سعد بن عبدالله قمّي اشعري گويد: روزي مرا با يكي از نواصب (لعنة الله عليه) و دشمنان سرسخت حضرت اميرالمؤمنين (عليه السّلام) اتّفاق صحبت و مناظره افتاد تا بحث ما به جائي رسيد كه به من گفت: مرگ بر تو و اصحاب تو! شما رافضيّان (شيعيان) مهاجران را نكوهش مي‌كنيد و محبّت رسولخدا (صلّي الله عليه و آله و سلّم) را نسبت به آنها انكار مي‌كنيد و حال آنكه ابوبكر به جهت سبقت در اسلام و افتخار همراهي با آن حضرت در غار ، از همهء ديگر اصحاب آن حضرت برتر است و پيامبر بزرگ همانگونه كه بر جان خود مي‌ترسيد ، در مورد او هم نگران بود ؛ زيرا مي‌دانست كه ابوبكر پس از او خليفهء امّت اسلامي خواهد شد و اگر زنده باشد امر اسلام منظم ، و در صورتي كه كشته شود ، امر اسلام مختلّ خواهد شد ؛ در حاليكه همان شب علي (عليه السّلام) را در رختخواب خود خواباند ، زيرا مي‌دانست اگر علي (عليه السّلام) كشته شود امر اسلام مختلّ نمي‌شود و در ميان صحابه كساني كه جانشين او باشند ، زياد هستند.

سعد بن عبدالله مي‌گويد: البتّه به او جوابهائي دادم ، ولي ساكت نشد.

سپس آن نرد ناصبي به من گفت: شما رافضيها (شيعيان) مي‌گوئيد اوّلي و دوّمي (ابوبكر و عُمَر) منافق هستند و در اين مورد به ماجراي شب عقبه استدلال مي‌كنيد. آيا به نظر شما اسلام آن دو نفر از روي رضا و رغبت بوده يا با اكراه و اجبار ايمان آورده‌اند؟

سعد بن عبدالله اضافه مي‌كند كه از پاسخ به اين سؤال احتراز كرده ، با خود گفتم اگر بگويم آن دو نفر با رضا و رغبت ايمان آوردند ، خواهد گفت پس نمي‌توان آنها را منافق دانست و اگر بگويم در نتيجهء ترس و اجبار دين مقدّس اسلام را پذيرفته‌اند ، در آن زمان اسلام چنين قدرتي كه كسي به اكراه و اجبار ايمان بياورد نداشت.

به هر صورت ، در حاليكه نزديك بود قلبم از حركت بايستد از وي فاصله گرفتم و متعاقباً طيّ نامه‌اي تعداد چهل و چند مسأله را كه جوابي براي آنها نداشتم و بر من مشكل شده بود ، نوشته ، با خود گفتم از جناب احمد بن اسحق نمايندهء حضرت عسكري (عليه السّلام) سؤال خواهم كرد و پس از اينكه براي ملاقات با ايشان رفتم ، معلوم شد كه بسوي سامراء حركت كرده‌اند. من نيز به راه افتادم و در بين راه ايشان را ديده ، ماجرا را با وي در ميان گذاشتم. فرمد: با من به سُرَّ مَنْ رَأي بيا تا اين مسائل را از مولايمان حضرت عسكري (عليه السّلام) بپرسيم. من نيز همراه ايشان به سامراء رفتم و چون بدانجا رسيديم ، به خانهء حضرت عسكري (عليه السّلام) رفتيم و پس از كسب اجازه ، توفيق شرفيابي دست داد.

احمد بن اسحق با خود ظرفي (خورجين و مانند آن) داشت كه در آن يكصد و شصت بدرهء طلا بود و به كساني تعلّق داشت كه به ايشان داده بودند تا به امام حسن عسكري (عليه السّلام) برساند و بر سر هر يك مهر صاحب پول منقوش بود.

هنگامي كه وارد منزل حضرت امام حسن عسكري (عليه السّلام) شديم ، جمال مبارك آن حضرت را كه چون ماه شب چهارده مي‌درخشيد و پسر كوچكي كه در حُسن و جمال همانند ستارهء مشتري و روي زانوي حضرتش نشسته بود ، زيارت كرديم. بر سر مبارك ان حضرت و در جلوي ايشان يك گوي طلائي كه به جواهرات قيمتي آراسته و يكي از بزرگان بصره به ان حضرت هديه كرده بود ، قرار داشت. حضرت امام حسن عسكري (عليه السّلام) قلمي در دست مباركشان بود و بر روي كاغذ چيزي مي‌نوشتند و گاهي كه اراده مي‌فرمودند مطلبي را بنويسند و فرزند عزيزشان قلم را از دست پدر بزرگوار مي‌گرفتند ، امام (عليه السّلام) آن گوي را به طرفي مي‌انداختند و چون وجود عزيز حضرت مهدي (عج) براي بازگرداندن آن گوي تشريف مي‌بردند ، پدر عاليقدرشان از فرصت استفاده فرموده ، آنچه را كه مي‌خواستند ، مي‌نوشتند.

سپس احمد بن اسحق سرپوش را عقب زده ، كيسه‌ها را خدمت حضرت عسكري (عليه السّلام) نهاد. آن حضرت به فرزند دلبندشان فرمودند: عزيزم! از هداياي شيعيانت مُهر بردار و آنها را باز كن. حضرت مهدي (عج) [خطاب به پدر بزرگوارشان] فرمودند: اي مولاي من! آيا درست است كه دست پاك[وليّ خدا] بسوي اموال ناپاك و غير حلال دراز شود؟ آنگاه فرمودند: اي احمد بن اسحق! آنچه در اين ظرف است بيرون بياور تا اينكه حلال و حرام را زا يكديگر جدا كنند. سپس احمد بن اسحق كيسه‌اي را بيرون آورد. امام مهدي (عج) فرمودند: اين كيسه مربوط به فلان شخص از فلان محلّهء قم و هفتاد و دو دينار در آن است. چهل و پنج دينار آن مربوط به فروش خانه است كه از ارث پدر به او رسيده و چهارده دينار آن از فروش هفت دست لباس و سه دينار آن از كرايهء دكانها است.

در اين هنگام حضرت عسكري (عليه السّلام) فرمودند: راست مي‌گوئي فرزندم! اين مرد را به آنچه در اين مال ، حرام است ، راهنمائي فرما. حضرت مهدي (عج) فرمودند: در اين مال ، ديناري هست كه سكهء ري بر آن نقش شده و نيمي از نقش آن از بين رفته است و سه قطعهء ديگر در اين كيسه وجود دارد كه حرام است ؛ زيرا صاحب آن در فلان سال وفلان ماه در نزد نسّاجي (بافنده‌اي) امانتي داشت و آن شخص در همسايگي او زندگي مي‌كرد. مدّتي مديد گذشت و در نتيجهء اينكه دزدي دستبرد زد ، آن امانت ربوده شد و با اينكه آن شخص به صاحب امانت اطّلاع داد كه امانتش ربوده شده است ، او باور نكرد وبيش از ارزش ان امانت از او ارمت گرفت و از همان جنس پيراهني دوخت و اين پول از بهاي آن پيراهن است. كيسه را چون گشودند ، همانگونه كه حضرت امام مهدي (عج) فرموده بودند ؛ عيناً همانطور بود.

سپس كيسهء ديگري را بيرون آوردند و به محض اينكه چشم مبارك حضرت صاحب‌الامر ، امام مهدي (عج) به آن كيسه افتاد ، فرمودند: در اين كيسه پنجاه دينار است و شايسته نيست كه دست ما بسوي ان دراز شودو احمد بن اسحق عرض كرد چرا؟ فرمودند: زيرا در اين پول بهاي گندمي است كه ميان صاحب آن و زارع مشترك بوده و در وقت تقسيم ، صاحب گندمها سهم خود را بطور كامل برداشته و سهم زارع را كمتر داده است.

امام حسن عسكري (عليه السّلام) فرمودند: اي احمد بن اسحق! اين كيسه‌ها و ظرفهاي پول را ببر و به صاحبانشان تسليم نما وسعي كن كه به صاحبانشان برسد ؛ زيرا ما نيازي به اينگونه پولها نداريم. سپس فرمودند: پيراهن آن پيرزن را بده. احمد بن اسحق مي‌گويد: آن پيراهن را در منزل فراموش كرده بودم ، و در نتيجه براي آوردن آن راهي منزل شدم.

سعد بن عبدالله ادامه مي‌دهد: سپس مولايم حضرت عسكري (عليه السّلام) نگاهي به من افكنده ، سؤال فرمودند: براي چه به اينجا آمده‌اي؟ عرض كردم: احمد بن اسحق مرا تشويق كرد تا به زيارت مولايم نائل شوم. فرمودند: مسائلي را كه مي‌خواستي سؤال كني و بدان خاطر به اينجا آمده‌اي ، چه شد؟ عرض كردم: به همان صورت باقي است. فرمودند: از نور چشمم [حضرت مهدي (عج)] بپرس. عرض كردم: اي مولا وپسر مولاي من! بطوريكه براي ما روايت شده است ، جدّ شما حضرت خاتم الانبياء (صلّي الله عليه و آله و سلّم) موضوع طلاق زنان خويش را به اميرالمؤمنين (عليه السّلام) واگذار نمودند و در جنگ جمل اميرالمؤمنين (عليه السّلام) طي پيامي به عايشه فرمودند: در نتيجهء خطائي كه مرتكب شده‌اي ، امّت اسلامي را به هلاكت ، و فرزندان اسلام را به وادي جهالت و ناداني كشيده‌اي ، و اگر از اين عمل دست برنداري ، تو را طلاق مي‌دهم. براي من بفرمائيد معني طلاقي كه پيامبر بزرگ ما به حضرت اميرالمؤمنين (عليه السّلام) تفوسض فرمودند ، چيست؟

امام عصر (عج) فرمودند: خداوند بزرگ ، مقام رسول اكرم (صلّي الله عليه و آله و سلّم) را بسيار والا و معظّم قرار داده و به منظور حفظ كيّان و شخصيّت آن سرور ، مقام همسران آن حضرت را نيز گرامي داشته و آنها را به مقام « اَمَّهات الْمَؤْمنين »  مفتخر ساخته است. رسول اكرم (صلّي الله عليه و آله و سلّم) به اميرالمؤمنين (عليه السّلام) فرمودند: يا علي! اين شرف و افتخار براي همسران من تا وقتي كه آنان بندگي خداوند را ترك نكرده ، به مخالفت با شما برنخيزند ، باقي است و در غير اين صورت شما آنها را طلاق بده و از مقام « اَمَّهات الْمَؤْمنين » خارج كن و اين شرف و افتخار را از آنان بگير.

سعد بن عبدالله مي‌گويد: عرض كردم « فاحشهء مبيّنه » چيست كه اگر زن مرتكب آن گردد ،شوهرش در ايّام عدّه مي‌تواند او را از خانه‌اش بيرون كند؟

حضرت صاحب‌الامر (عج) فرمودند: اين « فاحشه » زنا نيست و « مساحقه » است ؛ زيرا اگر زني زنان كند ،حدّشرعي را بر اوجاري مي‌كنند و اگر كسي بخواهد با اوازدواج كند ، مانع از اجراي عقد نيست ؛ در حاليكه حدّ شرعي مساحقه ، رجم (سنگسار) است و كسي كه خداوند امر فرموده است او را رجم كنند ، گرفتار ذلّت و خواري دنيا و آخرت خواهد بود و كسي نمي‌تواند با او ازدواج كند.

سپس عرض كردم: اي پسر رسولخدا (صلّي الله عليه و آله و سلّم)! از فرمايش خداوند متعال به حضرت موسي (فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ إِنَّكَ بِالْوَادِ الْمُقَدَّسِ طُوًى سورهء طه ، آيهء 12) ما را با خبر كن ، زيرا فقهاي شيعه و سنّي ي‌گويند نعلين حضرت موسي (عليه السّلام) از پوست حيوان حرام گوشت (ميّته) بوده است.

امام عصر (عج) در جواب فرمودند: كسي كه اين را بگويد به حضرن موسي (عليه السّلام) افترائ زده و او را در نبوّتش جاهل دانسته است ( از نظر علم به احكام) ؛ زيرا از دوحال خارج نيست. يا نماز خواند حضرت موسي (عليه السّلام) در ان نعلين جايز است يا خير. در صورتيكه جايز باشد ، موسي (عليه السّلام) مي‌توانست ان كفش را در ان مكان نيز بپوشد ، اگرچه ان بارگاه پاك و پاكيزه باشد ، و اگر نماز خواند در آن براي حضرت موسي (عليه السّلام) جايز نبود ، لازم مي‌آيد كه موسي (عليه السّلام) به حلال و حرام آگاهي نداشته باشد ونداند كهنماز خواندن در اين نعلين جايز نيست همچنانكه جايز هم نيست و اين كفر است (نسبت دادن جهل به پيامبران الهي و اينكه حلال و حرام الهي را از هم تميز نمي‌دهند ، كفر است).

عرض كردم: مولاي من تأويل آيه چيست؟

حضرت صاحب‌الامر (عج) فرمودند: موسي بن عمران كه به وادي مقدّس آمد ، عرض كرد: خداوندا! من محبّتم را نسبت به تو خالص كرد (اختصاص به تو داده) و خانهء دلم را از غير تو پاك نموده‌ام ، در حاليكه خاندانش را بسيار دوست مي‌داشت و آنان را استثناء نموده بود. لذا خداوند به او فرمود: فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ ... يعني محبّت و علاقهء شديد خانواده‌ات را از دل بيرون كن. اگر محبّت تو نسبت به من خالص و از ميل به جز من ، دلت پاك است (چون جايگاه من است ، بايد محبّت اهل و عيّال خود را از دل بيرون كني).

سپس عرض كردم: از تأويل « كهيص » مرا مطلع فرمائيد.

حضرت ولي امر (عج) فرمودند: اين حروف از اخبار غيبي است كه خداوند زكريّا (عليه السّلام) را از آن مطّلع نمود ، سپس داستان را براي حضرت محمّد (صلّي الله عليه و آله و سلّم) بيان فرمود و خلاصهء ماجرا اين است كه زكريّا (عليه السّلام) از خداوند درخواست نمود كه اسامي پنج تن را به او ياد دهد و جبرئيل فرود آمده اسامي پنجگانه را به ايشان تعليم نمود. هر زمان كه زكريّا نامهاي محمد ، علي ، فاطمه ، و حسن (عليهم السّلام) را مي‌برد ، شاد مي‌َد ؛ ولي آنگاه كه نام مقدّس حسين (عليه السّلام) را ذكر مي‌نمود ، دلش شكسته و اشكش جاري مي‌گشت. روزي گفت: خدايا! مرا چه مي‌شود كه هرگاه نام چهار تن بالا را مي‌برم ، دلم تسلّي مي يابد و هرگاه نام مبارك حسين (عليه السّلام) را مي‌برم ، اشكم جاري مي‌شود و نَفَسَم در سينه گره مي‌خورد؟ خداوند از حادثهء مربوط به امام حسين (عليه السّلام) بدينگونه خبر داد كه « كهيعص ».

حضرت امام عصر (عج) ادامه دادند:

«كاف » اسم كربلا و « هاء » اشاره به شهادت و هلاكت عترت طاهره (خاندان مكرّم حضرت رسالت) ؛ « ياء » اشاره به يزيد است كه بر حسين (عليه السّلام) ظلم نمود ؛ « عين ن اشاره به عطش وتشنگي حسين (عليه السّلام) و يارانارجمند ايشان است و« ص » اشاره به صبر آن حضرت است در مقابل مصائب و شدائد. زكريّا (عليه السّلام) چون اين بشنيد ، در مسجد خويش سه روز اعتكاف نمود و از ماشرت با مردم خودداري كرد و پيوسته مشغول گريه وز اري بود و مرثيه سرائي مي كرد كه:

بار خدايا! آيا بهترين بندگان ومخلوقت را به مرگ فرزندش با اين كيفيّت مبتلاء مي‌كني؟

خدايا! آيا بر علي (عليه السّلام) و فاطمه (عليها السّلام) لباس مصيبت مي‌پوشاني؟

پروردگارا! آيا اثار اين مصيبت بزرگ را در چهرهء علي (عليه السّلام) و فاطمه (عليها السبلام) ظاهر مي‌سازي؟

انگاه زكريّا (عليه السّلام) عرض كرد: خداوند! به من نيز فرزندي عنايت فرما و او را در پيري مايهء روشني چشمم قرار ده و مرا بوسيلهء او امتحان فرما و در مرگ او دل مرا بسوزان ، چنانكه حبيب و دوست خويش ، خاتم الانبياء را به مصيبت فرزندش مبتلاء مي‌كني. خداوند به او يحيي (عليه السّلام) را مرحمت فرمود كه شهيدش كردند ومدبت حمل او نيز مانند امام حسين (عليه السّلام) شش ماه بود.

سپس يعد بن عبدالله مي‌گويد: عرض كردم مولاي من! علّت اينكه مردم نمي‌توانند براي خودشان امام انتخاب كنند ، چيست؟

امام عصر (عج) فرمودند: امام مُصلح يا فاسد؟

عرض كردم: مُصلح.

حضرت وليعصر (عج) فرمودند: آيا ممكن است مردم در انتخاب اشتباه كنند و بجاي پيشوا و امام پرهيزكار و مصلح ، يك فرد غير مُصلح را اختيار و انتخاب نمايند يا خير؟

عرض كردم: آري ، امكان اين اشتباه هست.

امام زمان (عج) فرمودند: علّت اينكه مردم نمي‌توانند براي خود امام انتخاب كنند اين است و من براي تو دلايلي ذكر مي‌كنم كه عقلت بپذيرد.

عرض كردم: بفرمائيد.

حضرت ولي امر (عج) [در مقام بيان استدلال و دليل بر اثبات مدعي] فرمودند: به من بگو آيا انبياء و فرستادگان الهي كه راهنمايان مردم هستند و با *نزول كتابهاي آسماني ، *فرستادن وحي بوسيلهء جبرئيل امين و *مجهّز بودن به نيروي عصمت ، مؤيّد هستند و بزرگاني مانند موسي (عليه السّلام) و عيسي (عليه السّلام) با آن عقل و كمالي كه داشته‌اند ، ممكن است انتخابشان غلط بوده باشد و در حاليكه خيال مي‌كردند برگزيدگان آنها مؤمن هستند ، از منافقين بوده باشند؟

عرض كردم: خير ، اي مولاي من!

حضرت صاحب‌الزمان (عج) فرمودند: با اي وصف موسي كليم الله (عليه السّلام) با آن فراواني عقل و كمال علمي و برخوردار بودن از نيروي وحي از ميان بزرگان قوم ولشكريانش هفتاد نفر را از همهء طبقات اختيار كرد ؛ آن هم كساني را كه در اخلاص و ايمان آنها شكّ و ترديدي نبود و ديديم كه چه شد ، و خداوند بزرگ فرموده است: وَ اخْتَارَ مُوسَى قَوْمَهُ سَبْعِينَ رَجُلًا لِّمِيقَاتِنَا. و موسي هفتاد مرد از قوم خود را براي وعده‌گاه برگزيد (سورهء اعراف ، آيهء 155).

سپس امام عصر (عج) فرمودند: پس هنگامي كه مشاهده كرديم كه انتخاب و اختيار برگزيدگان خداوند از سلسلهء جليلهئانبياء به اين صورت درامد ، افراد فاسد بجاي مردم صالح قرار گرفتند ، نتيجه مي‌گيريم افرادي كه از درون اشخاص آگاهي ندارند ، حقّ اختيّار و انتخاب از آنها گرفته شده است و پس از اينكه انتخاب انبياء بر افراد مفسد پياده شد ، ديگر اعتباري براي اختيار و انتخاب مهاجرين و انصار پس از رسول اكرم (صلّي الله عليه و آله و سلّم) باقي نمي‌ماند تا براي پيامبر بزرگ اسلام وصيّ و جانشين انتخاب كنند.

سپس امام عصر (عج) فرمودند: اي سعد! در مورد ادّعاي دشمن تو راجع به اينكه پيامبر (صلّي الله عليه و آله و سلّم) منتخب امّت (ابوبكر) را با خو به غار بردند ، زيرا ترسيدند اگر او كشته شود ، امر اسلام مختلّ گردد ، چون مي‌دانست كه او پس از آن حضرت خليفه مي‌شود و رعايت اختفاء ايجاب مي‌نمود كس ديگري را به غار نبرد و علي (عليه السّلام) را در رختخواب خود بخواباند ؛ زيرا مي‌دانستند كه اگر علي (عليه السّلام) كشته شود ، اختلالي در اسلام پيدا نخواهد شد و اينكه كساني بتوانند جاي علي (عليه السّلام) را بگيرند و اُمور اسلام و مردم را منظّم نمايد وجود داشتند.

در بارهء اين سؤال و ادّعاي اين شخص چرا جواب نقضي ندادي؟ چرا نگفتي كه مگر نه اين است كه شما در روايات خويش از قول رسول اكرم (صلّي الله عليه و آله و سلّم) نقل كرده‌ايد كه آن حضرت فرمودند خلافت پس از من سي سال خواهد بود وبقاي عمر آن به وجود چهار نفر (ابوبكر ، عمر ، عثمان و علي) بستگي دارد؟ بنابراين ، اين چهار نفر بر اساس مذهب شما جانشينان رسول الله (صلّي الله عليه و آله و سلّم) هستند. قطعاً دشمن تو چاره‌اي جز اينكه بگويد « درست است » ، ندارد (يعني مجبور است گفتهء تو را قبول كند). پس از اين امر ، به دشمن مي‌گوئي با توجّه به اين موضوع همانگونه كه ابوبكر خليفهئپيامبر است ، اين سه نفر هم بوده‌اند ؛ پس چرا پيامبر يكي از اين چهار نفر (ابوبكر) را با خود به غار برد و سه نفر ديگر را نبرد؟ [در حاليكه از نظر مقام و آثار وجودي ، هر چهار نفر بايد يكي باشند]. در اين صورت ، پيامبر اسلام (صلّي الله عليه و آله و سلّم) نسبت به آن سه نفر استخفاف ورزيده و ترك محبّت نموده و از شفقّتي كه نسبت به ابوبكر روا داشته است ، آنان را محروم كرده است.

·         * خلاصهء فرمايشات حضرت ولي امر (عج) ممكن است اينطور باشد كه بردن ابوبكر به غار ، نه تنها دليل بر خليفه بودن اونيست ؛ بلكه دليل بر ابطال خلافت او است. زيرا بنا بر گفته و روايت جعلي خود ايشان ، هر چهار نفر خليفه بوده‌اند ويار غار بودن ، به ابوبكر اختصاص ندارد. بنابراين ، ادّعاي تقدّم ابوبكر به دليل همراهي با رسولخدا (صلّي الله عليه و آله و سلّم) در غار نادرست و باطل است.

 

امام عصر (عج) فرمودند: امّا در مورد سؤال ديگر دشمن در بارهء اسلام آوردن اوّلي و دوّمي كه ايا از روي اختيّار بود و يا به اكره و اجبار اسلام آورده‌اند چرا در جوابش نگفتي كه آن دو نفر به جهت « طمع » ايمان آورده بودند وعلّت طمع انان نيز اين بود كه آنها با يهوديّان معاشرت داشتند و در نتيجهء اين معاشرت از اينكه حضرت محمد (صلّي الله عليه و آله و سلّم) به پيامبري مبعوث خواهند شد و بر عرب استيلا پيدا مي‌كنند ، با خبر شده و از تورات و كتب مقدّسه ماجراي آن حضرت را شنيده بودند و به اين دو نفر گفته شده بود ، همچنانكه بخت‌النّصر بر بني اسرائيل مسلّط شد ، حضرت محمد (صلّي الله عليه و آله و سلّم) نيز بر عرب استيلا مي‌يابد ، با اين تفاوت كه حضرتش دعوي پيامبري دارد. بنابراين ، آنگاه كه موضوع رسالت حضرتش ظاهر شد ، اين دو تن در مورد شهادت لا اله الّا الله و محمد رسول الله با پيامبر اسلام (صلّي الله عليه و آله و سلّم) مساعدت كردند تا شايد به مقامي دست يابند و پس از قدرت يافتن و استقرار حضرت رسول الله (صلّي الله عليه و آله و سلّم) در حكومت شريك باشند. ولي آنگاه كه از دستيابي به مقام مأيوس شدند ، با دوستان ديگرشان در شب عقبه سعي كردند مركب سواري حضرت رسولخدا (صلّي الله عليه و آله و سلّم) را منحرف نمايند تا در درّه‌اي سقوط كند و پيامبر كشته شود ؛ ولي خداوند پيامبرش را حفظ فرموده واو را از اين توطئه نجات داد. و نظير و مانند اين دو نفر ، طلحه وزبير هستند كه با اميرالمؤمنين (عليه السّلام) به طمع دستيابي به مقامي بيعت كردند وچون با توجّه به عدالت اميرالمؤمنين (عليه السّلام) ، مأيوس شدند ، بيعت خود با حضرتش را شكستند و نتيجهء امرشان مانند ديگر بيعت شكنان شد ، يعني به ارتداد آنان از دين منجرّ گشت.

سعد بن عبدالله مي‌گويد: سپس مولايم حضرت عسكري (عليه السّلام) براي اقامهء نماز برخاستند وحضرت قائم (عج) نيز با ايشان برخاستند و من از خدمتشان مرخص شدم و به دنبال احمد بن اسحق رفتم. در راه ، ايشان را ديدم كه به سمت من مي‌آمد و مي‌گريست. از علّت تأخير و گريه‌اش سؤال كردم ، پاسخ داد: پارچه‌اي را كه مولايم از من خواسته بودند ، گم كرده‌ام. به ايشان گفتم: تقصيري نداري و موضوع را به مولايمان اطلاع بده. احمد بن اسحق حضور امام (عليه السّلام) مشرّف شد و در حالتيكه خنده بر لب داشت و بر محمد و آل طاهرينش صلوات مي‌فرستاد ،مراجعت نمود. از موضوع استفسار كردم ، گفت: مولايمان بر روي آن پارچه مشغول نماز خواندن بودند.

سعد بن عبدالله مي‌گويد: خداي را بدين جهت سپاس گفتيم و تا وقتي كه در سامراء بوديم ، مكرّر خدمت مولاي عزيزمان حضرت عسكري (عليه السّلام) شرفياب مي‌شديم ، ولي ديگر موفّق به زيارت حضرت مهدي (عج) نشديم. چون هنگام بازگشت فرار رسيد ، براي عرض خداحافظي ووداع شرفياب شديم. احمد بن اسحق در پيشگاه حضرت عسكري (عليه السّلام) ايستاده ، عرضه داشت: اي فرزند رسول خدا! هنگام جدائي فرا رسيده و بايد از خدمت شما مرحصّ شويم. از خداوند درخواست مي كنيم كه بر جدّت خاتم انبياء و پدرت عليّ مرتضي و مادرت سيدهءزنان ، زهراي مرضيّه و بر آقايان اهل بهشت ، عموي عزيزت حضرت مجتبي و پدرت سيّدالشّهداء  وائمّهء پس از ايشان ، پدران گرامي شما ، و نيز بر حضرتت و فرزند عزيزت [حضرت مهدي (عج)] سلام ودورد بي پايان فرستد و عظمت شما را فزوني بخشد و دشمنانت را منكوب و خوار نمايد و اين ملاقات را آخرين ديدار ما قرار ندهد.

سعد بن عبدالله مي‌گويد: چن سخن احمد بن اسحق بدينجا رسيد ، امام (عليه السّلام) منقلب شد و اشك از ديدگان مباركشان روان گشت و فرمودند: احمد بن اسحق! تا مي‌تواني در دعا كردن كوشش كن ؛ زيرا بزودي به ملاقات خداوند خواهي رفت. احمد بن اسحق با شنيدن اين مطلب [يعني خبر مرگ خويش] بيهوش شده وبر زمين افتاد و چون به هوش آمد ، عرض كرد: مولاي من! شما را به خدا قسم و به احترام جدّتان [خاتم انبياء] پارچه‌اي به من مرحمت فرمائيد كه براي خود كفن نمايم [ و به ان تبرّك جويم]. حضرت دست مبارك به زير بساط بردند ومبلغ سيزده درهم بيرون آورده ، فرمودند: اين پول را بگير و از پول ديگري مخارج زندگي تأمين مكن و آنچه كه خواستي (كفن) داده خواهد شد و خداوند پاداش نيكوكاران را ضايع نمي‌سازد.

سعد بن عبدالله مي‌گويد: چون از حضور مبارك حضرت عسكري (عليه السّلام) مرخّص شديم و به سه فرسنگي حلوان رسيديم ، احمد بن اسحق دچار تب شديدي شد كه او را از حيات و زندگي مأيوس كرد و چون وارد حلوان شديم ، در يكي از كاروانسراها منزل كرديم. احمد بن اسحق از ما خواست كه او را تنها بگذاريم و ما نيز به اطاقهاي خود رفتيم. نزديك صبح كه به ياد احمد بن اسحق بودم ، چون چشم باز كردم ، كافور خادم حضرت عسكري (عليه السّلام) را ديدم كه مي گويد: خداوند در مورد مصيبت و مرگ برادر مقرّب و محبوبتان به همهئشما پاداش نيكومرحمت فرمايد.ما از غسل وكفن كردن دوست شما فارغ شديم ، برخيزيد و او را دفن نمائيد. با اين جمله ،كافور خادمنيز از نظر ما پنهان شد و ما با دوستان بر جنازهء مقدّس احمد بن اسحق گرد آمده ، عزاداري كرديم وبدنش را به خاك سپرديم. خداوند او را از رحمت بي‌پايان خويش بهره‌مند سازد.

احتجاج طبرسي ، جلد 2 ، صفحهء 268