فَدَك در طولِ تاريخِ خود ، سرگذشتي بس قابل توجّه داشته و بحثِ از آن ، همواره مسئلهء روز بوده و همچنان در مراكز علمي و مذهبي شيعه مطرح است.

فَدَك

فَدَك نام دهكده‌اي*1 است در حوالي شرق خيبر كه فاصلهء آن تا خيبر كمتر از هشت فرسخ*2 ، و تا مدينه بيست و پنج فرسخ است.*3

نقل شده است كه چون فَدَك بن حام بن نوح ، نخستين كسي بود كه در اين سرزمين ساكن شد ، اين ناحيه را به اسم او ، « فَدَك » ناميده‌اند.*4

فَدَك در زمان رسولخدا (ص) آباد و داراي چشمه‌اي پُر آب و نخلستان و مزرعه و قلعه‌اي به نام « شمروخ »*5 بود ، و نيز يكي از منزلگاههاي مسافران شام به مدينه بشمار مي‌آمد كه اين نيز موجب رونق اقتصادي آن شده بود.*6

يهوديان فَدَك قصد داشتند تا يهوديان خيبر را در نبرد با مسلمانان ياري رسانند ، و چون رسولخدا (ص) با خبر شدند ، اميرالمؤمنين (ع) را با صد نفر بسوي آنان گُسيل داشت*7 تا از وضعيّت و تصميم آنان آگاهي كامل پيدا كند. سپس روشن شد كه آنان پيكي به خيبر فرستاده و اعلام كرده‌اند كه ما شما را در جنگ با مسلمانان ياري خواهيم داد.

چون اهل فَدُك  مقصّر شناخته شدند ، با ترس و وحشت منتظر بودند تا ببينند نتيجهء جنگ خيبر چه مي‌شود. با شنيدن خبر سقوط قلعه‌هاي يهود در خيبر و پيروزي سپاه اسلام ، وحشت بيشتري بر آنان مستولي شد و تصميم گرفتند بدون جنگ و خونريزي تسليم شوند. لذا نماينده‌اي نزد رسولخدا (ص) فرستاده و اظهار داشتند با ما نيز مانند يهود خيبر رفتار كنيد و با گرفتن نصف درآمد فَدَك صلح كنيم.*8

پيامبر اكرم (ص) اين پيشنهاد را پذيرفت و بدين ترتيب فَدَك بدون جنگ و خونريزي در اختيار پيامبر اسلام (ص) قرار گرفت.*9

اختصاص فَدَك به پيامبر اكرم (ص)

از آنجا كه فَدَك بدون جنگ و خونريزي در اختيار سپاه اسلام قرار گرفت ، به حكم قرآن به حضرت رسول اكرم (ص) اختصاص يافت و ساير مسلمانان در آن سهمي نداشتند.

خداوند متعال در قرآن مي‌فرمايد: « وَ مَا أَفَاء اللَّهُ عَلَى رَسُولِهِ مِنْهُمْ فَمَا أَوْجَفْتُمْ عَلَيْهِ مِنْ خَيْلٍ وَ لَا رِكَابٍ وَ لَكِنَّ اللَّهَ يُسَلِّطُ رُسُلَهُ عَلَى مَن يَشَاءُ وَاللَّهُ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ * مَا أَفَاء اللَّهُ عَلَى رَسُولِهِ مِنْ أَهْلِ الْقُرَى فَلِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِي الْقُرْبَى وَالْيَتَامَى وَالْمَسَاكِينِ وَابْنِ السَّبِيلِ كَيْ لَا يَكُونَ دُولَةً بَيْنَ الْأَغْنِيَاء مِنكُمْ وَ مَا آتَاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ مَا نَهَاكُمْ عَنْهُ فَانتَهُوا وَاتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعِقَابِ. و آنچه را خدا از آنان به رسم غنيمت (فيء) عايد پيامبر خود گردانيد [شما براى تصاحب آن] اسب يا شترى بر آن نتاختيد ولى خدا فرستادگانش را بر هر كه بخواهد چيره مى‏گرداند و خدا بر هر كارى تواناست * آنچه خدا از دارايى ساكنان آن قريه‏ها (فيء) عايد پيامبرش گردانيد از آنِ خدا و از آنِ پيامبرِ او و متعلق به خويشاوندان نزديك وى و يتيمان و بينوايان و در راه ماندگان است تا ميان توانگران شما دست به دست نگردد و آنچه را فرستادهء او به شما داد ، آن را بگيريد و از آنچه شما را باز داشت ، باز ايستيد و از خدا پروا بداريد كه خدا سخت كيفر مي‌دهد »*10

مضمون آيهء شريفه چنين است كه اگركُفّار اموالي را بدون جنگ ، براي صلح و تسليم شدن و غير آن دادند ؛ مانند ساير غنايم جنگي نيست كه يك پنجم آن خُمس ، و چهار پنجم آن ميان مجاهدان تقسيم شود. بلكه مسلمانان و مجاهدان سهمي ندارند وهمهءآن در اختيار پيامبر اكرم (ص) قرار مي‌گيرد. مَا أَفَاء اللَّهُ ، يعني چيزي كه خدا برگرداند ، و شايد مقصود اين باشد كه مالكِ اصلي املاك خداست و در اين موارد آن را از ملك كفّار به خود برمي‌گرداند.

آيهء ديگري كه فَدَك و امثال آن را مختصّ رسولخدا (ص) مي‌داند ، آيهء أنفال است: « يَسْأَلُونَكَ عَنِ الأَنفَالِ قُلِ الأَنفَالُ لِلّهِ وَالرَّسُولِ. اى پيامبر! از تو در بارهء انفال (غنايم جنگى) مى‏پرسند ؛ بگو انفال اختصاص به خدا و رسول او دارد ».*11

يكي از مصاديق انفال ، اموالي است كه بدون جنگ از كُفّار بدست مسلمانان مي‌افتد. همچنين يك پنجم غنائمي كه با جنگ از كفّار گرفته مي‌شود ، مختصّ پيامبر (ص) است و ايشان چهار پنجم باقيمانده را ميان مجاهدان تقسيم مي‌كند.

پس روشن است كه خداوند ، ميان « غنيمت جنگي » و « فَيء » و « إنفال » فرق گذاشته است. به اين معني كه از غنائم جنگي ، يك پنجم آن ، و از فيء و انفال تمام آن را ، متعلّق به خدا و رسولخدا (ص) دانسته است. البته انفال علاوه بر چيزهائي كه بدون جنگ و خونريزي از كفّار گرفته مي‌شود ، نمونه‌هاي ديگري ، مانند اراضي موّات را نيز در بر مي‌گيرد ؛ و مقصود از « فيء » همان چيزهائي است كه بدون قتال از كفّار گرفته مي‌شود.

بنابراين مشخّص شد كه چون فَدَك بدون جنگ و قتال گرفته شده ، مشمول آيهء « فيء و انفال » است و تمام آن متعلّق به پيامبر اكرم (ص) مي‌باشد.

بخشش فَدَك به حضرت فاطمه (س)

روايات فراواني گواه است كه پيامبر اكرم (ص) فَدَك را به دختر گرامي خويش ، حضرت فاطمه (س) بخشيده و اين موضوع در كتابهاي تفسير و حديث و تاريخ و كلام و لغت موجود است. تعداد اين روايات و طُرُق و مصادر نقل آنها به حدّي است كه جاي هيچگونه شكّ و ترديدي باقي نمي‌گذار. در اينجا به چند نمونه از اين روايات اشاره مي‌گردد:

1‌- سند ابويعلي: « لَمّا نُزِلَتْ "وَ آتِ ذَا الْقُرْبَى حَقَّهُ" دُعا رَسُول الله (ص) فَاطِمَةُ (س) فَأعْطَاهَا فَدَكاً. هنگامي كه آيهء "وَ آتِ ذَا الْقُرْبَى حَقَّهُ. حقّ خويشاوندان را به او بده"*12 نازل شد ، رسولخدا (ص) فاطمه (س) را فرا خواند و فَدَك را به او داد ».*13

2‌- اُمّ ايمن مي‌گويد: گواهي مي‌دهم كه چون جبرئيل (ع) آيهء "وَ آتِ ذَا الْقُرْبَى حَقَّهُ. حقّ خويشاوندان را به او بده" را از جانب خدا بر پيامبر (ص) نازل كرد ، پيامبر (ص) فرمود: اي جبرئيل! از پروردگار بپرس ذَا الْقُرْبَى چه كساني هستند؟ جبرئيل (ع) گفت: ذَا الْقُرْبَى « فاطمه (س) » است. پس پيامبر (ص) فَدَك را به او داد.*14

3‌- ابوسعيد خُدري گويد: هنگامي كه آيهء "وَ آتِ ذَا الْقُرْبَى حَقَّهُ. حقّ خويشاوندان را به او بده" نازل شد ، پيامبر (ص) فَدَك را به فاطمه (س) عطاء كرد و فرمود: « فَدَك براي تو و فرزندانت بعد از تو ».*15

4‌- هنگامي كه آيهء "وَ آتِ ذَا الْقُرْبَى حَقَّهُ وَالْمِسْكِينَ وَابْنَ السَّبِيلِ وَ لاَ تُبَذِّرْ تَبْذِيراً. حقّ خويشاوندان را به او بده و مستمند و در راه‏مانده را [دستگيرى كن] و ولخرجى و اسراف مكن" نازل شد ، پيامبر (ص) به جبرئيل (ع) فرمود: مسكين را شناختم ، ذَا الْقُرْبَى كيست؟! جبرئيل (ع) گفت: اَقرُبا ونزديكان تو. پس پيامبر (ص) حسن (ع) و حسين (ع) و فاطمه (س) را خواند ، سپس فرمود: « إنَّ رَبِّي أمَرَني أنْ أعّطَيْكُمْ مِمَّا أَفَاء عَلَيَّ. همانا خداوند به من دستور داده است كه عطاء كنم به شما از آنچه به من عايد نموده است ». سپس فرمود: « فَدَك را به شما عطاء كردم ».*16

شبهات اهل سنّت در بارهء فدك

بررسي برخي از شبهات كه توسط علماي اهل سنّت در بارهء حصول مالكيّت حضرت فاطمه (س) بر فَدَك مطرح شده است ، شدّت عناد و دشمني پيروان كودتاي سقيفه با خاندان مكرم رسول اكرم (ص) را آشكار مي‌سازد:

شبههء يك: ماجراي فَدَك هفت سال پس از هجرت رسولخدا (ص) و در مدينه روي داده است ، و آيهء مذكور در سوره‌هاي مكّي ، يعني سورهء أسراء وارد شده است. تطبيق اين دو چگونه است؟!

پاسخ: نمي‌توان گفت آيات سورهء أسراء با همين تركيب كنوني نازل شده است ؛ بلكه آنطور كه در كتابهاي علوم قراني تحقيق شده ، هنگامي كه آيه يا ‌آياتي نازل مي‌شد ، پيامبر اكرم (ص) خود ، جاي آن آيه يا آيات را تعيين مي‌فرمود. بر اين اساس ، ممكن بود آيه يا آياتي در مدينه نازل شود ، و رسولخدا (ص) جاي آنها را در ميان سوره‌هاي مكّي تعيين كرده باشد. به همين دليل است كه در بعضي قرانهاي چاپ مصر ، كه دانشگاه الازهر هم آنها را تأئيد كرده است ، در آغاز سورهءأسراء آمده: سُورة الأسْراء مَكّية إلَّا آيات 26 و 32 و 33 و 57 و 73 إلي 80 فَمَدَنيّة.

در تفسير مجمع البيان نيز يادآوري شده كه « سورهء أسراء مكّي است ، غير از پنج آيهء آن ، و به قولي هشت آيهء آن كه مدني است ». يكي از آن آياتِ مدني ، آيهء مورد بحث مي‌باشد.تذكّر اين نكته نيز مناسب است كه اگر اين پاسخ هم موجود نبود ، وجود رواياتي كه ذكر شد ، براي مدني بودن آيه و اثبات مطلب كفايت مي‌نمود.

شبههء دو: اگر فَدَك حقّ فاطمه (س) بود كه بايد به او داده مي‌شد ، پس چرا مي‌گويند: رسولخدا (ص) فَدَك را به او بخشيد؟! آيا حقّ كسي را به او دادن ، با هبه بودنِ آن سازگار است؟!

پاسخ: با ذتتبُّعي كه انجام شده است ، به اين نتيجه رسيده‌ايم كه در بارهء دادنِ فَدَك به حضرت فاطمه (س) در روايات و نقل‌ها و گزارش‌هاي تاريخي ، علاوه بر واژهء « هبه » يا بخشش ، هفت واژه و تعبير ديگر نيز بكار رفته است كه اگر يكجا ملاحظه شوند ، روشن مي‌شود كه مقصود همهء آن واژه‌ها « تحويل دادنِ فَدَك » به حضرت فاطمه (س) بوده است و لازم نيست خصوص « هبه » مقصود باشد كه هفت واژهء مختلف عبارتند از: « أقطاع » ، « إعْطاء » ، « تمليك » ، « نحله » ، « ذعطاي حقّ » ، « دفع » ، « صدقه » ، « هبه ».*17

همچنين اگر بگوئيم فَدَك حقّ فاطمه (س) بود و به او دادند يا بخشيدند ، اين دوعبارت با هم منافات ندازد ؛ زيرا گاهي بخشش با دادنِ جايزه يا برخي امتيازات به كسي ، حقّ اوست ، و در عين حال مي‌گويند: به او جايزه دادند يا بخشيدند. در تعبيرات متعارف نيز گفته مي‌شود: « اين بخشش ، حقّ او بود و بايد به او داده مي‌شد ».

شبههء سوّم: « هبه » تا زماني كه مورد تصرف و قبض « موهوبُ له » نگرديده ، مِلك او نمي‌گردد ، فَدَك به اجماع همهءعلماي شيعه و سُنّي در حين حيات پيامبر (ص) به تصرّف فاطمه (س) در نيامده ؛ بلكه در دست جناب رسول اكرم (ص) بود و در آن تصرّف مالكانه مي‌فرمود. پس ابوبكر ، فاطمه (س) را در ادّعاي هبه بودن فَدَك تكذيب نكرد ؛ بلكه تصديق نمود. لكن مسئله‌اي فقهي را بيان كرد كه به صرف هبه شدن فَدَك تا مادامي كه مورد قبض واقع نشود ، ملكيّت نمي‌آورد.

پاسخ: اخبار و احاديث ، ونيز قرائن فراواني دلالت دارد كه فَدَك در تصرف حضرت فاطمه (س) و اميرالمؤمنين (ع) بوده است. به عنوان نمونه:

1‌- در نامهء حضرت اميرالمؤمنين (ع) به عثمان بن حُنَيْف در نهج البلاغه كه مي‌فرمايد: « بَلي ، كَانَتْ فِي أيدينا فَدَك. آري ، فَدَك در دست ما بود ».

2‌- اميرالمؤمنين (ع) خطاب به ابوبكر فرمود: اگر مالي در تصرّف مسلمانان باشد و من آن را ادّعا كنم ، از چه كسي شاهد و بيّنه مي‌خواهي؟ گفت: از تو (نه از كسي كه ملك در تصرّف اوست). حضرت (ع) فرمود: پس چرا در قبال فَدَك كه در تصرّف فاطمه (س) بود ، از او شاهد و بيّنه مي‌خواهي؟!*18

3‌- سخن خود ابوبكر نيز حكايت از همين موضوع دارد ؛ زيرا اگر در تصرف حضرت فاطمه (س) نمي‌بود ، ابوبكر در جواب حضرت فاطمه (س) مي‌گفت: چون تصرّف نكرده‌اي ، مالك نشده‌اي ؛ نه اينكه از آن حضرت (س) شاهد و بيّنه بخواهد.

بنابراين ، هنگامي كه پيامبر اكرم (ص) بر اثر زهر يهوديان مارانوس كه در خانهء آن حضرت (ص) نفوذ كرده بودند ، به شهادت رسيد ، فَدَك در تصرف حضرت فاطمه (س) بود و كارگزاران ايشان در آنجا مشغول كار بودند.*19

غَصب فَدَك

طبرسي در احتجاج خود مي‌نويسد: امام صادق (ع) فرمود: هنگامي كه با ابوبكر بيعت شد ، كساني را فرستاد تا وكيل حضرت زهراء (س) را از فَدَك اخراج كنند ؛ لذا حضرت فاطمه (س) نزد او – ابوبكر - آمد و فرمود: « يَا أبابكر! لِمَ تُمْنَعَنِي مِيراثي مِنْ أبي رَسُول الله (س) بِأمْر اللهِ تَعَالي. اي ابوبكر! چرا مرا از ميراثي كه پدرم براي من بجاي گذاشته ، محروم مي‌سازي »؟!*20

شهرستاني مي‌نويسد: در ايّام بيماري رسولخدا (ص) كه به رحلت ايشان انجاميد ، و در هنگام رحلت و پس از آن چند اختلاف و نزاع پيش آمد:

اوّل: رسولخدا (س) فرمود: كاغذ و قلم بياوريد تا چيزي برايتان بنويسم كه پس از من گمراه نشويد. عمر بن الخطّاب گفت: « حَسْبُنَا كِتَابَ اللهِ. كتاب خدا ما را كفايت مي‌كند » و ميان حاضران در آن جلسه مجادله در گرفت.

دوّم: حضرت (ص) در حال بيمار فرمود: « لَعْنَ الله مَنْ تَخَلَّفَ عَنْ جَيْشِ اُسَامَه. خدا لعنت كند كسي را كه از لشكر اُسامة بن زيد تخلْف كند ». بعضي گفتند: واجب است امر او را امتثال كنيم ، و برخي ديگر گفتند: بيماري رسولخدا (ص) سخت شده است ، ما دلمان نمي‌آيد از او جدا شويم.

سوّم: هنگامي كه حضرت (ص) از دنيا رفت ، عمر بن الخطّاب گفت: هر كس بگويد رسولخدا (ص) مرده است ، با شمشير او را مي‌زنم. وقتي ابوبكر به او ملحق شد ، آيه‌اي از قران را خواند و او را مُجاب كرد.

چهارم: اختلاف بر سر محلّ دفن رسولخدا (ص).

پنجم: اختلاف در امامت. انصار گفتند: « مِنَّا أميرٌ وَ مِنْكُمْ أميرٌ. اميري از ما و اميري از شما ».

ششم: در موضوع فَدَك وارث بردن از رسولخدا (ص) اختلاف پديد آمد. فاطمه (س) فَدَك را ملك يا ارث خود مي‌دانست ، و در مقابل گفتند: رسولخدا (ص) فرموده است: « نَحْنُ مَعَاشِرُ الْأنْبياء لَا نُورِث ... ما گروه انبياء ارث نمي‌گذاريم ... ».*21

ابن شبه از عايشه بنت ابوبكر روايت مي‌كند: « فاطمه (س) كسي را نزد پدرم – ابوبكر – فرستاد و سه چيز از اومطالبه كرد: 1‌0 صدقهء رسولخدا (ص) در مدينه. 2- باقيماندهء خُمسِ خيبر. 3- فَدَك. امّا پدرم به او گفت: رسولخدا (ص) گفته: « لَا نُورِثُ مَا تَرَكْنَا صَدقه ... ما صدقه به عنوان ارث برجاي نمي‌گذاريم ». فاطمه (س) از پدرم – ابوبكر – خشمگين شد و تا پايان عمر خويش با او سخن نگفت ، و هنگامي كه از دنيا رفت ، علي (ع) بر او نماز خواند و او را شبانه دفن كرد و پدرم را خبر نكرد ».*22

صاحب تشييد المطاعن ، بيست و پنج كتاب از منابع اهل سنّت را نام مي‌برد كه مسئلهء شهادت در بارهء فَدَك در آنها ذكر شده است كه: « پس فاطمه (س) گفت: همانا فَدَك را پيامبر (ص) به من داده است. ابوبكر گفت: پس كسي است كه شهادت بدهد؟ علي (ع) به ابوبكر گفت: هرگاه من مدّعي مالي باشم كه در دست مسلمان ديگري است ؛ از چه كسي شاهد مي‌خواهي؟ از من كه مدّعي هستم يا از كسي كه آن مال در تصرّف او است؟ گفت: از توكه مدّعي هستي! حضرت (ع) فرمود: مدّتهاست كه فَدَك در اختيار و تصرّف فاطمه (س) است و در زمان حيّات رسولخدا (ص) مالك آن شده است ، پس چرا از او بيّنه و شاهد مي‌طلبي؟! ابوبكر ساكت شد.*23

طبق روايت طبرسي در كتاب احتجاج ، عمر بن الخطباب كه در مجلس حاضر بود ، ديد كسي ياراي پاسخ دادن به استدلال اميرالمؤمنين (ع) را ندارد و ممكن است سكوت ابوبكر براي آنان _ كودتاگران سقيفه – گران تمام شود. لذا گفت: « اي علي! ما توان بحث با تو را نداريم. اگر شاهد اقامه نكني ، فَدَك از اموال مسليمن مي‌شود و نه تو ، و نه فاطمه حقّي بر آن نخواهيد داشت ».

عبدالله بن عبّاس مي‌گويد: روزي به خانهء ابوبكر رفتم ، عمر بن الخطّاب و چند نفر ديگر آنجا بودند. ناگاه پيرمردي وارد شد و سلام كرد. جواب او را داديم. ابوبكرگفت: اي پيرمرد بنشين. پيرمرد به عصايش تكيه نمود و گفت: من قصد حجّ دارم و همسايه‌اي است كه به من گفت: تو به حجّ مي‌روي ، پس پيغام مرا به خليفهء رسولخدا (ص) برسان و بگو: من زني ضعيفه هستم و مرا پدري بود كه ياري‌ام مي‌داد. پس پدرم وفات يافت و مزرعه‌اي براي من گذاشت كه وجه معاش من و فرزندانم از آن بود. امير آن شهر مزرعه را از من گرفت و يكي از عُمّال خود را بر آن گماشت ، تا درآمد آن را بگيرد و به او برساند ، و از آن هيچ به من و فرزندانم نمي‌دهد.

ابوبكر گفت: كراهت باد آن غاصب فاجر را.

عمر بن الخطّاب گفت: اي خليفهء رسولخدا (ص)! كسي را بفرست تا آن ظالم فاجر را به سزاي خود برساند.

پس ديدم كه آن پيرمرد بازگشت و گفت: « نَعُوذُ بِاللهِ مِنْ حَقدَاللهِ ، فَمَنْ أظْلَمَ مِمَّنْ يظلِم بِنْتِ رَسُول الله (ص). پناه مي‌برم به خدا از دشمني و عداوت خدا. چه كسي از ظلم كنندهء بر دختر رسولخدا (ص) ظالمتر و فاجرتر است »؟!

ابوبكر گفت: او را برگردانيد ، و كسي را نبال او فرستاد. امّا پيرمرد را نديدند.

خدمت امرالمؤمنين (ع) رسيدم. حضرت (ع) از اين داستان پرسيد و سپس فرمود: « او خضر (ع) بود ».*24

در برخي از روايات آمده است كه ابوبكر هنگام مرگ مي‌گفت: ايكاش سه كار را انجام نداده بودم: 1‌- فَدَك را از فاطمه (س) نگرفته بودم. 2- از لشكر اُسامه تخلّف نكرده بودم. 3- خالد بن وليد را براي قتل مالك بن نويره نفرستاده بودم.*25

فَدَك بعد از فاطمه (س)

هنگامي كه عمر بن عبدالعزيز در حكومت اُموي به قدرت رسيد ، گفت: اي مردم! به هر كس ظلمي شده بود ، جبران كردم ؛ و اوّل مظلمه‌اي را كه به صاحبانش بازگرداندم ، فَدَك بود كه به امام باقر (ص) برگردانده شد. گروهي از مشايخ اهل شام و قريش نزد او آمدند و گفتند: تو با اين كار ، خليفهء اوّل و دوّم را غاصب و ظالم معرفي كردي و موجب طعن بر آنان شدي. عمر بن عبدالعزيز به آنان گفت: نزد من و شما ثابت است كه فاطمه (س) دختر رسولخدا (ص) فَدَك را ادّعا كرد و فَدَك در تصرف او بود ، و فاطمه (س) زني نبوده كه به پيامبر (ص) دروغ نسبت دهد. علاوه بر اين ، علي (ع) و اُمّ ايمن و اُمّ سلمه نيز شهادت دادند. به نظر من ، فاطمه (س) در ادّعاي خود صادق بود ، گرچه نمي‌توانست دو شاهد بياورد. او سيّدهء زنان بهشت است. پس امروز به قصد تقرّب به خدا ، فَدَك را به وارقان او برگرداندم ، و اميدوارم در روز قيامت از شفاعت او (س) و حسن (ع) و حسين (ع) بهره‌مند باشم. سپس افزود: اگر من بجاي ابوبكر بودم و فاطمه (س) ادّعا مي‌كرد ، او را تصديق مي‌كردم و فَدَك را به او مي‌دادم.*26

ارزش فَدَك

فَدَك داراي دو بَعد ارزش مي‌باشد. يكي ارزش و اهميّت معنوي ، و ديگري ارزش اقتصادي.

فَدَك در گذر زمان با اعتقادات شيعه پيوند خورده و چنان عميق شده كه سخن گفتن از غصب فَدَك ، به معنا و مفهوم سخن گفتن از كودتاي سقيفهء بني ساعده و غصب خلافت مي‌باشد. مطالبات حضرت فاطمه (س) وحمايت اميرالمؤمنين (ع) از ايشان ، نه براي منافع اقتصادي ، بلكه براي دفاع از اصول و مباني و احكام اسلام بوده است. اسلامي كه آن روزها در معرض انحرافِ شديد قرار گرفته بود ؛ زيرا عنان شتر خلافت در دستان عدّه‌اي گمراه بود كه وادارش كرده بودند بر درب خانهء ذليل‌ترين فرد از بني تيم و بني عدي زانو بزند.

در بارهء ارزش اقتصادي فَدَك گزارشهاي بسيار متفاوتي وجود دارد كه ناظر به زمانهاي مختلف است.

سيّد بن طاووس درآمد سالانهء فَدَك را هفتاد هزار دينار ياد كرده است.*27

ابوداوود گويد: عمر بن عبدالعزيز به خلافت رسيد ؛ در حاليكه در آمد فَدَك چهل هزار دينار بود.

جوهري نوشته است: در زمان خليفهء دوّم نصف فَدَك كه سهم يهوديان بود ، به پنجاه هزار درهم ارزش برآورد شد كه خليفه اين مبلغ را به يهوديانِ آن سرزمين داد و آنان از آنجا به شام كوچ كردند.*28

ابن ابي‌الحديد معتزلي مي‌نويسد: درخت‌هاي خرماي فَدَك در زمان رسولخدا (ص) به اندازهء نخهاي كوفه در زمان حال _ زمان ابن ابي‌الحديد – بوده است.*29

نقلهاي ديگري نيز در اين زمينه موجود است كه به همهء آنها اشاره نمي‌شود. پس در حاصلخيزي فَدَك هيچ ترديدي نيست و همانطور كه در منابع كُهن آمده ، آن سرزمين چشمه و نخلستان و مزارع سرسبزي داشته است ؛ امّا از ميزان درآمد سالانهء آن اطّلاع دقيقي در دست نيست.

دكتر شهيدي مي‌نويسد: فَدَك درآمد قابل توجّهي داشت ، و به اندازه‌اي بود كه بني هاشم مي‌توانسته‌اند با امرار معاش خود از محلّ آن ، از استفاده از بيت‌المال چشم پوشيده ، نيازي به خليفه ناشته باشند ».*30

فَدَك در دوران خلافت ظاهري اميرالمؤمنين (ع)

با سپري شدن بيست و پنج سال خلافت غاصبانهء كودتاگران سقيفه ، خلافت ظاهري*31 در دستان با كفايت اميرالمؤمنين (ع) قرار گرفت. در اين حال ، با اينكه آن حضرت (ع) مي‌توانست حقّ غصب شدهء اهلبيت (ع) را به آنان برگرداند ، امّا چنين نكرد.

اميرِ مؤمنان (ع) در دوران خلافت خود در نامه‌اي به عثمان بن حُنَيف چنين نوشت: « بَلِي ، كَانَتْ فِي أيْدينَا فَدَك مِنْ كُلِّ مَا أظَلَّتهُ السَّمَاء فَشَحَّت عَلَيْهَا نَفَوسُ قَوْمٍ وَ سَخَت عَنْهَا نُفُوسُ آخَرين وَ نِعْمَ اللحَكشمُ اللهِ وَ مَا أصْنَعُ بَفَدَكٍ وَ غَيْرِ فَدَك وَ النُّفُسُ مَظَانُهَا فِي غَدٍ جَدَتٌ تَنْقَطِعَ فِي ظُلْمَتِهِ آثَارُهُا وَ تغيبُ أخّبَارُهَا ... آري. از تمام آنچه ايمان بر آن سايه افكنده ، تنها فَدَك در دست ما بود كه گروهي بر ان ديدهء حرص و طمع دوختند وگروهي ديگر سخاوتمندانه از ان چشم پوشيدند ، و بهترين داور و حَكَم خداست. مرا با فَدَك و غير فَدَك چكار است؟! ، در حاليكه آرامگاه فرداي آدمي ، قبري است كه در تاريكي آن آثارش محو شود و اخبارش ناپديد گردد ».*32

سخن فوق به اين معناست كه واگذاري فَدَك نه از روي خشنودي و رضا ؛ بلكه به دليل بي‌رغبتي به دنيا و اِعراض از ان است.

ابن ابي‌الحديد در شرح نامهء فوق مي‌نويسد: « سخاوت در اينجا به معناي صرف نظر كردن از فَدَك نيست ؛ زيرا آن حضرت (ع) و خاندانش فَدَك را رها نكردند ، مگر از روي اجبار كه ديگران غصب كردند. آن حضرت (ع) نظير اين الفاظ را در بارهء غصب خلافت هم فرموده است. لذا بعد از ان جملات ، مي‌فرمايد : بهترين حَكَم و داور خداوند متعال است ؛ و اين سخن كسي است كه شكايت دارد و تظلُّم مي‌كند ».*33

در اين باره رواياتي نيز از ائمّهء اطهار (ع) رسيده است ؛ از جمله ابراهيم كرخي از امام صادق (ع) پرسيد: چرا و به چه علّت اميرالمؤمنين (ع) زماني كه به خلافت رسيد ، فَدَك را باز پس نگرفت؟! امام (ع) فرمودند: او (ع) به پيامبر (ص) اقتداء كرد ؛ آنگاه كه مكّه را فتح نمود و عقيل خانهء آن حضرت (ص) را فروخته بود ، پرسيدند: يا رسول الله! آيا به خانهء خود باز نمي‌گرديد؟ حضرت (ص) فرمودند: مگر عقيل براي ما خانه‌اي گذاشته است؟! ما خانداني هستيم كه اگر به ظلم از ما چيزي را بگيرند ، باز پس نمي‌گيريم. لذا اميرِ مؤمنان (ع) پس از تصدّي خلافت ، فَدَك را باز پس نگرفت.*34

فَدَك نماد مظلوميّت اهلبيت (ع) بوده و نظلوم بايد از مظلوميّت خود سخن بگويد ؛ و گرنه سكوت او به معناي صحّه گذاشتن بر ظلم تفسير خواهد شد. به همين دليل ، پس از دوران اميرالمؤمنين (ع) ، فرزندان ايشان نيز هر گاه فرصتي مي يافتند ، ياد فَدَك را زنده مي‌كردند.*35

فَدَك پس از اميرالمؤمنين (ع)

1‌- صاحب معج البُلدان در بارهء زمان خلافت غاصبانهء عمر بن الخطّاب مي‌گويد: « عمر فَدَك را به علي (ع) و عبّاس [بن عبدالمطلّب] تسليم كرد ». گويا منشاء سخن ياقوت حُمَوي ، روايتي جعلي باشد كه در كُتُب اهل تسنن بيان شده است.

علامهء تستري در شرح نهج البلاغه در پاسخ ياقوت حموي مي‌گويد: « آنچه حُمَوي گفته ، نادرست است ؛ زيرا در تاريخ آمده كه نخستين بازگردانندهء فَدَك به اهلبيت (ع) عمر بن عبدالعزيز است. در روايتي كه حموي به آن استناد كرده ، از حيث متن ، متناقض و غير قابل پذيرش است ».*36

2 – در رسالهء اضواء الدُّرر آمده است: « عثمان فَدَك را به – داماد و شوهر دخترش - مروان بن حكم بن عاص داد كه او و پدرش مطرود رسولخدا (ص) بودند ».

سپس مي‌نويسد: « انصاف دهيد! آيا مروان و اولاد او و همسر اوكه دختر عثمان بود ، به در دست داشتن فَدَك سزاوارتر بودند ، يا علي (ع) و اولاد او و فاطمه (س) دختر رسولخدا (ص)؟! وَ هَلْ يَفْعَل مِثْلُ هَذَا الْفِعلل مَنْ آمَنَ بِرَسُول الله (ص). آيا اين كار از كسي كه ايمان به خدا و رسولخدا (ص) دارد ، انجام مي‌شود؟ »*37

3‌- در تاريخ يعقوبي آمده است: « در سال 44 ه.ق معاوية بن ابوسفيان فَدَك را به مروان بن حكم داد تا به اين وسيله اهلبيت (ع) را آزرده نمايد ؛ چون مروان دشمن اهلبيت (ع) بود ».*38

4‌- طبق بيان عقد الفريد: « هنگامي كه عمر بن عبدالعزيز به خلافت رسيد ، و تصميم گرفت برخي از اعمال ننگين بني اميّه را جبران كند ، نامه‌اي به فرماندار مدينه نوشت كه فَدَك را به فرزندان فاطمه (س) كه در آن زمان والاترين شخصيّت آنان امام محمّد باقر (ع) بود ، برگرداند. گروهي از اطرافيان عمر بن عبدالعزيز كه از بني اميّه بودند ، از اين كار وي سخت خشمگين شدند و به او اعتراض كردند و گفتند: « تو با اين عمل خويش ، خليفهء اوّل و دوّم را تخطئه كردي ». امّا او اعتنائي نكرد و به آنان پاسخ داد: رسولخدا (ص) فرموده است: « فاطمه (س) پارهء تن من است ، خشم او ، خشم من ؛ و خشنودي او ، خشنودي من است ».*39

5‌- پس از چندي يزيد بن عبدالملك دوباره فَدَگ را از اهلبيت (ع) گرفت و تا انقراض دولت بني مروان ، در اختيار آنان بود.

6‌- در دوران بني عبّاس نيز بارها فَدَك را از اهلبيت (ع) گرفته و بار ديگر پس دادند. هارون الرّشيد به حضرت موسي بن جعفر (ع) گفت: حدود فَدَك را بيان كن تا به شما بازگردانم. حضرت (ع) از اين كار امتناع ورزيد. امّا هارون باز اصرار كرد.

امام كاظم (ع) فرمودند: اگر حدود فَدَك را بگويم ، باز نخواهي داد.

هارون گفت: به جدّت رسول الله (ص) سوگند كه خواهم داد!.

امام (ع) فرمودند: حدّ اوّل عَدَن ، حدّ دوّم سمرقند ، حدّ سوّم افريقا ، حدّ چهارم سيف البحر ...

هر جملهء امام (ع) باعث مي شد كه رنگ چهرهء هارون دگرگون و متغيّر شود ، به گونه‌ايكه فرياد كشيد: ديگر چيزي براي ما باقي نمي‌ماند.*40

اين فرمودهء امام (ع) به اين معنا مي‌باشد كه نزاع فَدَك ، نماد نزاع در بارهء امامت و خلافت است و كسي كه فَدَك را غصب كرده ، نمي‌تواند خليفهء پيامبر (ص) باشد ، و پس دادن فَدَك با صرف‌نظر كردن از خلافت و امارت ملازم است.

7‌- سرانجام در زمان مأمون عبّاسي ، فَدَك رامجدداً به اهلبيت (ع) برگرداند. دِعبِل خُزاعي در بارهء آن چنين سرود:

أصّبَحَ وَجْهُ الزَّمَانِ قَدْ ضَحِكاً                  بِرَدِّ مَأمُون هَاشِماً فَدَكاً

بواسطهء رو كردن فَدشك از سوي مأمون به بني هاسم ، زمانه خنديد (شادمان شد).

8‌- پس از مأمون نيز بارها واگذاري فَدَك و پس گرفتن آن تكرار شد*41 و با گذشت صدها سال از آن دوران ، از سرگذشت آن اطّلاع دقيقي در دست نيست.

فَدَك در عصر ما

همانگونه كه نام غدير را با هدف زدودن واقعهء نصب خلافت امام علي (ع) به خلافت از اذهان مردم ، تغيير دادند و « جُحفه » نهادند ، نام فَدَك را نيز تغيير دادند. فَدَك كه دقيقاً در مرز شرقي خيبر قرار دارد و تا سال 1975 ميلادي شامل بيست و يك روستا و يازده هزار نفر جمعيّت بوده است ، امروزه با نام « الحائط » به مردم معرفي مي‌شود. اين منطقه با وجود آنكه در مجاورت زمين‌هاي خشك حَرّه قرار دارد ، سرزميني پوشيده از نخلستان و برخوردار از امكانات كشاورزي مي‌باشد.

فَدَك امروزه منزلگاه مسافران مدينه نيست و هيچ دولت وحكومتي بر آن مالكيّت ندارد ؛ بلكه هر قطعهء آن ، مِلك شخصي است كه شايد هنگام ضعف حكومت عبّاسي چنين شده باشد.*42

نتيجه‌گيري از مباحث مربوط به فَدَك

شيخ حسن مصطفوي مي‌نويسد: از مجموع روايات در بارهء فَدَك چنين استفاده مي‌شود:

1‌- فاطمهء زهراء (س) فَدَك را از ابوبكر مطالبه كرد و از مسلَّمات است كه حضرت فاطمه (س) تا حقّي نداشته باشد ، مطالبه نمي‌كند ؛ و آيهء تطهير نيز دليل اين مطلب است.

2‌- اميرالمؤمنين (ع) او را در اي مطالبهء حقّ ياري كرد و و در اين رابطه شهادت نيز داد. يقين داريم كه « عَليٌّ مَعَ الْحقِّ وَ الْحَقُّ مَعَ عَليٌّ ، يَدُورُ حَيْثُمَا دَارٍ » ، و امكان ندارد او غير از حقّ را تصديق و ياري كند.

3‌- اهلبيت (ع) از اين عملِ خُلفاي سقيفه بشدّت آزرده و خشمگين شدند و در روايتِ يقيني آمده است: « هر كس آنان را بيازارد ، رسولخدا (ص) را آزرده ؛ و هر كس رسولخدا (ص) را بيازارد ، خداوند را آزرده است ».

4‌- روايت « نَحْنَ مَعاشِر الْأنبياء لَا نُورِث » در نزد اهلبيت (ع) كه از همهء مسلمانان به رسولخدا (ص) نزديكتر بودند ، و علم آنان  ، علم رسولخدا (ص) است ، مردود و ردّ مي‌باشد.

5 – رسولخدا (ص) در زمان حيِات خويش فَدَك را به حضرت فاطمه (س) بخشيده و آن سرزمين در تصرف ايشان بود. پس از شهادت رسولخدا (ص) ابوبكر آن را به ناحق غصب نمود و با اين كار خويش ، اهلبيت (ع) را در ادارهء زندگي در تنگناي شديدي قرار داده و دشمنان آنان را خوشحال كرده است.*43

به اين ترتيب براي اثبات ظالم بودن خلفاي سقيفه ، و بويژه ابوبكر ، همين كافي است كه اميرالمؤمنين (ع) و حضرت فاطمه (س) در باز گرفتنِ فَدَك به او اعتراض داشته‌اند ؛ زيرا آيهء تطهير و روايت « عَليٌّ مَعَ الْحقِّ ... » و نظاير آن براي اثبات حقّانيّت و مظلوميّت آن دو بزرگوار كافي است.

پي‌نوشت:

*1- در معجم البلدان « قريه » ، و در نُزهة القلوب « ده » خوانده شده است ؛ امّا فيومي در مصباح المنير فدك را « بلده » خواند كه لااقل مي‌تواند گواه بزرگي اين روستا باشد.

*2- در مصباح المنير و معجم البحرين ، تحت واژهء فَدَك ، بَكري گفته است: « بَيْنَهَا و بَيْنَ الْخَيْبَر يَوّمَانِ. بين فَدَك و خيبر دو روز راه است ».

*3- در معجم البلدان آمده است: « بَيْنَهَا و بَيْنَ الْمَدينَةِ يَوّمَانِ وَ قِيلَ ثَلَاثَة. بين فَدَك و مدينه دو روز راه است ، و سه روز هم گفته شده است ».

*4- معجم معالم الحجاز: صفحهء 27. با توجّه به اينكه در تقسيم زمين ، سهم حام بن نوح و فرزندانش قارهء آفريقا قرار گرفت ، غرب آسيا و اروپا سهم سام بن نوح و فرزندانش شد ، نخستين ساكن اين ناحيه ، بايد فَدَك بن سام باشد.

*5- المناسك كه از كتابهاي قرن سوّم ، و از منابع كتاب مدينه‌شناسي است ، از اين قلعه ياد كرده است.

*6- در تاريخ يعقوبي: جلد 1 ، صفحهء 255 آمده است: « بُت مَنات ، كه اَوْس و خَزْرَج آن را مي‌پرستيدند ، در فَدَك نصب شده بود ». اين اَمر شاهد ديگري است بر اينكه فَدَك از موقعيتي ممتاز برخوردار بوده است.

*7- تاريخ طبري: جلد 3 ، صفحهء 154.

*8- ابوبكر ، احمد بن عبدالعزيز جوهري در كتاب ألسَّقيفُة وَ الْفَدَك ، صفحهء 97 مي‌گويد: « وَ قَدْ رَويَّ أنَّهُ صَالِحَهُمْ عَلَيْهَا كُلَّهُا  ، أللهُ أعْلَمُ أيَّ الْدمْرَيْنَ كَانَ. و روايت شده است كه تمام آن را صلح نمودند. خدا آگاه‌تر است كه كدام بوده است ».

*9- الحقائق في تاريخ الاسلام: صفحهء 180 ، به نقل از تاريخ طبري: جلد 3 ، صفحهء 95.

*10- قرآن مجيد: سورهء حشر ، آيات 6 و 7.

*11- قرآن مجيد: سورهء انفال ، آيهء 1.

*12- قرآن مجيد: سورهء بني اسرائيل (أسري) ، آيهء 26.

*13- ملحقّات احقاق الحقّ: جلد 33 ، صفحهء 253 ، به نقل از مُسند ابويعلي: جلد 2 ، صفحهء 324 ؛ و المطالب العاليهء اثر ابن حجر عصقلاني: جلد 3 ، صفحهء 367.

*14- تفسير عياشي: جلد 2 ، صفحهء 287 ؛ و بحارالانوار: جلد 29 ، صفحهء 128 ، به نقل از احتجاج طبرسي.

*15- تفسير فُراتِ كوفي: صفحهء 118.

*16- تفسير عياشي: جلد 2 ، صفحهء 287.

*17- فَدَك: رضا استادي ، صفحهء 38.

*18- بحارالانوار: جلد 29 ، صفحهء 129 به نقل از احتجاج طبرسي: صفحهء 90.

*19- شيخ طوسي در اتبيان:جلد 6 ، صفحهء 469 مي‌فرمايد: « كَانَ وُكَلاؤُهُا فِيهَا وَ بَعْد حَيَّاة النَّبي (ص) أخَذَهُا أبُوبَكر وَ دَفْعُهَا عَنِ النَّحْله و الْقِصة فِي ذَلِكَ مَشْهُورٌ. وكلاي او (س) در آن كار مي‌كردند ، و بعد از پيامبر (ص) ابوبكر آن را گرفت و ماجراي آن مشهور است ».

*20- بحارالانوار: جلد 29 ، صفحهء 27.

*21- مِلل و نِحَلِ شهرستاني: جلد 1 ، صفحهء 21.

*22- تاريخ مدينهء منوّره: جلد 2 ، صفحهء 196.

*23- السقيفه و فَدَك: صفحهء 103 ؛ و بحارالانوار: جلد 29 ، صفحهء 129 ، به نقل از احتجاج طبرسي.

*24- حديقة الشيعه: جلد 1 ، صفحهء 326 به نقل از نُزهَة الكرام: جلد 1 ، صفحهء 232.

*25- خصال شيخ صدوق: ابواب الثلاثه.

*26- مجالس المؤمنين: صفحهء 22 ، با تصرف در عبارات.

*27- برنامهء سعادت (ترجمهء كَشف الْمَحَجَّه): صفحهء 156.

*28- السَّقيفه و فَدَك: صفحهء 98.

*29- شرح نهج البلاغه: جلد 16 ، صفحهء 236.

*30- فاطمه (س) دختر محمّد (ص): صفحهء 59.

*31- بر اساس اعتقادات شيعي ، امام علي (ع) خليفهء بلافصل آقا رسول الله (ص) مي‌باشد و خلافت واقعي ايشان بلافاصله پس از شهادت پيامبر اكرم (ص) آغاز شد.

*32- نهج البلاغه: نامهء 45.

*33- شرح نهج البلاغه ابن ابي‌الحديد: جلد 5 ، صفحهء 324.

*34- علل الشَّرايع: جلد 1 ، صفحهء 154.

*35- مجلهء ميقات حجّ: شمارهء 34 ، صفحهء 179.

*36- نهج الصباغه في شرح نهج البلاغه: جلد 5 ، صفحهء 324.

*37- اضواء الدُّرَر: نسخهء خطّي كتابخانهء سيّد محمّدعلي روضاتي اصفهاني.

*38- تاريخ يعقوبي: جلد 2 ، صفحهء 323.

*39- عقد الفريد: جلد 4 ، صفحهء 435.

*40- ربيع الابرار: جلد 1 ، صفحهء 316.

*41- معجم البُلدان: وارژهء فَدَك ؛ و شرح المقاصد: جلد 5 ، صفحهء 279.

*42- معجم معالم الحجاز: جلد 7 ، صفحهء 27.

*43- الحقائق في تاريخ الاسلام: صفحهء 91.