كَم مِّن فِئَةٍ قَلِيلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثِيرَةً بِإِذْنِ اللّهِ وَاللّهُ مَعَ الصَّابِرِينَ

چه بسا گروهي اندك بر لشكري عظيم، به اِذن و فرمان خداوند، پيروز شود، و البته خداوند هميشه با كساني است كه صبر و پايداري پيشه مي‌كنند.

 

پس از حضرت موسي(عليه السّلام) ، بني‌اسرائيل كه در فلسطين مستقر شده بودند، به بيراهه رفتند و در باتلاق گناه درغلتيدند و دين خدا را واژگونه ساختند و از فرمان پروردگار بيرون شدند.

پيامبري كه آن زمان در ميان ايشان بود « اشمويل »*1 نام داشت. او مردم را به انجام خوبي‌ها فرمان مي‌داد و از اعمال زشت باز مي‌داشت. امّا مردم گوش به پند و اندرز او نمي‌دادند و به گمراهي و سركشي خويش اصرار مي‌ورزيدند.

خداوند نيز به سزاي اين تبهكاري، جالوت را كه از بازماندگان قبطيان (مردم مصر) و فرمانرواي « عمالقه » بود، بر بني‌اسرائيل مسلّط كرد. عمالقه اقوامي وحشي بودند و در منطقه‌اي ميان مصر و فلسطين، در سواحل درياي روم مي‌زيستند. جالوت سرداري بود وحشي‌تر از عمالقه، و خونريزي، قتل و غارت برايش امري بس آسان و گوارا مي‌نمود. او پيوسته بر بني‌اسرائيل يورش مي‌برد و ايشان را از سرزمين‌هايشان بيرون مي‌راند و غارتشان مي‌كرد و زنان و دخترانشان را به اسارت مي‌گرفت.

تا آن زمان، معمول چنان بود ( يا بني‌اسرائيل چنان مي‌پنداشتند) كه پيامبران در ميان بني‌اسرائيل از يك خاندان بودند و پادشاهان از خانداني ديگر. از اين رو فرزندان يعقوب كه هنوز خاطرهء خونريزيهاي فرعون را از ياد نبرده بودند به جان آمده و به نزد جناب اشمويل شتافتند و گفتند: « ابْعَثْ لَنَا مَلِكًا نُّقَاتِلْ فِي سَبِيلِ اللّهِ. پادشاهي در ميان ما برانگيز تا – به اميري و سرداري او – در راه خدا پيكار كنيم ».*2

و جناب اشمويل با شمناخت و سابقه‌اي كه از ايشان داشت، گفت: « هَلْ عَسَيْتُمْ إِن كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِتَالُ أَلاَّ تُقَاتِلُواْ. چنان مباد كه اگر جنگ بر شما واجب گشت، پشت به پيكار كنيد ».*2

و يهوديان (بني اسرائيل)، با حالت اعتراض گفتند: « وَ مَا لَنَا أَلاَّ نُقَاتِلَ فِي سَبِيلِ اللّهِ وَ قَدْ أُخْرِجْنَا مِن دِيَارِنَا وَ أَبْنَآئِنَا. چرا در راه خدا نجنگيم در حاليكه از سرزمينهاي خويش رانده شده‌ايم و فرزندانمان را به اسيري برده‌اند ».*2

امّا همانگونه كه حضرت اشمويل پيش‌بيني كرده بود: « فَلَمَّا كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقِتَالُ تَوَلَّوْاْ إِلاَّ قَلِيلًا مِّنْهُمْ وَاللّهُ عَلِيمٌ بِالظَّالِمِينَ. امّا آنگاه كه حكم و فرمان جهاد آمد، جز گروهي اندك، روي از جنگ گرداندند و البته خداوند ستمگران را خوب مي‌شناسد ».*2

به هر روي پس از درخواستهاي مكرر ايشان، مبني بر تعيين سرداري سرافراز و پادشاهي ممتاز، جناب اشمويل فرمود: « إِنَّ اللّهَ قَدْ بَعَثَ لَكُمْ طَالُوتَ مَلِكًا. خداوند طالوت را به عنوان پاشاه براي شما برگزيد و برانگيخت ».*3

امّا آنان اعتراض كردند و نسبت به معرفي طالوت به عنوان پادشاه گفتند: « أَنَّى يَكُونُ لَهُ الْمُلْكُ عَلَيْنَا وَ نَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْكِ مِنْهُ وَ لَمْ يُؤْتَ سَعَةً مِّنَ الْمَالِ. اوچگونه مي‌تواند بر ما پادشاهي كند در حاليكه ما از او سزاوارتريم، و نيزي از نظر مال و دارايي امكانان زيادي ندارد و فقير است ».*3

چنانكه پيشتر هم اشاره شد تا آن زمان معمول جنان بود كه پيامبران از خاندان و فرزندان « لاوي »*4 برانگيخته مي‌شدند و پادشاهان از فرزندان حضرت يوسف (عليه السّلام). امّا طالوت كه به پادشاهي برگزيده شده بود، از فرزندان « بنيامين » برادر ديگر حضرت يوسف (عليه السّلام) بود كه از يك مادر بودند. نه از خاندان پيامبران بود و نه از سلسلء پادشاهان. و اين يكي از دلايل اعتراض بني‌اسرائيل به برگزيده شدن جناب طالوت بود. امّا گويا آنان فراموش كرده بودند كه خداوند ناچار و ناگزير نيست كه هميشه يكسان عمل كند. نبوت و پادشاهي و هر مقام و هر چيزي را به هر كس كه خود اراده فرمايد، عطا مي‌كند و بندگان را در اين باره اراده و اختياري نيست. « قُلِ اللَّهُمَّ مَالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِي الْمُلْكَ مَن تَشَاء وَ تَنزِعُ الْمُلْكَ مِمَّن تَشَاء وَ تُعِزُّ مَن تَشَاء وَ تُذِلُّ مَن تَشَاء بِيَدِكَ الْخَيْرُ إِنَّكَ عَلَىَ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ. بگو پروردگار! تويي كه مالك همهء هستي مي‌باشي. هر آن كس را كه خواهى فرمانروايى بخشى و از هر كه خواهى فرمانروايى را باز ستانى و هر كه را خواهى عزّت بخشى و هر كه را خواهى خوار گردانى همه خوبيها به دست توست و تو بر هر چيز توانايى ».*5

اعتراض ديگر آنان اين بود كه جناب طالوت فقير است و دستش از دارائيهاي دنيا تهي است. امّا در پاسخ به هر دو مطلب، ناي اشمويل چنين گفت: « إِنَّ اللّهَ اصْطَفَاهُ عَلَيْكُمْ وَ زَادَهُ بَسْطَةً فِي الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ. خداوند او را بر شما برگزيده – و برتري داده است – و از نظر دانايي و توانايي به او وسعت عطا فرموده است ».*6

به اين ترتيب خداوند بر دو مطلب اساسي كه به گونه‌اي شرط فرمانروائي است، تأكيد فرموده است. يكي قدرت خِرد و انديشه و توانائي علمي، و ديگري قدرت جسماني، و اين هر دو در جناب طالوت وجود داشت، و مهمتر آنكه برگزيدهء خدا بود. خداوند مجدداً از زبان جناب اشمويل يادآوري مي‌فرمايد كه: « وَاللّهُ يُؤْتِي مُلْكَهُ مَن يَشَاءُ وَاللّهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ. و خداوند پادشاهي اش را به هر كس بخواهد مي‌دهد و خداوند گشايشگري بس دانا است ».*6

به هر صورت خداوند جناب طالوت را با دو ويژگي كه خود به او عطا كرده بود، حكومت و پادشاهي داد. و نشانهء سرداري و سروري او را از زبان جناب اشمويل چنين بيان فرمود: « وَ قَالَ لَهُمْ نِبِيُّهُمْ إِنَّ آيَةَ مُلْكِهِ أَن يَأْتِيَكُمُ التَّابُوتُ فِيهِ سَكِينَةٌ مِّن رَّبِّكُمْ وَ بَقِيَّةٌ مِّمَّا تَرَكَ آلُ مُوسَى وَ آلُ هَارُونَ تَحْمِلُهُ الْمَلآئِكَةُ إِنَّ فِي ذَلِكَ لآيَةً لَّكُمْ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ. و پيامبرشان گفت: نشانهء پادشاهي او آن است كه تابوت يادگار حضرت موسي (عليه السّلام) را مي‌آورد كه آرامشي از خدايتان و بازمانده‌اي از آنچه كه خاندان موسي و هارون (عليهما السّلام) از خويش به جاي نهاده‌اند، در آن است. فرشتگان آن را حمل مي‌كنند. - در آوردن اين تابوت اگر مؤمن باشيد، آيتي براي شما است ».*7

تابوتي كه در اين آيهء شريفه از آن سخن رفته است، همان است كه مادر حضرت موسي (عليه السّلام)، چون به دنيا آمد، از ترس فرعون، در آن نهاد و به امواج رود نيل سپرد.اين تابوت پيوسته در ميان بني‌اسرائيل بود و آن را گرامي مي‌داشتند و به آن تبرك مي‌جستند. هنگامي كه زمان وفات حضرت موسي (عليه السّلام) فرا رسيد، الواح آسماني و نيز لباس جنگي خويش و ر آنچه از نشانه هاي نبوت نزدش بود، در آن نهاد و تابوت را به وديعت نزد وصي و جانشين خويش جناب يوشع (عليه السّلام) نهاد.

پس از گذشت روزگاراني چند، حرمت و شوكت تابوت در ميان بني‌اسرائيل شكست. تا آنجا كه كودكان در كوچه‌ها با آن بازي مي‌كردند. تا زماني كه آن تابوت در ميان بني‌اسرائيل بود، ايشان در عزّت و شرافت و آقايي به سر مي‌بردند و چون به گناه آلوده شدند و عزّت تابوت را كنار نهادند، عزّت و سروري ايشان نيز از ميان برفت.

پس از ماجراهايي كه رخ داد و بني‌اسرائيل از حضرت اشمويل تقاضاي تعيين پادشاه كردند، خداوند هم جناب طالوت را معرفي فرمود و هم تابوت را به ميان ايشان بازگردانيد و آن را نشانهء پادشاهي جناب طالوت قرار داد. آنان نيز اين ماجرا را به فال نيك گرفتند و سرانجام جناب طالوت را به پادشاهي پذيرفتند.*8

طالوت هم آمادهء نبرد با جالوت شد و لشكري گران متشكل از شصت هزار مرد جنگي برانگيخت. پيش از حركت لشكر، حادثهء ديگري رخ داد. جناب اشمويل به نزد طالوت امد و گفت: خداوند به من وحي كرده است كه قاتل جالوت كسي است كه لباس جنگي موسي (عليه السّلام) بر قامت او راست مي‌آيد و او يكي از فرزندان « إيشا » *9 مي‌باشد كه از فرزندان لاوي است.

« إيشا » ده پسر داشت و به كار چوپاني مشغول بود و به همهء پسران، جز كوچكترين ـآنها، براي شركت در جنگ به لشكر طالوت پيوسته بود.طالوت او را خواست و لباس جنگي حضرت موسي (عليه السّلام) را كه در تابوتِ مقدّس قرار داشت بيرون آورد و بر قامت يك يك پسران إيشا آزمود. امّا آن لباس بر قامت هيچيك از ايشان راست نمي‌آمد. طالوت كه مي‌دانست پيامبر خدا هرگز خلاف نمي‌گويد از إيشا پرسيد: پسران تو همينها هستند؟ إيشا پاسخ داد: كوچكترين ايشان را كه « داود » نام دارد گذاشته‌ام تا از گوسفندان مراقبت كند.

لشكريان كه شاهد اندازه‌گيري لباس بودند با نگراني انتظار مي‌كشيدند تا چه پيش آيد. طالوت فرمان داد بي‌درنگ داود را حاضر كنند. پس پيكي را فرستادند و داود را خبر دادند كه هر چه سريعتر به لشكر بپيوندد. داود كه فلاخن انداز ماهري بود؛ در حالي كه فلاخن خويش را هم همراه داشت، به راه افتاد. در راه كه مي‌آمد به سه سنگ نسبتاً درشت رسيد و صدايي از سنگها برخاست كه: « ما را برگير و با خود ببر ».

داود با شگفتي چنان كرد كه شنيده بود. او جوان زورمند و شجاعي بود و دلي دلير و سري نترس داشت. چون به نزد طالوت آمد، لباس را بر قامت او آزمودند و اين بار غريو شادي از لشكر برخاست، زيرا كه لباس به اندازهء تن داود بود. همه اين حادثه را به فال نيك گرفتند و دانستند كه فتح و پيروزي در راه است.*10

بقيّه ماجرا را از زبان قرآن مي‌شنويم: « فَلَمَّا فَصَلَ طَالُوتُ بِالْجُنُودِ قَالَ إِنَّ اللّهَ مُبْتَلِيكُم بِنَهَرٍ فَمَن شَرِبَ مِنْهُ فَلَيْسَ مِنِّي وَ مَن لَّمْ يَطْعَمْهُ فَإِنَّهُ مِنِّي إِلاَّ مَنِ اغْتَرَفَ غُرْفَةً بِيَدِهِ. چون طالوت با لشكريان [خود] بيرون شد، گفت:‌ خداوند شما را به وسيله رودخانه‏اى خواهد آزمود پس هر كس از آن بنوشد از [پيروان] من نيست و هر كس از آن نخورد - مگر كه با دستش كفى از آب برگيرد - قطعاً او از [پيروان] من است ».*11

لشكريان از بيابان بي‌آب و علف عبور مي‌كنند و تشنگي شديد بر آنها عارض شده بود و بطور معمول چون به آبي فراوان و گوارا برسند، بايد كالاً سيرآب شوند. امّا چون خداوند مي‌خواست ميزان ايمان و پايداري آنان را بيازمايد، فرمان داد كه هيچكس حق ندارد جز كفي آب بنوشد. آزمايش عجيب و دشواري بود. عزمي آهنين لازم بود كه با وجود تشنگي شديد و آب فراوان و خوشگوار، كسي جز كفي آب ننوشد. ماجرا چنان شد كه قرآن مي‌فرمايد:

« فَشَرِبُواْ مِنْهُ إِلاَّ قَلِيلًا مِّنْهُمْ. از آب آن نهر، مگر تعدادي اندك، آب – فراوان – نوشيدند ».*11

روايت شده است كه شصت هزار به اضافهء سيصد و سيزده تن، تعداد لشكريان طالوت بود و از آن عدّه، شصت هزار نفر از آن آزمايش الهي سرافكنده و شكست خورده بيرون آمدند و فقط سيصد و سيزده نفر پايمردي كردند و طبق دستور فقط جرعه‌اي آب نوشيدند.*12

و نيز گفته‌اند آنان كه جرعه‌اي آب بيشتر ننوشيدند، كاملاً سيرآب شدند، ولي آن عدّه كه از فرمان سرپيچي كردند، هرچه آب مي‌نوشيدند سيرآب نمي‌شدند. حكايت دنيا نيز چنين است؛ هر كس بيشتر از دنيا بهره‌مند شود حريص‌تر مي‌شود و هر كس كمتر بجويد زودتر سير مي‌شود.*13

قرار چنان شد كه آن شصت هزار نفر كه ارادهء سست و عزمي پوشالي داشتند همانجا بمانند و ناظر نبرد باشند، امّا آن سيصد و سيزده نفر، كه اراده اي پولادين داشتند، از نهر عبور كردند و در برابر لشكرين جالوت صف كشيدند. امّا تعداد دو لشكر به هيچ روي با يكديگر قابل مقايسه نبود. از اين جهت ترديد در دل عدّه‌اي از همان مردان عزم آهنين افتادو ترديد در اينكه آيا حريف آن سپاه گران خواهند بود؟ ماجرا را قرآن چنين بيان مي‌كند: « فَلَمَّا جَاوَزَهُ هُوَ وَ الَّذِينَ آمَنُواْ مَعَهُ قَالُواْ لاَ طَاقَةَ لَنَا الْيَوْمَ بِجَالُوتَ وَ جُنودِهِ. وقتي طالوت و آن مردان مؤمن همراهش، از نهر عبور كردند – و انبوه لشكريان جالوت را ديدند – گفتند: امروز ما در برابر جالوت و لشكريانش تاب مقاومت نخواهيم داشت ».14

برخي گفته‌اند اين سخن را كه: « امروز ما در برابر جالوت و لشكريان او تاب مقاومت نخواهيم داشت »، آن عدّه از لشكريان طالوت كه در آن طرف نهر مانده بودند، گفته‌اند.*15

امّا به نظر نمي‌رسد كه مانعي داشته باشد اين سخن را بعضي از همان سيصد و سيزده نفر گفته باشند، زيرا سخن آنها كه گفته‌اند: « لاَ طَاقَةَ لَنَا الْيَوْمَ بِجَالُوتَ وَ جُنودِهِ » هيچ منافاتي با ايمان ندارد. البته روشن است كه در ميان همان افراد مؤمن و استوار، درجات ايمان متفاوت بوده است، و طبعاً عدّه‌اي از ايشان كه از درجهء ايمان بالاتري برخوردار بودند، حتّي اين ترديد را نيز به خود راه ندادند. كساني كه قرآن از قول آنها چنين نقل مي‌كند: « قَالَ الَّذِينَ يَظُنُّونَ أَنَّهُم مُّلاَقُو اللّهِ كَم مِّن فِئَةٍ قَلِيلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثِيرَةً بِإِذْنِ اللّهِ وَاللّهُ مَعَ الصَّابِرِينَ. آنان كه يقين داشتند حتماً به ملاقات و ديدار پروردگارشان نائل مي‌شوند، گفتند: چه بسا كه گروهي اندك بر لشكري عظيم، به اذن و فرمان خداوند، پيروز شود، و البته خداوند هميشه با كساني است كه صبر و پايداري پيشه مي‌كنند ».*16

با اين سخن، لشكريان اندك، امّا مؤمنو استوار طالوت، آمادهء نبرد شدند. « وَ لَمَّا بَرَزُواْ لِجَالُوتَ وَ جُنُودِهِ قَالُواْ رَبَّنَا أَفْرِغْ عَلَيْنَا صَبْرًا وَ ثَبِّتْ أَقْدَامَنَا وَانصُرْنَا عَلَى الْقَوْمِ الْكَافِرِينَ. وقتي در برابر جالوت و لشكريان انبوه او صف كشيدند، گفتند: پروردگارا صبر و پايداري پياپي بر ما ارزاني فرم و قدمهاي ما را استوار بدار و ما را بر گروه كافران پيروزي ببخش ».*17

در اين هنگام داود به فرمان طالوت پا پيش نهاد و در برابر جالوت ايستاد. جالوت بر پيلي عظيم سوار بود و تاجي بر سر نهاده بود كه بر پيشاني تاج ياقوتي درشت مي‌درخشيد و در قلب سپاه استقرار يافته بود. داود از همان سنگهايي را كه با خود داشت در فلاخن نهاد و با قدرتي الهي و نيرويي آسماني آن را به سوي جناح راست سپاه رها كرد. انگار كه صاعقه در سپاه افتاده باشد، ميمنهء سپاه منهزم گشت. سنگ دوم را به جناح چپ پرتاب نمود، ميسره هم از پاي درآمد و سپاهيان به هم ريختند. سنگ سوم را به سوي جالوت نشانه گرفت و سنگ با سرعتي عجيب و شدّتي حيرت‌انگيز چنان بر سر جالوت اصابت كرد كه ياقوت تاج بر مغز جالوت فرو رفت و مغز او را متلاشي كرد. با كشته شدن جالوت لشكر به هم ريخت و سپاهيان طالوت به آساني بر آن لشكر عظيم پيروز شدند. قرآن به اين ماجراي شورانگيز چنين اشاره مي‌فرمايد: « فَهَزَمُوهُم بِإِذْنِ اللّهِ وَقَتَلَ دَاوُدُ جَالُوتَ. به اذن خداوند، سپاهيان اندك طالوت، لشكريان پرشمار جالوت را از هم پراكنده نمودند و داود نيز جالوت را بكشت ».*18

آري بدينسان بود كه لشكر خدا با شماري اندك، امّا ايماني عظيم بر لشكر شيطان پيروز شد و پيوسته حق پيروز است. داستان شيرين و شورانگيز پيروزي ياران كم تعداد طالوت را لشكريان جالوت از آن رو بيان شد تا آن را سرآغازي قرار دهيم كه از چگونگي پيروزي آخرين حجّت حق، حضرت حجة بن الحسن العسكري(عليه السّلام) سخن بگوئيم. به راستي آيا تا به حال از خود خود پرسيده‌ايم كه حضرت وليّ‌عصر (عليه السّلام) چگونه باقدرتهاي وحشتناك و حيرت‌انگيز دولتهاي كافر زمام خود، مقابله خواهد كرد؟

خداوند خواسته است تا سيطره و سلطنت آن حضرت شرق و غرب عالم را فرا گيرد. اين خواست و ارادهء الهي چگونه تحقّق مي‌يابد؟

قدرتهاي كنوني در جهان به صورتهاي گوناگون، نوعاً حاكميّت شيطان را در اين كرهء خاكي تثبيت كرده‌اند. جلوه‌هاي مختلف آن قدرتها را چنين شماره مي‌كنيم:

* زرّادخانه‌هاي سلاحهاي موشكي و اتمي و بمبهاي هيدروژني و شيميايي در سرتاسر دنيا در اختيار نيروهاي اهريمني است. رو در رويي آن حضرت با اين نيروهاي نظامي و جنگ افزارهاي پيچيدهء كنوني*19 چگونه خواهد بود؟

* فكر و فرهنگ حاكم بر جوامع بشري كاملاً شيطاني و پرفريب است. در بندهاي ناگسستني افكار پليد و فاسد، سخت گرفتار شده است. حضرت مهدي (عليه السّلام) با چه نيرويي اين بندهاي اهريمني را از فكر و روح بشر خواهد گسست.

* امكانات و توانايي‌هاي مالي و اقتصادي جهان اغلب در اختيار دشمنان خدا و دشمنان دين خدا است. براي مقابله با قدرتهاي حيرت‌انگيز اقتصاد جهاني كه نوعاً در اختيار يهوديانِ دشمن اسلام است آن حضرت چه خواهد كرد؟

* سياستهاي حاكم بر جهان با بهره‌مندي از ابزارهاي قدرتمند تبليغاتي و رسانه‌هاي جمعي، كاملاً غير انساني و ضد اخلاقي است. براي مبارزه با قدرتهاي سياسي حاكم بر جهان، حضرت مهدي (عليه السّلام) از چه توان و نيروئي برخوردار است؟

* قدرت علمي و فني بشر، ديوانه كننده و حيرت‌انگيز شده است. با اين قدرت كه بشريّت لجام گسيخته آن را كاملاً در اختيار دارد، و چون زنگي مست، تيغ تيز در دست، ديوانه‌وار در جهان پرآشوب جولان مي دهد و ميدان داري مي‌كند، حضرت وليّ‌عصر (عليه السّلام) چه خواهد كرد؟

* علاوه بر همهء اينها فساد و بي‌بند و باري و فحشاء و تبهكاري سرتاسر گيتي را فرا گرفته است. چنانكه قرآن آشكارا در اين باره مي‌فرمايد: « ظَهَرَ الْفَسَادُ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ بِمَا كَسَبَتْ أَيْدِي النَّاسِ. بر اثر اعمال زشت و ناشايست مردم، فساد و تبهكاري سرتاسر كرهء زمين را فرا گرفته است ».*20

به اين ترتيب بيشتر مردم ظاهراً به هيچ روي، آمادگي پذيرش حكومت الهي حضرت مهدي (عليه السّلام) را نخواهند داشت و به مقابله با آن حضرت مي‌پردازند. مگر مي‌شود حضرت مهدي (عليه السّلام) براي مقابله با قدرتهاي عظيم نظامي و نيروي شيطاني فكري و فرهنگي، و توانمندي‌هاي حيرت‌انگيز اقتصادي و امكانات ديوانه كنندهء علمي و فني و توانايي‌هاي پليد سياسي، بي‌سلاح و سپاه ظهور كند؟ مگر مي‌تواند بي‌هيچ حربه‌اي با اين همه قدرتهاي وحشتناك همآوردي و مبارزه كند؟

آري، بي‌ترديد حضرت مهدي (عليه السّلام) با حربه و ابزار و اسلحهء لازم و مناسب با هر يك از آن قدرتها و توانمندي‌هاي بشري كه برشمرديم، به ميدان خواهد آمد. با اين تفاوت كه حربه‌هاي آن حضرت به گونهء ديگري است، و پيروزي آن جناب الهي و آسماني مي‌باشد.

پي‌نوشت:

*1- اشمويل، لفظ عبري به معناي اِسماعيل مي‌باشد بحارالانوار، جلد 13، صفحه 442.

*2- قرآن مجيد، سوره بقره، آيه 246.

*3- قرآن مجيد، سوره بقره، آيه 247.

*4- لاوي يكي از فرزندان حضرت يعقوب (عليه السّلام) بود كه اجازه نداد برادران، حضرت يوسف را بكشند.

*5- قرآن مجيد، سوره آل عمران، آيه 26.

*6- قرآن مجيد، سوره بقره، آيه 247.

*7- قرآن مجيد، سوره بقره، آيه 248.

*8- تفسير علي بن ابراهيم قمي، جلد 1.

*9- إيشا نام عربي « يسّا » مي‌باشد.

*10- تفسير علي بن ابراهيم قمي، جلد 1.

*11- قرآن مجيد، سوره بقره، آيه 249.

*12- تفسير كنزالدقايق، جلد 2، صفحه 386.

*13- تفسير صافي، ذيل آيه 249 سورهء بقره.

*14- قرآن مجيد، سوره بقره، آيه 249.

*15- تفسير كنزالدقايق، جلد 2، صفحه 387.

*16- قرآن مجيد، سوره بقره، آيه 249. در برخي از آيات ظنّ به معناي يقين است، از جمله در همين آيه: منظور از لقاءالله هم يعني ديدار لطف و عنايت خدا، ديدار وعده‌هاي خدا، ايمان و ايقان به اينكه خداوند آنها را از لطف خويش بهره‌مند مي‌سازد.لقاء الله معناي ايمان به قيامت را هم مي‌دهد.

*17- قرآن مجيد، سوره بقره، آيه 250.

*18- قرآن مجيد، سوره بقره، آيه 251.

*19- البته اگر تا زمان ظهور حضرت صاحب‌الامر (عليه السّلام) اين قدرتها هنوز وجود داشته باشند.

*20- قرآن مجيد، سوره روم، آيه 14 و مفاتيح الجنان، دعاي عهد حضرت صاحب‌الامر(عليه السّلام).