در ادامهء مطالب و مباحث حقيقة العرفان روشن خواهد شد كه مخترعين ، پيران و مشايخ اوليّهء تصوّف و عرفان يا مجوس بوده‌اند مانند حلّاج و امثال او و يا نصراني بوده‌اند مانند معروف كرخي و جُنَيد و امثال آنان كه عقائد خود را با عرفان كفار و فلاسفه يونان مخلوط كردند و از جهل مردم استفاده كرده و به نام اسلام به جامعه تزريق كردند. اين مطلبي است كه تمام نويسندگان و علماي شيعه بر آن متفق هستند كه در مطلب دوم اين كتاب مقداري از نوشته‌هاي آنان ذكر شده است. امّا ايران چنانكه در تاريخ است به جهاتي از اسلام استقبال كرده است:

1‌- امتياز طبقاتي، چنانكه در پيام نوين شماره 2 سال 1337 مي‌نويسد كه طبقهء زير دست در دولت ايران از خود امتيازي نداشتند و براي طبقهء مافوق مانند اسيري بودند، و اين امتياز را جمشيد بوجود آورده بود و اين امتيازات به اندازه‌اي بود كه حتّي اشراف به هفت خانواده تقسيم مي‌شدند و هر يك به ديگري برتري داشت. مانند خانوادهء سلطنتي و خانوادهء قارن‌پهلو و خانواده سورين‌پهلو و امثال آن و هر قسمتي از خاك ايران متعلق به يكي از اين خاندانها بود.

2‌- انحصار منافع و كمال به طبقهء مافوق و محروم بودن ساير طبقات از تحصيل علم و انحصار آن به دربار سلطنتي و عدّه‌اي موبدان.

3‌- تحميلات دولت بر ملّت، علاوه بر آنچه رؤساي محلي از زيردستان استفاده مي‌كردند، دولت و رؤسا هرگونه بيگاري از پيشه‌وران مي‌كشيدند وكارهاي خود را مجاناً بر آنان تحميل مي‌كردند.

4‌- سنگيني باج وخراج بر دوش طبقهء مولّد مملكت، لذا طبقهء مولّد و پيشه‌وران زندگي تلخي داشتند. بيشتر عايدات دولت از ماليات اراضي بوده كه آن را خراج مي‌گفتند و پس از آن اقسام ديگري از عوارض بوده مانند راهداري و سرگزيّت كه از افرادي وصول مي‌شد كه فقير و بدون ملك بودند. ايشان بايد سرانه بدهند و خراج را از درختان ميوه‌دار مي‌گرفتند و از ميوهء آن نيز ماليات مجدد مي‌گرفتند و از حبوبات و غلات نيز ماليات مي‌گرفتند. در بعضي جاها نصف، در بعضي جاها ثلث و بيشتر و كمتر مي‌گرفتند و عجب اين است كه طبقه اول و دوم از تمام تحميلات و خراجها معاف بوده و تمام بارها بر دوش طبقه سوم و چهارم بود و حتّي در برخي از موارد مجبور بودند هدايا و تُحُف هم به دربار و يا براي رؤساي ديگر بفرستند.

5‌- مخارج جنگ و فداكاري منحصر به طبقه سوم و چهارم بود و از هر ناحيه بايد عدّه‌اي سپاهي كه لباس و اسلحهء آنان را نيز خودشان تأمين كرده‌اند، براي جنگ بفرستند و خرج رفت و آمد و ميدان جنگ هم با خودشان بود و گاهي بود كه ماليات زمان جنگ را دو برابر مي‌كردند و بيشتر آن را هم رؤسا و دربار حيف و ميل مي‌كردند.

6‌- خراب كردن آباديها و بريدن درختان و كور كردن چشمه‌ها و سوزاندن خرمنها و راندن مردم از سرزمين خودشان و يا به اسيري بردن ايشان به دست دولت براي آنكه اگر دشمن غلبه كند، مورد استفاده دشمن قرار نگيرد و بهره‌اي نداشته باشد. شهرونداني هم كه اسير دولت شده بودند، در جاهاي دور به بيگاري وادار مي‌گشتند.

7‌- آشفتگي اجتماعي، قانون معيني نبوده و پيشوايان زردشتي هر چه ميل داشتند در قوانين تغيير و تبديل مي‌دادند و ناسخ و منسوخ مي‌كردند. مثلاً قانون نكاح و ارث هرج و مرج بود و قانون درستي نبود كه همه در برابر آن مساوي باشند و منتهاي تعدّي و اجحاف بعمل مي‌آمد و مكرر حكم قتل عموم اقليّتها صادر مي‌شد، مانند قتل عمومي نصاري و مانويان و مزدكيان. به فتواي موبدان هر كس مي‌توانست زنهاي متعدد داشته باشد و گاهي مي‌شد هزار زن مشروع و غيرمشروع براي شاه فراهم بود و زناشوئي با نزديكان جائز، بلكه ثواب و عبادت بود و حتّي پادشاهان با خواهر خود ازدواج مي‌كردند و قوانين بسيار بدي در نكاح و ارث بود. قتل يزدگرد سوم بدست آسياباني در مرو نشان از انزجار مردم ايران از وضعيت حاكم داشته و در موقع ورود اعراب به سرزمين ايران نهايت ياري و كمك را به اعراب كرده و مردمي كه مورد آزار و شكنجه بزرگان ايران بوده‌اند، بكلي دلباخته و شيفته مسلمين بودند و اقليتهاي مذهبي از كشتارها و سختگيريها خلاصي يافته و انحصارها برداشته شد.

اسلام امتيازات طبقاتي را در ايرن حذف نمود و به جاي آن مساوات برقرار ساخت و حقّ مالكيّت كه محدود و منحصر به خانواده‌هاي معيني بود، به همهء افراد تعميم داد و دخالتهاي نارواي موبدان را در زندگي اجتماعي از ميان برداشت و تعلّم علم را كه حقّ عدهء معيني بود، عمومي ساخت. حتّي در تاريخ از محدود بودن علم و تعليم در ايران نوشته‌اند كه انوشيروان محتاج به وامي شد و گفت هر كس اين وام را بدهد، خواهش او برآورده است. يك نفر كفاش حاضر شد كه وام شاه را بپردازد، به شرطي فرزندش داخلِ در اطفال درباري و موبدان شده، حقّ تعليم و تعلّم دانش داشته باشد. اين شرط بر درباريان بسيار مشكل شد و بالاخره شرط او را نپذيرفتند. لذا آثار علمي و قلمي در دوره ساسانيان كمتر ديده مي‌شود. به همين دلايلي كه ذكر شد، در تاريخ مشاهده مي‌شود كه ناگهان بدون كوچكترين مانع و رداعي تمام طنطنه و كبكبهء ساسانيان برچيده مي‌شود و تمدن اسلام جاي آن را گرفته، گويا هيچ اشكالي براي آمدن تمدن اسلامي نبوده و اگر ساسانيان لشكري داشته‌اند، در معني صورت و سياهي لشكر بوده و تمام آنان متمايل به فتح اعراب بوده‌اند.

در تاريخ هم به نكاتي برمي‌خوريم كه صدق گفته‌ء ما را آشكار مي‌سازد. مثلاً سر پرسي كاكس در جلد اول كتاب تاريخ ايران مي‌نويسد: جنگ ذات‌السلاسل را كه در حفير، چند كيلومتري كويت بين مسلمين به سرداري خالد و ايرانيان به سرداري هرمز استاندار خوزستان درگرفت و مسلمين پيروز شدند، به اين علت ذات‌السلاسل يعني جنگ زنجيريان ناميدند كه بعضي از سپاهيان ايران را براي جلوگيري از فرارشان به زنجير كشيده بودند. اين جنگ اولين برخورد دو جانب با يكديگر بوده، در سال 12 يا 13 هجري واقع شده است و مي‌رساند كه ايرانيان ميل نداشتند با اعراب بجنگند. قرآن نيز مي‌گويد: « لا اكراه في الدين. در دين اجباري نيست »، پيغمبر هم فرموده است: « و ما انا من المتكلفين. ما از اجبار كنندگان نيستيم ».

 

حديث يازدهم: بحارالانوار، جلد 15، صفحه 54 و تحف‌العقول وكتاب كافي و ساير كتب به سند صحيحي معتبر نقل كرده‌اند و ما يك سند را كه متصل است از زمان ما به زمان ائمه هدي (عليهم السّلام) نقل مي‌كنيم كه روايت مي‌كنم از سيدِ سَند و علامه معتمد ابوالمعالي السيد شهاب‌الدين المرعشي معروف به آقا نجفي تبريزي قمي از استادش فخرالفقهاء الحاج شيخ عبدالنبي نوري تهراني از جماعتي كه از ايشان است استاد و شيخ اجازه‌اش مجدّد مذهب و رئيس شيعه الحاج ميرزا محمدحسن شيرازي الحسيني از رئيس مذهب و دين سيدحسن المدرس الاصفهاني از سيد محمدباقر حجة‌الاسلام الجيلاني از علامه مقدس سيدمحسن كاظمي الاعرجي از وحيد بهبهاني از والد خود محمد اكمل از عالم رباني آقا جمال خوانساري از مُلا محمدباقر مجلسي از والد خود محمدتقي مجلسي از شيخ بهائي محمد العاملي از مقدس اردبيلي و والد خود شيخ حسين بن عبدالصمد از شهيد ثاني زين‌الدين العاملي از استاد خود علي بن عبدالمعالي الميسي از شيخ محمد بن داود الجزيني از شيخ ضياءالدين علي از والد خود شهيد اول از فخرالمحققين از والد بزرگوارش علامه حلّي از محقق صاحب شرايع از شيخ نجيب‌الدين بن نما از ابن ادريس از شيخ عربي بن مسافر از شيخ الياس الحائري از مفيد ثاني الشيخ ابوعلي از والد خود ابي‌جعفر الطوسي از شيخ مفيد به طريق و سندهاي خود از شيخ صدوق و كليني كه در كتب اربعه ذكر شده و از آن جمله سندي است كه در كتاب معيشه كافي در باب « دخول الصوفيه علي الصّادق و احتجاجهم عليه و احتجاجه عليهم » ذكر شده از علي بن ابراهيم از هارون بن مسلم از مسعده بن صدقه - افراد سلسله راويان فوق در اين حديث تمامي از بزرگان دين و علماء ربّاني مي‌باشند كه براي اطلاع بيشتر به كتب رجالي بايد مراجعه نمود - روايت كرده كه داخل شد سفيان ثوري بر حضرت صادق (عليه السّلام) و ديد حضرت لباسهاي سفيد مانند پوست تخم مرغ در بَر كرده است. گفت: لباس، لباس تو نيست. حضرت فرمود: بشنو و حفظ كن آنچه برايت مي‌گويم كه در دنيا و آخرت براي تو خوب است. اگر بر سنت اسلامي بميري و به بدعت از دنيا نروي. تو را خبر دهم كه رسول خدا در زمان فقر و تنگدستي بود، امّا هرگاه دنيا رو كرد، پس سزاوارترين مردم دنيا به دنيا نيكان هستند، نه نابكاران. مؤمنان هستند، نه منافقان. مسلمين هستند، نه كفار. پس چرا انكار مي‌كني بر من اي ثوري، به خدا فسم با اين حال كه مرا مي‌بيني، صبح و شبي بر من نگذشته كه حقّي در مال من باشد و بجاي خودش نرسانده باشم.

راوي گفت: چون سفيان ثوري جوابي نداشت، عدّه‌اي از رياكاران و درويشان آمدند و گفتند: رفيق ما سفيان نتوانست جواب تو را بدهد و حجّتهاي خود را بيان نكرد. حضرت فرمود: شما حجّت بياوريد، شما به علوم دين و قرآن آشنا نيستيد و بي‌خود زهد و عرفان بخود بسته‌ايد و بد راهي را گرفته‌ايد و مردم را به جهالت مي‌كشانيد. برويد علم ناسخ و منسوخ قرآن را فراگيريد و محكم و متشابه و حلال و حرام آن را ياد بگيريد كه شما را به خدا نزديك كند و از ناداني دور نمايد و ناداني را به اهل آن واگذاريد. زيرا جاهلان زياد و اهل علم كم هستند. ... ... ... حديث طولاني است، از ذكر تمام آن صرف نظر شد.

 

حديث دوازدهم: علامه مجلسي در بحارالانوار، جلد 5، صفحه 343 و حيوة القلوب، جلد 1، صفحه 429 و حسن بن علي بن شعبه در تحف‌العقول و فاضل محلاتي در كشف الاشتباه و بسياري از علماء ديگر روايت كرده‌اند از حضرت عيسي (عليه السّلام) كه به حواريين خود فرمودند: « فاحتفظوا من العلماء الكذبة الذين عليهم ثياب الصوف منكسوا رؤسهم الي الارض يزرون به الخطايا يطرفون من تحت حواجبهم كما ترمق الذئاب و قولهم يخالف فعلهم. خود را حفظ كنيد از عالم نمايان دروغي كه جامهء پشمينه پوشند از مكر و شيد، سرهاي خود را به زير افكنند و گناهان را به تزوير و مكر براي مردم تجويز كنند و از زير ابرو مانند گرگ نظر كنند و گفتارشان مخالف رفتارشان باشد ».

مؤلف گويد: اين اوصاف كه ذكر شد تمام در درويشان جمع است. زيرا ايشان عشق و عاشقي و وجد و رقص و آوازه‌خواني و ساير بدعتها و گناهان را حلال مي‌دانند و چيزهائي از خود درآورده‌اند كه دستور قرآن و اسلام نيست و درب خانهء وحي و آلِ محمّد را گذاشته و به فلاسفهء كفّار و عرفاي گمراه و خيالات شاعرانه چسبيده‌اند.

 

حديث سيزدهم: در بحارالانوار، جلد 1 و نهج البلاغه آمده است كه اميرالمؤمنين امام علي (عليه السّلام) در مذمّت چنين كساني مي‌فرمايد: « و آخر قد تسمي عالماً و ليس به فاقتبس جهائل من جهال و اضاليل من ضلال و نصب اشراكاً من حبائل غرور و قول زور قد حمل الكتاب علي آرائه و عطف الحقّ علي اهوائه يؤمن من العظائم و يهون كبير الجرائم اعتزل البدع و بينها اضطجع. عدهء ديگري خود را عالم ناميده، در صورتي كه نادان هستند و گرفته است جهالتهائي از نادانان و گمراهي‌هائي را از گمراهان و دامهائي براي فريب مردم گسترده، قرآن را به رأي خود حمل و تفسير مي‌كنند و آنچه مطابق هواي نفس آنان است، حقّ مي‌دانند و مردم را از خطرهاي بزرگ ايمني مي‌دهند و گناهان بزرگ را در نظر مردم آسان مي‌نمايند و خود را از بدعتها دور مي‌دانند و حال آنكه غرق در بدعت هستند ».

 

حديث چهاردهم: علامه ممقاني در جلد 1 رجال، صفحه 99 و ديگران روايت كرده‌اند از حضرت امام حسن عسكري (عليه السّلام) كه: « انه كتب الي قوامه بالعراق احذروا الصوفي المتصنع. دوري كنيد از صوفيان كه خود رأي و رياكار هستند ».

چون بنا بر اختصار است، به همين چند حديث اكتفاء شد. مخفي نماند كه يك آيه و خبر در مدح صوفيّه از قرآن و اهل بيت عصمت نرسيده و در كتب معتبر شيعه نيست و اگر در كتب خود صوفيّه باشد، اعتبار ندارد، زيرا براي ترويج مرام خود، بناي ايشان بر جعل و تزوير است. اگر چه در كتب خودشان هم آيه و حديثي نديدم كه خدا و رسول به صوفيگري و درويشي امر كرده باشند.