براي آشكار شدن هويت سران تصوف، احوال ايشان از مدارك و كتب خود صوفيان گرد آورده شده است و مخفي نماند علماي شيعه كتابها در علم به احوال رجال نوشته و صالح و فاسد را بيان نموده‌اند. با مراجعه به آن كتب هويت هر كسي آشكار مي‌شود و اگر نام كسي در كتب رجال شيعه نباشد، معلوم مي‌شود شيعه نبوده و اگر علماء سني نام كسي را در كتب خود به عظمت ياد كردند و يا مذمت نكرده باشند، معلوم مي‌گردد از رجال اهل سنت بوده. زيرا ايشان نام رجال شيعه را در كتب خود يا ذكر نمي‌كنند و يا او را قدح مي‌كنند كه رافضي و يا خبيث و يا كافر و يا ضعيف‌الحال است. پس اكر مرشدي را در كتب خود مدح كردند، معلوم مي‌شود شيعه نبوده است. براي نمونه نام عدّه‌اي از مرشدان و پيران طريقت صوفيه و عرفاء ذكر مي‌گردد.

حسن بصري تمام فرق صوفيه او را سرسلسلهء خود مي‌دانند و اكثراً خرقهء خود را به او مي‌رسانند، چنانكه معصوم علي‌شاه در طرائق نقل كرده و نفحات الانس نيز در صفحه 433 نقل كرده اين اشعار را از براي خودشان:

رسيد فيض علي را ز احمد مختار                      پس از علي حسن آمد خزينهء اسرار

حبيب و طائي و معروف و سري و جنيد              دو بوعلي و ديگر مغربي سرِ اخيار

و گويد: از علي به حسن بصري و از او به حبيب عجمي و از او به داود طائي و از او به معروف كرخي خرقه رسيده و همچنين نفحات‌الانس جامي و سايرين نوشته‌اند كه خرقهء صوفيان به حسن بصري مي‌رسد. اهل سنت حسن بصري را از زهاد شمرده‌اند و در تذكرةالاولياء و نفحات براي وي كرامات و مقاماتي ذكر كرده‌اند، ولي علامه حلي و ساير علماي شيعه بالاتفاق او را فاسدالعقيده و رياكار مي‌دانند و از فضل بن شاذان روايت كرده‌اند كه او رياكار بوده و مطابق ميل مردم زهد را اعمال مي‌كرد و طالب رياست بود و او رئيس قدريه بوده كه شعبه‌اي از كفر مي‌باشد و خود را نزد سُني سُني، و نزد شيعه شيعه جلوه مي‌داد. تمام علماي شيعه او را مذموم دانسته‌اند و اخبار بسيار و متواتر از ائمهء هدي در مذمت او رسيده، اما علماي سني او را ثقه مي‌دانند و از او بسيار تعريف كرده‌اند. ابن حجر عسقلاني در كتاب تقريب او را ذكر كرده و گويد: او ثقه اهل تدليس نيز مي‌باشد. در اينجا چند خبر معتبر در احوال او از كتب شيعه نقل مي‌كنيم:

اول طبرسي در احتجاج و هم ديگران در كتب خود نقل كرده‌اند كه ابن ابي‌العوجاء زنديق بود و تظاهر مي‌كرد بر ضد اسلام، ولي از شاگردان حسن بصري بود و در مكتب او تربيت شده بود و منكر هدايت بود. به او گفتند تو مذهب استاد خود را ترك گفتي و داخل چيز بي‌اصلي شدي. گفت: استاد من حسن بصري به روشي استقامت نداشت، گاهي جبري بود و گاهي قدري، من باور ندارم او به مذهبي قائل شده باشد.

دوم در كتاب سفينةالبحار و در بحارالانوار و ساير كتب نقل كرده‌اند كه حسن بصري نامه نوشت به امام حسن(عليه السلام): اما بعد، پس شما اهل بيت نبوّت و معدن حكمت مي‌باشيد. خدا شما را كشتي جاري قرار داده در درياهاي عميق كه هر كس بايد به شما پناه برد، آنكه به شما اقتداء كند، هدايت يابد و آنكه از شما تخلف كند، هلاك باشد. من نوشتم به سوي تو اين نامه را در حاليكه حيرانم و امت اختلاف كرده‌اند در قدر، پس بيان كن آنچه را خدا به شما عطا كرده است. امام حسن(عليه السلام) در جواب نوشت: ما اهل بيت چنانيم كه نوشته‌اي. و اما نزد تو و اصحابت اگر چنين بوديم، خود را مقدم بر ما نمي‌داشتي و ديگران را بر ما ترجيح نمي‌دادي و به جان خودم قسم خداوند مثل زده شما را در كتاب خود آنجا كه فرمود: « أَتَسْتَبْدِلُونَ الَّذِي هُوَ أَدْنَى بِالَّذِي هُوَ خَيْرٌ... آيا به جاى چيز بهتر خواهان چيز پستتريد( بقره، آيه 61) ».

سوم بسياري از بزرگان علماء روايت كرده‌اند از ابوحمزه ثمالي كه حسن بصري آمد خدمت حضرت امام باقر (عليه السلام) و گفت: آمده‌ام سؤال كنم از تو از چيزهائي از كتاب خدا. حضرت فرمودند: آيا تو فقيه اهل بصره نيستي؟ گفت: چنين مي‌گويند. حضرت فرمود: آيا در بصره كسي هست كه از او تعليم گيري؟ عرض كرد: خير. حضرت فرمود: پس جميع اهل بصره از تو اخذ علم مي‌كنند؟ عرض كرد: بلي. حضرت فرمود: سبحان الله، امر بزرگي بر عهده گرفته‌اي. پس حضرت از او سؤالاتي كرد و او نتوانست جواب دهد و عاجز شد. حضرت به او فهماند كه تو لياقت فتوي نداري، پس فرمود: به من رسيده از تو چيزي، آيا درست است يا دروغ بسته‌اند بر تو؟ عرض كرد چه چيز؟ حضرت فرمود: مي‌گويند تو مي‌گوئي خدا خلق را خلق كرده و امر ايشان را به خودشان واگذار كرده. حسن بصري ساكت شد و جوابي نداد. حضرت فرمود: تو آياتي را تفسير مي‌كني و آنچه مي‌گوئي ناصواب است، اگر چنين باشد، تو هلاك شده‌اي و ديگران را به هلاكت انداخته‌اي(بحارالانوار، جاد 7، صفحه 138).

چهارم در جلد هشتم بحارالانوار و تواريخ ديگر است كه حضرت اميرالمومنين امام علي(عليه السلام) بعد از فراغ از جنگ بصره به حسن بصري گذشت و او وضو مي‌گرفت. حضرت فرمود: شاداب كن وضوي خود را. حسن بصري گفت: يا علي ديروز مردمي را كشتي كه شهادتين مي‌گفتند و نماز پنجگانه مي‌خواندند و وضو را شاداب مي‌كردند. حضرت فرمود: چرا به ياري ايشان نرفتي؟ گفت: من روز اول از خانه بيرون آمدم براي ياري لشكر عايشه و غسل كردم و اسلحه در بر كردم و شك نداشتم كه حقّ با عايشه است و تخلف او كفر است، چون به خرابهء بصره رسيدم ندائي شنيدم كه اي حسن برگرد، زيرا قاتل و مقتول هر دو در آتش هستند. پس با حالت ترس برگشتم و همچنين روز دوم. حضرت فرمود: راست گفتي، آيا مي‌داني كه بود تو را ندا كرد؟ گفت: نه! حضرت فرمود: برادرت شيطان بود و راست گفت، زيرا قاتل و مقتول از لشكر عايشه در آتش هستند.

مؤلف گويد: عجب است از اين مرد كه مي‌گويد شك نداشتم كه حق با عايشه بود، بلي چون ذات خبيث شد، از امام عادل متنفر است، مگر علي(عليه السلام) مسلمان نبود و نماز نمي‌خواند، پس چرا آنانكه اول شروع به جنگ كردند و قبل از آنكه امام علي(عليه السلام) وارد بصره شود، هفتاد نفر از ياران او را كشتند و اول لشكر امام علي (عليه السلام) را تيرباران كردند. چرا نگفتند علي مسلمان است و لشكريان او نيز مسلمان هستند. آيا آن موقع حسن بصري خواب بود؟ بلي عادت صوفيان آن است كه ادعاي غيب و الهام و نداي غيبي دارند و حقائق را براي خود كشف شده مي‌دانند و اگر براي مسلمين جنگي و جهادي پيش آيد، شانه خالي مي‌كنند، چنانكه حسن بصري ادعا كرد. و معلوم مي‌شود مرشدان صداي شيطان را مي‌شنوند و نيز وحيِ شيطاني كه در قرآن است، براي صوفيه و امثال آنان مي‌باشد.

پنجم ابن عساكر در تاريخ شام نقل كرده كه عُمر بن عبدالعزيز محمد بن زبير را فرستاد نزد حسن بصري تا سؤال كند آيا پيغمبر ابوبكر را خليفه قرار داد يا نه. حسن بصري چون شنيد، به دو زانو نشست و گفت مگر شكي داريد به خداي لا اله الّا هو كه پيغمبر ابوبكر را خليفه قرار داد و ترسيد كه وفات كند و ابوبكر را خليفه نكرده باشد. و طبري در كامل نقل كرده كه حسن بصري مي‌گفت: عثمان را كافران و منافقان يعني مهاجر و انصار كشتند.

مؤلف گويد: حسن بصري از سنيان هم سني‌تر شده. زيرا سنيان چنين ادعائي در حقّ ابوبكر و عثمان نكرده‌اند.

ششم ابن ابي‌الحديد در شرح نهج البلاغه گويد: حسن بصري از دشمنان علي(عليه السلام) بود و مي‌گفت: اگر علي در مدينه مي‌ماند و خرماي پست مي‌خورد، بهتر از اين بود كه داخل خلافت شود. روزي به حضرت امير اعتراض كرد كه چرا مسلمانان را كشتي؟ حضرت فرمود: تو را بد آمد؟ گفت: بلي. حضرت فرمود پس هميشه بد باش، از اين جهت حسن بصري پيوسته عبوس و غصه‌دار بود تا مرگ. و كشّي و علامه ممقاني در جلد يكم رجال خويش و همچنين بسياري از علماي ديگر فرموده‌اند اخبار در مذمت او متواتر است.

هفتم محدث قمي در سفينه، جلد 1، صفحه 263 روايت كرده كه چون حضرت امير بصره را فتح كرد، مردم جمع شدند در نزد حضرت و در ميان مردم بود حسن بصري و الواحي با خود آورده بود كه هر وقت حضرت امام علي(عليه السلام) سخني مي‌فرمود، حسن بصري مي‌نوشت. حضرت با صداي بلند فرمود چه مي‌كني؟ عرض كرد آثار شما را مي نويسم تا آنكه بعد از شما روايت كنم. حضرت فرمود: آگاه باشيد هر قومي را سامري مي‌باشد و حسن بصري سامري اين امت است. آگاه باشيد نمي‌گويد « لا مساس »، ولي مي‌گويد « لا قتال ». و اين خبر را اكثر مورّخين و محدّثين نقل كرده‌اند.

حسن بصري در سال 21 هجري، يعني ده سال بعد از وفات رسول‌خدا(صلّي الله عليه و آله) متولد شده و در  سال 110 به سن 89 سالگي فوت كرد و اين تاريخ محل اتفاق مورخين است. پس كذب صوفي صاحب طرائق معلوم مي‌شود كه نوشته او در خانه پيغمبر بود و از آب كوزهء حضرت رسول آشاميد. صاحب كتاب حيوان و همچنين دميري و ديگران در ضمن آيهء « وَ وَاعَدْنَا مُوسَى ثَلاَثِينَ لَيْلَةً. و با موسى سى شب وعده گذاشتيم (اعراف، آيه 142) » نوشته‌اند كه چون وعدهء موسي تمام شد و نزد قوم خود نيامد، به مفاد « وَ أَتْمَمْنَاهَا بِعَشْرٍ. و آن را با ده شب ديگر تمام كرديم » بني‌اسرائيل به هارون گفتند از موسي خبري نشد. ممكن است رؤساي ما را هلاك كرده باشد. سامري گفت چون موسي از شما رنجيده خاطر جدا شد، زيرا شما بعد از غرق فرعونيان اموال آنها را گرفتيد و موسي شما را منع كرد، اعتنا نكرديد، لذا از شما كناره‌گيري كرد كه بلا نازل شود، در ميان شما نباشد، اگر از آن اموال بگذريد، خوشنود شود و برگردد. بني‌اسرائيل باور كردند و از آنچه از آل فرعون گرفته بودند، در چاهي ريختند. سامري گفت: تا اموال را نسوزانيد، موسي نيايد. پس سر چاه را گشودند و سوختنيها را آتش زدند و آنچه گداختني بود، به سامري دادند تا بگدازد. سامري آنچه طلا و نقره بود گداخت و در حضور آنان در گودالي دفن كرد. چون شب شد، طلاها را بيرون آورد و قالب گوساله‌اي ريخت و چون در آن مي‌دميد آوازي از آن برمي‌خاست كه عرب آن را خوار گويند: « فَأَخْرَجَ لَهُمْ عِجْلًا جَسَدًا لَهُ خُوَارٌ فَقَالُوا هَذَا إِلَهُكُمْ وَ إِلَهُ مُوسَى فَنَسِيَ. پس براى آنان پيكر گوسالهاى كه صدايى داشت بيرون آورد و[او و پيروانش] گفتند اين خداى شما و خداى موسى است و [پيمان خدا را] فراموش كرد(سوره طه، آيه 88) ». سامري به بني‌اسرائيل گفت: خداي موسي خودش آمده، مي‌خواهد شما را دعوت كند به سوي خود. پس تمام مردم به تماشاي گوساله صف كشيدند. گوساله بانگي زد، سامري به خاك افتاد و سجده كرد. ساير مردم پيروي او كردند و چون سر از سجده برداشتند، به وجد و شوق آمدند و حالي پيدا كردند و شروع به رقصيدن كردند. اين عمل از آن روز باقي ماند كه عرب هم در جاهليت نزد بتها برمي‌جستند و كف مي‌زدند و صوت مي‌كشيدند و رقص مي‌كردند، تا آنكه رسول‌خدا(صلّي الله عليه و آله) منع نمود. در زمان معاويه شيوع پيدا كرد چنانكه شيخ جليل ابن حمزه در كتاب « هادي الي النجاة » نقل مي‌كند كه معاويه حصرالبول شد از شدّت درد قيام مي‌كرد، دور مي‌زد و گاهي بدون شعور برمي‌خاست و بر زمين مي‌افتاد. جماعتي از بني اميه براي خوش آمد او خود را مانند او مي‌كردند و دور مي‌زدند و شفاي او را مي‌خواستند. چون درد او ساكن مي‌شد، به غنا و طرب و دف و رقص مي‌پرداختند. اين عمل در بني اميه ماند تا آنكه ابوهاشم صوفي كه در آخر زمان بني اميه بود، ديدند و از اعمال ديني خود قرار داده و مجلس ذكر خود را مقرون مي‌نمود به رقص، چنانكه در ميان صوفيه برقرار مانده.

مردي از شام خدمت حضرت اميرالمؤمنين(عليه السلام) عرض كرد چرا گاو سرش را به آسمان بلند نميكند و چشمش را به طرف آسمان نمي‌گشايد؟ حضرت فرمود: براي شرم از خدا كه قوم بني‌اسرائيل گوساله پرستيدند و سامري كه باعث اين عمل شد، يكي از دوازده نفري است كه در تابوت آتش در اسفل دوزخ مي‌باشند در اشدّ عذاب. پس سامري اين امت يعني حسن بصري را چگونه عذاب خواهد نمود(إذا فسد العالِم، فسد العالَم).

سفيان ثوري ابن مسروق يكي از بزرگان صوفيه است. ولي در سفينةالبحار، صفحه 631 و بسياري از كتب ديگر ذكر شده است كه او از شرطه و لشكريان هشام بن عبدالملك اموي بود و در قتل حضرت زيد بن علي بن الحسين (عليه السلام) شركت كرد. علامه ممقاني و علامه حلي و ابن داود و ساير علماء رجال شيعه او را ضعيف شمرده‌اند و گفته‌اند شيعه نبوده و از معاصرين حضرت امام صادق(عليه السلام) بوده و ايراد و اعتراض بر آن حضرت بسيار كرده است.

در كشكول شيخ بهائي، صفحه 520 نقل كرده كه چون سفيان به لباس حضرت ايراد كرد كه چرا نرم است، حضرت صادق(عليه السلام) لباس زيرين خود را كه زبر بود به او نشان داد و فرمود: « لباس زبر را در زير لباسها پوشيده‌ام براي خدا و لباس فاخرِ نرم را رو پوشيده‌ام براي خانواده، پس لباس ژندهء سفيان را عقب زد و معلوم شد در زير آن لباس نرم پوشيده براي خوشي خود و لباس ژنده را روي آن پوشيده براي تظاهر به فقر و گول زدن مردم و در روايت است كه چون لباس فاخر حضرت را ديد، به رفقايش گفت الآن مي‌روم جعفر بن محمد را سرزنش مي‌كنم... سفيان يكي از صاحبان رأي و قياس بوده و از روايات معلوم مي‌شود كه سفيان اصحابي داشته از صوفيان و زهدفروشان كه مانع بودند از اينكه مردم به خدمت حضرت صادق(عليه السلام) برسند. از آنجمله در كتاب كافي روايت شده از سُدير صيرفي كه در مكّه بودم، حضرت صادق(عليه السلام) دست مرا گرفت و فرمود اي سدير همانا مردم مأمور شدند بيايند طواف كنند به اين سنگها و بعد بيايند و دوستي خود را به ما برسانند و اين قول خدا است كه فرموده: « وَ إِنِّي لَغَفَّارٌ لِّمَن تَابَ وَآمَنَ وَ عَمِلَ صَالِحًا ثُمَّ اهْتَدَى. و به يقين من آمرزنده كسى هستم كه توبه كند و ايمان بياورد و كار شايسته نمايد، سپس هدايت شود(طه، آيه 82) ». عرض كردم: به كجا هدايت شود؟ حضرت فرمود: به ولايت ما هدايت شود و اشاره كرد به سينه شريف خود و فرمود اي سدير آيا نشان دهم به تو آنان را كه مانع هستند از دين خدا، سپس نظر فرمود به ابوحنيفه و سفيان ثوري و عدّه‌اي ديگر و اشاره نمود كه ايشان باز مي‌دارند مردم را در اين زمان و آنها حلقه زده بودند در مسجدالحرام. حضرت فرمود ايشان گمراه مي‌كنند و مانع هستند از دين خدا، بدون آنكه هدايتي و كتاب و مدركي داشته باشند. اگر ايشان بنشينند در خانه‌هاي خود، مردم گردش مي‌كنند، در جستجوي حقّ برمي‌خيزند، چون كسي را نيابند كه از خدا و رسول خبر دهد، نزد ما خواهند آمد، پس ما ايشان را خبر دهيم از خداي تعالي و رسول او(صلي الله عليه و آله).

و نيز در كافي روايت كرده از حكم بن مسكين كه سفيان ثوري با مرد قريشيِ مكي گفت: بيا برويم نزد جعفر بن محمد. آن مرد قريشي گفت: من با او رفتم و ديدم حضرت صادق(عليه السلام) سوار شده، سفيان عرض كرد براي ما نقل كن خطبه‌اي كه رسول خدا در مسجد خيف بيان فرمود. حضرت فرمود: بگذار بروم و به حاجت خود برسم، زيرا مي‌بيني سواره مي‌باشم، چون برگشتم برايت بيان خواهم كرد. سفيان گفت تو را قسم مي‌دهم به خويشاونديت با پيغمبر كه الان برايم بيان كن. حضرت پياده شده و سفيان مرا امر كرد دوات و كاغذي حاضر كردم. حضرت فرمود: بسم الله الرحمن الرحيم، خطبه پيغمبر در مسجد خيف: خدا نوراني كند بنده‌اي كه قول مرا بشنود و حفظ كند و به غائبين برساند، چه بسا حامل دانش كه خود دانشمند نيست و چه بسيار دانشي كه به دانشمندتر از خود مي‌رساند. سه چيز است كه دل مرد مسلمان(مسلمان حقيقي) بر آنها خيانت روا نمي‌دارد. اخلاص عمل براي خدا و نصيحت براي ائمهء مسلمين و ملازم شدن با جماعت ايشان... پس حضرت سوار شد و رفت. من و سفيان آمديم، بين راه به من گفت صبر كن، نظري كنم در اين حديث. من به او گفتم در اين حديث؟! والله كه حضرت صادق(عليه السلام) چيزي را بر گردن تو گذاشت كه ديگر نمي‌تواني برداري. سفيان گفت چه چيز؟ گفتم اين سه چيز كه گفت و نوشتي كه دل مرد مسلمان بر آنها خيانت روا نمي‌دارد، اول اخلاص عمل براي خدا، خدا را شناختيم، دوم نصيحت و خيرخواهي براي ائمهء مسلمين، آن ائمه كه نصيحت و خيرخواهي ايشان لازم است چه كساني هستند؟ آيا معاويه و يزيد و مروان است كه ما ايشان را فاسق ميدانيم و نماز با ايشان را روا نمي‌دانيم. سوم فرمود ملازم شدن با جماعت ايشان، كدام جماعت؟ جماعت مرجئه كه مي‌گويند هركه نماز نخواند و روزه نگيرد و غسل نكند و كعبه را خراب و با مادر خود زنا كند، او بر دين جبرئيل و ميكائيل است و جماعت قدريه را اراده كرده كه مي‌گويند آنچه خدا خواست نشد و آنچه شيطان خواست شد، يا جماعت حروريه را اراده كرده كه مي‌گويند از علي(عليه السلام) بيزار هستيم و شهادت مي‌دهند كه او كافر است يا جماعت جُهميه را كه مي‌گويند ايمان فقط معرفت است و به قانوني قائل نيستند؟ سفيان گفت واي بر تو، پس جعفر بن محمد و اصحابش چه كسي را امام مي‌دانند؟ گفتم والله مي‌گويند علي(عليه السلام) امام واجب‌الاطاعه است كه نصيحت و خيرخواهي او لازم است و مراد از جماعت و ملازم بودن با آنها اهل بيت او است! پس سفيان چون مطلب را فهميد، نامه را گرفت و پاره كرد و گفت به كسي خبر مده در اين نامه چه بود. و در حديث ديگر است كه حضرت صادق(عليه السلام) به سفيان فرمود: قسم به خدا تو دنيا را ترجيح داده‌اي به آخرت و كسيكه دنيا را ترجيح دهد، خداوند او را كور محشور گرداند. و نيز روايت شده در كتب معتبر كه سفيان ثوري هر قدر مي‌خواست، تهمت مي‌زد به امام صادق(عليه السلام) و از قول او حديث جعل ميكرد، چنانكه عادت صوفيان است و حضرت مي‌شنيد و او را لعن مي‌كرد و تكذيب مي‌فرمود.

در بحارالانوار، جلد 11، صفحه 211 و هم مرحوم كشّي و سايرين روايت كرده‌اند كه عده‌اي آمدند خدمت امام صادق(عليه السلام)، راوي گويد حضرت صادق به من فرمود آيا ايشان را مي‌شناسي؟ گفتم نه. فرمود چطور شده نزد من آمده‌اند؟ عرض كردم ايشان طالب حديث هستند، از هر كس باشد، باك ندارند. امام به يكي از ايشان فرمود: آيا از غير من حديث شنيده‌اي؟ گفت بلي. فرمود براي من نقل كن.  گفت آمده‌ام بشنوم و نيامده‌ام بگويم. امام فرمود چه مانع دارد؟ مگر امانت است كه نبايد گفت؟ عرض كرد نه. و ادامه داد كه سفيان ثوري برايم روايت كرد از جعفر بن محمد كه نبيذ تمام آن حلال است مگر خُمر. امام فرمود زيادتر بگو. گفت: سفيان ثوري برايم روايت كرد از محمد بن علي(عليه السلام) كه هر كس بر خفين مسح نكشد اهل بدعت است و هر كس نبيذ ننوشد و مارماهي نخورد و طعام و ذبايح كفار ذمي را تناول نكند، گمراه است. زيرا عُمَر نبيذ را آشاميد و مسح بر خفين نمود، سه روز در سفر و يكروز و يك شب در حَضَر و اما ذبايح اهل ذمه را علي(عليه السلام) فرمود بخوريد كه خدا حلال كرده. پس سكوت كرد. امام فرمود: زيادتر بگو. گفت آنچه شنيده بودم گفتم. امام فرمود تمام را گفتي؟ گفت نه. امام فرمود زيادتر بگو. گفت عمرو بن عُبيد از حسن بصري روايت كرده كه مردم چيزهائي گفته‌اند كه اصلي ندارد و در قرآن نيست، از آنجمله عذاب قبر و ميزان و حوض كوثر و شفاعت و نيت خير و شرّ كه جزائي بر آن باشد، مگر آنكه بعمل برسد. راوي گويد: از اين دروغهاي مزخرف مرا خنده آمد، امام اشاره كرد كه خودداري كن تا احاديث او را بشنويم. او سر برداشت و گفت براي چه مي‌خندي؟ از حقّ يا باطل؟ گفتم از تعجب كه چگونه حفظ كرده‌اي اين احاديث را. پس ساكت شد و حضرت به او فرمود زياد كن براي ما. گفت از سفيان ثوري شنيدم كه روايت كرد از محمد بن منكدر كه علي را بر منبر كوفه ديده بود و شنيد كه علي مي‌گويد اگر مردي مرا برتري دهد بر ابوبكر و عمر و افضل بداند، حدّ مفتري يعني هشتاد تازيانه بر او خواهم زد. امام فرمود بيشتر بگو. گفت از سفيان شنيدم كه روايت كرد از جعفر بن محمد كه گفت حبّ ابوبكر و عمر ايمان است و بغض ايشان كفر. امام فرمود بيشتر بگو. گفت روايت كرد مرا يونس بن عبيد كه علي(ع) كُندي كرد از بيعت ابوبكر، ابوبكر به اوگفت چه تو را بازداشت از بيعت من؟ والله قصد كردم گردنت را بزنم. علي گفت اي خليفهء پيغمبر عفو نما. ابوبكر گفت عفو كردم. امام فرمود بيشتر بگو. گفت سفيان ثوري از حسن بصري روايت كرد كه ابوبكر خالد بن وليد را امر كرد بزند گردن علي را وقت سلام نماز صبح و ابوبكر آهسته سلام گفت. سپس گفت اي خالد آنچه امرت كردم مكن(مقصود از جعل اين روايت آن است كه ابوبكر بعد از سلام سخن گفته، پس نماز او باطل نيست. ولي روايات شيعه مي‌گويد كه ابوبكر قبل از سلامِ نماز سخن گفت). امام فرمود بيشتر بگو. گفت نعيم بن عبيدالله از جعفر بن محمد روايت كرده كه علي دوست داشت به خرماي كم ينبع قناعت مي‌كرد و در سايهء آنها مي‌ماند و از خرماي پست تناول مي‌كرد و در جنگ جمل و نهروان حاضر نمي‌شد و اين حديث را سفيان ثوري نيز از حسن بصري روايت كرده است. امام فرمود بيشتر بگو. گفت عباد از جعفر بن محمد روايت كرد كه چون علي روز جمل زيادي خون و كشته‌ها را ديد، به فرزندش امام حسن گفت اي پسر هلاك شدم. حسن بن علي گفت: اي پدر مگر نگفتم و نهي ننمودم تو را از اين خروج؟ علي گفت پسرجان نمي‌دانستم كار به اينجا مي‌كشد. امام فرمود زيادتر بگو. گفت براي ما روايت كرد سفيان ثوري از جعفر بن محمد كه چون علي اهل صفين را كشت، بر ايشان گريه كرد، سپس گفت خدايا مرا با ايشان در بهشت محشور گرداند. راوي گويد: از اين دروغها خانه بر من تنگ شد و عرق كردم و نزديك بود از جا در بروم و برخيزم و او را لگدكوب سازم، يادم آمد اشارهء امام را، پس خودداري كردم. امام فرمود از كدام شهر هستي؟ گفت از بصره. فرمود اين كسي را كه از او روايت كردي و نام او را جعفر بن محمد گفتي مي‌شناسي؟ گفت نه. فرمود هرگز از خود او چيزي شنيده‌اي؟ گفت نه. امام فرمود احاديثي كه ذكر كردي، صحيح و حقّ مي‌داني؟ گفت بلي. فرمود چه وقت شنيده‌اي؟ گفت وقت آن را نمي‌دانم، اِلا آنكه اينها احاديثي مي‌باشند كه مدتها اهل شهر ما روايت مي‌كنند و شكّ در اينها ندارند. امام فرمود اگر جعفر بن محمد را ببيني و به تو بگويد اين چيزها كه از من روايت كرده‌اي دروغ است و من نمي‌شناسم و روايت من نيست، تصديق خواهي كرد؟ گفت نه. فرمود براي چه؟ گفت براي آنكه مرداني شهادت به راستي اين احاديث داده‌اند كه شهادت آنها بر هر چيز پذيرفته است. امام بسيار متغير شد تا آنجا كه فرمود: « مَنْ كذب عَلَيْنا حَشَرَهُ الله يَوْم الْقِيامَة اَعْمي يَهُودِياً وَ إِنْ ادرك الدجال آمن بِهِ وَ إِنْ لَمْ يُدْركه آمن بِهِ فِي قَبْرِهِ. كسي كه دروغ بر ما ببندد، خدا او را كور محشور كند در قيامت، يهودي شود و اگر دجال را ببيند، به او ايمان آورد و اگرنه، در قبر به او ايمان آورد »، تا آنكه فرمود عجب‌تر از هر چيز اين است كه بر من دروغ بسته‌اند و از من حكايت مي‌كنند چيزي را كه نگفته‌ام و احدي از من نشنيده و مي‌گويد اگر جعفر بن محمد منكر شود، تصديق او نكنم، خدا مهلت ندهد ايشان را. سپس فرمود جدم اميرالمؤمنين چون از بصره خارج شد، به اطراف آن نظر كرد و گفت خدا تو را لعنت كند اي متعفن‌ترين خاكها.

مؤلف گويد: معلوم باشد نامهائي كه در اين خبر ذكر شد همه از عرفاء و رياكاران اهل سنت بوده كه اينها تهمت به ائمهء ما مي‌زدند، پس مي‌گوئيم صوفيان و درويشان در حقّ سفيان ثوري چه نوشته‌اند. تذكرةالاولياء شيخ عطار، صفحه 174 نوشته كه سفيان ثوري تاج دين و ديانت و شمع هدايت و قطب حركت بود. سفيان ثوري از بزرگان دين و اميرالمومنين بود. و بالاخره براي او وحي و الهام قائل شده وكراماتي به او نسبت داده و گويد مقتداي به حقّ و از مجتهدان پنجگانهء اهل سنت و در ورع و تقوي به نهايت رسيده بود و در صفحه 175 نوشته كه سه استاد داشت، يكي يهودي، يكي نصراني و يكي مجوسي! مؤلف گويد: از اين استادها معلوم مي‌شود كه از كجا اسلام خراب شده. ابن حجر عسقلاني و ساير علماي سني نوشته‌اند كه سفيان ثوري ثقه و عابد و امام و حجت است و تدليس هم مي‌كرده.

مؤلف گويد: شگفت‌آور است كه او را اهل تدليس دانسته‌اند و با اين حال او را امام و حجت ميدانند.