معروف كرخي ابومحفوظ فيروزان ظاهراً از اهل كرخ بغداد بوده، در كتب رجالي شيعه نامي از او نيست و حال او مجهول است. ولي سنيها را به او عقيده است، در كتاب قاموس و ساير كتب اهل سنت ذكر كرده‌اند كه قبر معروف در بغداد ترياك شفاءبخش و مجرب است و صاغاني گويد در سال 615 مرا حاجتي روي داد، متوسل به قبر او شدم و حاجت از او خواستم، جنانكه از اوصياء مي‌خواستم و از كتب صوفيه چنين معلوم مي‌شود كه او از مخالفين شيعه و از دشمنان ائمه معصومين بوده. مثلاً تذكرةالاولياء، صفحه 241 مي‌گويد او قطب وقت و مقتداي طريقت بود و والدين او نصاري بودند و بعد بدست علي بن موسي‌الرضا مسلمان شد، آنگاه به داود طائي افتاد و از شاگردان او شد. و در آخر مي‌گويد: چون از دنيا رفت، باز نصاري او را از خود مي‌دانستند.

قشيري شافعيِ صوفي گفته از بزرگان مستجاب الدعوه است كه براي شفاء اهل بغداد به قبر او متوسل مي‌شوند و قبر او ترياق مجرب است. در نفحات، صفحه 39 مي‌گويد معروف با داود طائي صحبتي داشت، يعني از اصحاب وي بود و در صفحه 41 گويد داود طائي شاگرد ابوحنيفه بود، علامه خوئي در شرح نهج البلاغه از ابن ابي‌جمهور الاحسائي نقل كرده كه جُنيد خرقه پوشيد از دست داييِ خود سري سقطي و او از معروف كرخي و او گرفت خرقه و طريقه را از داود طائي ناصبي و او از حبيب اعجمي و او از حسن بصري. در تذكرةالاولياء، صفحه 200 گويد داود طائي 20 سال شاگردي ابوحنيفه كرد.

مؤلف گويد: بطور مسلم معروف كرخي شاگرد داود طائي است، چنانكه شاه نعمت‌الله ولي كرماني در ديوانش اقرار كرده كه خواهد آمد و همچنين معصوم عليشاه در طرائق و جامي در نفحات‌الانس، صفحه 434. دكتر قاسم غني در تاريخ تصوف معروف را شاگرد فرقد سنجي و او را شاگرد حسن بصري دانسته است.

مؤلف گويد: اصل خرقه از جعليات صوفيه  است و در شرع مدركي ندارد. ولي جاي شكر است كه مدارك صوفيه متفق است بر اينكه سلسله و خرقه مي‌رسد به حسن بصري و يا ابوبكر و عمر، چنانكه در بدعت 15 در مطلب پنجم ذكر خواهد شد و نيز مدارك صوفيه متفق است بر اينكه معروف شاگرد داود طائي سني و يا فرقد سنجي بوده است. ولي بعضي از متأخرين ايشان با اينكه سلسله خودرا به حسن بصري و داود طائي مي‌رسانند، گاهي هم بدون مدرك مي‌گويند سلسلهء ما به توسط معروف مي‌رسد به امام رضا (عليه السّلام). ولي اين تهمت به امام است، زيرا در كتب حديث از معروف حديثي از ائمه ما نقل نشده، چه برسد به خرقه و اگر گاهي در غير كتب حديث و رجال چيزي از معروف نقل شده، بدون مدرك و سند است. مثلاً نقل كرده‌اند كه معروف گفت به جعفر بن محمد (عليه السّلام) گفتم مرا وصيتي نما. فرمود كم كن آشنايان خود را. گفتم زيادتر بفرما. فرمود ترك كن هر كه را مي‌شناسي. اين روايت صحيح نيست، چون:

اول آنكه ابن شهر آشوب و ساير ثقّات، بلكه خود صوفيه نقل كرده‌اند كه پدر و مادر معروف نصراني بودند و معروف بدست امام رضا مسلمان شد. بنابراين در زماني كه مسلمان شده، حضرت صادق در دنيا نبوده، زيرا وفات امام صادق (عليه السّلام)، سال تولد امام رضا (عليه السّلام) مي‌باشد. پس چگونه از امام صادق (عليه السّلام) نقل ‌كند و چگونه روايت نصراني قبول مي‌شود؟

دوم آنكه بعضي گفته‌اند معروف از اصحاب جعفر كذّاب است. ممكن است روايت مزبور از جعفر كذّاب باشد. زيرا اصحاب جعفر و فرزند او صوفي بوده‌اند.

سوم آنكه اگر امام صادق (عليه السّلام) به او فرموده باشد ترك كن آشنايان خود را، معلوم مي‌شود مردم را بدور خود جمع مي‌كرد و دوستان خرابي داشته و شايد اصحاب او همين صوفيه بوده‌اند.

چهارم آنكه تمام كفر و زندقه و وحدت وجود را نصرانيان وارد اسلام كردند. ممكن است معروف نصراني هم مسلمان شده تا عقيدهء حلول خدا در عيسي را به وجه بدتري ميان مسلمين وارد. علامه ممقاني در جلد سوم رجالِ خود، صفحه 229 مي‌گويد: صوفيه براي رواج خود، او را به خود نسبت داده‌اند و معروف را صاحب خرقه و شولا دانسته‌اند و معلوم نيست معروف از صوفيه باشد، چون ادعائي از خود او نقل نشده است.

مؤلف گويد: در مطلب پنجم ذكر خواهد شد كه اهل عرفان و تصوف جعل كرامات و روايت دروغي را جائز مي‌دانند. مثلاً جامي حنفيِ صوفي روايت كرده كه معروف دربان خانهء حضرت رضا (عليه السّلام) بوده و از كثرت و ازدحام مردم پايمال شد و از دنيا رفت. اين مطلب كذب است به چند دليل:

اول آنكه قبر معروف در بغداد است و به اتفاق اهل تاريخ حضرت امام رضا (عليه السّلام) بغداد نرفته، بلكه مدينه بوده و از راه بصره تحت نظر جلب به خراسان شده و شايد شيعه چون او را اهل بدعت و مخالف ائمه ديدند، لذا او را لگدكوب كرده باشند در همان بغداد.

دوم آنكه ائمه معصومين آنقدر كثرتي درب منزل ايشان نبوده كه كسي پايمال شود و يا كسي دست‌رسي پيدا نكند. چنانكه از معروف نقل كرده‌اند كه گفته به سر من قسم بخوريد و حوائج خود را از خدا بخواهيد، زيرا سر خود را مدتي بر درب خانه امام رضا (عليه السّلام) گذاشته‌ام. اين نقل قطعاً دروغ است؛ زيرا عيون اخبارالرضا و ساير كتبي كه احوال و اصحاب و خدام حضرت رضا (عليه السّلام) را نوشته‌اند، نامي از معروف نبرده‌اند و معلوم نيست چه كس و كجا اين روايت را از او نقل كرده، بلكه علامه مجلسي فرموده بطور قطع كه معروف كرخي دربان حضرت رضا نبوده، چنانكه در عين‌الحيوة در عنوان ذكر خفي نوشته و انشاءالله كلام او در مطلب پنجم بيان خواهد شد.

و نيز حكايت شده از معروف كه شخصي آمد از حضرت رضا (عليه السّلام) دعائي اخذ كند براي ساكن شدن دريا و دست او به حضرت نرسيد، معروف چيزي نوشت و به او داد و گفت هر وقت دريا طوفان شد آن را بخوان تا ساكن شود. آن مرد به دريا رفت و چون طوفان شد، نوشته را باز كرد، ديد نوشته « اي دريا به حقّ معروف ساكن شو ». او را بَد آمد و غضب كرد و با حال اعتراض نوشته را به دريا پرتاب كرد، آن وقت دريا ساكن شد.

مؤلف گويد: اين خبر دروغ واضحي است، زيرا اولاً كسي كه بدش آمده و پرتاب كرده، اگر نوشته اثري داشت، نبايد اثر كند، پس چطور دريا ساكن شد؟ و شايد از بركت انكار او به اين ورقهء باطل، سبب سكون دريا شده و اصلاً اين خبر سندي ندارد كه متصل به زمان او باشد.

سوم آنكه ائمه ما با قدرت مخالفين، كثرت و ازدحامي كه مانع دست‌رسي باشد، نداشتند. خصوصاً حضرت امام رضا (عليه السّلام) كه تحت نظر مأمون بود و در ولايت‌نامه عهد كرده بود كه در كارها دخالت نكند.

چهارم آنكه اگر معروف دربان حضرت رضا (عليه السّلام) بود، مثنوي كه معروف را آن همه تعريف مي‌كند و در رديف انبياء مي‌شمرد، چرا نامي از حضرت رضا (عليه السّلام) نبرده است؟ مثنوي مي‌گويد:

          چون كه كرخي كرخ او را شد جرس                شد خليفهء عشق و رباني نفس

و بسياري از اين منافقين مجهول‌الحال را تعريف كرده و نامي از امام نبرده است.

پنجم آنكه انس بن مالك بن ابي‌عامر براستي دربان حضرت رسول (صلّي الله عليه و آله) بود و منافق گرديد و با حال نفاق از دنيا رفت. پس دربان دروغي چه نتيجه دارد؟ اگر معروف اهل هدايت بود، خوب بود يك حديث از امام اخذ كند در اصول دين و يا حلال و حرام، در صورتيكه يك حديث از او نرسيده و بر فرض صحت درباني، دليل خوبي و تشيع او نمي‌شود و همچنين عده‌اي از جاسوسان مأمون مواظب حضرت رضا (عليه السّلام) بودند و گاهي هم دربان مي‌شدند.

ششم آنكه صوفيان مي‌گويند: بعد از رحلت حضرت رضا (عليه السّلام) او داراي خرقه و مقام قطبيّت بود و حال آنكه معروف چنانكه خود صوفيان نوشته‌اند در سال 200 فوت نمود، رجوع شود به نفحات‌الانس، صفحه 39، بنابراين معروف در زمان حيات حضرت امام رضا (عليه السّلام) فوت شد، زيرا شهادت حضرت رضا (عليه السّلام) در سال 202 مي‌باشد. بنابراين بر اساس قول صوفيه در يك زمان دو قطب نيست و در زمان حضرت رضا (عليه السّلام) معروف حقّ نداشته خرقه بدهد و خود را مرشد بداند. پس چرا صوفيه خرقه خود را به او مي‌رسانند؟ اگر بگويند بعد از امام قطب شده، او بعد از امام زنده نبوده تا قطب شود، بلكه سه سال قبل فوت شده بود.

هفتم اگر امام به او خرقه داده تا به صوفيان برساند، پس چرا حضرت رضا (عليه السّلام) از ايشان مذمّت كرده در بسياري از احاديث معتبره كه در مطلب اول بعضي از آن ذكر شد؟

هشتم قدماء از صوفيه همه او را شاگرد داود طائي ناصبي گفته‌اند، حتي شاه نعمت‌الله ولي كرماني در ديوانش، چنانكه در اين كتاب بيايد، ولي متأخرين صوفيه چون ديدند ايرانيان شيعه شده‌اند، براي گول زدن شيعه سلسله خود را گاهي بواسطه معروف به حضرت امام رضا (عليه السّلام) اتصال مي‌دهند. آيا سزوار است كسي امام نهم را كه پيغمبر و امام علي و ساير ائمه اطهار معرفي كرده‌اند و در بسياري از احاديث معتبره نام او را بعنوان محمد بن علي الجواد التقي ذكر كرده‌اند كه مجمع كمالات بود و به اقرار مخالفين چند هزار مسئله مشكل را در يك روز جواب داد، بگذارد و به يك نفر مجهولي بچسبد و مانند صوفيه بگويد امام رضا (عليه السّلام) امامت باطني را به معروف داده كه از تواريخ معلوم مي‌شود اين معروف كافر نجسي بوده و گفتار و كردارش با اسلام مخالف بوده، بدليل آنكه در تذكرةالاولياء، صفحه 245 گويد: سري سقطي كه از شاگردان معروف است، گفته در خواب ديدم معروف را زير عرش مست افتاده، خدا به ملائكه فرمود مي‌شناسيد او را؟ گفتند نه، خطاب رسيد معروف است كه از دوستي ما مست و واله گشته و جز با ديدار ما به هوش باز نيايد. معلوم مي‌شود انتهاي ترقي او اين بوده كه مست شود و خدا را ببيند. حضرت صادق (عليه السّلام) فرمود: « هر كس ادعاي رويت خدا كند، مشرك و كافر است ». و باز در همان صفحه مي‌نويسد معروف وصيت كرد « مرا برهنه كنيد كه از دنيا برهنه بيرون رفته باشم ». و اين بدعتي است بر خلاف اسلام و نيز گويد چون از دنيا رفت يهود و نصاري و مسلمين همه در وي دعوي كردند و از خود مي‌دانستند. معلوم مي‌شود منافق بوده كه هر كس او را از خود مي‌دانسته، باضافه بر اينكه مسلم به اقرار خودشان نصراني بوده و نمي‌دانيم چرا صوفيان با هر كس كه سابقه نصرانيت يا مجوسيت داشته يا اهل فسق و فجور بوده، مانند بُشر حافي و فضيل عياض پيوند كرده‌اند و آنها را مرشد خود قرار داده‌اند، ولي از دستور امام معصوم كه طرفة‌العين گناه نكرده، چشم مي‌پوشند. شايد براي آن است كه بگويند مانعي ندارد، كافر و فاسق و فاجر قطب شوند تا ساير مردم به كفر و فسق اهميّت ندهند و يا آنكه كافر و فاسقي را مسلمان كنند و پيشوا قرار دهند براي خراب كردن اسلام. شايد خدا خواسته صوفيان و درويشان بدست خود، خود را رسوا كنند و سلسلهء خود را برسانند به كساني مانند معروف تا بطلان ايشان آشكار گردد.