صادق (عليه السّلام) بوده و اين دروغ از افتراء سنيان است، زيرا او معاصر حضرت عسكري بوده است. سيدمرتصي در تبصره گويد: بسطامي را گفتارهائي است زشت و از همه قبيح‌تر آنكه ادعاي خدائي مي‌كند و گويد بر آسمان رفتم و يك يك آسمانها را ديدم و خيمه بر عرش زدم، يكي از سنيان روزي نزد او نشسته بود و گفت من هر شب به خانه كعبه روم و طواف كنم و برگردم، چون سه نوبت مكرر بگفت، بايزيد گفت بهتر از تو كسي است كه كعبه هر شب به زيارت او مي‌آيد و زيارت او كند و برگردد، يعني خودم. و خود او گفته بايزيد جزئي است از خالق و در حجاب افتاد، چون بدو اتصال كند، بداند اوست يا از اوست. يعني خدا يا جزو خدا است. مؤلف گويدۀ تمام آنچه سيد مزتضي و مقدس اردبيلي نقل كرده‌اند، صوفيان قبول دارند و همه را باضافه چندين مقابل شيخ عطار در تذكرةالاولياء، از صفحه 129 تا صفحه 164 بعنوان تمجيد او نوشته است. اهل تحقيق مراجعه كنند به كتاب محدث قمي، سفينةالبحار، جلد 2، صفحه 61 و در تذكرةالاولياء، صفحه 145 و همچنين ابن جوزي و ديگران نوشته‌اند كه بويزيد گفت دوست دارم قيامت برپا شود تا آنكه خيمه خود را روي جهنم نصب كنم. مردي پرسيد براي چه؟ گفت براي آنكه مي‌دانم چون جهنم مرا ببيند خاموش گردد. پس من رحمت بر خلق باشم.

مؤلف گويد: گويا قرآن نخوانده « إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُواْ بِآيَاتِنَا سَوْفَ نُصْلِيهِمْ نَاراً كُلَّمَا نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْنَاهُمْ جُلُوداً غَيْرَهَا لِيَذُوقُواْ الْعَذَابَ إِنَّ اللّهَ كَانَ عَزِيزاً حَكِيماً. به زودى كسانى را كه به آيات ما كفر ورزيده‏اند در آتشى درآوريم كه خاموشي ندارد، دائمي است و هر زمان كه پوست بدن دوزخيان آب شود، پوست ديگري بر ايشان بپوشانيم تا عذاب را بچشند.(سوره نساء، آيه 56) »

شايد هم بويزيد دوزخ را دروغ پنداشته. امام علي (عليه السّلام) مي‌گويد: « وَيْلٌ لِي وَيْلٌ لِي إنْ كانَ الْجَحِيم مَنْزِلي » و چقدر پيغمبر و امامان معصوم خوف داشتند، ولي اين صاحبان لاف و گراف با دروغهائي خود را رسوا مي‌كنند و اين زشتي در كار آنان آشكار است. مثلاً در تذكرةالاولياء، صفحه 145 مي‌نويسد: نقل است روزي يك نفر آمد نزد بويزيد و مسئله‌اي پرسيد. بويزيد جواب داد، آن كس از خجالت آب شد، چون طاقت نداشت. مرد ديگري رسيد، آب زردي ايستاده ديد، گفت يا شيخ اين چيست؟ گفت يكي سؤالي كرد، من جواب دادم، طاقت نداشت، از شرم چنين آب شد. در تذكره و نفحات از اين قبيل كرامات براي بويزيد و ساير مرشدان هزاران نقل كرده‌اند. مراجعه شود به نفحات الانس، صفحه 285.

مؤلف گويد: اولاً فايده اين معجزه چه بود؟ و ثانياً معلوم مي‌شود صوفيه از دروغهاي شاخدار باكي ندارند. مثلاً در كتاب اسرارُالتوحيد از ابوسعيد ابي‌الخير شافعيِ صوفي نوشته كه شيخ ابوسعيد راز دل هر كس را مي‌دانست و چون به سرخس مي‌رفت، به هوا مي‌پريد و با حيوانات سخن مي‌گفت، طغرل سلجوقي و برادرش را به پادشاهي رسانيد. روزي از يكي از بزرگان پولي خواست، او وعده كرد و نداد. ابوسعيد به خشم آمد و نفرين كرد، پس آن بزرگ را در شبي سگها دريدند. مؤلف گويد: اين مرد اگر مستجاب‌الدعوه بود، مي‌خواست دعا كند كه پولدار شود تا محتاج به بزرگان نشود. گويند عابدي گندم به آسياب برد، آسيابان كار بسيار داشت و به گندم او نرسيد، عابد به خشم آمد و گفت اگر گندم مرا زودتر از ديگران آرد نكني نفرين كنم خرت سگ شود. آسيابان گفت اگر نزد خدا چنين مقامي داري دعا كن گندمت آرد شود تا محتاج من نشوي. عجب است از درويشان و صوفيان كه اظهار اسلام كرده‌اند و به چنين دكانداراني ارادت مي‌ورزند كه به كرامات جعلي سفيهانه معجزات انبياء را هم مورد سوء ظن قرار دهند و نيز در همان كتب نقل كرده‌اند كه بويزيد گفت آتش دوزخ چه باشد، اگر آن را ببينم بگوشهء دامنم خاموش كنم. ابن جوزي گويد كسي كه چنين بگويد كافر و واجب‌القتل است، زيرا آنكه ايمان به جنّ دارد در تاريكي مي‌لرزد و آنكه ايمان به قيامت ندارد، نمي‌ترسد. در حاليكه روايات معتبر وارد شده كه اگر روزنه‌اي از آتش دوزخ به دنيا بوزد تمام مشرق و مغرب عالم بجوشد و در تذكرةالاولياء نقل كرده كه بايزيد گفت حج كردم اول مرتبه خانهء كعبه را ديدم، مرتبه دوم حج كردم، صاحب خانه را ديدم، مرتبه سوم حج كردم، نه خانه ديدم و نه صاحب خانه را. و نيز در تذكرةالاولياء، صفحه 163 و كتب ديگر است كه بويزيد گفت لواء من بزرگتر از لواء محمّد است كه پيغمبران و خلايق تحت لواي من باشند.

مؤلف گويد: گمان نمي‌كنم كسي كه مسلمان باشد از اين كلمات منزجر نگردد و از بي‌شرمي هر چه خواهد بلافد، بلي كسي كه با آلِ محمد مراوده ندارد و از درِ خانهء آلِ محمد دور و از ديگران كه سرآب هستند، آب طلب كند، چنين مرشداني هم لازم دارد و مثنوي براي بويزيد علم غيب قائل شده و در صفحه 368 گويد:

آن شنيدي داستان بويزيد                            كو ز حال بوالحسن از پيش ديد

در صفحهء 160 وحي براي او قائل شده و گويد:

سوي مكه شيخ امت بويزيد                           از براي حج و عمره مي‌دويد

گفت حق كاندر سفر هر جا روي                     بايد اول طالب مردي شوي

بايزيد اندر سفر جستي بسي                          تا بيابد خضر وقت خود كسي

ديد پيري با قدي همچون هلال                      بود در وي فرو گفتار رجال

گفت طوفي كن بگردم هفت بار                      وين نكوتر از طواف و حج شمار

كعبه را يك بار بيتي گفت يار                        گفت يا عبدي مرا هفتاد بار

آمد از وي بايزيد اندر مزيد                            منتهي در منتهي آخر رسيد

بالاخره به او وحي شد كه مردي را پيدا كن، مرد را پيدا كرد و طواف گرد او را كه شرك است، از حج بالاتر دانست. صوفيه براي چنين فردي كه غير از ادعا چيزي نداشته، جان مي‌دهند و در كتب خود به او افتخار مي‌كنند و مثلاً اسمي از امام صادق (عليه السّلام) نمي‌برند. شاه نعمت‌الله ولي كرماني در صفحه 322 ديوانش مي‌گويد:

بايزيد است جان و هم جانان من                     بايزيد است سرور و سلطان من

صفي عليشاه ادعاي وحدت وجود كرده و خود را بايزيد عصر دانسته كه او نيز قائل به وحدت وجود بوده در زبدة الاسرار گويد:

طبل وحدت را كنون افشاء زنم                      لا گذارم نوبت الّا زنم

اي فقيران كاردها حاضر كنيد                        بايزيد عصر را در تن زنيد

واجب آمد اينكه بكشندم بدار                        تا انا الحق گوي گردد سنگسار

شاه نعمت‌الله ولي نيز با وحدت وجود، خود را با بايزيد و بايزيد را با خود يكي مي‌داند. در صفحه 26 ديوانش مي‌گويد:

از هستي خود چه نيست گشتيم                    فراغ چو يزيد و بويزيديم

معشوق خوديم و عاشق خود                         هم سيد خويش و هم عبيديم

صاحب تحفةالاخيار حال اين ديوانگان را بيان كرده و گويد:

زنند لاف خدائي بذكر سبحاني                       همين كم است ز آئين كفرشان زنّار

جميع پيرو حلاج و بايزيد و جنيد                   تمام بي‌خبر از شرع احمد مختاركنند

دعوي تسخير جنيان بدروغ                    كه تا كنند الاغان انس را افسار